آیا کووید دوران قبل از همه‌گیری را به پایان رساند؟

اثر همه‌ گیری بر نظم اقتصادی جهان

تاریخ 1400/11/24 ساعت 11:47

حتی پیش از اینکه ما بدانیم چه اتفاقی در آینده رخ خواهد داد، همه دلایل مبنی بر این بود که فکر کنیم سال ۲۰۲۰ احتمالاً سال پرهیاهویی است. درگیری بین چین و آمریکا داشت اوج می‌گرفت. بوی «جنگ سرد نوین» در هوا پراکنده بود.

بخشی از کتاب: تعطیل: چطور کووید اقتصاد دنیا را تکان داد/ نویسنده: آدام توز/ آینده نگر

اگر یک کلمه بتواند تجربه سال ۲۰۲۰ را خلاصه کند، آن یک لغت می‌تواند «ناباوری» باشد. بین فاصله زمانی اعلام عمومی شیوع ویروس کرونا در ۲۰ ژانویه ۲۰۲۰ توسط شی جین‏پینگ تا مراسم شروع ریاست‌جمهوری چهل‌وششمین رئیس‌جمهور آمریکا که جو بایدن باشد، دنیا را یک بیماری تکان داد و در بازه زمانی ۱۲ ماهه بیش از ۲.۲ میلیون نفر را کشت و میلیون‌ها بیمار وخیم را باقی گذاشت. امروز آمار رسمی فوت روی ۴.۵۱ میلیون نفر ایستاده است. رقم احتمالی برای تعداد مرگ‌های بیشتر از آمار رسمی بیش از دوبرابر این عدد است. این ویروس زندگی معمولی تقریباً همه ساکنان کره زمین را مختل کرد، بیشتر حیات عمومی افراد را متوقف کرد، مدارس را تعطیل کرد، خانواده‌ها را از هم جدا کرد، سفرها را با وقفه روبه‌رو ساخت و اقتصاد جهانی را واژگون کرد.
دولت‌ها برای کاهش عواقب نامطلوب این شرایط از خانوارها و کسب‌وکارها و بازارها در ابعادی حمایت‌هایی که کردند که غیر از دوران جنگ مشاهده نشده است. این وضعیت نه‌تنها شدیدترین رکود اقتصادی تجربه‌شده از دوران جنگ جهانی دوم به بعد بود بلکه از نظر کیفی نیز منحصربه‌فرد بود. با اینکه اوضاع قاراشمیش و بی‌نظم و درهم‌ریخته بود، تا پیش از این هرگز مشاهده نشده بود که تصمیمی جمعی با این ابعاد درباره تعطیلی بخش‌های بزرگی از اقتصاد دنیای گرفته شود. همان‌طور که صندوق بین‌المللی پول خاطرنشان کرده است، این وضعیت «بحرانی بود که شبیه به هیچ بحرانی نبود».
حتی پیش از اینکه ما بدانیم چه اتفاقی در آینده رخ خواهد داد، همه دلایل مبنی بر این بود که فکر کنیم سال ۲۰۲۰ احتمالاً سال پرهیاهویی است. درگیری بین چین و آمریکا داشت اوج می‌گرفت. بوی «جنگ سرد نوین» در هوا پراکنده بود. رشد اقتصادی جهان در سال ۲۰۱۹ به‌شدت کاهش یافته بود. صندوق بین‌المللی پول هشدار داد که تنش‌های ژئوپلیتیک ممکن است آثار بی‌ثبات‌کننده‌ای بر اقتصاد جهانی داشته باشد که همان موقع هم در کوهی از بدهی تلنبار شده بود. اقتصاددانان شاخص‌های آماری جدیدی برای دنبال‌کردن عدم قطعیت‌ها درست کرده بودند که دست از سر سرمایه‌گذاری‌ها برنمی‌داشت. داده‌ها با قوت و به‌روشنی نشان می‌دادند که منشأ دردسر در کاخ سفید است. چهل‌وپنجمین رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، موفق شده بود که خودش را تبدیل کند به دلمشغولی جهانی ناسالمی تبدیل کند. او برای انتخاب مجدد در انتخابات نوامبر سال ۲۰۲۰ آماده بود و به‌نظر می‌رسید حتی اگر برنده شود هم فرایند انتخابات الکتورال را با با انتقاد خواهد گرفت. شعار نسخه ۲۰۲۰ کنفرانس امنیتی مونیخ ــ‏که اجلاس داووس اما از نوع امنیتی آن به حساب می‌آید‏ــ‌ این بود: «بدون غرب».
