
افرادی که تخصص بیشتری دارند بهتر مجهزند به اینکه دست به فریبکاری بزنند. اگر آنها در تله استدلال انگیزشی گرفتار شوند، این توانایی را دارند که استدلالهای بیشتری بیاورند برای اینکه دیگران چیزی را باور کنند که در واقع آنها دوست دارند باور شود
بخشی از کتاب: چطور دنیا را در یک عدد خلاصه کنیم/ ترجمه:آینده نگر
تا بهار سال 2020، میزان زیاد آمار دقیق و جدید و صادقانهای که جمعآوری شده بود ناگهان وضعیت را خیلی روشن جلوی چشم همه قرار داد. ویروس نوظهور کرونا تمام دنیا را درنوردیده بود. سیاستمداران باید تصمیمی را اتخاذ میکردند که دامنهاش تا دههها ادامه پیدا میکرد و باید خیلی زود این تصمیم را میگرفتند. بخش قابلتوجهی از تصمیمات آنها متکی بود به دادههایی که متخصصان بیماریهای همهگیر، کارشناسان آمار پزشکی و اقتصاددانان تقلا میکردند آنها را به دست آورند. زندگی میلیونها نفر در معرض خطر بود و به همین ترتیب حیات میلیاردها نفر از مردم هم تهدید شده بود.
در اوایل آوریل، کشورهای سراسر جهان چند هفته به ممنوعیت عبور و مرور را اعمال کردند، آمار مرگ و میر به 60 هزار نفر رسید و تا نقطهای که مشخص باشد عاقبت این قضیه چه خواهد شد فاصله زیادی وجود داشت. شاید در پس آمار تلفات که مثل قارچ داشت رشد میکرد، شدیدترین رکود اقتصادی از دهه 1930 تا آن موقع در راه بود. ممکن بود بهلطف ذکاوت یا اوضاع مالی خوب، برخی از نگرانیهای آخرالزمانی از ذهنها دور شده بود. اما خیلی از سناریوهای احتمالی امکانپذیر به نظر میرسید. و مشکل همینجا بود.
جان یوانیدیس، متخصص بیماریهای همهگیر، در اواسط ماه مارس نوشت که کووید ـ 19 «ممکن است نشانهای از آن شکستهای مفتضحانه باشد که در هر قرن یک بار اتفاق میافتد». کارشناسان آمار کار خود را به بهترین وجه انجام میدهند اما آنها باید با دادههایی کار کنند که نامتجانس و متناقض و بهشدت ناکافیاند و برای اینکه بتوان تصمیمات مرگ و زندگی با آنها گرفت اعتماد به نفسی را که دوست داریم به ما نمیدهند.
شکی نیست که جزییات این شکست مفتضحانه در سالهای پیش رو مورد مطالعه قرار خواهد گرفت. اما برخی از جنبههای آن همین حالا هم روشن شدهاند. در ابتدای این بحران، به نظر میرسید که سیاست جلوی جریان آزاد آمار صادقانه را گرفته است. با اینکه این ادعا زیر سؤال رفت اما تایوان ناراحت بود از اینکه در اواخر دسامبر 2019 سرنخهای محکمی از انتقال انسانبهانسان بیماری به سازمان جهانی بهداشت داده است. اما دستکم در اواسط ژانویه 2020، سازمان جهانی بهداشت در توییتی دوباره با اطمینان اعلام کرد که چین شواهدی مبنی بر انتقال انسانبهانسان بیماری پیدا نکرده است. (تایوان عضو سازمان جهانی بهداشت نیست چون چین مدعی است که این منطقه قلمرو کشور چین است و بنابراین نباید مثل یک کشور مستقل با آن برخورد شود. این احتمال هست که موانع ژئوپلیتیکی هم باعث این تاخیر در اطلاعرسانی شده باشد.)
