
اخیراً دانشکده حکمرانی در دانشگاه تهران افتتاح شده است؛ ماموریت این دانشگاه چیست و در راستای حکمرانی الزام اولیه چیست؟ این مقاله را بخوانید.
وحید عابدینی، مدرس دانشگاه/آینده نگر
1- زمانی که عیسی صدیق اعلم طرح اولیه تأسیس دانشگاه تهران را در ۱۵ خرداد ۱۳۱۰ برای تیمورتاش فرستاد اولویت این دانشگاه را چنین تعریف کرد: «ساختن پیشوایان و روسای قوم». منظور او از پیشوایان و روسای قوم کسانی بودند که بتوانند بر کشور حکمرانی کنند. شاید او تصور این را هم نمیکرد که نود سال بعد «دانشکده حکمرانی» در دانشگاه تهران تأسیس شود که مأموریت آن «پرورش مدیران و کارگزاران کشور» باشد. ماموریتی که در واقع مأموریت اصلی دانشگاه تهران بود. این واقعیت که نود سال پس از تأسیس دانشگاه تهران به عنوان نماد آموزش عالی کشور در این دانشگاه «دانشکده حکمرانی» تأسیس میشود تا به قول رئیس دانشگاه تهران «بتواند ۸۰ درصد مدیران کشور را تربیت کند» بیانگر این است که مشکلی در کار آموزش عالی ما وجود داشته است. سؤال اساسی این است که آیا مأموریت دانشگاه چیزی جز پرورش حکمرانان کشور بوده و هست؟ اگر در این نزدیک به یک قرن دانشگاه در کار پرورش حکمرانان نبوده است پس حکمرانان را چه کسی پرورش داده و پرورش یافتگان دانشگاه به چه کاری گمارده شدهاند؟ در واقع سؤال این است که اگر دانشکده حکمرانی قرار است 80 درصد مدیران کشور را پرورش دهد پس کارکرد بقیه دانشکدهها چیست؟ این سؤال، ما را به سوالی بنیادی در حوزه حکمرانی رهنمون میکند. چه کسانی باید حکمرانی کشور را بر عهده بگیرند؟ آنها در چه بستری پرورش یافتهاند و چگونه برای پذیرش مسئولیت آماده میشوند؟
2- در سنت تاریخی ما پرورش رهبران آینده در بستر خانواده (یا در معنی گستردهتر قبیله و خاندان سلطنتی) صورت میگرفته است. در نظامهای قبیلهای و پادشاهی که برای قرنها بر ایران تسلط داشتند حکمرانی و رهبری موروثی بود. فرزندان قبیله و خاندان حاکم رهبران آینده بودند که در بستر خانواده شیوههای حکمرانی را میآموختند. در نظام قبیله ای برای حکمرانی و فرمانروایی بیش از هرچیز جنگاوری اهمیت داشت که فرزندان در کنار پدران میآموختند.
اما با ظهور عصر صنعتی شدن در اروپا و به خصوص پس از شکستهای ایران از روسیه، مسائلی ایجاد شد که این نظام به مرور در هم ریخت. رهبران ایران به عقبماندگی خود در برخی حوزهها آگاه شدند و دریافتند که با آنچه دارند نمیتوانند در جهان رو به پیشرفت زندگی کنند. کسانی باید علوم جدیده را میآموختند تا آن عقبماندگیها را جبران کنند. عباسمیرزا دو قرن پیش برای رفع این نیاز به متخصصین، اولین دانشجویان ایرانی را عازم فرنگ کرد. با بازگشت اولین دانشجویان اعزامی به فرنگ و سپس تأسیس دارالفنون و در نهایت تأسیس دانشگاه تهران، ایران نهادی به نام دانشگاه را همچون یک ابزار وارد کرد. برخلاف کشورهای غربی که دانشگاهها در بستری از تحولات و طی چند قرن از نهادهای سنتی و مذهبی به نهادهایی مدرن تبدیل شدند، در ایران در انقطاعی از نهادهای سنتی آموزشی کشور، دانشگاه وارد کشور شد.
