دلار چطور واحد پولی دنیا شد و تا ۵۰ سال آینده به کجا می‌رود؟

ظهور و سقوط و ظهور (و سقوط) امپراتوری مالی آمریکا

تاریخ 1400/03/08 ساعت 12:42

چین با تولیدات ارزان‌قیمتش از ارزش بالای دلار استفاده کرد و به مصرف‌کننده آمریکایی کالای ارزان چینی فروخت و بزرگ و بزرگ‌تر شد. چین همزمان ارزش واحد پولی‏اش را پایین‌تر از حد واقعی نگاه داشت تا به سرنوشت دیگر کشورهای در حال توسعه تبدیل نشود

آینده نگر/ ترجمه: کاوه شجاعی/ ادام توز، استاد تاریخ دانشگاه کلمبیا

اگر سال ۲۰۲۰ یک چیز را تایید کرده باشد، آن مرکزیت دلار در اقتصاد جهانی است. شاید دوران هژمونی سیاسی و استراتژیک آمریکا گذشته باشد اما به نظر می‌رسد نفوذ مالی آمریکا ماندگارتر از چیزی است که فکر می‌کنیم.

البته چین و روسیه در حال پیدا کردن جایگزین برای سیستم پرداخت دلاری هستند و در اروپا هم «خودمختاری استراتژیک» عبارت مد روز شده است. چرا؟ چون آمریکا به طور فزاینده‌ای از فراگیری دلار به عنوان ابزار مجازات دیگر کشورها استفاده می‌کند و هرج و مرج ناشی از ریاست جمهوری دونالد ترامپ را هم نباید نادیده بگیرید. این واکنش طبیعی کشورها به استفاده دلار به مثابه سلاح است. 

همزمان هژمونی دلار بلای سنگینی بر سر اقتصاد آمریکا آورده است. نابرابری، افول صنعت و از بین رفتن مشاغل کارگران (کارهایی با درآمد خوب و امنیت شغلی بالا) را باید گردن قدرت دلار انداخت. (جنس وارداتی ارزان باعث نابودی تولید شده است.) اینگونه حتی می‌توان وضعیت خوب دلار و پوپولیسم ترامپی را نیز به هم مربوط دانست. هر کدام به آن یکی کمک کرده است.

جای تعجب ندارد که ری دالیو، سرمایه‌گذار مشهور شرکت بریج‌واتر، بزرگ‌ترین شرکت صندوق پوشش ریسک (Hedge fund) دنیا به بقیه توصیه می‌کند که برای دنیای پس از دلار آماده شوند. او به چین امیدوار است و توضیح می‌دهد که چطور دیگر امپراتوری‌های مالی دنیا طی پانصد سال گذشته آمده‌اند و رفته‌اند. ظهور و سقوط امپراتوری‌های مالی جزو چرخه‌های تکرارشونده تاریخ هستند.

اما آیا واقعا درس‌های تاریخ اینقدر بدیهی‌اند؟ دلار حدود یک قرن است که در صحنه اقتصادی جهان حرف اول را می‌زند، در دوره‌ای که شاهد انفجار جمعیتی، فعالیت‌های عظیم اقتصادی و خشونت بی‌حد دولتی بوده‌ایم در ابعادی که تاکنون در تاریخ بشر سابقه نداشته است. اینجا بهتر است یک نکته را روشن کنیم: سیستم دلاری یک نهاد تعریف‌شده با مرزهای مشخص نیست، در عوض مجموعه‌ای است در حال تحول مداوم که از تغییرات سرگیجه‌آور اقتصاد دنیا و سیاست بین‌الملل نشات می‌گیرد. دوران‌هایی که در آن میان سیاست‌های پولی و مالی آمریکا و کلان‌استراتژی امپراتوری آمریکا همخوانی وجود داشته کوتاه بوده‌اند. اینجا تناقض نُرم است و فکر نکنید که وضعیت فعلی تناقض‌آمیزترین دوران سیستم دلار است. تاریخ سیستم دلاری با بحران عجین بوده است. نیم قرن است که از پایان هژمونی دلار صحبت می‌کنند و هنوز دلار بر اقتصاد جهان مسلط است. ماجرا چیست؟ بهتر است به تاریخ رجوع کنیم، به تاریخ قدرت و پول.