سوای نگرانی‌ها بابت واشنگتن، شمارش معکوس مذاکرات برگزیت داشت به انتها می‌رسید. حتی زنگ هشداری بلندتر برای اروپا به صدا درآمده بود چون سال ۲۰۲۰ با چشم‌اندازی از یک بحران تازه برای پناهجویان شروع شد. در پس‌زمینه این بحران دو خطر نهفته بود: خطر هولناک مرحله آخر تشدید هولناک جنگ داخلی سوریه و مشکل مزمن توسعه‌نیافتگی. تنها راه علاج این است که سرمایه‌گذاری و رشد را در منطقه جنوب جهانی جبران کنیم. در پایان سال ۲۰۱۹، نیمی از کشورهای وام‌گیرنده کم‌درآمد در زیر خط صحرای آفریقا همان‌موقع هم به نقطه‌ای نزدیک می‌شدند که دیگر نمی‌توانستند از پس بازپرداخت بدهی‌های خود برآیند.
منظره شایع خطر و اضطراب که در سرتاسر جهان اقتصاد گسترده شده بود تغییر جهت مشهودی بود. مدتی نه‏چندان کوتاه پیش از آن، موفقیت ظاهری دنیای غرب در جنگ سرد، رونق مالیه‌گرایی بازاری، معجزات فناوری اطلاعات و گسترش بازه‌های زمانی رشد اقتصادی اجزایی از اقتصاد سرمایه‌دارانه را تشکیل می‌دادند که با هم ترکیب شده بودند و گویی که در طول تاریخ مدرن توانسته‌اند در همه جهات به موفقیت دست پیدا کنند و همه حوزه‌ها را فتح کنند. در دهه ۱۹۹۰، پاسخ به بیشتر پرسش‌های سیاسی این جواب ساده به نظر می‌رسد: «این اقتصاد است، احمق!» وقتی رشد اقتصادی تبدیل شد به زندگی میلیون‌ها نفر، آنجا بود که مارگارت تاچر دوست داشت بگوید: «هیچ جایگزینی وجود ندارد.» این حرف به این معنی بود که جایگزینی برای نظمی مبتنی بر خصوصی‌سازی، نظارت کم و آزادی جابه‌جایی سرمایه و کالاها وجود ندارد. تا همین اواخر یعنی تا سال ۲۰۰۵، نخست‌وزیر مرکزگرای بریتانیا، تونی بلر، می‌توانست اعلام کند که وقتی درباره جهانی‌سازی مجادله می‌کنیم مثل این است که با هم بحث کنیم که آیا فصل پاییز بعد از تابستان می‌آید یا نه.
تا سال ۲۰۲۰، جهانی‌سازی و ترتیب فصل‌ها به‌شدت زیر سؤال رفته بودند. سلسله‌ای از بحران‌ها اعتماد به اقتصاد بازار را متزلزل کرده بود؛ بحران‌هایی که در دهه ۱۹۹۰ در آسیا شروع شد و با بحران نظام مالی کشورهای آن سوی اقیانوس اطلس ادامه پیدا کرد و در سال ۲۰۱۰ به منطقه یورو رسید و در سال ۲۰۱۴ به‌شکل بحران تولید جهانی کالا درآمد. تمام این بحران‌ها از سر گذشت ولی حل آن‌ها با مخارج دولتی و سرمایه‌گذاری‌های بانک‌های مرکزی که هم داور کنار گود بودند و هم بازیگر میدان ظاهر شده بودند امکان‌پذیر شد؛ آن هم در شرایطی که باید نقش «دولت کوچک» و «استقلال بانک مرکزی» را بازی می‌کردند. بحران‌ها با سفته‌بازی و بورس‌بازی ادامه پیدا کرده بودند و اندازه دخالت‌های لازم دولت و بانک مرکزی برای به ثبات رساندن بازارها به حد تاریخی‌ای رسید. با این حال، ثروت نخبه‌های اقتصادی جهانی به افزایش خود ادامه داد. با اینکه نفع‌کردن‌ها خصوصی بود اما ضررکردن‌ها جمعی بود. خیلی از افراد حالا می‌گویند که کسی تعجب نمی‌کند اگر افزایش نابرابری به حکومت‌های پوپولیست منجر شود. در این بین، تصویر چین به ما می‌گوید که دیگر کاملاً روشن شده است که خدایگان عظیم‌ترین رشدهای اقتصادی در طرف غرب ایستادند.