ایده اولیه دانشگاه در بستر مشروطیت شکل گرفت، اما مشروطه ایرانی زود جوانمرگ شد و عرصه را به توسعه اقتدارگرایانه رضاشاهی واگذار کرد. تأسیس دانشگاه هم در زمان رضاشاه رخ داد که برخلاف ایده اولیه دانشگاه که قرار بود پیشوایان و حاکمان را تربیت کند، به مرکز آموزش کارشناسان و متخصصین تبدیل شد. با بازتولید نظام موروثی در دوره پهلوی، نیازی به پرورش حاکمان نبود، فقط نیاز به تکنوکراتهایی بود که به کار سازندگی کشور بیایند. از این رو برای رضاشاه دانشکده مهندسی و پزشکی بیش از هرچیز حائز اهمیت بود و دستور داد در ساخت این دو دانشکده تسریع شود. این دو دانشکده میتوانستند تکنیسینهایی تربیت کنند که میتوانستند جانشین تکنیسینهای خارجی شوند. پس از تأسیس دانشگاه تهران نیز، رشد دانشکده فنی بیش از بقیه دانشکدهها رخ داد چرا که نیاز به تکنیسینهای فنی بیشتر از هرچیزی بود. هرچند در قانون تأسیس دانشگاه تهران، دانشکده «حقوق و علوم سیاسی و اقتصادی» هم ذکر شده بود، اما در تشکیل این دانشکده نیز چندان نگاه به پرورش رهبران سیاسی وجود نداشت. سه دهه پیش از تأسیس دانشگاه تهران مدرسه علوم سیاسی زیر نظارت وزارت خارجه برای آموزش کادرهای دیپلماتیک شکل گرفته بود تا در آن به ابزارهای مناسبات دیپلماتیک مجهز شوند. این مدرسه پس از تشکیل دانشگاه تهران مبنای شکلگیری دانشکده حقوق و علوم سیاسی و اقتصادی شد. بدین ترتیب، این مهمترین دانشکده پرورش رهبران نیز نه بر مبنای سنت فکری و اندیشهای در ایران و در مسیر پرورش رهبران سیاسی، بلکه صرفاً با نگاه تخصصگرایی و پرورش تکنیسینها برای امور جاریه مملکت شکل میگیرد. شکل گیری رشته جامعه شناسی با تاخیری چنددههای نشان از همین نگاه تقلیل گرایانه به آموزش و دانشگاه دارد. این نگاه به دانشگاه در سراسر دوران پهلوی تداوم یافت و شاید بتوان آن را یکی از دلایل وقوع انقلاب دانست.
3- مقاومت در برابر این نگاه تقلیلگرایانه به دانشگاه کمکم شروع شد و به مرور به خصوص پس از دهه چهل و تکثیر دانشگاهها در ایران، جنبش چریکی از دل دانشگاهها سر برآورد. دانشگاهی که قرار بود پیشوایان و سران قوم را پرورش دهد اینک بستر تولید چریکهایی بود که برای برانداختن نظام حاکم دست به اسلحه میبردند.
هرچند انتظار میرفت که با وقوع انقلاب، این کژکارکردی نهاد دانشگاه برطرف شود و دانشگاه رابطهای معنادار و ارگانیک با نظام سیاسی برقرار کند، این اتفاق رخ نداد. هرچند در دهه اول با تصفیه گسترده دانشگاهها و سختگیریهای ایدئولوژیک ارتباطی نسبی بین دانشگاه و رهبری سیاسی شکل گرفت ولی خیلی زود از اوایل دهه هفتاد دوباره دانشگاه به سنگر مقاومت تبدیل شد و دانشگاه نه محل پرورش پیشوایان و حکمرانان کشور بلکه زمینه ساز فرار مغزها شد. بنابراین، مشکل این که دانشگاه تولید کننده رهبران سیاسی نیست به دلیل نداشتن دانشکده حکمرانی نیست بلکه مشکل بنیادیتر و به نوع رابطه نظام سیاسی و دانشگاه مرتبط است.
این مشکل در مقایسه با کشورهای غربی راحتتر فهم میشود. وقتی مثلاً به رهبران آمریکا در طی چند دهه اخیر نگاه کنیم، میبینیم که بسیاری از آنها از دانشگاههای برتر این کشور فارغ التحصیل شدهاند. مثلاً بیل کلینتون، جورج دبلیو بوش، جان کری و هیلاری کلینتون همگی از فارغ التحصیل دانشگاه ییل هستند. از ۴۵ رئیس جمهور آمریکا ۱۶ نفر از آنها از آیوی لیگ (هشت دانشگاه برتر آمریکا شامل هاروارد، ییل، پرینستون، کلمبیا، براون، پنسیلوانیا، کرنل و کالج دارتموث) فارغالتحصیل شدهاند. به خصوص دانشکدههای حقوق و مدیریت نقش مهمی در پرورش رهبران آمریکا داشتهاند. یک پژوهش توسط استیون برینت، استاد دانشگاه کالیفرنیا درباره چهار هزار از رهبران ایالات متحده نشان میدهد که حدود دو سوم آنها دارای تحصیلات تکمیلی از دانشکدههای معتبر هستند. چهل و پنج درصد آنها از ۱۸ دانشکده مدیریت برتر و سی و هفت درصد آنها از ۱۴ دانشکده حقوق برتر مدرک گرفتهاند.