آیا این اتفاق مهم است؟ تقریبا با اطمینان باید گفت بله. وقتی موارد ابتلا هر دو یا سه روز دو برابر میشود، ما هیچ وقت قادر نخواهیم بود بدانیم که اگر در هفتههای اول هشدار شیوع بیماری جلوی آن گرفته میشد چقدر این احتمال وجود داشت که به این وضعیت فعلی نرسیم. روشن است که باید مدتی طول میکشید تا بسیاری از رهبران جهان بپذیرند تهدیدی جدی در این باره وجود دارد. برای نمونه، ترامپ در اواخر فوریه اعلام کرد: «ناپدید میشود. یک روز مثل یک معجزه، بیماری ناپدید میشود.» چهار هفته بعد، 1300 نفر در آمریکا مردند و ثابت شد که تعداد مبتلاها در آمریکا بیشتر از هر کشور دیگری است اما ترامپ هنوز با امیدواری از این میگفت که همه به کلیسا بروند.
حالا که دارم اینها را مینویسم، بحث بالا گرفته است. آیا تستگرفتن سریع، در خانه ماندن و ردیابی تماسهای اجتماعی میتواند بهطور قطعی از شیوع بیماری جلوگیری کند یا دستکم گسترش آن را کند سازد؟ آیا ما باید نگران دورهمیهای کوچک در خانهها باشیم یا گردهماییهای بزرگ بیرون از خانه؟ آیا بستن مدارس به جلوگیری از گسترش ویروس کمک کرده یا باعث میشود مادربزرگها و پدربزرگهایی که نوههای دانشآموز را نگه میدارند آسیبپذیرتر شوند؟ زدن ماسک چقدر کمک میکند؟ این سؤالات و سؤالهای دیگر فقط زمانی میتوانند پاسخ داده شوند که دادههای خوبی داشته باشیم از اینکه چه کسانی در چه موقعی مبتلا شدهاند.
اما در ماههای اول عالمگیری ویروس کرونا، تعداد زیادی از موارد ابتلا در آمارهای رسمی ثبت نشد، به این دلیل که کیتهای تست کم بود. و تستهایی که گرفته میشد تصویری کج و معوج از روند بیماری ارایه میکرد و بیشتر روی کادر درمان و مخصوصا روی بیمارانی که بگذارید بگوییم پولدار و مشهور بودند، متمرکز شده بود. ماهها طول کشید تا تصویری از اینکه موارد ابتلا چه وضعیتی دارد و اینکه ویروس واقعا چقدر کشنده است به دست داده شود. وقتی که در ماه مارس آمار تلفات بهشدت رشد کرد و میزان مرگ و میر در بریتانیا هر دو روز دو برابر میشد، زمانی برای صبر و نظاره نبود. مقامات کشورها اقتصادها را به اغمایی بردند که تشویق میشد برای اقتصاد رقم بخورد. بنابراین ظرف فقط یک هفته آخر ماه مارس، سه میلیون نفر در آمریکا درخواست بیمه بیکاری پر کردند که پنج برابر تعداد ماههای قبل بود. هفته بعد از آن، اوضاع بدتر شد: بیش از 6.5 میلیون درخواست ثبت شد. آیا عواقب بالقوه سرایت بیماری برای سلامتی مردم واقعا آنچنان وخیم بود که قطع درآمد این تعداد عظیم از مردم را توجیه کند؟ به نظر میرسد بله، اما متخصصان همهگیری نمیتوانند با داشتن اطلاعات بسیار محدود، بهترین تجویزهای خود را ارایه کنند.
تصور اینکه ما چقدر راحت معمولا آماری را که جمع میشود صحیح و نظاممند در نظر میگیریم، برق از سرمان میپراند. آماری که برای طیف وسیعی از مسایل مهمی که به پیش از ویروس کرونا بازمیگردد، با زحمت بسیار و توسط آماردانهای دقیق و سختکوش جمعآوری شدهاند و غالبا میتوان آنها را بهصورت رایگان در همهجای جهان دانلود کرد. با این حال، ما گاهبهگاه و از روی شکمسیر آنها را دروغ مینامیم و «دروغ، لعنت به دروغ و آمار» سرمیدهیم. مورد کووید ـ 19 به ما یادآوری میکند که اگر آمار وجود نداشته باشد، چطور یک وضعیت دردناک خیلی ساده به وجود میآید.
