
لازم نیست راه دوری بروید تا واکنش به مخالفت را در قالب جنگ و دعوا ببینید: کافی است تایملاین رسانههای اجتماعی خود را باز کنید یا بخش کامنتهای وبسایتهای محبوبتان را نگاه کنید. معروف است که اینترنت «اتاقهای پژواک» درست میکند، اتاقهایی که در آن افراد فقط با دیدگاههایی مواجه میشوند که خود با آن موافقند
بخشی از کتاب: ناسازگار: چرا بحث و جدل بین ما دودستگی میاندازد/آینده نگر
مجله تایم در سال 2010 مارک زاکربرگ را چهره سال معرفی کرد. این مجله مأموریت شرکت فیسبوک را چنین توصیف کرده بود: «رامکردن دار و دستههای سرکش و عربدهجو و تبدیلکردن دنیایی منزوی و غیراجتماعی با بخت و اقبالهای تصادفی به دنیایی دوستانه.» این نظریه در طی اولین دهه استفاده همگانی از اینترنت نظریه محبوبی بود: هرچه بیشتر افراد بتوانند با هم ارتباط برقرار کنند، میتوانند دوستانهتر و با تفاهم بیشتری زندگی کنند و نتیجهاش میشود دنیایی آرام و هماهنگ.
این زاویه نگاه در سال 2021 بهطرز دردناکی خام و ساده بهنظر میرسد. دار و دستههای عربدهکش آنلاین شبانهروز در حال دعوا هستند و برخی از آنها در دنیای واقعی دست به خشونت میزنند. اینترنت آدمها را به هم وصل میکند اما لزوماً احساس همدردی ایجاد نمیکند. اینترنت در بدترین حالت خود میتواند ماشین عظیمی باشد برای تولید همدلیهای مشترک.
فناوری دستکم تاحدی مسئول دنیایی است که بگومگوهای مسموم در آن فراگیر شده است؛ دنیایی که آسیبزنی ظاهراً امری است که دائماً پیشفرضی در نظر گرفته میشود که گویی همیشه وجود داشته است؛ دنیایی که ما بیشتر از همیشه در آن حرف میزنیم و کمتر از همیشه گوش میکنیم. پل گراهام، کارآفرینی در دره سیلیکون، مشاهده کرده است اینترنت رسانهای است که با طراحی خود بگومگو و مشاجره ایجاد میکند. پلتفرمهای رسانهای دیجیتال ذاتاً تعاملیاند و البته مردم هم اهل جروبحثاند.
همانطور که گراهام میگوید، «افراد برای موافقت انگیزه کمتری دارند تا مخالفت». وقتی خوانندگان با یک مقاله یا پست موافق نیستند بیشتر احتمال دارد که برایش کامنت بگذارند و در مخالفت حرف بیشتری برای گفتن دارند (راههای زیادی هست که با آنها بتوانید بگویید «موافق نیستم»). همچنین وقتی که افراد مخالف هستند بیشتر مایلند که با شور و هیجان صحبت کنند و معمولاً معنایش این است که خشمگین شوند.
اما درحالیکه برای ایجاد این وضعیت به آتش انداختن تقصیرها بر گردن فیسبوک و توییتر میدمیم، اهمیت تغییرات گستردهتر و مهمتر رفتار انسانی را نادیده میگیریم، تغییری که در طی دههها یا حتی قرنها ایجاد شده است. تعداد کانالهای ارتباطی یکطرفه از نظر اجتماعی، و همچنین از نظر الکترونیکی، به کمترین حد خود تاکنون رسیده است. هرکسی شروع به صحبتکردن با کسی دیگر و جوابدادن به او کرده است. اگر ما بیشتر مخالفخوان شدهایم دلیلش این است که دنیای مدرن از ما میخواهد ذهنیاتمان را بروز بدهیم.