و سپس، در ژانویه ۲۰۲۰، اخبار جدیدی از پکن رسید. چین با همه‌گیری گونه جدیدی از ویروس کرونا مواجه شده بود که همه‌جا را درنوردیده بود. این یک عکس‌العمل طبیعی بود که کسانی که کارزار محیط‌زیستی انجام می‌دادند مدت‌های مدید درباره‌اش به ما هشدار داده بودند اما درحالی‌که بحران اقلیمی باعث شده بود ذهن ما در مقیاس سیاره‌ای درگیر شود و یک جدول زمانی چنددهه‌ای تعیین کنیم، ویروس در ابعاد میکروسکوپی در همه جا سرایت می‌کرد و نه با سرعت دهه‌ها که با سرعت روزها و هفته‌ها پیشروی کرد. این پدیده نه روی یخ‌های قطبی یا امواج بلکه روی بدن‌های ما اثر گذاشت. این ویروس توی نفس‌های ما هم بود. این اتفاق نه‏فقط اقتصادهای مالی را به‌شکل جداگانه، بلکه تمام اقتصادهای جهان را زیر سؤال برد.

اولین جنگ جهانی واقعی
وقتی که ماجرا از پرده برون افتاد، ویروس سارس‏ـ‏کووید‏ـ‏۲ به یک فاجعه تبدیل شد که قبلاً پیش‌بینی شده بود. این ویروس به‌روشنی از آن نوع ویروس‌هایی بود که بسیار واگیردار هستند و علایمی شبیه به آنفلوانزا دارند؛ از آن گونه ویروس‌هایی که ویروس‌شناسان پیش‌بینی‌اش کرده بودند. این ویروس از یکی از جاهایی آمد که انتظار می‌رفت از آنجا ناشی شود ــ‏منطقه‌ای که تعامل نزدیک بین حیات وحش و کشاورزی و جمعیت‌های شهری زیاد بود، جایی در آسیای شرقی. همان‌طور که قابل‌پیش‌بینی بود، ویروس از طریق سیستم حمل‌ونقل و ارتباطات جهانی پخش شد. روشن بود که طی یک دوره ویروس خواهد آمد و به همه‏‏جای دنیا هم خواهد رفت.
خیلی بیماری‌های واگیردار مرگبار هم قبلاً وجود داشته‌اند. آنچه در مورد ویروس کرونا به‌شدت تازه بود مقیاس واکنش به آن بود. فقط کشورهای ثروتمند نبودند که رقم‌های عظیمی را صرف حمایت از شهروندان و کسب‌وکارهای خود کردند بلکه کشورهای با درآمد متوسط و درآمد کم هم مایل بودند که هزینه‌های زیادی را برای این کار صرف کنند. تا اوایل ماه آوریل، اکثریت بزرگی از جهان خارج از کشور چین، جایی که همان موقع هم محدودیت‌های زیادی را برای مردمش اعمال کرده بود، درگیر تلاش‌های بی‌سابقه‌ای برای متوقف‌کردن ویروس شدند. لنین مورنو، رئیس‌جمهور اکوادور که یکی از کشورهایی بود که ویروس کرونا به‌شدت در آن اوج گرفته بود، گفت: «این اولین جنگ جهانی واقعی است. بقیه جنگ‌های جهانی محلی بودند به این معنی که در چند قاره اتفاق می‌افتادند و قاره‌های دیگر در امان می‌ماندند... اما این جنگ روی همه اثر گذاشته است. این جنگ محلی نیست. این جنگی نیست که بتوانی از آن فرار کنی و قسر دربروی.»
ماندن در خانه (لاک داون) اصطلاحی شد که به‌طور روزمره برای واکنش جمعی خودمان به همه‌گیری به کار می‌بردیم. این لغت خیلی همگانی شد درصورتی‌که نوعی اجبار را هم نشان می‌داد. تا قبل از سال ۲۰۲۰، این کلمه اصطلاحی بود که برای تنبیه جمعی در زندان به کار برده می‌شد. در لحظات و جاهایی این کلمه به‌خوبی برای واکنش به کووید به کار می‌رفت. در دهلی، دوربان و پاریس، پلیس مسلح در خیابان‌ها گشت می‌زد، اسامی افراد و شماره تلفن‌هایشان را می‌گرفت و آن‌هایی را که از مقررات ماندن در خانه تخطی کرده بودند تنبیه می‌کرد. در کشور جمهوری دومینیکن، تعداد خیلی زیادی از افراد، یعنی ۸۵ هزار نفر که نزدیک به یک‌صدم جمعیت این کشور می‌شدند بابت زیر پا گذاشتن مقررات ماندن در خانه دستگیر شدند.