گمراهکردن با نیت خیرخواهی
وقتی موقع این میرسد که دنیای اطرافمان را تفسیر کنیم، ما باید این را بفهمیم که احساساتمان میتواند تخصصمان را تحتالشعاع قرار دهد. این امر توضیح میدهد که چرا چیزهایی را میخریم که نیازی بهشان نداریم، در رابطههای احساسی اشتباهی وارد میشویم یا به سیاستمدارانی رای میدهیم که به اعتماد ما خیانت میکنند. بهخصوص، این امر توضیح میدهد که چرا ما اغلب حامی ادعاهایی بر مبنای آماری میشویم که یک لحظه فکرکردن هم به ما میگوید نمیتوانند درست باشند. گاهی ما نیاز داریم که گولمان بزنند.
زیوا کوندا، روانششناس، در آزمایشگاه خود روی این اثر کار کرده و به این نتیجه رسیده است که مقالات بسیاری نشان میدهند نوشیدن قهوه یا چای یا نوشیدنیای حاوی کافئین میزان خطر ابتلا به کیست سینه را در زنان افزایش میدهد. شواهد دیگری هم در این باره وجود دارد که خیلی روشن همین قضیه را ثابت میکنند اما برای زنانی که قهوه زیاد میخورند این مسئله ثابت نمیشود.
ما اغلب دنبال روشهایی هستیم که شواهدی را که مطلوبمان نیست رد کنند. و برعکس این قضیه هم البته صادق است: وقتی که شواهدی در ظاهر پیشفرضهای ما را تایید میکنند، احتمال کمی وجود دارد که برای ردکردن آنها خیلی رویشان دقیق شویم. کار راحتی نیست که وقتی اطلاعات موضوعی را که برایمان اهمیت دارید بررسی میکنیم به احساساتمان مهار بزنیم، دستکم به این علت که احساسات ما میتوانند ما را به بیراهه بکشانند و به جهتهای متفاوتی سوق دهند.
ما نیازی نداریم به اینکه تبدیل شویم به ماشینهای بدون احساس پردازش اطلاعات عددی، فقط باید متوجه احساساتمان باشیم و وقتی که میخواهیم درباره یک موضوعی دست به قضاوت بزنیم، بدانیم علاوه بر احساسات باید شواهد کافی و متقن نیز داشته باشیم. ما بهجای اینکه نیاز باشیم کنترلی ابرانسانی بر احساسات خود داشته باشیم، باید صرفا عادتهای خوبمان را ارتقاء بدهیم. از خودتان بپرسید: این اطلاعات چطور باعث میشود که احساس خاصی را پیدا کنم؟ آیا با این اطلاعات من احساس میکنم حق با من است یا اینکه رضایت خاطر پیدا میکنم؟ حس اضطراب، عصبانیت یا نگرانی سراغتان میآید؟ آیا من که منکر قضیه هستم دنبال دلیلی میگردم برای اینکه آن ادعا را رد کنم؟
در روزهای اول شیوع ویروس کرونا، اطلاعات غلط ظاهرا مفید حتی از خود ویروس هم سریعتر پخش میشد. یکی از ویدیوهایی، که ویرال شد و در فیسبوک و گروههای خبری ایمیلی چرخید، با قطع و یقین توضیح میداد که چطور باید کووید ـ 19 را از سرماخوردگی تشخیص داد و این اطمینان خاطر را به مردم میداد که با گرمشدن هوا ویروس از بین خواهد رفت و بهاشتباه توصیه میکرد که مردم باید از خوردن آب سرد پرهیز کنند، در عین اینکه آب گرم هر نوع ویروسی را از بین میبرد. این ویدیو که گاهی منبع حرفهایش را «عموی دوستم» معرفی میکرد یا گاهی آن را «پزشک بیمارستان استنفورد» مینامید یا گاهی از متخصص بینامونشان بیماریهای واگیردار، ممکن بود حرفهای درستی هم بزند اما در کل گفتههایش مشکوک و گمراهکننده بود. اما هنوز هم مردم ـ معمولا افراد حساس ـ آن را بارها و بارها و بارها با یکدیگر به اشتراک میگذارند. چرا؟ چون میخواهند به یکدیگر کمک کنند. آنها احساس سردرگمی میکنند و میبینند که ظاهرا این ویدیو توصیههای مفیدی دارد و با فرستادن آن برای دیگران احساس آرامش میکنند. آدمیزاد اینطور است، گاهی از روی خیرخواهی کارهایی میکند اما کارش زیرکانه و مفید نیست.