 

دلار چطور دلار شد؟

ظهور ناگهانی آمریکا به عنوان قدرت هژمون مالی دنیا در جریان جنگ جهانی اول همه را غافلگیر کرد. در جهان دیپلماتیک، در جریان بحران جولای ۱۹۱۴، آمریکا حتی کمتر از صربستان اهمیت داشت. تعداد زیادی در اروپا معتقد بودند که جنگ تا کریسمس به پایان می‌رسد و در چنین وضعیتی اقتصاد هم اهمیتی در جنگ نداشت.  اما جنگ ادامه پیدا کرد و اروپا را به مرز گرسنگی و ورشکستگی کشاند و در ۱۹۱۶ هرکس در جهان دنبال دلار بود، واحد پولی که دسترسی به آخرین منبع بزرگ مواد اولیه، ظرفیت صنعتی و کارگر را فراهم می‏کرد و از جنگ آسیب ندیده بود. وقتی آمریکا نهایتا به جنگ وارد شد، نتیجه این بود که مالیات‌دهندگان در بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و روسیه میلیاردها دلار بدهکار مالیات‌دهندگان آمریکایی بودند.

بعد از جنگ، اروپایی‌ها به رهبری جان مینارد کینز به همراه بانکداران در وال‌استریت از کاخ سفید خواستند که بدهی اروپا را ببخشد و هرچه اروپا زودتر روی پای خود بایستد برای دموکراسی و بیزینس بهتر خواهد بود. جمهوری‏خواهانی که در آن دوره سر کار بودند بدهی‌های جنگی اروپا را نبخشیدند و از آن بدتر سیاست حمایت از تولیدکنندگان داخلی را در پیش گرفتند، علیه مهاجرت به آمریکا سختگیری بیشتری کردند و با تورم منفی ارزش واقعی دلار را بالاتر بردند. این یعنی بدهی اروپا سنگین‌تر شد و آمریکا این‏گونه هرچه طلا در بانک‌های مرکزی دنیا انبار شده بود به درون خود کشید. رفقای سابق آمریکا در جنگ، حتی اگر هم می‌خواستند بدهی‌های خود را پرداخت کنند نمی‌توانستند. طلایی وجود نداشت. آمریکا در دوران پس از جنگ جهانی اول دست به تجربه غریبی زد: هم بزرگ‏ترین طلبکار دنیا بود و هم مازاد تراز تجاری داشت و داشت به دنیا جنس صادر می‌کرد.

انزواطلبی رویکرد متناقض مالی/دیپلماتیک آمریکا نسبت به جهان در این دوره تبعات سنگینی داشت. لیبرال‌های اروپایی و ژاپنی که روی کمک و حضور بین‌المللی آمریکا حساب کرده بودند پشت خود را خالی دیدند و تحت فشار بازارهای مالی نابسامان و اعتراضات سیاسی داخلی تضعیف شدند. اینگونه بود که ایتالیا، آلمان و ژاپن به سمت اقتدارگرایی حرکت کردند. تا اوایل دهه ۱۹۳۰ سیاست مالی آمریکا آنچنان گنگ و ناشفاف بود که حتی فرانسه و بریتانیا نتوانستند بدهی‌های جنگی‌شان را پرداخت کنند. و بعد جنگ جهانی دوم شروع شد.

در ۱۹۴۴ پس از پایان جنگ در کنفرانس برتون وودز دورنمایی جدید جان گرفت. قرار بود برای کمک به بازرگانی و سرمایه‌گذاری، نرخ ارزها در برابر دلار ثابت شود. یعنی واحد پولی آمریکا با طلا فیکس شود و واحدهای پولی دیگر با دلار. اینطور اعلام شد که هر کشوری می‌تواند دلارهایش را به آمریکا تحویل بدهد و به جای آن از ذخیره طلایی که از دلار آمریکا پشتیبانی می‌کند تحویل بگیرد.

اینجا دیگر کاملا مشخص بود که در سلسله مراتب واحدهای پولی، کدام حرف اول را می‌زند.