حتی اگر هیچ موردی از زیر پا گذاشتن مقررات هم وجود نمی‌داشت، تعطیلی به‌دستور دولت‌ها برای تمام رستوران‌ها و نوشگاه‌ها می‌توانست احساس سرکوب در مالکان و مشتریان این اماکن به وجود بیاورد. اما ماندن در خانه و تعطیلی مکان‌های عمومی روشی یک‌سویه بود که واکنش اقتصادی به ویروس کرونا تلقی می‌شد. درست قبل از اینکه دستور دولت‌ها برای تعطیلی صادر شود، جابه‌جایی و حرکت کاری نسنجیده به حساب می‌آمد. در اواخر فوریه، حرکت به‌سوی جاهای امن در بازارهای مالی شروع شد. در آن مرحله زندانبانی وجود نداشت که بخواهد کلیدی را در قفل بچرخاند و درها را ببندد. در عوض، سرمایه‌گذاران خودشان دست به کار شدند. مشتریان در خانه ماندند. کسب‌وکارها تعطیل کردند یا به‌سوی کار در خانه حرکت کردند. تا اواسط ماه مارس، تعطیلی به یک هنجار معمول تبدیل شد. کسانی که در خارج از قلمرو ملی بودند، مثل صدها هزار نفر از دریانوردان، خود را در وضعیت بلاتکلیفی و معطل روی آب‌ها که نمی‌توانند داخل بیایند یافتند.
استفاده گسترده از اصطلاح «ماندن اجباری در خانه» به شاخصی تبدیل شد که نشان می‌داد سیاست ویروس چقدر می‌تواند به یک موضوع مورد اختلاف بدل شود. جوامع، جامعه‌های محلی و خانواده‌ها به‌تلخی درباره ماسک صورت و فاصله‌گیری اجتماعی و قرنطینه صحبت می‌کردند. کل این تجربه نمونه‌ای بود در بزرگ‌ترین مقیاس از آنچه جامعه‌شناس آلمانی، اولریش بک، به‌همراه آنتونی گیدنز در دهه ۱۹۸۰ به آن «جامعه خطر» گفته بود. از نظر بک، جهانی‌سازی خطراتی را ایجاد می‌کند که مردم همه طبقات مختلف را نگران می‌کند، خطراتی مثل رادیواکتیویته، آلودگی و حتی بیکاری. خانوارهای متمول برای محافظت خود در برابر این خطرات اقداماتی می‌کنند ولی برای برخی نمی‌توانند این کار را انجام دهند، فرضاً در مورد تغییرات محیط‌زیست جهانی. بک می‌گوید که این خطرات از نظر اجتماعی ساخته می‌شوند و برخی از خطرات خطرناک‌تر تلقی می‌شوند زیرا در رسانه‌های جمعی بیشتر مورد بحث قرار می‌گیرند، مانند تروریسم. همچنین جامعه خطر منجر به تجزیه و تحلیل خطرها و سبب پیش‏داوری می‌شود. بنابراین همه‌گیری کرونا باعث شد ما در بزرگ‌ترین مقیاس ممکن با این جامعه خطر مواجه شویم. در نتیجه توسعه جامعه مدرن، ما خود را درگیر خطر پیش‌بینی‌نشده‌ای یافتیم که فقط برای علم مشهود بود، خطری که در خفا و پنهان باقی مانده بود تا اینکه کسی احساس کند حالش خوب نیست و یکی از افراد بخت‌برگشته جامعه خودش را در وضعیتی بیابد که دیگر نمی‌تواند درست نفس بکشد و ریه‌هایش نمی‌توانند درست کار کنند.
یک راه برای واکنش نشان‌دادن به چنین وضعیت خطری این است که دست به دامان انکار شویم. این کار ممکن است جواب بدهد. ساده‌دلانه است اگر غیر از این باشد. بسیاری از بیماری‌های فراگیر و امراض اجتماعی، از جمله خیلی از آن‌هایی که موجب از دست رفتن جان در مقیاس وسیع می‌شود، انکار می‌شوند و طبیعی جلوه داده می‌شوند و با آن‌ها مثل «واقعیت‌های زندگی» برخورد می‌شود. در مورد بزرگ‌ترین خطرات زیست‌محیطی، به‌خصوص بحران اقلیمی، کسی ممکن است بگوید که واکنش معمول ما انگار و ندیده گرفتن لجوجانه مسئله در مقیاس وسیع است.