قبل اینکه من بخواهم ادعاهایی را که آمار در آنها وجود دارد تکرار کنم، باید اول سعی کنم بر این نکته تاکید بگذارم که این آمار برای من چه احساسی را به وجود میآورد. روشی برای اینکه گولخوردنم را بتوانم خودم آزمایش کنم وجود ندارد اما عادتهای بیضرری هست که گاهی خیلی مفید هستند. احساسات ما قدرت زیادی دارند. ما نمیتوانیم آنها را از بین ببریم و نباید هم این کار را بکنیم. اما میتوانیم و باید بتوانیم که سعی کنیم به این نکته توجه داشته باشیم که چه وقتی آنها بر قضاوت ما اثر میگذارند.
در سال 1997، لیندا بابکات و جورج لوینستین که اقتصاددان هستند آزمایشی انجام دادند تا دریابند در دادگاههای مربوط به تصادفات با موتورسیکلت، حاضران در دادگاه چقدر شواهد ارایه میدهند. آنها بهطور تصادفی برای بازی در نقش دادستانی که باید طرف شاکی را بگیرد انتخاب میشدند (کسانی که باید بحث کنند که موتورسوار مجروج باید در عوض خسارتی که دیده 100 هزار دلار بگیرد) یا برای بازی در نقش وکیل مدافع (که باید استدلال میکرد این مورد تصادف باید نادیده گرفته شود یا خسارت بهقدری کم است که باید آن را ندیده گرفت). در این آزمایش یک مشوق مالی برای استدلالکردن بهنفع موردی که بر عهده آنها گذاشته شده بود و اینکه افراد بتوانند با سوی دیگر دعوا به مصالحه برسند داده میشد. به آنها همچنین مشوق مالی جداگانهای داده میشد درصورتیکه بتوانند درست حدس بزنند که میزان خسارتی که دادگاه برای تصادف تعیین کرده واقعا چقدر بوده است. حدس شرکتکنندگان در آزمایش باید ارتباطی پیدا نمیکرد به نقشی که آنها بازی میکنند اما قضاوتشان بهشدت تحت تأثیر چیزی بود که امیدوار بودند درست باشد.
روانشناسان به این پدیده میگویند «استدلال انگیزشی» (یا استدلال با انگیزه). استدلال انگیزشی به یک موضوع با این هدف نگاه میکند که به یک نوع نتیجهگیری خاص برسد، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه. در بازی فوتبال ما خطاهایی را که تیم مقابل مرتکب میشود میبینیم اما گناهان طرف خودمان را ندیده میگیریم. ما با احتمال بیشتری به آنچه میخواهیم توجه کنیم توجه میکنیم. متخصصان از این استدلال انگیزشی مصون نیستند. در برخی شرایط تخصص آنها میتواند یک عیب و امتیاز منفی به شمار بیاید. طنزپرداز مشهور فرانسوی، مولیر، زمانی نوشت: «یک احمق مطلع و دانا احمقتر از یک احمق نادان است.» بنجامین فرانکلین توضیح میدهد: «خیلی رایج است که ما یک چیزی برای یک دلیل خاص معقولی درست کرده باشیم اما برای هر چیزی که فکر میکنیم میخواهیم برسیم به کار بگیریم.»
علوم اجتماعی جدید با مولیر و فرانکلین موافق است: افرادی که تخصص بیشتری دارند بهتر مجهزند به اینکه دست به فریبکاری بزنند. اگر آنها در تله استدلال انگیزشی گرفتار شوند، این توانایی را دارند که استدلالهای بیشتری بیاورند برای اینکه دیگران چیزی را باور کنند که در واقع آنها دوست دارند باور شود.
