
نیکوکاران چطور میتوانند از این وضعیت ثابت و همیشگی خلاص شوند؟ با پرورش تکثر صداهایی که هم برای دولت و هم برای بازار آزاد ضروری هستند. نیکوکاری حتی میتواند در مقام عامل مقاومت نقش بازی کنند، چنانکه بنجامین ساسکیس که یک مورخ فعالیتهای خیریه در آمریکاست، نشان میدهد که بلافاصله بعد از انتخاب دونالد ترامپ به ریاستجمهوری آمریکا، چنین اتفاقی رخ داد.
فصلي از كتاب: نیکوکاری: از ارسطو تا زاکربرگ/ پل وللی/ ترجمه:آينده نگر
عموم مردم تصور میکنند که نیکوکاری یعنی انتقال پول از ثروتمندان بهسوی فقرا. اما اینطور نیست. در آمریکا که آمار نشان میدهد ملتی دارد با بیشترین میزان کمک به خیریهها، یکپنجم پول هم بهسختی از طرف کسانی که پولهای هنگفت دارند به مردم فقیر داده میشود. پول خیلی زیادی بهسمت هنر، تیمهای ورزشی و دیگر فعالیتهای فرهنگی سوق داده میشود و نیمی از پولها هم صرف آموزش و بهداشت. در نگاه اول شاید بهنظر برسد افرادی که چهره موجهی دارند برای نیات خیر خود این پولها را میدهند. اما وقتی که به کنه مطلب میرویم میبینیم که این قضیه خیلی کم صادق است.
بیشترین کمکهای خیریه در حوزه آموزش در سال 2019 بهسوی دانشگاهها و مدرسههای نخبهپرور سرازیر شد که ثروتمندان خودشان در آن اسم مینویسند. در بریتانیا، در دهساله منتهی به سال 2017، بیش از دوسوم تمام کمکهای میلیونرها ـ 4.79 میلیارد پوند ـ راهی تحصیلات عالی شد و نیمی از این مبلغ فقط به دو دانشگاه اختصاص یافت: آکسفورد و کمبریج. وقتی طبقات ثروتمند و متوسط جامعه به مدرسه میروند، به مدارسی که خودشان در آنها ثبتنام میکنند بیشتر کمک میکنند تا مدارسی که فقرا در آن اسم مینویسند. میلیونرهای بریتانیایی در همین دهه 1.04 میلیارد پوند به انواع هنرها کمک کردند و در مقابل، فقط 222 میلیون پوند برای تسکین فقر اختصاص دادند.
این پندار رایج که نیکوکاری بهطور خودکار منجر به بازتوزیع پول میشود اشتباه است. بسیاری از نیکوکاریهایی که نخبههای جامعه انجام میدهند علتهایی دارد که برمیگردد به خود این نخبهها. نیکوکاری آنها بیش از اینکه جهان را به جای بهتری تبدیل کند، عمدتا باعث میشود که جهان کنونی همانطور که هست مستحکم شود. نیکوکاری در اکثر قریب به اتفاق مواقع بهنفع ثروتمندان است و کسی هم نیکوکاران را برای این کار مؤاخذه نمیکند.
طی دو دهه اخیر، نقش نیکوکاری خصوصی در عرصه بینالمللی بسیار افزایش یافته است. نزدیک به سهچهارم 260 هزار بنیاد خیریهای که در این مدت تاسیس شدهاند خصوصی بودهاند و پولی که آنها تحت اختیار دارند بیش از 1.5 تریلیون دلار است. بنیادهایی که بیشترین کمک را دریافت کردهاند در آمریکا بودهاند و رتبه بعدی متعلق است به بریتانیا. مقیاس این کمکها رقم هنگفتی است. بنیاد گیتس بهتنهایی در سال 2018 در حدود پنج میلیارد دلار کمک دریافت کرد. که بیش از بودجه کمکهای خارجی خیلی از کشورهای جهان است.
