چرا نباید افول آمریکا را با مرگ جهانی‌شدن یکی بگیریم

خط پایان از آنچه فکر می‌کنید متناقض‌تر است

تاریخ 1400/10/18 ساعت 09:19

بخش زیادی از داده‌هایی که در دفاع از جهانی‌شدن به کار رفته است عملا بازتابی از ماهیت منطقه‌ای اقتصاد بین‌الملل بوده است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

آینده نگر/ منبع: ‌ایژیا نیکی

*ویلیام براتون/مدیر سابق بانک اچ‌اس‌بی‌سی در منطقه آسیا و اقیانوسیه و نویسنده کتاب «اوج‌گیری چین: افول آسیا»

اخیرا نگرانی‌های غرب در خصوص افول جهانی‌شدن در رسانه‌ها و محافل به وضوح ابراز می‌شود و عوامل مختلفی نیز فوریت این بحث را بیشتر کرده‌اند. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏یکی از آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏تغییر مسیر سریع اقتصاد جهانی به سمت آسیا (به خصوص چین) بوده و دیگری نیز فضای عدم قطعیتی بوده که پس از اوج‌گیری طالبان در خصوص نقش‌آفرینی آمریکا در امور بین‌المللی به وجود آمده است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏غربی‌ها حالا دچار این هراس شده‌اند که جهان دیگر به سمت وحدت و همکاری جهانی حرکت نمی‌کند و به جایش بلوک‌های منطقه‌ای با منافع مشترک دارند قدرت می‌گیرند. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏بر این اساس تصور می‌شود که دستاوردهایی که در پنج دهه اخیر در باب جهانی‌شدن در زمینه‌های اقتصادی، مالی و سیاسی حاصل شده، زیر سوال رفته و تنها یک جهان قطبی‌شده و آسیب‌پذیر به جا مانده است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

این یک استدلال قدرتمند است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏افق چنین جهانی که پر از تنش و درگیری بین بلوک‌های مهم اقتصادی و سیاسی (مثلا بین آمریکا، چین و اتحادیه اروپا) باشد، تصویری است که هیچ کس آن را نمی‌خواهد. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏که حافظه بلندمدت‌تری دارند می‌دانند که شبیه این تصویر قبلا هم در جهان رخ داده است و البته فقط تبعات منفی به یادگار گذاشته است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏با این حال، معتقدم که چنین تصوری از دو فرضیه اشتباه ناشی شده است.

فرضیه اول این است که اکثر فعالیت‌های اقتصادی و مالی دارند در سطح جهانی انجام می‌شوند. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اما درواقع این طور نیست. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏حامیان جهانی‌شدن همواره روی مزایای ادغام بیشتر جهانی تاکید کرده و گفته‌اند در چنین شرایطی، تجارت افزایش می‌یابد. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏مدرکی هم که آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دارند، افزایش تجارت جهانی در پنج دهه اخیر بوده است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اما این مدرک درواقع پنهان‌کننده یک واقعیت مهم است: تجارت در سطح جهان اصولا بیشتر منطقه‌ای است تا جهانی. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏این ماهیت تجارت است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اگر ساده‌ترش را بخواهید باید بگویم اکثر کشورها با همسایگان منطقه‌ای خود مناسبات اقتصادی گسترده‌تری دارند و آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏را شرکای نزدیک‌تری نسبت به سایر کشورهای دنیا می‌دانند. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

این مسئله‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به خصوص در آسیا به وضوح قابل مشاهده است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏در آسیا ۶۰ درصد از صادرات تجاری منطقه در میان کشورهای همین قاره انجام می‌گیرد. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ارزش صادرات مالزی به چین به اندازه دو برابر ارزش صادراتش به اروپا است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏صادرات کره جنوبی به ژاپن نیز سه برابر بیشتر از صادرات این کشور به آلمان است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏تازه این نکته را نیز در نظر داشته باشید که آلمان بزرگ‌ترین شریک تجاری کره جنوبی در اروپا است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

فقط تجارت نیست که این طور منطقه‌ای عمل می‌کند. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏فعالیت کسب و کارها نیز همین طور است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏درست است که تعدادی از شرکت‌های جهانی توجه زیادی را به خود جلب می‌کنند، اما در عمل، تعداد آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏در قیاس با شرکت‌های فعال منطقه‌ای بسیار کم است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اکثر کسب و کارها اصلا از محدوده مرزی و منطقه‌ای خارج نمی‌شوند و فعالیت‌شان را نمی‌توان جهانی به شمار آورد. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏حتی بحث مالیه بین‌المللی که اغلب به عنوان دستاورد اصلی جهانی‌شدن معرفی می‌شود، عملا بیشتر منطقه‌ای است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خروج برخی بانک‌های غربی از آسیا نیز همین موضوع را ثابت کرده است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

بنابراین بخش زیادی از داده‌هایی که در دفاع از جهانی‌شدن به کار رفته است عملا بازتابی از ماهیت منطقه‌ای اقتصاد بین‌الملل بوده است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏درواقع اگر استدلال کنیم که گسترش منطقه‌ای‌شدن دارد به جهانی‌شدن ضربه می‌زند، تناقض بزرگی را مطرح کرده‌ایم. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏در همین میان، عده‌ای فضای رمان‌های جورج اورول را در مورد دنیا ترسیم می‌کنند و معتقدند که شکاف جهانی بسیار بزرگی رخ داده. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اما این طور نیست. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏کالاها، فن‌آوری‌ها، سرمایه‌ها و ایده‌ها همچنان دارند به صورت میان‌منطقه‌ای در جهان جریان پیدا می‌کنند و تنها فرقش این است که کشورهای هسته‌ای در هر منطقه به مرکز این جریان بدل شده‌اند. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

فرضیه اشتباه دوم هم این است که سرنوشت جهانی‌شدن به تداوم هژمونی جهانی آمریکا وابسته است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏چنین دیدگاهی تا حدی قابل درک است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اقتصاد بین‌المللی که امروز می‌شناسیم، یک برساخته غربی بوده که اول توسط امپراتوری بریتانیا و بعد توسط آمریکای بعد از جنگ جهانی دوم به سایر کشورهای جهان ارائه شده است. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏این دو کشور از برتری دوره‌ای خود برای تحمیل ایدئولوژی‌های اقتصادی و مالی خود بر جهان سود برده‌اند و آن را به عنوان مفهوم جهانی‌شدن ارائه داده‌اند. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اما در سال‌های اخیر و در جریان بحران‌های مختلف، ثابت شده که این شرایط دیگر برقرار نیست. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏همچنین تشکیل سازمان‌های همکاری منطقه‌ای و گسترش نفوذ آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏نیز این را ثابت کرده که هژمونی یک یا دو کشور نمی‌تواند تنها عامل پیش‌برنده مناسبات جهانی باشد. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

بنابراین شاید بتوان گفت آن‏ها ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏که افول قدرت آمریکا در سطح جهان را عامل نابودی جهانی‌شدن می‌دانند عملا شرایط امروز دنیا را درک نکرده‌اند و فقط در حال عزاداری برای گذشته از دست‌رفته هستند. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏تغییر ساختاری اساسی در اقتصاد جهانی را نباید این طور تقلیل داد. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آینده اقتصاد جهان را حالا می‌توان در چارچوب جدیدتری بررسی کرد و جریان‌های متاخرتر را در آن شناسایی کرد. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏این آن چیزی است که حالا از جهانی‌شدن می‌خواهیم. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