اما برتون وودز در آن زمان جواب نداد. علتش هم کمبود شدید دلار در جهان بود. اقتصاد ضعیف اروپای پس از جنگ در معرض فروپاشی بود و کنگره آمریکا هم که از نفوذ کمونیسم در اروپا به هراس افتاده بود طرح مارشال را تصویب کرد و ۱۲ میلیارد دلار به هم‌پیمانانش کمک کرد (چیزی حدود ۱۳۰ میلیارد دلار امروز). طرح مارشال، در اصل اعتراف به شکست برتون وودز بود.

تا ۱۹۵۸ طول کشید تا تعهد اولیه برتون وودز که تبدیل‌پذیری واحدهای پولی با هدف بازرگانی و سرمایه‌گذاری بود، عملی شود. بحران پس از جنگ کمبود جهانی دلار بالاخره به پایان رسیده بود. اقتصادهای ژاپن و اروپا آنقدر قوی شده بودند که بتوانند از طریق صادرات به آمریکا دلار کسب کنند (یا با دیگر کشورهای صادرکننده به آمریکا دلار مبادله کنند.) در واقع اگر به بازار اجازه داده می‌شد که ارزش واحد پولی آمریکا را خودش تعیین کند، ارزش دلار در برابر واحد پولی صادرکننده‌های ارشد - آلمان و ژاپن - پایین می‌آمد. اما نکته اینجا بود که برتون وودز سیستم نرخ فیکس تبادل ارزها بود و اجازه تغییر قیمت بر اساس وضعیت بازار را نمی‌داد. فعلا هیچ‏کس نمی‌توانست ارزش دلار را پایین بیاورد.

اگر آلمان و ژاپن اجازه بروز تورم در کشورهایشان را می‌دادند شاید می‌شد توازن پولی را حفظ کرد. اما آلمان به‏خصوص در برابر مکانیسم تنظیم مقاومت کرد. همزمان وال استریت و متحدانش در وزارت خزانه‌داری آمریکا هیچ وقت برتون وودز را دوست نداشتند. آنها ترجیح می‌دادند که واحدهای پولی دنیا خودشان را با آنچه بازار دیکته می‌کند تنظیم کنند. آنها در دهه ۱۹۵۰ متحدانی در لندن پیدا کردند که میزبان بازاری خارجی برای ذخایر دلار شدند. این بازار به بازار یورودلار مشهور شد. بر پایه این ذخایر، بازار آزادی برای وام‌های ارزان دلاری به وجود آمد و این به شدت برای وام‌گیرندگان جذاب بود. اولین قرارداد بزرگ یورودلار به ایتالیا کمک کرد بودجه ساخت سیستم جدید آزادراه‌هایش را جور کند.

اما محبوبیت بیشتر یورودلار و همچنین بالا و پایین شدن فزاینده ارزش ذخایر خصوصی، روی دلار رسمی فشار می‌آورد. کاملا مشخص بود که اگر این بازار همچنان آزادانه فعالیت کند دلار سقوط سنگینی را تجربه خواهد کرد. ابزارهایی مثل سوآپ ارزی بانک‌های مرکزی اولین بار در دهه ۱۹۶۰ به وجود آمدند تا سیستم برتون وودز به حیات خود ادامه بدهد.

 

دلار آزاد می‌شود

بنیان سیستم نرخ ارز ثابت برتون وودز ذخایر طلای ایالات متحده در فورت ناکس در کنتاکی بود. اما در سال ۱۹۷۰ فقط ۱۱ میلیارد دلار طلا پشتوانه ۲۴ میلیارد دلاری بود که در ذخایر ارزی خارج از آمریکا موجود بود. در واقع برخلاف وعده برتون وودز، نمی‌شد همه آن دلارهای کاغذی را که در دنیا پخش شده بود به طلا تبدیل کرد. رابطه مستقیم دلار- طلا در اصل داستانی بیش نبود. در ۱۹۶۵ که فرانسه تلاش کرد از حق خود در تبدیل دلارش به طلا استفاده کند و از طلای فورت ناکس استفاده کند، آمریکایی‌ها به آنها اتهام اخاذی زدند. دولت آمریکا برای آنکه قیمت رسمی ۳۵ دلاری هر اونس طلا را حفظ کند در اکثر سال‌های دهه ۶۰ خرید و فروش خصوصی طلا را محدود کرد.