نیکوکاری همیشه نوعی ابراز قدرت است. کمکها غالبا به هوس شخصی افراد ابرثروتمند بستگی دارد. گاهی این کمکها مقارن میشود با اولویتهای جامعه اما در بقیه موارد این کمکها مغایر با اولویتهای جامعه است یا آنها تضعیف میکند. شک و شبهه درباره تاثیر این کمکهای عظیم بر اولویتهای جامعه بهطور روزافزونی افزایش پیدا میکند.
رابطه بین نیکوکاری و دموکراسی منجر به شماری از تنشها میشود. گذشته از مزیتهای زیادی که نیکوکاری دوران مدرن میتواند بههمراه داشته باشد، این مقیاس از کمکها امکان دارد ناهماهنگیهایی در مخارج حوزههایی مثل آموزش و بهداشت به وجود بیاورد، از این لحاظ که میتواند اولویتهای دولتها و نهادهای محلی را که از طریق انتخابات دموکراتیک تعیین شده تحتالشعاع خود قرار دهد.
برخی از این تاثیرات غیرمستقیم است. نیکوکاری بنیاد بیل و ملیندا گیتس کمکهای عظیمی به نوع بشر ارزانی داشته است. وقتی که این بنیاد اولین کمک بزرگ خود را به تحقیقات در زمینه مالاریا اختصاص داد، میزان پول خرجشده برای این بیماری در سطح جهانی تقریبا دو برابر شد. همین اتفاق برای فلج اطفال هم افتاد. بهلطف بنیاد گیتس و سایر نهادهای خیریه، حدود 2.5 میلیون کودک علیه این بیماری واکسینه شدند و موارد ابتلای جهانی به فلج اطفال تا 99.9 درصد کاهش یافت. فلج اطفال عملا ریشهکن شد. نیکوکاری قصور صنایع دارویی و دولتها را در سراسر جهان جبران کرده است. بنیاد گیتس از هنگام تاسیس خود در سال 2000 تاکنون، بیش از 45 میلیارد دلار کمک جمع کرده و جان میلیونها نفر را نجات داده است.
با وجود این، چنین شیوهای مسئلهساز است. بیل گیتس میتواند روی مسئلهای متمرکز شود که از نظر مقامات محلی در یک منطقه خاص در اولویت نیست؛ مثلا منطقهای که فلج اطفال از اولویتهای جامعه محلی آن خیلی پایینتر است. او کار مشابهی را در حوزه آموزش در آمریکا انجام داد و روی اندازه کلاسهای درس متمرکز شد و مخارج عمومی را از اولویتهای واقعی جوامع محلی دور کرد.
سایر نیکوکاران مداخلاتی کردهاند که خیلی بیشتر عامدانه بوده است. افرادی مثل چارلر کخ راستگرا یا جورج سوروس چپگرا موفق شدهاند که سیاستهای عمومی را تغییر بدهند. سالانه فقط در آمریکا بیش از 10 میلیارد دلار به ترویج چنین ایدئولوژیهایی اختصاص پیدا میکند.
نتیجه این وضعیت چیزی شده که میلیاردر نیکوکار آلمانی فعال در صنعت حملونقل، پیتر کارمن، آن را «انتقال بد قدرت» مینامد. او میگوید که با این کار، قدرت از سیاستمدارانی که بهطور دموکراتیک انتخاب میشوند به میلیاردرها منتقل میشود، بنابراین دیگر شرایط آنطوری پیش نمیرود که کارهایی مطلوب برای مردم انجام شود بلکه ثروتمندانند که تصمیم میگیرند کارهایی که خوشایند آنهاست پیش رود. مجمع جهانی سیاستگذاری که یک نهاد ناظر سیاستگذاری مستقل و فعالیتهای مجمع عمومی سازمان ملل را دنبال میکند، به دولتها و سازمانهای بینالمللی هشدار داده است که قبل از اینکه کمکهای ثروتمندان را بپذیرند، باید تاثیر فزاینده بنیادهای بزرگ خیریه، مخصوصا بنیاد بیل و ملیندا گیتس، را ارزیابی کنند و ریسکها و عوارض جانبی خواسته و ناخواسته فعالیت آنها را تحلیل کنند. این نهادها ناظر سازمان ملل هشدار داده است که سیاستمدارانی که بهطور دموکراتیک انتخاب میشوند بهطور خاص باید نگران تامین بودجه غیرقابل پیشبینی و ناکافی کالاهای عمومی باشند و همچنین باید نگران نبود مکانیسمهای رصد و مسئولیتپذیری در قبال این فعالیتها باشند. از سوی دیگر، باید هوشیار باشند که با کارهای خیریه و نیکوکاری منطق تجاری در مورد کالاهای عمومی به کار گرفته نشود.
