این‏ ور آبی‌ها و آن‏ ور آبی‌ها

عشق خارج و دلار

تاریخ 1400/11/23 ساعت 09:54

آن روزها محدودیت‌های سختگیرانه‌ای از سوی گمرک برای خروج ارز و ورود کالا توسط مسافران خارج از کشور وجود داشت به همین دلیل افرادی که قصد وارد کردن کالا داشتند، دوستان و آشنایانشان را با خود می‌‏بردند، هزینه چند روز سفرشان را پرداخت می‌‏کردند تا در راه برگشت و ورود به ایران، از امتیاز معافیت گمرکی آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏استفاده کنند

آینده نگر/ افشین والی‏‌نژاد

پنج سال از آغاز جنگ ایران و عراق می‏‌گذشت، آسیب‏‌های جنگ طولانی بر پیکره اقتصاد کشور مشهود بود؛ برای جوان‏‌ها کار مناسب پیدا نمی‌‏شد. بعضی از اهالی امیریه، محله‌ای که در آن‏جا به دنیا آمده و بزرگ شدم، می‌‏رفتند ترکیه، اجناسی از قبیل پوشاک، کفش و کیف و غیره می‌آوردند و در تهران به بوتیک‏‌های شمال شهر می‏‌فروختند. آن روزها محدودیت‏‌های سختگیرانه‏‌ای از سوی گمرک برای خروج ارز و ورود کالا توسط مسافران خارج از کشور وجود داشت، به همین دلیل افرادی که قصد وارد کردن کالا داشتند، دوستان و آشنایانشان را با خود می‌‏بردند، هزینه چند روز سفرشان را پرداخت می‌‏کردند تا در راه برگشت و ورود به ایران، از امتیاز معافیت گمرکی آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏استفاده کنند. آن همراهان سفر نیز سودشان این بود که در آن روزهای تیره و تاریک ایران، چند روزی مجانی «خارج» را می‏‌دیدند و از مزایای آزادی‌های مختلف اجتماعی که در وطن خودشان وجود نداشت بهره می‏‌بردند و به قول معروف دلی از عزا درمی‌آوردند.

من هم که دیدن «خارج» حتی برای چند روز برایم جذابیت زیادی داشت بی‏‌درنگ پیشنهاد یکی از اهالی محل را که انسان خوب و قابل اعتمادی بود و به این روش‌های واردات(!) کالا اشتغال داشت، برای یک سفر پنج‏ روزه به ترکیه پذیرفتم. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

«شلوارهای جین، تی‏شرت، پیرهن مردونه، دوپی-یس‌های شیک زنونه...» 

برای چند لحظه گیج شده بودم، آن صدا در چهارراه استانبول تهران بود یا میدان تقسیم استانبول؟
آقای سی و چندساله‏ای که بسیار محترم و باشخصیت به نظر می‏‌رسید، با نگاهی دردناک و خجل، و صدایی لرزان که شرمندگی و شرمناکی نهفته در آن، هنوز در گوشم زنگ و بر دلم خراش و بر مغزم پتک می‏‌زند، هر چند دقیقه یک بار به فارسی فریاد می‌‏زد و برای آن فروشگاه بزرگ عمده‌‏فروشی لباس تبلیغ می‏‌کرد.
در مدتی که دوستم سرگرم انتخاب کالاهای مورد نظر خود بود با احتیاط به او نزدیک شدم و سر صحبت باز شد: «زندگی‏مون توی تهرون بد نبود، سر و سامون داشتیم. من کارمند بانک بودم و خانومم مربی مهدکودک. نفهمیدم چطور شد که با دست خودمون آتیش زدیم به خونه و زندگی! فکر می‏‌کردیم می‏ریم اون‏ور آب و توی بهشت زندگی می‌کنیم.» 

در حین صحبت متوجه شدم خانم جوانی که داخل مغازه به عنوان مدل یا مانکن انجام وظیفه می‏‌کرد همسر اوست. «قرار بود یه قاچاقچی با گرفتن مبلغ کلانی ما رو ببره استرالیا ولی گولمون زد و یک‏دفعه چشممون رو باز کردیم دیدیم توی یه قایق فکسنی توی آب‌های یونان سرگردونیم. شانس آوردیم زنده موندیم. الان دیگه نه پول داریم که این‏جا بمونیم، نه رو داریم که برگردیم ایران. یعنی خب اون‏جا هم دیگه چیزی برامون باقی نمونده.»

داستان این خانواده جوان به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد و مصمم شدم که با احتیاط بیشتر به رؤیای خارج فکر کنم.

با نگاهی گذرا به تاریخ ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم، به اصطلاحی برخورد می‏‌کنیم با عنوان Bubble Economy ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏که ترجمه مستقیم آن می‏‌شود اقتصاد حبابی ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ولی منظور از آن دوره بخصوصی از ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شکوفایی و رونق اقتصاد ژاپن است که بازار بورس و مسکن در آن کشور به طرز شگفت‏ آور و بی‏‌سابقه‏‌ای رشد کرد و طی چند سال در اواخر دهه 1980 میلادی به شکل یک حباب به اوج خود رسید. در آن چند سال، حجم گسترده‏‌ای از پروژه‏‌های عظیم توسعه در سراسر ژاپن به مرحله اجرا در‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آمد و در همین راستا، شرکت‏‌های بزرگ ساختمانی و صنعتی در آن کشور که فعالیت‏‌ها و عملیات خود را گسترش داده بودند ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏با کمبود شدید نیروی کار مواجه شدند.

این ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دوران مصادف است با آخرین سال‏‌های دهه شصت خورشیدی، زمانی که اقتصاد ایران بعد از پشت سر گذاشتن هشت سال جنگ خانمان‏سوز با عراق، با چالش‌های سنگینی دست به گریبان بود و وضعیت نامناسب اشتغال برای جوانان جویای کار، به ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اشتیاق آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏برای کار در خارج از کشور دامن زده بود.

در آن سال‏‌ها از لحاظ نمودار جمعیتی، ایران با میانگین سنی حدود هجده سال یکی از جوان‌‏ترین کشورهای جهان به حساب می‏‌آمد. از طرفی دیگر، آن زمان اتباع ایرانی برای ورود به ژاپن نیاز به اخذ روادید پیش از ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏پرواز نداشتند و برای هر مسافر با در دست ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏داشتن گذرنامه ایرانی، در فرودگاه‏‌های ژاپن ویزای ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏توریستی به مدت ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏حداقل دو هفته ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏و حداکثر سه ماه صادر می‌‏شد.

همچنین به دلیل اختصاص یارانه‏‌های دولتی، بلیت هواپیمایی ایران ایر برای ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دو پرواز هفتگی مستقیم تهران- توکیو در حد غیرقابل تصور ارزان بود (18 هزار تومان معادل حدود 150 دلار برای سیزده ساعت پرواز).

همزمان شدن این چند واقعیت تاریخی، فرصت کم‌‏نظیری به وجود آورد و موجب شد طی همان چند سال، سیل جوانان ایرانی جویای کار به سوی سرزمین آفتاب تابان سرازیر شوند.

«مسافرین محترم برای چندمین بار از شما خواهش می‏کنم به صندلی‏‌های خود برگردید و کمربندهای ایمنی را ببندید.»

کمتر مسافری در آن بوئینگ 747 ایران‌ایر آرام و قرار داشت.

هرچه هواپیما از مبدأ/ مهرآباد/ تهران بیشتر فاصله می‏‌گرفت و به مقصد/ ناریتا/ توکیو نزدیک‌‏تر می‌‏شد شدت هیجان بالاتر می‌‏رفت، شور و شوق و البته دلهره در نگاه اکثر مسافران موج می‏‌زد.

چند نفر را دیدم که سرگرم چیدن اسکناس‌های یک دلاری در بسته اسکناسی بودند که اول و آخرش دو اسکناس صد دلاری بود! برای اینکه به مأمور گذرنامه نشان بدهند و ادعا کنند مثلا یک بسته صد دلاری (ده هزار دلار) پول دارند و می‏‌خواهند بروند گردش و خرید.

متاسفانه تعدادی از هم‏سفران، قبل و بعد از من موفق به دریافت ویزای ورود نشدند و با همان هواپیما به ایران برگردانده شدند. گریه تلخ چند نفر از آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آزاردهنده‌‏ترین صحنه‏‌ای است که شادی من را بعد از گرفتن ویزای سه‏ ماهه توریستی خدشه‏‌دار کرد.

آن هواپیما را می‌‏شد به ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اتوبوس سرویس کارگران یک کارخانه تشبیه کرد که مأموریت داشت ما جوانان «عشق خارج و دلار» را از پایین ‏شهر تهران، یکراست ببرد به پایتخت یکی از صنعتی‌‏ترین و پیشرفته‌‏ترین قدرت‏‌های اقتصادی جهان.

شب کریستمس سال 1989 میلادی (دی‏ماه 1368) من بدون کمترین آگاهی از شهر و کشوری که مثل تمام آن جوانان جویای کار، آرزوها و رؤیاهایم را آن‏جا می‌‏دیدم وارد یکی از شگفت‏‌انگیزترین کلان‏شهرهای جهان شدم.

دو سال در ژاپن آهنگر بودم، بازگشتم به ایران و به طور اتفاقی خبرنگار شدم.

ابتدا برای روزنامه ژاپنی یومیوری در تهران کار کردم و بعد از سه سال به عنوان خبرنگار آسوشیتدپرس، موفق شدم بعد از پانزده سال دفتر این بزرگ‏ترین خبرگزاری جهان را در ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ایران بازگشایی کنم. ازدواج کردم و از کار و زندگی رضایت کامل داشتم.

اما وسوسه «خارج» کماکان در ذهنم وجود داشت.

بعد از ده سال به دعوت سازمان ملی رادیو تلویزیون ژاپن به عنوان کارشناس مسائل ایران به همراه همسر و دخترم به توکیو برگشتم.

پیش از آنکه زندگی در یک جامعه سرمایه‏‌داری صنعتی مطلق را آغاز کنم بارها شنیده یا در نوشته‏‌هایی خوانده بودم که در این‏گونه جوامع، تمام امکانات رفاهی جهت برخورداری از یک زندگی همراه با آسایش و آرامش را پیش چشم انسان قرار می‏‌دهند تا انسان ناخودآگاه وادار شود در راستای دستیابی به آن‏ها، با تمام قوا کار کند. نظام جامعه به طور دقیق به گونه‌ای طراحی شده که انسان را مجبور می‏‌سازد هرچه بیشتر کار و پیشرفت کند، بیشتر خرید کند و تمام درآمد خود را پیشاپیش خرج کند!

تصور می‏‌کردم که با هوشیاری، محتاطانه قدم برمی‌‏دارم تا از افتادن در این دام خودداری کنم ولی بعد از نزدیک به بیست سال زندگی در خارج از کشور، به این نتیجه رسیدم و بارها به دوستانم نیز گفتم: «جامعه سرمایه‏‌داری مثل سرسره‌‏ست، مقاومت خیلی سخته که وارد اون دامی که برات پهن کردن نشی... اگر وارد بشی هم تا انتها باید سُر بخوری بری؛ خارج شدن از اون مسیر بسیار سخته، وسط راه، ایستگاه و خروجی نداره.»