مقایسه این آمار با وضعیت پرورش حکمرانان در کشور ما نشان میدهد، دانشگاه نتوانسته است جایگاه خود را در این زمینه پیدا کند. در سالهای اخیر به خصوص ورود فارغالتحصیلان دانشگاههای خاص همچون دانشگاه امام صادق، بیش از پیش این مسئله را در ذهن ایجاد کرده است که اگر قرار است حکمرانان کشور از این نهادها خارج شوند، کارکرد بقیه دانشگاهها چیست؟ اگر قرار نیست آنها نقشی در این فرایند ایفا کنند کارکرد آنها چیست؟ اگر قرار نیست دانشکدههای حقوق و علوم سیاسی یا مدیریت نقشی در پرورش رهبران کشور داشته باشند چرا اینهمه هزینه برای آن میشود؟ چرا هر سال هزاران دانشجو با هزاران امید و آرزو جذب این رشتهها میشوند؟
در طی چهل سال گذشته همواره موازی کاری در دستور کار ساختار سیاسی بوده است. هرجا نهاد به جامانده از حکومت پیشین چندان مورد اعتماد حکومت نبوده است در مقابل آن نهادی موازی ایجاد کرده است. در نهادهای نظامی و امنیتی این اتفاق رخ داد. در محیط آموزش عالی نیز این امر دیده میشود. شکلگیری دانشگاههایی نظیر تربیت مدرس، امام صادق، امام باقر، امام حسین، مفید و... را میتوان در این راستا ارزیابی کرد. این موازیسازی حتی در درون نهادهای دانشگاهی موجود هم رخ داده است. مثلاً در دوران ریاستجمهوری محمود احمدینژاد، به نحو عجیبی دانشکده مطالعات جهان به موازات دانشکده حقوق و علوم سیاسی در دانشگاه تهران شکل گرفت که رشتههای موازی با این دانشکده را ارائه میدهد. به عنوان مثال هر دو دانشکده حقوق و علوم سیاسی و دانشکده مطالعات جهان مدرک مطالعات اروپا، یا آمریکا و غیره ارائه میدهند. اینکه یک دانشگاه دو مدرک یکسان در دو دانشکده متفاوت ارائه دهد پدیدهای است که در کمتر کشوری در جهان میتوان سراغ گرفت.
شکلگیری دانشکده حکمرانی نیز در همین راستا ارزیابی میشود. در مراسم افتتاحیه این دانشکده ذکر شده که در کشور «هیچجا آموزشهای مدیریت داده نمیشد». سوالی که به ذهن میرسد این است که پس نقش دانشکده مدیریت چیست؟ یا مثلاً رشته سیاستگذاری عمومی که بیش از دو دهه است در دانشکده حقوق و علوم سیاسی ایجاد شده است چه تفاوتی با رشتههای دانشکده حکمرانی دارد؟
همانطور که موازیسازی و ایجاد دانشکده مطالعات جهان، منجر به تربیت کادرهای وزارت خارجه توسط این دانشکده نشد، تأسیس دانشکده حکمرانی مشکل فاصله بین دانشگاه و ساختار سیاسی را حل نمیکند. آنچه باید تغییر کند پذیرش نهاد دانشگاه به عنوان پرورش دهنده رهبران است. تا وقتی ساختارهای فرهنگی و سیاسی این پدیده جدید را نپذیرند و دانشگاه در آنها هضم نشود، همچنان به عنوان یک زائده دیده میشود که توسط نهادهای دیگر به حاشیه رانده میشود. آنچه امروز کشور ما نیاز دارد، دانشکده حکمرانی نیست، بلکه پذیرش علم و خرد به عنوان حکمران اصلی و دانشگاه به عنوان محل تولید آن است.