مروری که اخیرا بر شواهد مربوط به استدلال انگیزشی انجام شده نشان میدهد که این تمایل برای ارزشگذاری روی شواهد و مستندات و استدلال در آمار و ارقام و آزمایشها برای اینکه به یک نتیجه خاص که مطلوب نظر افراد است برسیم، همگانی نیست بلکه فقط در میان افراد نخبه رواج دارد. باهوش یا تحصیلکرده بودن راهی برای دفاع در برابر سوگیریها درست نمیکند. در برخی شرایط، باهوش بودن و داشتن تحصیلات حتی نقطهضعف به شمار میرود. یکی از نمونههایی که این موضوع را به تصویر میکشد، مطالعهای است که بهوسیله دو دانشمند علوم سیاسی، چارلز تبر و میلتون لاج، انجام شد و نتایجش در سال 2006 منتشر شد. آنها میخواستند روشی استدلال آمریکاییها در قبال مسایل جنجالبرانگیز سیاسی را آزمایش کنند. دو مسئلهای که آنها برای این آزمایش انتخاب کردند قانون محدودیت حمل سلاح و تبعیض مثبت بهنفع اقلیتها بود. تبر و لاج از کسانی که در این آزمایش مشارکت کردند بودند خواستند که تعداد از استدلالهایی که بهنفع زاویه نگاه خودشان است بخوانند و میزان محکمی یا ضعف هر استدلال را مشخص کنند. شاید باید امیدوار میبودند که هر کسی که از او خواسته شده بود استدلالها را نگاه کند، مزایا و معایب هر استدلال را در نظر میگرفت و بعد به آنها امتیاز میداد، حتی اگر آن استدلال خلاف زاویه نگاهی بود او داشت. اما برخلاف انتظار، اطلاعات جدیدی که از آزمایش حاصل شد این بود که مردم خیلی بیشتر از آنچه تصور میشود عقاید خود را در ارزشگذاری استدلالها دخالت میدهند.
این اتفاق به این علت رخ میدهد که افراد دنبال اطلاعاتی هستند که در مسیرهایی به کار رود که عقاید کنونی آنها را تایید میکند. وقتی که افراد دعوت میشوند که اطلاعات بیشتری را جستوجو کنند، آنها دنبال دادههایی میگردند که از افکار پیشانگاشتهشان پشتیبانی کند. وقتی دعوت میشوند که میزان قوت یک استدلال مخالف را ارزیابی کنند، زمان قابلتوجهی را صرف میکنند تا راهی پیدا کنند که بتواند آن استدلال را زیر سؤال ببرد.
این تحقیق تنها مطالعهای نبود که به این نتیجه رسیده است بلکه پژوهشهای زیادی علاوه بر پژوهش تبر و لاج انجام شدهاند که به نتایجی بدتر از آنچه آنها رسیدهاند دست پیدا کردهاند. در این آزمایش، هرچه آدمها موشکافتر و دقیقتر بودند توانسته بودند مطالب بیشتری برای اثبات پیشفرضهای خود پیدا کنند. تعجبآورتر اینکه آنها مطالب کمتری برای اینکه مخالف نظرشان باشد پیدا میکردند چرا که با استفاده از تخصصی که داشتند فعالانه از اطلاعات نامطلوبشان اجتناب میکردند. آنها استدلالهای بیشتری را که بهنفع دیدگاهشان بود انتخاب میکردند و معایب بیشتری را از استدلالهای طرف مقابل برجسته میکردند. آنها تجهیزات وسیعی داشتند برای اینکه به آن نتیجهای برسند که تمام مدت میخواستند بدان دست پیدا کنند.
احتیاط در ابراز عقاید مخالف یک جامعه
در حوزه سیاست، در میان تمام واکنشهای احساسیای که ممکن است ما داشته باشیم به واکنشی نزدیکتر خواهیم بود که انگیزه طرفداری را در ما بیشتر برآورده کند. افرادی که وابستگی سیاسی زیادی به یک مرام سیاسی دارند میخواهند همیشه حق با آنها باشد. ما میبینیم که یک ادعا مطرح میشود و واکنشمان را فورا اینطور شکل داده میشود که نگاه کنیم ببینیم «افرادی که مثل من هستند به چه فکر میکنند».
