
پس از راهاندازی هافینگتون پست، آریانا هافینگتون از شدت خستگی از هوش رفت. او آنقدر سخت مشغول کار بر روی ساخت سایتش بود که از محدودیتهای فیزیکی بدنش فراتر رفت. هافینگتون به اپرا وینفری گفت: «سرم به میز خورد، استخوان گونهام را شکستم، کنار چشم راستم چهار تا بخیه خورد. خیلی خوششانس بودم که بیناییام را از دست ندادم.»
زهرا چوپانکاره/ ترجمه:آینده نگر
وقتی به موفقیت فکر میکنید، فکرتان پیش ساختن از صفر یک شرکت میرود. شادی برایتان تداعی میشود. تصویر ستونهای پول جلوی چشمتان میآید. هیچ فکر نمیکنید که زیر میز کارتان، غرق به خون به هوش بیایید. این همان اتفاقی بود که برای آریانا هافینگتون، یکی از قدرتهای دنیای رسانه افتاد. آریانا سالها است که دیگر نقشی در هافینگتون پست که حالا با نام هافپست شناخته میشود، ندارد اما داستانهایی که اساس درسهای رهبری او شدند همه ریشه در همین نام دارند. او از همان نوجوانی بلندپرواز بود و از همان زمان هم به آنچه میخواست میرسید اما جایی در میانه راه، در اوج شهرت و قدرت رسانهای متوجه شد که ادامه این مسیر شباهتی به حس موفقیت ندارد. آریانا نویسنده کتابهای متعددی است و سخنرانیها و برنامههای تلویزیونی بسیاری داشته است. او یکی از آن رهبرانی است که معتقد است جهان نمیتواند با این نحوه کار کردن به مسیر خود ادامه دهد. سالها است که او در مورد اهمیت اولویتبندی مسائل کاری و زندگی شخصی صحبت میکند و اینکه بیشتر دویدن الزاما به معنای زودتر رسیدن نیست. آنچه در این بخش میخوانید نگاهی است به زندگی، تجربیات، درسها و راهنماییهای یکی از زنان قدرتمند دنیای کسبوکار و رسانه. منابع تهیه این متن نشریات فوربز، کارآفرین و سایت Inc. بودهاند.
زمانی که آریا هافینگتون در یونان بزرگ میشد، رویایش این بود که به دانشگاه کمبریج برود. او این رویایش را محقق کرد. در سالهای اول زندگی حرفهایاش تمام هم و غمش این بود که یک نویسنده جدی باشد اما پول کمی داشت و کوهی از نامههای رد تقاضا برای چاپ مطالبش روی هم انباشته شده بود. او وام گرفت، به تلاشش ادامه داد و عاقبت بیش از 10 کتاب به چاپ رساند. یکی از بزرگترین موفقیتهای او اما شراکت در راهاندازی هافینگتون پست در سال 2005 بود. سال 2011 وقتی که این سایت به مرجعی رسانهای با نزدیک به 25 میلیون بازدید سالانه تبدیل شد، هافینگتون و شرکایش آن را به قیمت 315 میلیون دلار به AOL فروختند.
او در سال 2014 در برنامه اپرا وینفری صحبت کرد و از روزی گفت که تلنگر مهمی به او خورد. یکی از روزهای ماه آوریل 2007، دو سال پس از راهاندازی هافینگتون پست، آریانا هافینگتون از شدت خستگی از هوش رفت. او آنقدر سخت مشغول کار بر روی ساخت سایتش بود که از محدودیتهای فیزیکی بدنش فراتر رفت. هافینگتون به اپرا گفت: «سرم به میز خورد، استخوان گونهام را شکستم، کنار چشم راستم چهار تا بخیه خورد. خیلی خوششانس بودم که بیناییام را از دست ندادم.» هافینگتون در راه تلاشهای جاهطلبانهاش برای رسیدن به موفقیت، از خودش تا مرز فروپاشی کار کشید. «دکترها به این نتیجه رسیدند که به لحاظ پزشکی هیچ مشکلی ندارم، همه مشکل در مسیری بود که در آن پیش میرفتم و اولویتهایی که برای زندگیام در نظر گرفته بودم.» او میگوید: «با هر تعریف عقلانی که از موفقیت داشته باشیم، اگر در کف دفتر کارتان در استخری از خون خودتان دراز به دراز افتاده باشید، یعنی موفق نیستید.»
