
آن روزها محدودیتهای سختگیرانهای از سوی گمرک برای خروج ارز و ورود کالا توسط مسافران خارج از کشور وجود داشت به همین دلیل افرادی که قصد وارد کردن کالا داشتند، دوستان و آشنایانشان را با خود میبردند، هزینه چند روز سفرشان را پرداخت میکردند تا در راه برگشت و ورود به ایران، از امتیاز معافیت گمرکی آنها استفاده کنند
آینده نگر/ افشین والینژاد
پنج سال از آغاز جنگ ایران و عراق میگذشت، آسیبهای جنگ طولانی بر پیکره اقتصاد کشور مشهود بود؛ برای جوانها کار مناسب پیدا نمیشد. بعضی از اهالی امیریه، محلهای که در آنجا به دنیا آمده و بزرگ شدم، میرفتند ترکیه، اجناسی از قبیل پوشاک، کفش و کیف و غیره میآوردند و در تهران به بوتیکهای شمال شهر میفروختند. آن روزها محدودیتهای سختگیرانهای از سوی گمرک برای خروج ارز و ورود کالا توسط مسافران خارج از کشور وجود داشت، به همین دلیل افرادی که قصد وارد کردن کالا داشتند، دوستان و آشنایانشان را با خود میبردند، هزینه چند روز سفرشان را پرداخت میکردند تا در راه برگشت و ورود به ایران، از امتیاز معافیت گمرکی آنها استفاده کنند. آن همراهان سفر نیز سودشان این بود که در آن روزهای تیره و تاریک ایران، چند روزی مجانی «خارج» را میدیدند و از مزایای آزادیهای مختلف اجتماعی که در وطن خودشان وجود نداشت بهره میبردند و به قول معروف دلی از عزا درمیآوردند.
من هم که دیدن «خارج» حتی برای چند روز برایم جذابیت زیادی داشت بیدرنگ پیشنهاد یکی از اهالی محل را که انسان خوب و قابل اعتمادی بود و به این روشهای واردات(!) کالا اشتغال داشت، برای یک سفر پنج روزه به ترکیه پذیرفتم.
«شلوارهای جین، تیشرت، پیرهن مردونه، دوپی-یسهای شیک زنونه...»
برای چند لحظه گیج شده بودم، آن صدا در چهارراه استانبول تهران بود یا میدان تقسیم استانبول؟
آقای سی و چندسالهای که بسیار محترم و باشخصیت به نظر میرسید، با نگاهی دردناک و خجل، و صدایی لرزان که شرمندگی و شرمناکی نهفته در آن، هنوز در گوشم زنگ و بر دلم خراش و بر مغزم پتک میزند، هر چند دقیقه یک بار به فارسی فریاد میزد و برای آن فروشگاه بزرگ عمدهفروشی لباس تبلیغ میکرد.
در مدتی که دوستم سرگرم انتخاب کالاهای مورد نظر خود بود با احتیاط به او نزدیک شدم و سر صحبت باز شد: «زندگیمون توی تهرون بد نبود، سر و سامون داشتیم. من کارمند بانک بودم و خانومم مربی مهدکودک. نفهمیدم چطور شد که با دست خودمون آتیش زدیم به خونه و زندگی! فکر میکردیم میریم اونور آب و توی بهشت زندگی میکنیم.»
در حین صحبت متوجه شدم خانم جوانی که داخل مغازه به عنوان مدل یا مانکن انجام وظیفه میکرد همسر اوست. «قرار بود یه قاچاقچی با گرفتن مبلغ کلانی ما رو ببره استرالیا ولی گولمون زد و یکدفعه چشممون رو باز کردیم دیدیم توی یه قایق فکسنی توی آبهای یونان سرگردونیم. شانس آوردیم زنده موندیم. الان دیگه نه پول داریم که اینجا بمونیم، نه رو داریم که برگردیم ایران. یعنی خب اونجا هم دیگه چیزی برامون باقی نمونده.»
داستان این خانواده جوان به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد و مصمم شدم که با احتیاط بیشتر به رؤیای خارج فکر کنم.
با نگاهی گذرا به تاریخ ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم، به اصطلاحی برخورد میکنیم با عنوان Bubble Economy که ترجمه مستقیم آن میشود اقتصاد حبابی ولی منظور از آن دوره بخصوصی از شکوفایی و رونق اقتصاد ژاپن است که بازار بورس و مسکن در آن کشور به طرز شگفت آور و بیسابقهای رشد کرد و طی چند سال در اواخر دهه 1980 میلادی به شکل یک حباب به اوج خود رسید. در آن چند سال، حجم گستردهای از پروژههای عظیم توسعه در سراسر ژاپن به مرحله اجرا درآمد و در همین راستا، شرکتهای بزرگ ساختمانی و صنعتی در آن کشور که فعالیتها و عملیات خود را گسترش داده بودند با کمبود شدید نیروی کار مواجه شدند.
این دوران مصادف است با آخرین سالهای دهه شصت خورشیدی، زمانی که اقتصاد ایران بعد از پشت سر گذاشتن هشت سال جنگ خانمانسوز با عراق، با چالشهای سنگینی دست به گریبان بود و وضعیت نامناسب اشتغال برای جوانان جویای کار، به اشتیاق آنها برای کار در خارج از کشور دامن زده بود.