این ادعا درباره تغییر اقلیم را در نظر بگیرید: «فعالیتهای انسانی باعث شده است که اقلیم کره زمین گرمتر شود و خطراتی جدی در مسیر حیات ما ایجاد کرده است.» بسیاری از ما عکسالعملی احساسی به ادعایی شبیه به این داریم. این ادعا مدعایی درباره فاصله تا کره مریخ نیست. عقیدهداشتن یا نداشتن به آن، بخشی از هویت ما را میسازد؛ چیزهایی را نشان میدهد از اینکه ما چه کسی هستیم، دوستانمان چه کسانی هستند و آن نوع کره زمینی را که میخواهیم در آن زندگی کنیم مشخص میکند. اگر من در رسانههای اجتماعی تیتری را درباره تغییر اقلیم جایی بنویسم یا شکلی طراحیشده را به اشتراک بگذارم، توجهات افراد را به خود جلب خواهد کرد و برخی را به واکنش خواهد کشاند، نه به این علت که آن حرف درست یا اشتباه است، بلکه به این دلیل که مردم چه احساسی درباره آن دارند.
اگر در این باره شک دارید، به یافتههای نظرسنجی موسسه گالوپ فکر کنید که در سال 2015 انجام شد. طبق یافتههای این تحقیق، شکاف عمیقی بین تعداد دموکراتها و جمهوریخواهانی که در آمریکا از تغییر اقلیم نگرانند وجود دارد. چه دلیل منطقیای برای این امر وجود دارد؟
شواهد علمی شواهد علمیاند. عقیده ما درباره تغییر اقلیم نباید باعث شود که این شواهد به چپ یا راست متمایل شوند. اما میشوند. هرچقدر که مردم تحصیلات بیشتری داشته باشند، این شکاف عمیقتر میشود. در میان کسانی که تحصیلات عالی دانشگاهی ندارند، 45 درصد دموکراتها و 23 درصد جمهوریخواهان از «توافق بزرگ» بر سر تغییرات اقلیم نگرانند. با این حال، در میان کسانی که تحصیلات دانشگاهی دارند، این ارقام تا 50 درصد در میان دموکراتها و 80 درصد در میان جمهوریخواهان افزایش مییابد. اگر معیار شما ادبیات علمی باشد نیز الگوی مشابهی حاکم است: جمهوریخواهان و دموکراتهایی که ادبیات علمی بالاتری دارند و مطالعه زیادی در زمینه علم میکنند کاملا جدا و منفک از کسانی هستند که مطالعه خیلی کمی در حوزه علم دارند.
اگر احساسات در کار وارد نمیشد، آیا حتما تحصیلات و اطلاعات بیشتر به افراد کمک میکرد که درباره اینکه حقیقت چیست به یک توافق برسند ـ یا دستکم درباره اینکه بهترین نظریه فعلی چیست به اجماع نظر دست پیدا میکردند؟ اما دادن اطلاعات بیشتر به افراد ظاهرا آنها را در قبال تغییر اقلیم به دو سوی طیف طرفداران یا مخالفان فعال این پدیده میکشاند و آنها را بهشدت قطبی میکند. خود این واقعیت به ما نشان میدهد که چقدر احساسات ما در قضاوتها و ایجاد عقایدمان اهمیت دارند. مردم سعی و تقلا میکنند که به نتیجهگیریهایی برسند که با عقاید و ارزشهایشان جور درمیآید ـ و هرچه بیشتر درباره یک قضیه چیزی بدانند، دستاویز بیشتری دستشان میافتد که به نتایجی که دوست دارند به آنها برسند دست پیدا کنند.
در مورد تغییر اقلیم، یک حقیقت عینی وجود دارد، حتی اگر قادر نباشیم که به اطمینان کامل در قبال آن برسیم. اما وقتی شما یک فرد در بین نزدیک به 8 میلیارد نفر از انسانهای روی کره زمین هستید، عملیشدن عواقب محیطزیستی آنچه فکر میکنید محلی از اعراب ندارد. بهجز چند استثناء ـ مثلا اگر رئیسجمهور چین باشید ـ تغییر اقلیم در مسیر خود پیش خواهد رفت بدون توجه به اینکه شما چه میگویید یا چه میکنید. از زاویه نگاه خودبینانه، هزینههای عملی اشتباهکردن نزدیک به صفر است. با این حال، عواقب اجتماعی عقاید شما واقعی و فوری است.