برخی از انواع نیکوکاری شاید نهتنها به فعالیت غیردموکراتیک، بلکه تبدیل شود به فعالیتی ضددموکراتیک. چارلز کخ و برادر کوچکترش دیوید بدون شک برجستهترین نمونه نیکوکاری دستراستیاند. اما مثالهای دیگری هم هستند که بهخصوص در آمریکا فعالیتهای خیریه بحثبرانگیز یا حتی نامطلوب جلوه کند. آرتور پاپ از ثروت خود که از فروشگاههای زنجیرهای خود جمع کرده برای پیشانداختن تصویب قانون تقلب در انتخابات بهره گرفته بود، حتی با اینکه امکان چنین تقلبهایی در انتخابات آمریکا رد شده است. حرکت پاپ باعث میشود که قانونی به تصویب برسد که برای رایدادن نیاز به ارائه کارت ملی باشد و به این ترتیب باعث خواهد شد که حدود 10 درصد افراد نتوانند در انتخابات شرکت کنند چون آنها عمدتا افراد فقیری هستند که آنقدر وضع مالیشان خراب است که نمیتوانند گواهینامه رانندگی بگیرند یا از پس هزینههای صدور کارت ملی که برای رایگیری لازم است برآیند. چنین رایدهندگانی که عمدتا سیاهپوست هستند از نظر آماری احتمال خیلی کمی دارد که بهنفع بدنه محافظهکار و دوستان آرتور پاپ رای بدهند.
اما آیا چنین فعالیتهای نیکوکارانهای بیشتر روندهای دموکراتیک را منحرف میکند یا کارزارهایی که با بودجه کمکهای جورج سوروس میلیاردر برای تبلیغ دولتهای مسئولیتپذیر و اصلاحات اجتماعی در سراسر جهان شکل میگیرد؟ یا فعالیتهای تام ستایر که میلیاردر صاحب صندوق سرمایهگذاری است و به کارزارهای ترغیب جوانها برای رایدادن به برنامههای مقابله با تغییر اقلیم کمک مالی میکند، ممکن است روندهای دموکراتیک را بیشتر دستکاری کند؟ یک حملاتی که کریگ نیومارک، میلیاردر کسبوکارهای اینترنتی به اخبار جعلی میکند، ممکن است بیشتر مخرب باشد؟ در هر یک از این موارد، افراد ثروتمند انگیزه دارند که بهوسیله چیزی که از زندگی شخصی آنها برخاسته در امور جامعه مداخله کنند. اما معیار اینکه ما میتوانیم برخی از آنها را دارای مشروعیت بیشتری از دیگران فرض کنیم چیست؟
دیوید کالاهان، سردبیر وبسایت «نیکوکاری از درون»، این مسئله را اینچنین توضیح میدهد: «وقتی نیکوکارهای ثروتمند دیدگاههایی دارند که با آن مخالفیم، مایلیم بگوییم آنها بهطور غیرمنصفانهای از پول خود استفاده میکنند تا بر سیاستگذاریهای جامعه تاثیر بگذارند. اما وقتی مقاصد آنها را میپسندیم، اغلب این نظر را داریم که تلاش میکنند از نظر تاریخی قدمهایی به جلو بردارند و باعث شوند که جامعه بهکمک آنها به پیشرفتهای زیادی نایل شود. این عکسالعمل خودمدارانه بیمعنی است. در واقعیت امر، سؤالی که باید پرسیده شود این است که آیا ما فکر میکنیم درست است که بهطور کلی هر شخص نیکوکاری اینقدر قدرت داشته باشد که دیدگاه خود را بهعنوان بهترین دیدگاه در جامعه پیش ببرد یا نه.»