و بالاخره در آگوست ۱۹۷۱ ریچارد نیکسون به غائله پایان داد و اعلام کرد که آمریکا تبدیل‌پذیری دلار به طلا را ملغی می‌کند و از آن لحظه دلار به ارز بی‌پشتوانه مبدل شد. وقتی به او هشدار دادند که این حرکت باعث کاهش اطمینان شرکای اروپایی آمریکا در جنگ سرد – به خصوص ایتالیا - می‌شود نیکسون گفت: «من به لیره محل سگ هم نمی‌گذارم.»

و اینگونه عصر مدرن پول کاغذی آغاز شد. برای اولین بار در طول تاریخ طلا یا هر فلزی دیگری پشتوانه واحدهای پولی‌ نبود. ارزش پول حالا کاملا توسط دولت و با توجه به بازار تعیین می‌شد. و بازار معلوم بود که چه می‌خواهد. ارزش دلار پایین آمد تا صادرکنندگان آمریکایی انگیزه بیشتری داشته باشند. ژاپن و آلمان حالا با تورمی که مدت‌ها در برابرش مقاومت کرده بودند روبرو می‌شدند.

همچنان که از ارزش دلار در برابر ین ژاپن و مارک آلمان کاسته می‌شد صادرات برای این دو کشور سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد. اجلاس‌های گروه ۷ کشور صنعتی به همین دلیل شکل گرفت تا فشارهای ناشی از آزادسازی سیستم دلار مدیریت شود. هلموت اشمیت صدراعظم سرسخت آلمان غربی در دهه ۱۹۷۰ از جیمی کارتر رئیس‌جمهور آمریکا خواست وضعیت را مدیریت کند و جلوی کاهش بیشتر ارزش دلار را بگیرد. صادرکنندگان نفت اوپک حتی به این فکر افتادند که بهای نفت را با واحد پولی مطمئن‌تری قیمت‌گذاری کنند.

و بالاخره اولین و تا حالا جدی‌ترین بحران هژمونی دلار در اکتبر ۱۹۷۹ با تصمیم پال ولکر رئیس فدرال رزرو خاتمه یافت: او اجازه داد نرخ بهره بالا رود و به کل اقتصاد جهان شوک وارد شد. این باعث شد ارزش دلار ناگهان اوج بگیرد. اما مهم‌تر از بالارفتن ناگهانی بهای دلار، آن مکانیسمی بود که از طریقش شوک در همه جا پخش شد: روند حرکت پول در مراکز مالی دنیا بسیار سریع‌تر و سیال‌تر شده بود. چرا؟ حالا می‌شد روی نوسانات نرخ تبادل ارز، سود کوتاه‌مدت برد.

بعد از نابود شدن برتون وودز، بازارهای مالی و پولی آزاد‌شده به شدت رونق گرفتند و بازیگران عصر تازه رشد مالی بانک‌های وال ‌استریت بودند، چه در نیویورک و چه در لندن. مرکز تبادلات ارزی همچنان در لندن باقی مانده بود و ارزش واحد پول آمریکا بالا و پایین می‌شد، اما دلار و بانک‌های عمده آمریکایی بودند که محور هر خرید و فروشی به حساب می‌آمدند.

این نظم جدید مالی وعده انعطاف‌پذیری و جابجایی کارآمد منابع و رشد خوب اقتصادی را می‌داد. به لحاظ تولید ناخالص داخلی البته نتیجه در مقایسه با عصر طلایی پس از جنگ ناچیز بود. اما رونق مالی عظیم بود. موج تازه‌ای از وام‌دهی بین‌المللی با دلار آغاز شد. و همزمان بحران سنگین‌تر مالی برای وام‌گیرندگان و وام‌دهندگان رقم خورد. بحران بدهی آمریکای لاتین در دهه ۱۹۸۰ آنچنان بزرگ بود که حتی سیستم بانکی آمریکایی را به لرزه درآورد.