کنار آمدن با همه‌گیری ویروس کرونا کاری بود که اکثریت قریب به اتفاق مردم در سرتاسر جهان تلاش کردند انجام دهند. اما مسئله، همان‌طور که اولریش بک می‌گفت، این است که خیلی راحت گفته شود بر خطراتی با مقیاس بسیار بزرگ و فراگیر که جامعه مدرن آن را درست کرده، فایق آمده‌ایم. گفتن اینکه بر یک خطر بزرگ پیروز شده‌ایم نیاز به این دارد که توافق کنیم اصلاً خود خطر چیست. همچنین نیازمند این است که برخورد انتقادی با رفتار خودمان داشته باشیم و با نظم جامعه‌ای که به آن تعلق داریم. نیازمند اراده‌ای است که دست به انتخاب‌های سیاسی در مورد توزیع منابع و اولویت‌ها در همه سطوح بزند. چنین انتخاب‌هایی منافات دارد با میل متداول ۴۰ سال اخیر که می‌خواست از بازارها سیاست‌زدایی کند و از بازارها و قوانین بهره بگیرد تا از چنین تصمیم‌هایی اجتناب کند. این نیروی رانشی اصلی پشت نئولیبرالیسم یا انقلاب بازار است، یعنی سیاست‌زدایی از مسائل مربوط به توزیع، از جمله عواقب بسیار نابرابر خطرات اجتماعی، خواه این خطرات مربوط به تغییر ساختاری تصمیم‌گیری‌های جهانی کار باشند، خواه مربوط به تخریب‌های محیط‌زیستی یا بیماری‌ها.
ویروس کرونا به‌طرز فاحشی کمبودهای نهادی ما را برای آمادگی در مقابل خطرات جامعه مدرن آشکار کرد، کمبودهایی که اولریش بک آن را «مسئولیت‌ناپذیری سازماندهی‌شده» ما می‌خواند. ویروس کرونا ضعف در دم‌ودستگاه پایه‌ای مدیریت کشورها را مشخص کرد، مثلاً ضعف در داده‌های به‌روز دولتی. ما برای مواجه‌شدن با بحران نیاز به جامعه‌ای داریم که برای مشکل اولویت خیلی بالاتری قایل شود. صداها بلند شد برای اینکه ما نیاز به یک «قرارداد اجتماعی جدید» داریم تا برای کارکنان بخش پایه‌ای اجتماعی ارزش درستی قایل شود و با آن بتوانیم خطراتی را دور کنیم که سبک‌های زندگی جهانی‌شده با بهره‌گیری از بیشترین امکانات ایجاد کرده‌اند.

نیو دیل سبز
ظاهراً دولت‌ها، اغلب با گرایش میانه و راست، بیشتر با انکار به سراغ بحران رفتند. ژائیر بولسونارو، رئیس‌جمهور برزیل، و دونالد ترامپ از آمریکا انکار را تجربه کردند. در مکزیک، دولت ملی‌گرا از جناح چپ که تحت کنترل مانوئل لوپز اوبرادور مسیری خودمدارانه را پیش گرفت و از اقدام جدی برای مواجهه با بحران سر باززد. مردان قدرتمند ملی‌گرایی همچون رودریگو دوترته در فیلیپین، نارندرا مودی در هندوستان، ولادیمیر پوتین در روسیه و رجب طیب اردوغان در ترکیه ویروس را انکار نکردند اما اتکا کردند به روش‌های میهن‌پرستانه و تاکتیک‌های قلدرمآبانه برای روبه‌رو شدن با بحران همه‌گیری.
اما گونه دیگر رفتاری نیز مشاهده شده که تحت بیشترین فشار تصمیمات مدیریتی میانه‌روانه گرفتند؛ چهره‌هایی مثل نانسی پلوسی و چاک شامر در آمریکا، سباستین پینرا در شیلی، سیریل رامافوسا در آفریقای جنوبی، امانوئل ماکرون و آنگلا مرکل و اورسولا فان در لین و سایر افراد مشابه در اروپا. آن‌ها به علم گردن نهادند. انکار گزینه آن‌ها نبود. آن‌ها مستأصل بودند از اینکه نشان دهند بهتر از پوپولیست‌ها هستند.
سیاستمداران به‌شدت میانه‌رو در مواجهه با بحران در نهایت کارهای خیلی رادیکالی انجام دادند. بیشتر این کارها سرهم‌بندی شد یا اعمال‌کنندگانشان در عمل پا پس کشیدند اما تا جایی که رهبران کشورها رنگ و لعاب عمل‌گرایی به آن‌ها زدند و برنامه‌هایشان را به منصه ظهور رساندند ــ‏چه به‌شکل برنامه «نسل آینده اتحادیه» اروپا یا برنامه «برگشتن به وضعیت بهتر» بایدن در سال ۲۰۲۰‏ــ این برنامه‌ها گنجینه‌ای از مدرن‌سازی‌های سبز، توسعه پایدار و «نیو دیل» سبز بود.