دو راه برخورد با مخالفت
ادوارد تی هال، انسانشناس آمریکایی، تمایزی بین دو نوع فرهنگ ارتباطی قایل است: فرهنگ ارتباطی با پیشزمینه کم و پیشزمینه زیاد. در فرهنگ با پیشزمینه کم، ارتباطات واضح و مستقیم است. آنچه افراد میگویند بیان عقاید و احساساتشان در نظر گرفته میشود. لازم نیست شما پیشزمینه را بدانید ـ اینکه چه کسی صحبت میکند، در چه موقعیتی ـ تا پیام را درک کنید. فرهنگ ارتباطی با پیشزمینه زیاد فرهنگی است که در آن منظورها واضح گفته نمیشود و بیشتر پیامها تلویحی است. معنی هر پیام خیلی شبیه به خود لغات نیستند بلکه در پیشزمینهای که پیام قرار دارد باید آن را تفسیر کرد. ارتباطات غیرمستقیم، ظریف و مبهم است.
بیشتر ما، هرجایی از جهان که هستیم، زندگیهایمان بیشازپیش با فرهنگ دارای پیشزمینه کم اخت شده است چنانکه تعداد بیشتر و بیشتری از ما دستهدسته به شهرها میآییم، با کسانی که نمیشناسیم معامله و تجارت میکنیم و از طریق تلفنهای هوشمند با افراد مکالمه میکنیم. کشورهای مختلف هنوز فرهنگهای متفاوتی برای ارتباط دارند اما تقریباً همه آنها تحتتأثیر نیروها تجارت، شهریسازی و فناوری هستند؛ نیروهایی که سنت را از بین میبرند، سلسلهمراتب را کاهش میدهند و گسترده درگیرشدنها را افرایش میدهند. این مسایل اصلاً روشن نیست تا بخواهیم خود را برایشان آماده کنیم.
بخش اعظم حیات وجودی ما در مقام یک گونه زنده یعنی انسانها در فرهنگی با پیشزمینه زیاد سپری شده است. اجداد ما در سکونتگاهها و قبایل خود با سنتهای مشترک و زنجیره دیرپایی از فرامین زندگی میکردند. اکنون ما مرتباً با افرادی سروکار داریم که ارزشها و رسومشان با ما متفاوت است. در عین حال، ما از لحاظ خلقوخو مساواتطلبتر از هر وقت دیگر هستیم. هرجایی را که نگاه کنید، تعامل در شرایطی صورت میگیرد که تمام طرفهای ان تعامل صدا یا خواسته برابری دارند. هرکسی انتظار دارد که عقیدهاش شنیده شود و بیشازپیش چنین امری میتواند محقق شود. در دنیایی که جنبههای بسیار متفاوتی از خود نشان میدهد، قواعد روشن قبلی درباره اینکه چه چیزهایی میتواند گفته شود و گفته نشود محکوم به شکست است و این قواعد سیالتر میشود تا جایی که حتی گاهی ناپدید میشود. با کاهش نقش پیشزمینه در تصمیمگیریهای ما، تعداد چیزهایی که همه ما میتوانیم بر سرش توافق داشته باشیم بهسرعت در حال کاهش است.
به این فکر کنید که چه چیزی فرهنگ با پیشزمینه کم تعریف میشود، در افراطیترین شکل خود: حرفزدنهای بیپایان، استدلالهای پشت سر هم؛ هرکسی در تمام مدت دارد به شما از آنچه فکر میکند میگوید. آیا چیزی هم یادتان میماند؟ همانطور که یان مکداف، متخصص رفع اختلافات و دعاوی، میگوید، «دنیای اینترنت غالباً شبیه دنیایی با پیشزمینه کم است».
اگر انسانها موجوداتی صد درصد منطقی بودند، ما قبل از اینکه با یک دیدگاه مخالفت کنیم و به آن واکنش نشان دهیم، مؤدبانه به آن گوش میدادیم. اما در دنیای واقع، مخالفت در مغز ما در قالب علایم شیمیایی مثل سیل جاری میشود و برای ما بسیار سخت است که روی مسئلهای که دم دستمان است متمرکز شویم. این علایم به ما میگویند که این جروبحثها حمله به ماست. «با تو مخالفم» تبدیل میشود به «تو را دوست ندارم». بهجای اینکه ذهنهایمان را باز کنیم تا دیدگاه دیگران را دریابیم، بر دفاع از خودمان متمرکز میشویم.