ابرپولدارها
این فکر که پولهای افراد نیکوکار برای خاطر خود آنها و در راستای رسیدن به نیاتی است که آنها میپسندند، فکر ریشهداری است. برخی از فلاسفه بحث میکنند که هر شخصی حق مالکیت کامل خود را بر داراییاش را دارد و فرد ثروتمند فقط مسئول این است که چطور از پولش هوشمندانه استفاده کند. جان رالز، یکی از تاثیرگذارترین فلاسفه قرن بیستم، به عدالت در قالب انصاف فکر میکند. او بحث میکند که افراد براساس مالیاتی که پرداخت میکنند باید از حکومت انتظار داشته باشند تا به فقرا برسند و افراد آسیبپذیر را حمایت کنند. اما برای بقیه پولشان دیگر آزادند هرطور که دوست دارند تصمیم بگیرند. اما آنچه که ثروتمندان از طریق فعالیتهای خیریه خود به دیگران میبخشند، تمام پول خودشان نیست. اما معافیتهای مالیاتی برای شهروندان عادی باعث میشود که فعالیتهای جامعه بهسمت انتخابهای افراد ثروتمند سوق پیدا کند.
بیشتر دولتهای غربی مشوقهای مالیاتی عظیمی برای ترغیب ثروتمندان برای کمککردن در امور خیریه قایل میشوند. در بریتانیا در سال 2019، افرادی که تا 50 هزار پوند در سال درآمد دارند 20 درصد مالیات میدهند. کسانی که درآمد بیشتری دارند، اگر بین 50 تا 150 هزار پوند درآمد داشته باشند،40 درصد و اگر بیشتر درآمد داشته باشند 45 درصد مالیات میدهند. اما هدایا از طرف خیریههای ثبتشده معاف از مالیات است. بنابراین یک کمک 100پوندی ممکن است برای مالیاتدهندگان معمولی فقط 80 پوند هزینه خواهد داشت و 20 پوند بقیهاش را دولت میدهد اما مالیاتدهندگان سطحبالا کافی است که فقط 55 پوند کمک کنند چون 45 پوند باقیمانده را دولت تقبل خواهد کرد. بنابراین نیکوکارانه ابرپولدار خودشان را در شرایطی مییابند که سهم زیادی از کمکهایشان توسط دولت تامین میشود. به این ترتیب، خیلی کمتر روشن خواهد بود که آیا پولی که خیران کمک میکنند درست در همان اهدافی که مقصود بوده خرج میشود یا نه. اگر مالیاتدهندگان در بخش چشمگیری از کمکها نقش بازی میکنند، چرا نباید بگویند که پول به کدام خیریه برسد.
در بریتانیا، رقم کلیای که دولت در سال 2012 بهانحای مختلف از مالیات کسانی که کمکهای خیریه میکنند هزینه کرد ازسوی وزارت خزانهداری 3.64 میلیارد پوند تخمین زده شد. معافیتهای مالیاتی برای خیریهها در بریتانیا از زمانی که مالیات بر درآمد در سال 1799 اعمال شد وجود داشته است اما با این حال، از دوران الیزابت به بعد، عمدتا مالیاتهای مشخصی برای نهادها و اشخاص خیر مستثنا شده است. مسلما معافیتهای مالیاتی بریتانیا هنوز عمدتا روی مجموعهای از نهادهای خیریه که در قانون امور خیریه سال 1601 برشمرده شدهاند اعمال میشود. این دسته از نهادها عبارتند از: نهادهای خیریه برای کاهش فقر، بهبود آموزش، تبلیغ دین و «دیگر مقاصد نافع برای اجتماع». در آمریکا محدودیتها برای نهادهایی که میخواهند به نهادهای خیریه معاف از مالیات تبدیل شوند، حتی کمتر از بریتانیا است، بگذریم از اینکه هیچ نیازی هم نیست که به حوزه فعالیتهایشان به سیاستهای حزبی ربط داشته باشد.