تصور کنید که شما یک زارع مزرعه جو در مونتانا هستید و تابستانهای داغ و خشک که دورهاش دارد بیشتر میشود محصول غله شما را نابود میکند. تغییر اقلیم برایتان مهم است. و با وجود این، منطقه روستایی مونتانا محلی است که مردمان محافظهکار در آن زندگی میکنند و اصطلاحاتی مثل «تغییر اقلیم» دارای بار منفی سیاسی است. با این حال، شما از جنبه شخصی چه کاری میتوانید در قبال این پدیده انجام بدهید؟
اری لیووکس که روزنامهنگار است در این باره اریک سامرفلد را مثال میزند که یک کشاورز است و در کار نساجی است. این کشاورز وقتی که با روزنامهنگارها صحبت میکند و میخواهد بگوید که گرمشدن آبوهوا به محصولاتش خسارت زده، از اصطلاح «تغییر اقلیم» صحبت میکند اما وقتی که میخواهد با همکاران زارع خود در این باره صحبت کند، از به کار بردن این عبارت پرهیز میکند و بهجایش میگوید که هوا «خیلی گرم و خشک» شده است.
اگر سامرفیلد در پورتلند یا اورگان یا برایتون یا ساسکس شرقی زندگی کند، اصلا نیازی نیست که چنین ملاحظههایی را با همسایهها و مردم محلی خود داشته باشد. چون به احتمال زیاد دوستان او کسانی هستند که شدیدا در معرض تغییراقلیم هستند و بنابراین از این اصطلاح زیاد استفاده میکنند. اما در عین حال، در همین جمع محلی نیز این احتمال خیلی زیاد وجود دارد که کسی که با صدای بلند تغییر اقلیم را یک آشوب و کلک چینی میخواند، بهسرعت در جمع منزوی شود.
بنابراین شاید جای تعجب نباشد که بعد از همه این بحث و جدلها، آمریکاییهای تحصیلکرده در موضوعات مربوط به تغییر اقلیم دارای قطبیشدهترین نظرات هستند. صدها هزار سال تکامل بشر خمیره ما را چنین درست کرده که عمیقا به آنچه پیرامونش هست توجه نشان دهد و خود را با محیط اطرافش سازگار کند. این اتفاق میتواند به ما کمک کند تا تبیین کنیم که یافتههای پژوهش تبر و لاج مبنی بر اینکه افراد مطلعتر ریسک بیشتری برای استفاده از استدلال انگیزشی در طرفداری از موضوعات سیاسی دارند تایید میشود: هر چقدر که ما با علاقه بیشتری بتوانیم نشان بدهید که به عقایدی که دوستانمان دارند معتقدیم، دوستانمان بیشتر به ما احترام خواهند گذاشت.
صبرکردن و بعد واکنش نشاندادن
با اینکه عواقب عملی اشتباهکردن ما ممکن است ناچیز باشد یا اصلا چیزی نباشد، بسیار راحتتر است که این اشتباه خود ما را گمراه کند و به بیراهه بکشاند. باید گفت عواقب اجتماعی اشتباهکردنهای ما کاملا جدی است. بنابراین اتفاقی نیست که در بسیاری از بحثهایی که درباره هواداری از دو سوی موافقان و مخالفان موضوعات بحثبرانگیز و جنجالی به میان میآید، این مسئله نیز پیش کشیده میشود.
افراد وسوسه میشوند که فرض کنند استدلال انگیزشی چیزی است که فقط برای دیگران اتفاق میافتد. من یک اصول مشخص سیاسی دارم؛ تو از نظر سیاسی در اشتباهی؛ او یک اقلیت طرفدار نظریات توطئه است. اما ما باید باهوشتر از اینها باشیم و تایید کنیم که همهمان گهگاه با قلبهایمان فکر میکنیم بهجای اینکه با سرهایمان فکر کنیم.
کری دو مهیر، متخصص علوم اعصاب کینگز کالج لندن، متنی را به دانشجویان خود نشان میدهد که مشکل یکی از فعالان محیطزیست را با منکران تغییر اقلیم توضیح میدهد:
«برای اینکه فعالان انکارکننده تغییر اقلیم را در یک کلام خلاصه کنیم، فکر میکنم که میتوانیم بگوییم:
من فکر میکنم که نیروهای منکرکننده تغییر اقلیم را میتوان در قالب فرصتطلبانی که با پشتکار زیاد این کار را میکنند توصیف کرد. آنها سریع واکنش نشان میدهند و به نظر میرسد که تماما در استفاده از آن قسم اطلاعاتی که برای حمله به جامعه علمی به کار میبرند غیرمسئولانه عمل میکنند. اگرچه شکی نیست که ما نیز در تشریح مطالب طرف خودمان و خوب پرداختن به آن در رسانههای خبری و در بین عموم ناشیانه عمل کردهایم.»