حیوانات با دو تاکتیک اصلی به تهدید علیه خود جواب میدهند. این تاکتیکها را اولین بار والتر برادفورد کانن، زیستشناس دانشگاه هاروارد، در سال 1915 شناسایی کرد: بجنگ یا پرواز کن (فرار کن). انسانها هم فرقی ندارند. مخالفت میتواند باعث شود ما عصبانی و برانگیخته شویم یا میتواند ما را به عقب براند و عقایدمان را تا میل به گریز از درگیری کمرنگ کند. این واکنشهای بدوی همچنان روی رفتار ما در محیطهایی که پیشزمینه کمی دارند اثر میگذارد: ما یا وارد بحث خصمانه و عمدتاً بیربطی میشویم یا تا نهایت توان تلاش میکنیم اصلاً بحثکردن پرهیز کنیم. هردو واکنش ناکارآمد هستند.
لازم نیست راه دوری بروید تا واکنش به مخالفت را در قالب جنگ و دعوا ببینید: کافی است تایملاین رسانههای اجتماعی خود را باز کنید یا بخش کامنتهای وبسایتهای محبوبتان را نگاه کنید. معروف است که اینترنت «اتاقهای پژواک» درست میکند، اتاقهایی که در آن افراد فقط با دیدگاههایی مواجه میشوند که خود با آن موافقند. اما شواهد دقیقاً عکس این را نشان میدهد. تحقیقات به ما میگوید که کاربران رسانههای اجتماعی رژیم خبری متنوعتری از کسانی که کاربر این رسانهها نیستند دارند. روبهرو شدن با عقایدی که شما را ناراحت میکند تقریباً در توییتر محدود است. اگر تنها منبع اطلاعات شما یک روزنامه باشد، این مواجهه با این عقاید ناراحتکننده برای شما خیلی بیشتر است. اینترنت بهجای اینکه حباب درست کند، آنها را میترکاند و خصومت و ترس و خشم ایجاد میکند.
یکی از علتهایی که مباحثات آنلاین در اغلب موارد اینقدر خصمانهاند این است که طراحی شدهاند که در همین مسیر حرکت کنند. مطالعات نشان داده است محتواهایی که خشم برمیانگیزند احتمال بیشتری دارند که به اشتراک گذاشته شوند. کاربرانی که پیامهای توأم با عصبانیت پست میکنند احتمال بیشتری دارد که لایک و ریتوییت بیشتری بشوند و پلتفرمهایی که این پیامها در آنها ارسال میشوند توجه و درگیری بیشتری با مخاطبان پیدا میکنند که میتوانند آن را به آگهیدهندگان بفروشند. بنابراین پلتفرمهای آنلاین سویههای افراطی و تشدیدشده هر بحث را بیشتر از بقیه جنبههای بحث پیش میراند. تفاوتهای ظریف در عقاید، انعکاس دیدگاهها و فهم مشترک مجروحان حاشیهای آتش این فتنهای که برپا شده است نیستند بلکه قربانیان حتمی آن هستند.
اما اشتباه بزرگی خواهد بود اگر از تمام این مسایل نتیجه بگیریم که ما این روزها داریم زیاد بحث میکنیم. خشم هولناکی که ما در محیط آنلاین میبینیم شواهد متقنی هستند از نبود بحث و استدلال واقعی و تعاملی: جنگیدن بهمثابه استتاری برای پروازکردن و فرارکردن.
اغلب میگویند که اگر بشریت با افزایش خطرات وجود مواجه شود، ما باید تفاوتهایمان را کنار بگذاریم. اما وقتی همه ما با این مسئله موافقت میکنیم ـ یا وانمود میکنیم که با آن موافقیم ـ پیش رفتن و بهبود سختتر میشود. مخالفت طریقهای برای فکرکردن است، شاید بهترین راهی که در اختیار داریم، انتقاد به سلامت همه کارهایی که بهطور مشترک میکنیم، از ازدواج گرفته تا کسبوکار و دموکراسی. ما میتوانیم از آن استفاده کنیم تا مفاهیم مبهم را از ایدههای عملی بازشناسیم، بین نقطههای کور با بینش درست فرق بگذاریم و ناراستی را از همدلی متمایز کنیم. ما بهجای اینکه تفاوتهایمان را کنار بگذاریم، باید آنها را به کار بگیریم.