هردو کشور آمریکا و بریتانیا مشوقهای اضافی در جاهایی ارائه میکنند که هزینه یک نهاد خیریه را تامین میکنند. این کار خیران را قادر میسازد که بهرغم محدودیتهای قانون فعالیتهای خیریه، از زیر مسئولیت مالیات بر کمکهای خود شانه خالی کنند اما همچنین اختیار بر چگونگی صرفشدن پول را نیز حفظ کنند. تاثیر این اتفاق این است که غالبا به ثروتمندان این توانایی را میدهد که بر موضوعاتی تسلط پیدا کنند که دولت باید برایشان تصمیم بگیرد.
با این حال، در اولویتهای ثروتمداری که نظامی است که ثروتمندان در آن حکومت میکنند و نیز اولویتهای دموکراسی که مردم در آن حکومت میکنند معمولا تفاوت وجود دارد. انتخابهای شخصی ثروتمندان نزدیک به گزینههایی نیست که دولتهای انتخابی بهشکل دموکراتیک برای هزینهکردن مد نظر دارند. تحقیق مهمی در سال 2013 انجام شد که نشان داد یک درصد ثروتمندان آمریکایی، در زمینه مالیاتگیری، نظارت اقتصادی و بهخصوص برنامههای رفاه عمومی، دیدگاههای راستگرایانهتری از عموم مردم بهمثابه کل جامعه دارند. بسیاری از طبقه 0.1 درصد ثروتمندترین افراد جامعه آمریکا ـ کسانی که ثروتشان بیش از 40 میلیون دلار است ـ میخواهند که برنامههای تامین اجتماعی و بهداشت عمومی حذف شود. آنها خیلی کمتر حامی تعیین کف حقوق برای بقیه مردم هستند. آنها مشتاقند که نظارتهای دولت بر شرکتهای بزرگ، کمپانیهای داروسازی، وال استریت و منطقه سیتی لندن کاهش یابد.
بنجامین پیج، مدیر این پژوهش، مینویسد: «دلایل متقن وجود دارد برای اینکه اگر این افراد تلاش کنند از طریق فعالیتهای نیکوکارانه خود بر تصمیمگیریها اثر بگذارند، نگران تاثیر این کارها بر دموکراسی باشیم.» او نتیجه میگیرد که اثرگذاری بدون تناسب این افراد بسیار ثروتمند میتواند توضیح دهد که چرا سیاستهای عمومی مشخص میتواند منحرف شود از آنچه اکثر شهروندان از دولت خواستهاند انجام دهد. گزینههایی که نیکوکاران ثروتمند انتخاب میکنند میخواهد بیش از اینکه نابرابری را کاهش دهد، آن را تقویت کند.