این روند در اروپا شرقی ثبات بلوک شوروی را مورد تهدید قرار داد. تا ۱۹۸۸ میزان بدهی بلوک کمونیستی به ۱۱۲ میلیارد دلار رسیده بود. سهم اتحاد جماهیر شوروی از این رقم ۲۸ میلیارد دلار بود. مسکو از اکثر این پول برای واردات غلات استفاده کرده بود تا شکست‌هایش در حوزه کشاورزی اشتراکی را جبران کند و مردم گرسنه نمانند. دولت‌های کمونیستی مجبور شدند به خاطر حجم عظیم بدهی‌هایشان به ریاضت اقتصادی روی بیاورند همین باعث نارضایتی شدید مردمی شد.

با سقوط اتحاد جماهیر شوروی عصر سلطه بلامنازع دلار آغاز شد. حالا دیگر پول سبزرنگ تبدیل به واحد پولی جهانی شده بود. وقتی ولادیمیر پوتین در روسیه به قدرت رسید خزانه‌داری روسیه ترجیح داد مالیات‌ها به دلار پرداخت شود.

 

اوج‌گیری چین با دلار

این روند می‌توانست ادامه پیدا کند اگر چین قدرت نمی‌گرفت. چین با تولیدات ارزان‌قیمتش از ارزش بالای دلار استفاده کرد و به مصرف‌کننده آمریکایی کالای ارزان چینی فروخت و بزرگ و بزرگ‌تر شد. چین همزمان ارزش واحد پولیش را پایین‌تر از حد واقعی نگاه داشت تا به سرنوشت دیگر کشورهای در حال توسعه تبدیل نشود. استراتژی چین در واقع استراتژی آلمانی‌ها و ژاپنی‌ها در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بود. اما آلمان و ژاپن اعضای بلوک آمریکای پس از جنگ جهانی بودند و چین نبود. واردات چینی کمر صنعت آمریکا را خم کرد و کارگران آمریکایی را بیکار کرد.

آمریکایی‌ها پس از بحران مالی ۲۰۰۸ به فکر افتادند اما دیگر دیر شده بود. چین هنوز به رشد خود ادامه می‌دهد و هر سال که می‌گذرد وزن چین در بازارهای کلیدی افزایش می‌یابد. برای محصولاتی نظیر نفت بزرگ‏ترین رشد بازار چین را خواهیم دید. در سال ۲۰۱۸ چین بازار آتی بر پایه یوآن تاسیس کرد که در جریان به‏هم‌ریختگی بازار دلاری نفت در بهار ۲۰۲۰ نشان داد تصمیم درستی بوده است: در شانگهای بهای نفت هیچ وقت منفی نشد. در این میان سرمایه‌گذاران خارجی روز به روز به نرخ بهره اوراق قرضه چینی علاقه بیشتری نشان می‌دهند. تقریبا ۱۰ درصد اوراق قرضه دولتی چین را خارجی‌ها خریده‌اند و با ورود این اوراق به بازارهای بورس این رقم افزایش خواهد داشت. البته این بیشتر نوعی تنوع‌بخشی به سبد خرید است تا تهدیدی آشکار علیه دلار.

وقتی ترامپ به قدرت رسید در محافل مالی بین‌المللی این ترس وجود داشت که شکل سیاست‌ورزی او با ریاست آمریکا بر سیستم مالی جهانی ناسازگار باشد. آیا ترامپ قصد داشت سیستم مالی دلار محور دنیا را تقویت کند یا زیاد به این چیزها فکر نمی‌کرد؟ خیلی سریع مشخص شد که ترامپ رئیس‌جمهوری است که پایین نگاه داشتن ارزش دلار و همچنین نرخ بهره را ترجیح می‌دهد. هدف ترامپ بالا بردن صادرات آمریکا و پایین آوردن واردات این کشور بود. حاکمیت شل و ول دلار بر بازارهای مالی دنیا توانست از بحران سال ۲۰۲۰ جان سالم به در برد. آیا این روند می‌تواند در بلندمدت ادامه پیدا کند؟