برای این کار باید بر طیف وسیعی از احساس ناراحتی از مخالفت فایق آییم. بدیهی است که مخالفت سخت و برای بیشتر ما اضطرابآور است. اما شاید اگر یاد بگیریم که به آن در نقش یک مهارت در جایگاه درستش نگاه کنیم، بیشتر در نقش چیزی که بهطور طبیعی پیش میآید، شاید با آن راحتتر کنار بیاییم. بهعقیده من، ما خیلی چیزها میتوانیم از کسانی که با ما مخالفت میکنند یا بگیریم و بهجای اینکه از آنها ناراحت شویم و برخورد خصمانهای با آنها داشته باشیم، میتوانیم اطلاعات، دیدگاهها و ارتباطات انسانی مفیدی از چنین مخالفتها کسب کنیم.
دست بالا، دست پایین
یک گروه از فلسطینیان در بازیهای المپیک سال 1972 در آلمان غربی یازده ورزشکار اسراییلی را گروگان گرفتند. آنها درخواستهای خود را مطرح کردند اما مقامات درخواستشان را رد کردند. پلیس مونیخ به قدرت اسلحه متوسل شد. 22 نفر ازجمله تمام گروگانها کشته شدند. بعد از این ماجرا، وقتی که نهادهای اعمال قانون در سراسر جهان میخواستند بفهمند که در مونیخ چه اتفاقی افتاده مشکلی را دریافتند. افسران پلیس که با گروگانگیرها صحبت میکردند تا از خشونت پرهیز کنند یا آن را به حداقل برسانند، دستورالعملی نداشتند که دنبال کنند. ادارههای پلیس فهمیدند که باید مهارتهای مذاکره را یاد بگیرند.
افسرانی که امروزه با گروگانها مذاکره میکنند، که ممکن است در مسئولیتهای دیگری نیز تخصص داشته باشند یا آموزش دیده باشند، شرایط و موقعیت مختلفی را در اختیار دارند. بهترین آنها فقط در تاکتیکها متخصص نیستند. آنها به اهمیت چیزی واقفند که اروینگ گافمن جامعهشناس به آن «کار با صورت» میگوید. بهزبان گافمن، صورت یا چهره افراد تصویر عمومی آنهاست که میخواهند در تعاملات اجتماعی آن را ارایه کنند. ما تلاش میکنیم برای هر برخوردی صورت مناسبی را ارایه کنیم: آن صورتی از شما وقتی که میخواهید با رییستان روبهرو شوید نشان میدهید با صورتتان وقتی که در یک ملاقات عاشقانه میخواهید از خود نشان دهید متفاوت است. این تلاش برای ارایه صورتهای مختلف همان کار با صورت است.
ما در مواجهه با افرادی که به آنها اعتماد و داریم و خوب میشناسیمشان خیلی نگران صورت و چهرهمان نیستیم ولی با کسانی که نمیشناسیم ـ مخصوصاً وقتی که این افراد قدرتی بیشتر از ما دارند ـ به کار با صورت مشغول میشویم. وقتی کسی با صورت خود کار میکند و با این حال به چهرهای که میخواهد دست نمییابد احساس ناخوشایندی میکند. اگر شما میخواهید فرد قدرتمندی جلوه کنید و کسی با شما با کمترین رعایت احترام رفتار میکند، احساس شرمسازی یا حتی تحقیر میکنید. در برخی شرایط ممکن است شما سعی کنید این برخورد را خراب کنید و بازی را به هم بزنید تا احساس بهتری داشته باشید.
افرادی که در هنر مخالفتکردن مهارت دارند فقط به چهره خودشان فکر نمیکنند؛ آنها به توجه به چهره دیگران نیز بسیار خو گرفتهاند. یکی از قدرتمندترین مهارتهای اجتماعی توانایی «دادن» چهره به دیگران است؛ تأیید تصویری عمومی که افراد دیگر دوست دارند ارایه بدهند. در هر مکالمهای، وقتی فرد مقابل احساس میکند چهره مورد نظرش قبول و تأیید شده، خیلی راحتتر با دیگران تعامل میکنند و احتمال خیلی بیشتری وجود دارد که به آنچه شما میگویید گوش بدهند.