بنابراین استدلال محکمی وجود دارد برای اینکه پولهای اهدایی نیکوکاران ممکن است بهتر به کار بیاید اگر در قالب مالیات جمع شود و بعد طبق اولویتهایی که دولتهای منتخب بهشکل دموکراتیک تعیین میکنند خرج شود. با وجود این موارد، آیا دولت اصلا باید معافیت مالیاتی برای فعالیتهای خیریه در نظر بگیرد؟
انتقاد به معافیت
مسئله اصلاح مالیاتی ـ برداشتن تمام یارانهها یا حصول اطمینان از اینکه از ثروتمندان مالیات مطالبه میشود اما نه بیشتر از مالیات پایه ـ در هر دو جناح چپ و راست مطرح شده است. دانیل میچل با نگاه لیبرال از موسسه کاتو که یک اندیشکده است که چارلز کخ فعال در امور خیریه راه انداخته، استدلال میکند معافیتهای مالیاتی برای امور خیریه در انتخاب بازار اخلال ایجاد میکند. در سوی دیگر طیف سیاسی، پروفسور فرانک کوییگلی، فعال حقوق بش در دانشگاه ایندیانا، این استدلال را مطرح میکند که اختصاصدادن نوعی تخفیف یا معافیت مالیاتی باید پایان یابد تا میلیونها دلال آزاد شود و بتواند در مخارج عمومی صرف شود؛ مخارجی همچون کمکهای غذایی به بیبضاعتها، مستمری بیکاری و کمکهزینههای مسکن. اما از نظر او به این علت باید معافیتهای مالیاتی کنار گذاشته شود که آنها نوعی توهم اخلاقی ایجاد میکنند در این باب که ثروتمندان در حال کمک موثر به مشکلات جامعه هستند و دارند واکنش درخور نشان میدهند به گرسنگی، بیخانمانی و بیماری.
با این حال، تلاش سیاستمداران برای محدود کردن میزان معافیتهای مالیاتی امور خیریه ـ یا قطع کامل آنها ـ با نارضایتی عمومی همراه شده است. این نارضایتی از سال 1863 که ویلیام گلدستون تلاش کرد معافیتها را بردارد تاکنون ادامه داشته است. تلاش مشابهی وقتی انجام شد که در سال 2012 دلت بریتانیا میخواست معافیتها را بردارد. وقتی جورج آسبرن، وزیر اول و رییس خزانه بریتانیا، تلاش کرد میزان معافیتهای مالیاتی ثروتمندان را محدود کند، از جانب نیکوکاران، رسانهها و خیریهها با ابراز ناراحتیهای شدید مواجه شد و موج نارضایتی درست کرد. تلاشهایی شبیه به این نیز در دوران ریاستجمهوری باراک اوباما در آمریکا انجام شد و همین اندازه نیز ناراحتی و دیدگاه منفی ایجاد کرد.
یک راهحل جایگزین میتواند این باشد که برای انواع معافیتهای مالیاتی که برای امور خیریه در نظر گرفته میشود محدودیتهایی لحاظ شود. در آخرین انتخابات بریتانیا، حزب کارگر تحت رهبری جرمی کوربین این فکر را مطرح کرد که وضعیت معافیت مالیاتی خیریهها دیگر مثل معافیتهای مالیاتی مدارس که بهکلی معاف از مالیات هستند در نظر گرفته نشود. اما دیگران جلوتر از این رفتهاند. کوییگلی با نارضایتی میگوید: «کمکهای نیکوکارانه به تیمهای فوتبال مدارس، شرکتهای سازنده اپرا و نهادهای حمایت از گونههای نادر پرندگان همان معافیت مالیاتی را دارند که کمک به یک خیریه تامینکننده سرپناه برای بیخانمانها.» یکی از کسانی که بیشترین حمایت را از نیکوکاری انجام میدهد، یعنی پروفسور راب ریج، مدیر مرکز خیریه و جامعه مدنی دانشگاه استنفورد، فعالیتهای نیکوکارانه را «شکلی از قدرت که عمدتا غیرمسئولیتپذیر، غیرشفاف، تحت تسلط خیر و دنبالکننده مزایای مالیاتی است» معرفی میکند و راهحل را در این میبیند که معافیتهای مالیاتی برای امور خیریه بهدلیل مشکلاتی که قبلا ثابت شده، در سلسلهمراتب فعالیتهای نیکوکارانه محدود شود.