از آن نقطه به بعد نهتنها مدل زندگی آریانا تغییر کرد، بلکه تبدیل به سفری شد برای یادآوری این نکته که اولین نکته مهم برای موفقیت داشتن سبک زندگی درست و خواب بهاندازه است. برخی از راهنماییهای او برای رهبران کسبوکار و رسیدن به موفقیت را در این بخش میخوانید:
رهبران باید موفقیت را بازتعریف کنند: در حال حاضر موفقیت در دو پارامتر تعریف شده: پول و قدرت. اما این تعریف مثل یک سه پایه با دو پایه میماند. دیر یا زود از رویش زمین میخورید. رهبران باید در پی پارامترهای دیگری هم باشند، پارامترهایی مانند سلامت داشتن، خرد درونی، توانایی شگفتزده شدن و لذت بردن از زندگی و البته بازپس دادن به دیگران. اما با این شیوهای که حالا شرکتها اداره میشوند، دیگر جایی برای این پارامترها نمانده است. رهبران از عباراتی استفاده میکنند مثل: «پدرشان را درآوردیم»، «داریم داغانش میکنیم» و نتیجه این است که آدمها دائم در وضعیت جنگی زندگی میکنند. برای دست پیدا کردن به خلاقیتمان باید کمی آهستهتر برویم. بدون این خلاقیت نوآوری وجود نخواهد داشت.
رهبری قدرتمند و خلاقیت از خستگی و ته کشیدن نیرو نشئت نمیگیرند: هافینگتون پست چندین اتاق استراحت دارد. در ابتدای کار وقتی هافینگتون این ایده را مطرح کرد، کارمندانش گفتند که جتی جنازهشان را هم نمیتواند در اتاق استراحت پیدا کند. حالا اتاقها از قبل رزرو شدهاند و چند اتاق استراحت دیگر هم در حال راهاندازی است. انسان نمیتواند در حالت بحران مدام دست به خلاقیت بزند. ما محتاج فرصتی برای برداشتن فشار و قطع ارتباط از دنیای بیرون هستیم. حتی یک چرت پنجدقیقهای هم میتواند شما را دوباره شارژ کند و خلاقیتتان را بالاتر ببرد. روی پاتختیتان به جای گوشی آیفون، کتاب بگذارید، وقتی برای گردش بیرون شهر میروید تلفن را در خانه بگذارید، صبح که بیدار میشوید قبل از همه دنبال گوشی نگردید. این یعنی که به عنوان یک رهبر هم باید سطح توقعات درستی از کارمندانتان داشته باشید. در هافینگتون پست از کسی انتظار نمیرفت که پس از ساعت اداری یا در روزهای آخر هفته ایمیل جواب بدهد. در 99 درصد مواقع هیچ ضرورتی ندارد که فرهنگی بر مبنای در دسترس بودن همیشگی و همیشه آنلان بودن به وجود آورید، نباید فرهنگ سوزاندن تمام انرژی را جا بیندازید.
انرژی و وقت شما منابع فرّاری هستند، اولویتبندی را بیاموزید: برای اینکه بتوانید تمام و کمال پیش بروید باید بتوانید پروژههایتان را تکمیل کنید. گاهی تکمیل کردن پروژه به معنای رها کردن آن است. این مهارت میتواند بینهایت به کارتان بیاید. باید تصمیم بگیرید که میخواهید انرژیتان را روی چهچیزی صرف کنید و روی چه موضوعاتی هم قرار نیست انرژی بگذارید. این دومی هم به اندازه اولی اهمیت دارد. فقط باید تصمیم بگیرید، پروندهاش را ببندید و به راهتان ادامه دهید.