هیچکس این را بهتر از مذاکرهکنندگان با گروگانگیران نمیداند که بحران گروگانگیری میتواند به دو نوع بحران تقسیم شود. در بحرانهای «ابزاری»، تعامل میل میکند به سویی که در آن شخصیتها نسبتاً منطقی هستند. گروهگیران خواستههای مشخصی را مطرح میکنند و روند چانهزنی دنبال میشود. در بحرانهای «بیان احساس»، گروگانگیران میخواهند چیزی را بگویند ـ به مردمی که در خانهشان نشستهاند، به دنیا. آنها معمولاً کسانی هستند که بیمقدمه عمل میکنند: پدری که با از دست دادن حضانت دخترش او را گروگان میگیرد یا مردی که معشوقهاش را گیر میاندازد و میبندد و تهدید میکند که او را خواهد کشت. در موارد زیاد دیگری نیز مذاکرهکنندگان با افرادی مواجهند که خودشان را گروگان گرفتهاند: کسانی که به بالای یک ساختمان بلند رفتهاند و تهدید میکنند که خود را به پایین پرت خواهند کرد. گروگانگیری که یک سناریوی احساسی برای کار خود دارد معمولاً در لبه پرتگاه احساسات قرار دارد، احساس خشم، ناامیدی، ناامنی عمیق و آماده است که بهطریقی غیرقابل پیشبینی دست به کار خطرناکی بزند.
به مذاکرهکنندگان آموزش داده شده است که قبل از مذاکره گروگانگیر را آرام کنند و اطمینان خاطر را به او بازگردانند. ویلیام دونوهو، استاد ارتباطات در دانشگاه میشیگان، دههها روی مکالماتی که در درگیریها پیش میآید مطالعه کرده است؛ مکالماتی که برخی از آنها موفق بودهاند و برخی شکست خوردهاند، در درگیری با تروریستها و دزدان و قاچاقچیان و افرادی که در مرز خودکشی قرار دارند. او با من درباره عنصر کلیدی صورت صحبت کرد: اینکه فرد چقدر احساس قدرتمند بودن میکند. گروگانگیران در موقعیتهای احساسی میخواهند به هر طریقی که شده مهم در نظر گرفته شوند و موقعیتی که دارند تأیید شود.
دونوهو و همکارش، پل تیلور از دانشگاه لنکستر، اصطلاح «دست پایین» را برای کسی که یک طرف مذاکره است ساختهاند که در مورد تصویر نسبیاش احساس ناامنی میکند. افرادی که دست پایین را در یک مذاکره دارند بیشتر احتمال دارند دست به رفتارهای عصبی بزنند با این هدف که بتوانند زمینه و موقعیتی پیدا کنند که راهحلی برایشان پیش بیاورد. اسپانیا و آمریکا در سال 1974 مذاکراتی را شروع کردند تا موقعیت پایگاه نظامی آمریکا را در خاک اسپانیا مشخص کنند. دانیل دراکمن که یک دانشمند علوم سیاسی بود، دید که مذاکرهکنندگان آمریکایی و اسپانیایی موقع مذاکره از تاکتیکهای سخت و تاکتیکهای نرم بهره میگیرند. او دریافت که گروه اسپانیایی از تهدید و اتهام سه برابر گروه آمریکایی استفاده میکند. اسپانیا که در مذاکرات دست پایین را داشت، میخواست با عصبانیت استقلال و خودمختاری خود را نشان دهد.
وقتی یک گروگانگیر احساس میکند که بر او مسلط شدهاند احتمال بیشتر دارد که به خشونت متوسل شود. دونوهو به من گفت: «این زمانی است که صحبتکردن شکست میخورد. در واقع، گروگانگیر میگوید شما به من احترام نمیگذارید، پس من آن را با کنترلکردن فیزیکی شما به دست میآورم.» افراد تلاش بسیاری میکنند حتی تلاشهایی که به آسیبزدن به خودشان میانجامد، برای اینکه از پذیرش اینکه دارند کنار گذاشته شوند یا به راه خطایی میروند اجتناب کنند. طرفهایی از مذاکره که دست پایین را دارند، اغلب کثیف بازی میکنند و به دشمنان خود از زاویه حمله میکنند که غیرقابل انتظار و دفاع است. آنها بهجای اینکه دنبال راهحلهایی باشند که بهنفع همه باشد، در هر مذاکرهای طوری رفتار میکنند که به بازی با جمع جبری صفر بینجامد، بازیای که اگر یک نفر باید ببرد و نفر دیگر باید ببازد. آنها بهجای پرداختن به محتوا، به افراد حمله میکنند چون این کار را راهی مییابند برای اینکه جایگاه خود را نشان دهند.