نتیجه این تلا‌ش‌ها طنز تاریخی تلخی بود. حتی با اینکه حامیان «نیو دیل» سبز مثل برنی سندرز و جرمی کوربین شکست سیاسی خوردند و کنار رفتند اما در سال ۲۰۲۰ واقعیت تشخیص آن‌ها اثبات شد و در جوامع به‌شدت طنین‌انداز شد. نیو دیل سبز یک برنامه محرک اقتصادی پیشنهادشده در ایالات متحده است که هدف آن رسیدگی و ارائه راه‌حل برای نابرابری اقتصادی و تغییر اقلیم است. نام آن به «نیو دیل» اشاره دارد که تلفیقی از اصلاحات اجتماعی و اقتصادی و پروژه‌های فواید عامه بود که فرانکلین روزولت در پاسخ به بحران اقتصادی و رکود بزرگ آمریکا از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۲ اجرا کرد. حامیان نیو دیل سبز از ترکیبی از رویکرد اقتصادی روزولت و ایده‌های مدرنی چون انرژی تجدیدپذیر و بهینگی منابع دفاع می‌کنند. نیو دیل سبز بود که مستقیماً به اضطراری بودن مسائل زیست‌محیطی پرداخت و آن را به نابرابری شدید اجتماعی ربط داد. نیو دیل سبز بود که در جلساتی که برای این مشکلات برپا می‌شد، اصرار می‌کرد که دموکراسی‌ها نمی‌توانند به خودشان اجازه دهند خود را با نظریه‌ها و دکترین‌های اقتصادی محافظه‌کاران فلج کنند، دکترین‌هایی که از نبردهای قدیمی دهه ۱۹۷۰ به جا مانده‌اند و با بحران اقتصادی جهانی در سال ۲۰۰۸ از اعتبار افتادند. نیو دیل سبز بود که شهروندان جوان را ترغیب می‌کرد با دموکراسی‌شان ارتباط برقرار کنند و اگر کسی می‌خواست آینده امیدوارکننده‌ای داشته باشد، حتماً باید این آینده را به‌اتکای این جوانان به دست می‌آورد.
البته که نیو دیل سبز این درخواست را نیز داشت که اتکای بی‌حد و حصری به سیستمی که نابرابری و بی‌ثباتی و بحران تولید و بازتولید می‌کرد کاهش پیدا کند و لازم می‌دید که باید این وضعیت به‌طور ریشه‌ای اصلاح شود. این کار برای میانه‌روها مشکل‌ساز بود. اما یکی از جذابیت‌های یک بحران این است که از آینده بلندمدتی که ممکن است پیش رویمان باشد سؤال می‌پرسد. سال ۲۰۲۰ سالی بود که تماماً به بقا ربط پیدا می‌کرد.

مرگ نئولیبرالیسم؟
پاسخ به ویروس کرونا در حوزه سیاست‌گذاری اقتصادی مستقیماً از درس‌هایی که از بحران سال ۲۰۰۸ گرفته شد برآمد. مخارج دولتی و معافیت‌های مالیاتی برای حمایت از اقتصاد حتی از گذشته نیز بیشتر حی و حاضر بود. مداخلات بانک‌های مرکزی حتی چشمگیرتر بود. این سیاست‌های پولی و مالی روی‌هم‌رفته زاویه نگاه اصلی دکترین‌های اقتصادی حامی کینزین‌های رادیکال را تأیید می‌کرد و دکترین‌های جدیدتری را که در قالب «نظریه پولی مدرن» جای گرفته است. تأمین مالی دولت‌ها فقط محدود به مواردی نمی‌شود که مثلاً برای تأمین مالی خانوارها استفاده می‌شود. اگر استقلال مالی باعث ایجاد سؤالی درباره سازماندهی مالی فراتر از مسائل تکنیکی شود، خودش یک انتخاب سیاسی است. همان‌طور که جان مینارد کینز در میانه جنگ جهانی دوم یک بار به خوانندگان یادآوری کرده بود، «هر کاری که در عمل انجام می‌دهیم توانسته‌ایم از عهده مخارجش برآییم.» چالش واقعی و سؤال حقیقتاً سیاسی این بود که توافق کنیم چه کاری را می‌خواهیم انجام بدهیم و محاسبه کنیم که چطور باید آن را انجام داد.