آریانا از زبان آریانا
پدرم روزنامهنگار بود. در طول جنگ جهانی دوم، وقتی آلمان، یونان را اشغال کرد، پدرم یک روزنامه زیرزمینی منتشر میکرد. او به همین خاطر دستگیر و به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد و تا پایان جنگ همانجا بود. پس از آن در یک آسایشگاه دوران بهبودش را گذراند و همانجا بود که مادرم را ملاقات کرد که او هم در حال گذران دوران نقاهت پس از ابتلا به سل بود. مادرم بزرگترین تاثیر را بر زندگی من داشت. یک روز در مجلهای که ورق میزدم تصویری از دانشگاه کمبریج دیدم و گفتم که دلم میخواهد به آنجا بروم. همه خندیدند. اما مادرم گفت: «باشه. بگذار ببینیم چطور میتوانی بروی.» او برای سفرمان به بریتانیا پول قرض کرد و بعد کاملا مطمئنم کرد که اگر نتوانستم وارد کمبریج شوم هیچ اشکالی ندارد. اما من موفق شدم.
در کمبریج عاشق مناظره بودم. سال 1980 از لندن به نیویورک نقل مکان کردم. سال 1986 با مایکل هافینگتون ازدواج کردم و به واشنگتن رفتم. کتاب زندگینامه پیکاسو را نوشتم و کتابی هم در مورد غریزه انسان برای یافتن معنا. در دهه 90 ستوننویس شدم و بعد هم یکی از میزبانان برنامه «چپ، راست و مرکز» در رادیوی سراسری. سال 1997 طلاق گرفتم و به لسآنجلس نقل مکان کردم. ازدواج دوتا از مهمترین چیزهای زندگیام را به من داد: دخترانم.
سال 2003 نامزد انتخابات برای فرمانداری کالیفرنیا شدم. کمپین سیاسیام یک شکست تمامعیار بود اما پی به قدرت اینترنت بردم. نیمی از پولی که برای کمپینم جمع کردیم، یعنی یک میلیون دلار، از راه آنلاین جمع شد. بعد از مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری سال 2004، در جلسهای برای بحث در مورد نقشی که رسانه در انتخابات بازی میکرد شرکت کردم. یکی از حاضران در جلسه کن لِرر بود که همراه من تبدیل به همبنیانگذار شد. ما بر روی خلق یک پلتفرم گفتوگو کردیم که قرار شد ترکیبی از اخبار 24 ساعته و دستچین مطالب وبلاگی باشد. این شروع کار هافینگتون پست بود. توافق ما این بود که هرکدام نیمی از مبلغ مورد نیاز برای راهاندازی سایت را جور کنیم. من در عرض یک هفته پول را از طریق دوستانم فراهم کردم. یک سال و نیم بعد سرمایه یک صندوق خطرپذیر، از سافت بانک کپیتال را به سرمایهمان اضافه کردیم. یکی از مدیران آن در آن زمان یعنی اریک هیپو بعد مدیرعاملمان شد.
سایت در ماه می سال 2005 بالا رفت. آرتور شلسینگر جونیور اولین کسی بود که برای نوشتن وبلاگ از او دعوت کردم. او نوشتههای وبلاگ را برایم فکس میکرد. انتقادات را به یاد دارم که میگفتند: «به این نمیگویند وبلاگنویسی.» اما حس من این بود که فرقی نمیکند افکار یک بلاگر چطور بر روی سایت قرار میگیرند. در همان هفته اول کارمان ما پستهایی از جولیا لوییس رایفوس، لری دیوید، گری هارت، جان کوساک و والتر کرانکایت داشتیم.