برعکس، کسانی هم هستند که وارد یک مذاکره میشوند با این انتظار که موفق میشوند چون در موقعیت برتر و قویتر قرار دارند یا خودشان تصور میکنند که در چنین موقعیتی هستند. بنابراین آنها شاید بهخوبی راه آرامتر و با دید بازتری را اتخاذ کنند و روی کلیت مخالفت متمرکز شوند و بهدنبال راهحلهای برد ـ برد باشند. آنها همچنین شاید ریسک بیشتری در کار با صورت بپذیرند و حرکتهایی بکنند که از نظر طرف مقابل ضعف قلمداد شود و گفتوگوی دوستانتر و دلجویانهتر پیشنهاد دهند. علت این کارشان این است که آنها نگران مخدوششدن چهرهشان نزد طرف مقابل نیستند و میتوانند با یک حرکت به آن دست یابند.
به همین علت است که دادن چهره به طرف مقابل اینهمه اهمیت دارد. یعنی یک مذاکرهکننده در مسیر منافع همتای مقابلش عمل کند تا او تا جایی ممکن احساس امنیت کند. مذاکرهکنندگان ماهر همیشه سعی میکنند رقابتی را که خود میخواهند درست کنند. آنها میدانند که وقتی دست بالا را دارند، هوشمندانهترین کاری که باید بکنند این است که شکاف بین خود و طرف مقابل را کم کنند.
در هر مکالمهای توازن نابرابر قدرت هست و هرچه طرف قدرتمندتر باشد احتمال بیشتری دارد روی آخر خط فکر کند ـ روی محتوا یا دستکم اهمیت دادن به محتوا ـ درحالیکه طرفی که دست پایین را دارد روی رابطه فکر میکند. در اینجا چند مثال میآوریم:
پدر یا مادر نوجوان میگوید: «چرا دیر به خانه آمدی؟» دختر نوجوان فکر میکند: «شما با من مثل یک بچه کوچک رفتار میکنید.»
دکتر میگوید: »ما مشکلی در شما پیدا نکردیم.» بیمار فکر میکند: «تو حواست به من نیست.»
سیاستمدار میگوید: «اقتصاد قویتر از هر وقت دیگری دارد رشد میکند.» رأیدهنده فکر میکند: «بس کن حرفزدن با من را انگار که احمقم.»
وقتی یک بحث بیثبات و ناکارآمد میشود، معمولاً علتش این است که یک نفر در مکالمه احساس میکند چهرهای را که باید از خود نشان نداده است. این کار خشونتها و عصبیتهای را که در رسانههای اجتماعی میبینیم بهخوبی توضیح میدهد، جایی که گاهی احساس میکنیم رقابتی برای جایگاه افراد در آن جریان دارد و سکه رایجش جلب توجه است. روی کاغذ، در توییتر، فیسبوک یا اینستاگرام، هرکسی میتواند لایک بگیرد، ریتوییت شود یا فالوور جدید داشته باشد. با اینکه چنین انتظاری میرود اما در عمل، برای کسانی که سلبریتی نیستند خیلی سخت است که برای خود فالوور دستوپا کنند. افراد که فریب قولهایی را میخورند که برای آنها جایگاه بالایی قایل شوند، وقتی جایگاهشان نادیده گرفته میشود عصبانی میشوند. رسانههای اجتماعی اینطور نشان میدهند که به هر کسی شانس برابر برای شنیدهشدن میدهند. در عالم واقع، به اقلیت محدودی مقدار زیادی توجه نشان میدهد در عین اینکه به اکثریت عظیمی توجهی نمیکند. این سیستم تقلبی است.