اما چه کسی این سلسلهمراتب را تعیین میکند و دربارهاش تصمیم میگیرد؟ مشکل از اینجا نشات میگیرد که چطور مکانیسمی را میتوانیم پیدا کنیم که کمکهای نیکوکارانه را همراستا کند با مفاهیمی که عموم در مورد کالاهای عمومی رویش توافق دارند. البته این مفاهم از جناح چپ دولتها بیرون میآید. اما روآن ویلیامز، اسقف اعظم سابق کانتربری، به من میگفت: «این کار به دولت سطح بسیار بالا و خطرناکی از آزادی عمل را میدهد. هرچه دولت بیشتر بتواند روی امور اخلاقی احاطه و کنترل داشته باشد، نگرانی من بیشتر میشود ... و تاریخ صد سال اخیر حتما به ما میگوید که فعالیت بیش از حد دولت با دایره وسیعی از فعالیتهایی که نیکوکاران هم در آن میتوانند شرکت داشته باشند، برای همه بد خواهد بود.»
دیگران راهحل را خیلی ساده در افزایش مالیات بر درآمد افراد ابرثروتمند دیدهاند. وقتی راتگر برگمن، مورخ آلمانی اقتصاد، در سال 2019 در نشست داووس این سؤال مطرح شد که چطور جهان میتواند مانع از شورشهای اجتماعی ناشی از افزایش نابرابری شود، او جواب داد: «سئوال خیلی ساده است. فقط صحبتکردن درباره نیکوکاری را متوقف کنید. و شروع کنید به حرفزدن درباره مالیات ... مالیات، مالیات، مالیات. بهعقیده من، هرچه غیر از این حرف مفت است.»
فکر مالیاتهای بیشتر از ثروتمندان از نظر سیاسی دارد در تمام دنیا نظرها را جلب میکند. در مراحل اولیه انتخابات حزب دموکراتیک در بریتانیا، بسیاری از نامزدها پیشنهاد افزایش مالیات بر درآمد یا مالیات بر دارایی برای ابرپولدارها را پیشنهاد کردند. رشد پوپولیسم اقتصادی در سرتاسر اروپا و در آمریکا این فشار را بیشتر کرده است. به همین ترتیب، در ایام بحران شیوع ویروس کرونا نیز چنین نیازی برای افزایش درآمدهای عمومی حس شد.
تعدادی از برجستهترین نیکوکاران جهان، شامل وارن بافت و بیل گیتس، در ملأعام از این فکر حمایت کردهاند. گیتس میگوید: «من از هر کس دیگری بیشتر مالیات میدهم و از این کار خوشحالم. باید بیشتر بدهم. بافت میگوید: «جامعه مسئول درصد زیادی از چیزی که من درمیآورم.» و بنابراین لازم است که او این سهم را به جامعه بازگرداند. کارآفرین ثروتمند دیگر، مارتین راتنبرگ، بنیانگذار سیستمهای زبان سیراکیوز، میگوید که چطور سرمایهگذاری عمومی کسب ثروت برای اشخاص را امکانپذیر میسازد. او میگوید: «ثروت من فقط تولید کار سخت خود من نیست. این ثروت حاصل یک اقتصاد قوی و کلی سرمایهگذاری عمومی، هم در مورد خودم و هم دیگران است.» دولت خدمات آموزشی خوبی به او ارائه کرده است. کتابخانههای عمومی و موزهها هم هستند که او از آنها استفاده کرده است. دولت برایش یک بورس تحصیلی فراهم کرده بوده. و وقتی که در دانشگاه تدریس میکرده، با کمکهزینههای تحقیقاتی هنگفتی حمایت میشده است. تمام این چیزها بنیانی برای او درست کرده تا بتواند شرکتش را بسازد و از قبل این شرکت ثروتش را کسب کند.
همه این مسایل آن استدلالی را که ثروتمند همواره به کار میبرند و میگویند ثروتشان حاصل و دسترنج کار سخت خودشان بوده زیر سؤال میبرد و تحتالشعاع قرار میدهد. بهطور قطع، برخی از ثروتمندان بهروشن تایید میکنند که وجود این روابط اجتماعی کمکحالشان بوده است. در بریتانیا، جولیان ریچر، بنیانگذار شرکت خدمات صوتی باکیفیت «ریچر ساوندز»، در سال 2019 حدود 60 درصد مالکیت شرکت 9میلیونپوندی خود را بهشکل سهام مالکیت به کارکنان شرکت واگذار کرد. وقتی که از او پرسیدند چرا او این تصمیم را گرفته است، جواب داد که کارکنان شرکت طی چهار دهه گذشته وفاداری خود را نشان داده بودند و بنابراین او اکنون کار درست را انجام داده چون با این کار شبها راحتتر خوابش میبرد.