در آن سالها از لحاظ نمودار جمعیتی، ایران با میانگین سنی حدود هجده سال یکی از جوانترین کشورهای جهان به حساب میآمد. از طرفی دیگر، آن زمان اتباع ایرانی برای ورود به ژاپن نیاز به اخذ روادید پیش از پرواز نداشتند و برای هر مسافر با در دست داشتن گذرنامه ایرانی، در فرودگاههای ژاپن ویزای توریستی به مدت حداقل دو هفته و حداکثر سه ماه صادر میشد.
همچنین به دلیل اختصاص یارانههای دولتی، بلیت هواپیمایی ایران ایر برای دو پرواز هفتگی مستقیم تهران- توکیو در حد غیرقابل تصور ارزان بود (18 هزار تومان معادل حدود 150 دلار برای سیزده ساعت پرواز).
همزمان شدن این چند واقعیت تاریخی، فرصت کمنظیری به وجود آورد و موجب شد طی همان چند سال، سیل جوانان ایرانی جویای کار به سوی سرزمین آفتاب تابان سرازیر شوند.
«مسافرین محترم برای چندمین بار از شما خواهش میکنم به صندلیهای خود برگردید و کمربندهای ایمنی را ببندید.»
کمتر مسافری در آن بوئینگ 747 ایرانایر آرام و قرار داشت.
هرچه هواپیما از مبدأ/ مهرآباد/ تهران بیشتر فاصله میگرفت و به مقصد/ ناریتا/ توکیو نزدیکتر میشد شدت هیجان بالاتر میرفت، شور و شوق و البته دلهره در نگاه اکثر مسافران موج میزد.
چند نفر را دیدم که سرگرم چیدن اسکناسهای یک دلاری در بسته اسکناسی بودند که اول و آخرش دو اسکناس صد دلاری بود! برای اینکه به مأمور گذرنامه نشان بدهند و ادعا کنند مثلا یک بسته صد دلاری (ده هزار دلار) پول دارند و میخواهند بروند گردش و خرید.
متاسفانه تعدادی از همسفران، قبل و بعد از من موفق به دریافت ویزای ورود نشدند و با همان هواپیما به ایران برگردانده شدند. گریه تلخ چند نفر از آنها آزاردهندهترین صحنهای است که شادی من را بعد از گرفتن ویزای سه ماهه توریستی خدشهدار کرد.
آن هواپیما را میشد به اتوبوس سرویس کارگران یک کارخانه تشبیه کرد که مأموریت داشت ما جوانان «عشق خارج و دلار» را از پایین شهر تهران، یکراست ببرد به پایتخت یکی از صنعتیترین و پیشرفتهترین قدرتهای اقتصادی جهان.
شب کریستمس سال 1989 میلادی (دیماه 1368) من بدون کمترین آگاهی از شهر و کشوری که مثل تمام آن جوانان جویای کار، آرزوها و رؤیاهایم را آنجا میدیدم وارد یکی از شگفتانگیزترین کلانشهرهای جهان شدم.
دو سال در ژاپن آهنگر بودم، بازگشتم به ایران و به طور اتفاقی خبرنگار شدم.
ابتدا برای روزنامه ژاپنی یومیوری در تهران کار کردم و بعد از سه سال به عنوان خبرنگار آسوشیتدپرس، موفق شدم بعد از پانزده سال دفتر این بزرگترین خبرگزاری جهان را در ایران بازگشایی کنم. ازدواج کردم و از کار و زندگی رضایت کامل داشتم.
اما وسوسه «خارج» کماکان در ذهنم وجود داشت.
بعد از ده سال به دعوت سازمان ملی رادیو تلویزیون ژاپن به عنوان کارشناس مسائل ایران به همراه همسر و دخترم به توکیو برگشتم.
پیش از آنکه زندگی در یک جامعه سرمایهداری صنعتی مطلق را آغاز کنم بارها شنیده یا در نوشتههایی خوانده بودم که در اینگونه جوامع، تمام امکانات رفاهی جهت برخورداری از یک زندگی همراه با آسایش و آرامش را پیش چشم انسان قرار میدهند تا انسان ناخودآگاه وادار شود در راستای دستیابی به آنها، با تمام قوا کار کند. نظام جامعه به طور دقیق به گونهای طراحی شده که انسان را مجبور میسازد هرچه بیشتر کار و پیشرفت کند، بیشتر خرید کند و تمام درآمد خود را پیشاپیش خرج کند!
تصور میکردم که با هوشیاری، محتاطانه قدم برمیدارم تا از افتادن در این دام خودداری کنم ولی بعد از نزدیک به بیست سال زندگی در خارج از کشور، به این نتیجه رسیدم و بارها به دوستانم نیز گفتم: «جامعه سرمایهداری مثل سرسرهست، مقاومت خیلی سخته که وارد اون دامی که برات پهن کردن نشی... اگر وارد بشی هم تا انتها باید سُر بخوری بری؛ خارج شدن از اون مسیر بسیار سخته، وسط راه، ایستگاه و خروجی نداره.»