تا اینجا ما از یکی از جنبههای کار با صورت صحبت کردیم: جایگاه افراد. با این حال، جنبه دیگری هم هست که از نزدیک ربط پیدا میکند به یکی از عناصر متمایز چهره افراد، عنصری که خیلی درباره بالا یا پایین بودن جایگاهی که آنان احساس میکنند نیست بلکه درباره اینکه است که آنها احساس میکنند چهکسی هستند.
بهترین فرهنگ مجادله
لیسا سوبو، استاد انسانشناسی در دانشگاه ایالتی سندیگو، با والدینی مصاحبه کرده است که از زدن واکسن به بچههایشان خودداری میکنند. چرا این افراد، که بیشترشان باهوش و با تحصیلات عالیاند، از ابزارهای پزشکی جریان اصلی که بر پایه علمی درست شدهاند روی برمیگردانند؟ سوبو نتیجه میگیرد که مخالفت با واکسن برای این افراد فقط یک باور نیست بلکه «یک کنش برای هویتسازی» است. بنا به گفته سوبو، این افراد بیشتر از اینکه یک رفتار را کنار بگذارند، به یک رفتار روی میآورند، مثل کسانی که تتوی یک گروه را روی بدن خود حک میکنند یا حلقه ازدواج دست نمیکنند یا در دیدن یک نمایش تلویویونی پرطرفدار افراط میکنند. امتناع از انجام کاری که همه میکنند بیشتر به این مروبط میشود که شخص امتناعکننده چه کسی است، میخواهد خودش را از چه کس دیگری متمایز کند و به این ترتیب هویتی برای خود درست کند و همچنین میخواهد با چه کسی مخالفت کند. سوبو خاطرنشان میکند که این امر برای کسانی که واکسن میزنند هم صدق میکند: میل ما برای اینکه با دیدگاههای جریان اصلی و نظرات اکثریت درباره پزشکی همراه شویم. این همراهی نیز یک راه برای این است که ما هویت خودمان را تعریف کنیم. به همین دلیل است که بحث و مجادله بین دو طرف بهسرعت به جدال هویتی تبدیل میشود.»
بهگفته ویلیام دونوهو، همدلی و مشارکت در دعواهای مخربی که پیش میآید معمولاً براساس این است که چه کسانی در طرفین دعوا هستند. او میگوید: «من این مسئله را در موقعیتهای گروگانگیری، در سیاست و در دعواهای زنوشوهری دیدهام. شما هیچ چیزی از دعوا نمیدانید اما مشکلی دارید و حساس هستند. شخصی که احساسی همچون دیگران دارد در حال حمله به مخالفان آنهاست و دیگران نیز از خودشان دفاع میکنند. این کار باعث میشود که دعوا بالا بگیرد.»
اینکه عقاید ما ناشی از احساساتمان باشد لزوماً چیز بدی نیست اما باید به این مسئله واقف باشیم وقتی که سعی میکنیم یک شخص را ترغیب به کاری کنیم که نمیخواهد انجامش دهد، مثلاً از او میخواهیم که سیگار را ترک کند یا شغل جدیدی را شروع کند یا به یک نامزد انتخابات رأی دهد. هدف ما باید این باشد که به عقیده یا اقدام یک فرد احترام بگذاریم، هرچند که نظرات و اقدامش بحثبرانگیز و مورد مناقشه باشد، در این صورت است که میتوان در نهایت او را نرم کرد. یک مخالفتکننده ماهر راههایی پیدا میکند تا به دشمنش کمک کند که بتواند چیزی متفاوت را بگوید یا کاری متفاوت بکند.
یکی از راهها برای این کار این است که مخالفتها دور از چشم دیگران اتفاق بیفتد. در سال 1994 در بوستون، بعد از اینکه به یک کلینیک سقط جنین حمله مسلحانه شد، لورا کاسین که یک فعال امور خیریه است، تلاش کرد که با شش فعال حوزه سقط جنین ارتباط برقرار کند، سه نفر از آنها موافق سقط جنین و سه نفر مخالف. از آنها خواست که یکدیگر را در جلساتی ببینند تا شاید به یک تفاهم درباره دیدگاههای یکدیگر برسند. وقتی که شش زن با هم ملاقات کردند ابتدا برایشان سخت و حتی دردناک بود که بعد از سالها کنار یکدیگر بنشینند. ابتدا آنها موقعیت خشک و سفتوسختی داشتند و هیچکدام اصول اساسی خود را تغییر ندادند. اما با گذشت زمان، هرچقدر از یکدیگر شناخت پیدا کردند، احساس کردند که میتوانند با روشهایی منعطفتر فکر کنند و با هم ارتباط برقرار کنند و مذاکره کنند. هرچقدر افراد احساس میکردند که دور از چشم همفکران و متحدان خود هستند، احساس میکردند که انعطاف بیشتری در افکار و گفتار و رفتار خود دارند.