تجربیات سیاست‌گذاری اقتصادی در سال ۲۰۲۰ به کشورهای ثروتمند منحصر نشد. این سیاست‌ها با وفور دلار که از جانب فدرال رزرو بذل و بخشش می‌شد امکان‌پذیر شد اما بسیاری از دولت‌ها در بازارهای نوظهور، برای مثال در اندونزی و برزیل، با اتکا به تجربه افت‌وخیزهای جریان‌های سرمایه جهانی، ابتکار عمل‌های جالب‌توجهی را در واکنش به بحران به نمایش گذاشتند. آن‌ها یک جعبه ابزار از سیاست‌گذاری‌ها را به کار گرفتند که قادرشان می‌ساخت با ریسک‌ها یکپارچگی مالی جهانی مقابله کنند. طنزآمیز اینجا بود که، برخلاف بحران سال ۲۰۰۸، موفق بیشتر چین در کنترل ویروس کرونا سیاست‌گذاری اقتصادی این کشور را نسبتاً شبیه به سیاست‌گذاری محافظه‌کاران کرد. کشورهایی مثل مکزیک و هندوستان، جاهایی که گسترش همه‌گیری سریع بود اما دولت‌ها نتوانستند با سیاست‌گذاری‌های اقتصادی در مقیاس وسیع به آن واکنش نشان دهند، بیش‌ازپیش شبیه به کشورهایی بودند که از زمانه خود عقب مانده‌اند. این سال شاهد این بود که صندوق بین‌المللی پول یک دولت ملی‌گرای چپ‌گرا را در مکزیک به صلابه کشید بابت اینکه نتوانسته بود کسری بودجه به‌اندازه کافی زیادی را ایجاد کند.
نمی‌شد این حس را کنار گذاشت که زمان رسیده به یک نقطه‌عطف فرا رسیده است. آیا این سرانجام مرگ آن نوع سنتی بود که از دهه ۱۹۸۰ در سیاست‌گذاری اقتصادی دست بالا را داشت؟ آیا نئولیبرالیسم به زانو درآمده بود؟ اگر نئولیبرالیسم را یک ایدئولوژی یکدست در حکمرانی در نظر بگیریم، شاید. این فکر که پوشش طبیعی فعالیت اقتصادی ــ‌‏خواه یک بیماری محیط‌زیستی باشد، خواه شرایط اقلیمی‏ــ می‌تواند نادیده گرفته شود یا بازارها را بدون نظارت رها کرد، به‌روشنی روشن شد که رنگی از واقعیت ندارد. بنابراین به همین ترتیب، این فکر که بازارها می‌توانند در تمام موقعیت‌های اجتماعی و شوک‌های اقتصادی خودشان بر خود نظارت داشته باشند هم رنگی از واقعیت نداشت. تلاش برای بقا، حتی با فوریت بیشتر نسبت به سال ۲۰۰۸، ایجاب می‌کرد که در بازارها و اقتصاد به اندازه‌ای وسیع مداخله شود که از دوران جنگ جهانی دوم تاکنون نظیرش دیده نشده است.
همه این مسائل باعث شد که نفس اقتصاددانان نظریه‌پرداز بند بیاید. این امر به خودی خود غافلگیرکننده نبود. فهم سنتی سیاست‌گذاری اقتصادی همیشه غیرواقع‌گرایانه بود. در واقع، نئولیبرالیسم همواره به‌شکلی ریشه‌ای و افراطی عملگرا بوده است. تاریخ واقعی آن شامل یک سلسله مداخلات دولتی در منافع تجمیع سرمایه است، از جمله به‌کارگیری خشونت دولتی در قبال مخالفت‌ها. از دهه ۱۹۷۰ هرجا که مشکلی پیش آمده است و واقعیت‌های اجتماعی خودش را به بازار نشان داده است، دولت‌ها وارد عمل شده‌اند. این امر تا سال ۲۰۲۰ نیز ادامه داشت. نیروهای تاریخی‌ای که سرانجام باعث شدند که نظم نئولیبرال با شکست مواجه شود پوپولیسم افراطی یا باقی‌ماندن تقابل‌های طبقاتی نبود بلکه رشد جهانی بود و تجمع عظیم مالی.
در سال ۲۰۰۸، بحران حاصل گسترش بیش از حد بانک‌ها و میزان وام‌های مسکنی بود که جمعشان رقم عظیمی می‌شد. در سال ۲۰۲۰، ویروس کرونا نظام مالی را از بیرون تحت فشار قرار داد اما آن شکنندگی‌ای که این شوک وارد کرد، از داخل سیستم ایجاد شد. در این هنگام، بانک‌ها نبودن که دارای پیوند ضعیفی با هم باشند بلکه خود بازارهای دارایی هم پیوند ضعیفی با هم داشتند. شوک تا قلب سیستم پیش رفت، یعنی بازار دارایی‌های گران‌بهای آمریکا که فرض می‌شد دارایی‌های امنی هستند چون در نوک هرمی قرار داشتند که اعتبارات بر آن استوار شده بود. اگر این بازار از هم می‌پاشید، همین اتفاق برای بقیه جهان نیز رخ می‌داد.