دانشجویان که همه معتقدان به تغییر اقلیم بودند و از سرپوشهایی که منکران فرصتطلب و ضدعلم بر این مسئله میگذاشتند عصبانی بودند، سر را به علامت تایید متن تکان دادند. سپس دو مهیر منبع متن را معرفی کرد. این متن ایمیلی نبود که اخیرا نوشته شده باشد. این متن تقریبا کلمهبهکلمه از روی یادداشت داخلی یکی از مدیران بازاریابی صنعت سیگارسازی در سال 1968 برداشته شده بود. این یادداشت از «منکران تغییر اقلیم» شکایت نکرده بود بلکه از «نیروهای ضدسیگار» شاکی بود. البته چند کلمه ناچیز هم باید در این بین تصحیح میشد.
شما میتوانید ادبیاتی مشابه این را برای استدلالهای مشابه به کار ببرید و شاید حتی دیگران را در آن مسایل هم قانع کنید که حق با شماست، خواه در این باره استدلال کنید (بهدرستی) که تغییر اقلیم درست است و خواه درباره این استدلال کنید (بهاشتباه) که سرطان با سیگار ارتباطی ندارد.
واکنش احساسی ما به یک ادعای آماری یا علمی مسئلهای فرعی نیست. احساسات ما میتوانند عقاید ما را بیش از هر منطق دیگری شکل دهند و اغلب هم این کار را میکنند. این ظرفیت در ما هست که خودمان را ترغیب کنیم تا چیزهای عجیبوغریب را باور کنیم و به شواهد محکم شک کنیم اگر این کار در مسیر منافع سیاسی ما یا تمایلمان به نوشیدن قهوه باشد یا میل به مواجهنشدن با واقعیت آزمایش ایدزمان یا هر علتی که بخواهد یک محرک احساسی را فرابخواند.
اما نباید مایوس شوید. ما یاد میگیریم که احساسات خود را کنترل کنیم و این کار بخشی از فرایند بزرگشدنمان است. اولین قدم ساده این است که متوجه احساساتمان باشیم. وقتی شما با یک ادعای آماری روبهرو میشوید، به واکنش خودتان توجه کنید. اگر احساس عصبانیت، پیروزی یا انکار میکنید، یک لحظه صبر کنید و سپس واکنش نشان دهید. لازم نیست یک ربات بیاحساس باشید بلکه میتوانید و باید همانقدر که احساس میکنید فکر هم بکنید. تحقیقات زیادی نشان دادهاند که اکثر افراد فرق بین روزنامهنگاری درست و مطمئن و اخبار جعلی را میدانند اما وقتی که با تیترهای نادرست در رسانههای اجتماعی مواجه میشوند، دکمه «اشتراکگذاری» را میزنند چون آن موقع فکر نمیکنند که آیا این خبری که میخواهم برای دیگران بفرستم درست است یا نه. اگر افراد عادت کنند که پیش از واکنش نشاندادن به موضوعی، کمی تامل کنند و بعد عکسالعمل نشان بدهند، به حقیقت نزدیکتر خواهند شد.
اکثر ما نمیخواهیم عامدانه خودمان را فریب بدهیم، حتی وقتی که این کار از نظر اجتماعی برایمان عواقب خوبی نداشته باشد. ما انگیزههایی داریم برای رسیدن به نتایجی مشخص اما واقعیتها هم اهمیت دارند. بسیاری از افراد دوست دارند ستاره سینما یا میلیاردر یا رویینتن بشوند اما افراد خیلی کمی معتقدند که واقعا چنین هستند. فکرکردن به آنچه آرزویش را داریم محدود است. هرچه ما بتوانیم عادت کنیم که در واکنش به پدیدهها ابتدا تا سه بشماریم و به واکنشهای کورکورانه خودمان واقف باشیم، به حقیقتی که میخواهیم به آن برسیم نزدیکتر میشویم.