چنین اصلی برای درگیریهای محیط کار هم صادق است. افراد جلوی چشم همکاران خود احتمال بیشتری دارد که به اینکه به روشهای درست حل مسئله بپردازند، روی اینکه چطور میخواهند دیده شوند متمرکز شوند. اگر من بخواهم یک فرد واجد صلاحیت و کاردان به چشم بیایم، ممکن است با عصبانیت به چالشی که در کارم پیش میآید واکنش نشان بدهم. اگر میخواهم فردی مثبت و خوب و دارای روحیه همکاری به نظر بیایم، شاید طوری رفتار کنم گویی که هر خواسته سفتوسختی هم که نفر مقابلم داشته باشد، من با صبوری و تحمل بیشتری به آنها واکنش نشان میدهم. به همین دلیل است که وقتی بحثهای متفاوتی در محیط کاری پیش میآید، افراد حاضر در بحث اصرار دارند که این بحثها «آفلاین» پیش برود. این خواسته از نظر من اینطور تفسیر میشود که وقتی افراد میخواهد به حل جروبحثها در محیطهای کاری کمک کنند و یک قائله را بخوابانند، تلاش میکنند که کمترین کار با چهره اتفاق بیفتد تا بتواند به تفاهم بیشتری رسید.
بنابراین مخالفت آفلاین میتواند چاره کار باشد و به جواب برسد اما این روش باید دومین راهحلی باشد که شایسته شناخته میشود. این روش حل مجادلات به این معنی است که فواید مخالفتکردن صریح و روشن از دست میرود و افراد کمتری هوش و زیرکی خود را برای حل مسئله به کار میگیرند. بهترین روش برای اینکه یک فرهنگ کاری را کارآمد بسازیم این است که کاری کنیم که در آن افراد کمتر احساس کنند که باید از وجهه و چهره خود حفاظت کنند؛ فرهنگی که در آن، عقاید از مختلف بهروشنی استقبال میشود، اشتباهکردن امری قابلانتظار به شمار میرود و قواعد مجادله و بحث برای هم قابل فهم و احترام است. در این محیط، هرکسی به کسان دیگر اعتماد دارد و هم برای یک هدف جمعی قدم برمیدارند.
بنابراین اگر بخواهیم از بحث نتیجه بگیریم، باید بگوییم که در جروبحثهایی که در محیطهای کاری و اجتماعی پیش میآید، بسیار مهم است که کار با چهره را در نظر داشته باشید و اگر با دشمن و رقیب خود دارید بحث میکنید، تلاش کنید که برای او نیز صورت و وجههای قایل شوید تا بتواند بیشتر به شما اعتماد کند.
مثالها در این زمینه بسیار است، ازجمله اینکه یک مؤسسه تحقیقاتی درباره پلیس هم حتی میگوید وقتی افراد دستگیر میشوند برای آنها وجههای قایل شوید تا بتوانند احساس بهتری داشته باشند و همکاری بیشتری برای پلیس به ارمغان بیاورند. جاناتان وندر، همبنیانگذار این مؤسسه، میگوید که وقتی یک فرد را دستگیر میکنید، تلاش کنید با حرفزدن برای او شخصیتی بسازید که نشان دهد برایش اهمیت قایلید، مخصوصاً در موقعیتهایی که احتمال دستزدن به خشونت از جانب افراد بسیار زیاد است. اگر فرد دستگیرشده بداند که به او اهمیت میدهید، معمولاً به خشونت فکر نمیکند یا احتمال دستزدن او به رفتارهای خشن پایین میآید. این نمونه، میتواند مثالی باشد برای اینکه در مخالفتکردنها و مجادلات چطور باید رفتار کرد تا به نتیجه رسید.