مقیاس مداخلات ثبات‌بخش به اقتصاد در سال ۲۰۲۰ حیرت‌آور بود. این اتفاق بنیان‌های اصلی نیو دیل سبز را تأیید می‌کرد که می‌گفت اگر اجرا شود، کشورهای دموکراتیک ابزارهایی را که بخواهد بر اقتصادی کنترل داشته باشد در اختیار دارند. با این حال، واقعیت این بود که چنین اتفاقی یک واقعیت‌گرایی دولبه به حساب می‌آمد چرا که اگر این مداخلات یک نوع اعمال قدرت مستقل به حساب می‌آمدند، باید این هم در نظر گرفته می‌شد که این شرایط ناشی از بحران هستند. این مداخلات مثل سال ۲۰۰۸ در راستای منافع کسانی بود که بیشترین ضرر را از بحران کرده بودند. در این دوران، اعلام می‌شد که نه چند بانک منفرد بلکه کل بازارها بیش از اندازه بزرگ هستند که شکست بخورند. برای شکستن چرخه بحران و ثبات بخشیدن به وضعیت، باید سیاست‌گذاری اقتصادی طوری انجام می‌شد که با واقعیت‌های استقلال دموکراتیک جور دربیاید و این کار نیاز به اصلاحات ریشه‌ای داشت. برای این کار باید انتقال قدرت واقعی انجام می‌شد اما هیچ شانسی برای این کار وجود نداشت.
مداخلات در سیاست‌گذاری‌های اقتصادی عظیمی در سال ۲۰۲۰، مثل مداخلات سال ۲۰۰۸، چهره‌ای ژانوسی داشت. ژانوس اغلب با دو چهره یا دو سر به تصویر کشیده می‌شود که از این دو سر، یکی به روبه‌رو و دیگری در جهت مخالف آن، یعنی به پشت سر نگاه می‌کند. اعتقاد بر این است که این دو سر به آینده و گذشته می‌نگرند. از یک طرف، مقیاس عظیم آن‌ها محدودیت‌های نئولیبرالیسم را در نظر می‌آورد و منطق اقتصادی آن‌ها را تأیید می‌کرد مبنی بر اینکه مداخلات سطح کلان متکی به آرای کینز مشکل‌ساز خواهد شد. وقتی که یک اقتصاد در چرخه رکود فرو رفته است، کسی نمی‌تواند بپذیرد که این معضل یک درمان طبیعی دارد و باید وضعیت را به حال خود گذاشت تا دوباره اوضاع روبه‌راه شود. در عوض، سیاست‌گذاری‌های اقتصادی دولتی می‌تواند مانع از سقوط اقتصاد شود و از بیکاری‌های غیرضروری و اتلاف منابع و رنج اجتماعی جلوگیری کند.
این مداخلات وقتی می‌تواند اثرگذار باشد که توسط یک رژیم فراتر از نئولیبرالیسم اجرا شود. در دوران همه‌گیری سال ۲۰۲۰، شبکه ثروت خانوارها در آمریکا به بیش از ۱۵ تریلیون دلار افزایش یافت. با این حال، شرایط بسیار به نفع طبقه ۱ درصد بالای جامعه پیش رفت، کسانی که ۴۰ درصد کل سهام را در بازار بورس آمریکا در اختیار دارند. دهک بالای جامعه، مالک ۸۴ درصد سهام بازار بورس است. مسلم است که اگر این شرایط یک «قرارداد اجتماعی جدید» نباشد، به‌طرزی هشداردهنده‌ به‌شکل جامعه‌ای یک‌سویه دارد پیش می‌رود.
گذشته از همه این مسائل، سال ۲۰۲۰ نه‌فقط موقعی بود برای چپاول و یغما بلکه زمانی نیز بود برای به محک تجربه درآوردن اصلاحات. قالب‌های جدید رفاه در واکنش به خطر بحران اجتماعی تلاش کرد که به خارج از اروپا و آمریکا و خیلی از بازارهای نوظهور برود. میانه‌روها در جست‌وجوی راهی برای تعیین اولویت‌های برنامه‌های خود، به استقبال سیاست‌های محیط‌زیستی و مسائل مربوط به تغییر اقلیم رفتند، به‌شکلی که تا پیش از آن هیچ‌گاه به این مسائل نپرداخته بودند. برعکس ترسی که کووید ـ ۱۹ را به کانون توجهات برد و حواس‌ها را از سایر اولویت‌ها پرت کرد، اقتصاد سیاسی نیو دیل سبز به امری جریان اصلی در افکار عمومی تبدیل شد. شعارهایی که در قالب‌های مختلف «رشد سبز» و «برگشتن به وضعیت بهتر» و «توافق سبز» سر داده می‌شد، منعکس‌کننده مدرنیزاسیون سبزی بود که رهبران میانه‌روی سیاسی در واکنش به بحران جهانی اقتصادی ارائه کرده بودند.