دورنمای بازگشت چین به عنوان قدرتی جهانی ما را مجبور می‌کند برای پیش‌بینی آینده، به تاریخ روی آوریم. توسیدید، مورخ یونانی قرن‌ها پیش توضیح داده که وقتی این احتمال وجود دارد که یک قدرت بزرگ جای قدرتی دیگر را بگیرد، نتیجه تقریبا همیشه جنگ است. استراتژیست‌ها اصولا در چنین حالتی به توسیدید رجوع می‌کنند و جنگ میان چین و آمریکا را پیش‌بینی می‌کنند. جالب اینجاست که در واقع در دنیای مدرن جنگ تنها مدل گذار از یک واحد پولی مسلط است. این جنگ‌های جهانی اول و دوم بود که امپراتوری جهانی بریتانیا را به نابودی کشاند و سلطه دلار را رقم زد. کنفرانس برتون وود تنها چند هفته پس از پیروزی متفقین در جنگ انجام شد، در زمانی که ارتش سرخ به سمت لهستان در حرکت بود. اگر آینده جهان قرار است به جنگ چین و آمریکا ختم شود، مسئله واحد پولی مسلط کوچک‏ترین مشکل ما خواهد بود.

البته می‌توان آینده بدون جنگ را تصور کرد که در آن تحولات به صورت تدریجی رخ می‌دهد. توازن در اقتصاد جهانی به سمت آسیا در حال تغییر است. انقلاب انرژی‌های سبز می‌تواند بازار جهانی نفت، گاز و زغال سنگ را زیر و رو کند. می‌توان تصور کرد که پلتفرم‌های دیجیتال تلاش کنند پول‌های غیردولتی خودشان را عرضه و مدیریت کنند. (این روند خیلی مهمی است و ارزشمند شدن بیت‌کوین و دیگر رمزارزها توجه جهانی را به خود جلب کرده است.) به همین خاطر است که بانک‌های مرکزی کشورهای مختلف به پول‌های دیجیتال علاقه نشان می‌دهند. در حوزه واحدهای پولی دیجیتال، بانک خلق چین را می‌توان پیشروترین دانست.

 

دلار در نیم قرن آینده

برآوردهای بلندمدت محتمل درباره ۲۰۵۰ می‌گویند که سهم چین از تولید ناخالص داخلی جهانی حدود ۲۰ درصد خواهد بود، در مقایسه با سهم ۱۲ تا ۱۵ درصدی آمریکا، اتحادیه اروپا یا هند. در چنین جهان چندقطبی‌ای که بخش عمده فعالیت‌های اقتصادی درون بلوک‌های اصلی انجام خواهد شد می‌توان تصور کرد که دلار همچنان نقش غالب را در بازرگانی و مالی بین‌الملل ایفا کند. ما و دلار تجربه چنین دنیایی را نداریم و اما خب تجربه دنیای جنگ‌های جهانی اول و دوم، ظهور پول کاغذی بدون پشتوانه و قدرت‌گیری چین از اوایل قرن ۲۱ را هم نداشتیم. دلار همه اینها را تاب آورد و می‌توان انتظار داشت دهه‌های بعدی را هم تاب بیاورد. 

در ۱۹۷۳ ریچارد کوپر مقاله‌ای در فارن‌ پالسی منتشر کرد و در آن «پیش‌بینی‌ای بی‏چون و چرا درباره آینده دلار طی ده سال آینده» ارائه داد. او نوشت: «در پایان این دهه، موقعیت دلار خیلی با حالا تفاوت نخواهد کرد. به آن بدبین خواهند بود و تلاش برای پیدا کردن راه‌هایی برای مهار کردنش ادامه خواهد یافت. اما عموما آنها شکست خواهند خورد و دلار همچنان به طور گسترده‌ای هم به عنوان ارز ذخیره رسمی و هم به عنوان ابزار داد و ستد خصوصی بین‌المللی استفاده خواهد شد. دلیل اصلی این پیش‌بینی ساده است: در حال حاضر هیچ جایگزین بهتری نداریم.»

و حالا نیم قرن بعد، پیش‌بینی کوپر همچنان تازه است و می‌توان برای نیم قرن بعد از آن استفاده کرد. دلار تا اندازه‌ای شبیه دموکراسی است: دلار بدترین ارز بین‌المللی است، فقط از بقیه بهتر است.