کسی دنبال عدالت نیست
افزایش میزان نیکوکاری و کمکهای خیریه در دهههای اخیر در ممانعت از رشد نابرابری اقتصادی و اجتماعی شکست خورده است. کوین لاسکوسکی، پژوهشگر کمیته ملی نیکوکاری پاسخگو، میگوید: «ما باید انتظار میداشتیم که با افزایش امور خیریه و فعالیتهای نیکوکارانه، نابرابری کاهش یابد ... اما اینطور نبوده است.» این همان حرفی است که آلبرت روسگا، رییس هیاتمدیره و مدیرعامل بنیاد نیواورلئان بزرگتر، نیز بدان اشاره میکند: «مجموع فعالیتهای بیش از 90 هزار بنیاد خیریه ... بعد از چند دهه کار ... نتوانسته شرایط فقر را در آمریکا تغییر بنیادی بدهد.»
چرا؟ جواب برمیگردد به قالبی که بهوسیله افرادی ریخته شده که با مقیاس عظیم داراییهایی که در اواخر قرن نوزدهم و قرن بیستم کسب کردهاند، شکل نیکوکاری نوین را دگرگون کردهاند. در میان تمام گشادهدستیهای این افراد، فعالیتهای خیریه غول فولاد آن زمان و نیکوکار صنعتی بزرگ آن عصر، اندرو کارنگی، قابلتوجه است. او اصلا نمیگذاشت که سؤال درباره نابرابری اقتصادی مطرح شود. اما حالا زمانه تغییر کرده و درصد زیادی از ثروت با مالیات و نهادهای نظارتی، فارغ از هر قید و بندی در اختیار نهادهای عمومی است. منتقدان کارنگی و اخلافش میگویند که آنها سؤال اخلاقی آن روزگار را ندیده میگرفتند و روی توزیع ثروت متمرکز میشدند بهجای اینکه بر بازتوزیع ثروت تمرکز کنند. کارنگی که در زمان خودش ثروتمندترین شخص جهان بود در دوران خود برای توزیع بذل و بخشش بیسابقهاش مورد انتقاد قرار میگرفت چون ثروتش حال تاکتیکهای بیرحمانهای همچون کاهش دستمزد کارگران فولاد در کارخانههایش بود. بزرگترین منتقد معاصر کارنگی، ویلیام جوئت تاکر، نتیجه میگیرد که هیچ اشتباهی بزرگتر از این نیست که سعی کنیم فعالیتهای خیریه را تبدیل کنیم به فعالیتی برای رسیدن به عدالت.
کارنگی شبکهای شامل حدود 3 هزار کتابخانه و دیگر موسسات فرهنگی و پژوهشی ایجاد کرد تا کمک کند فقرا به آرزوهای خود برسند اما عدالت اجتماعی در برنامه او هیچ جایی نداشت. علاوه بر این، او و دیگر همکاران خیرخواه و انساندوستش با سؤالاتی مواجه شدند در این باره که منبع پولی که با سخاوت خرجش میکنند چیست؛ پولی که آنها در کسبوکارهایشان با استفاده از شیوههای جدید شقاوت و بیرحمی روی هم میانباشتند. آنها نیز مثل غولهای کنونی حوزه فناوری، ثروت سرشار خود را از طریق انحصارهای بیحدوحصری که درست کرده بودند روی هم تلنبار میکردند. قضاوت تدی روزولت در قبال جان دی راکفلر این بود که «هیچ میزان از فعالیتهای خیریه و نیکوکاری نمیتواند رفتار سوئی را که او در کسبوکار خود اعمال کرده جبران کند». این همان زاویه نگاهی است که تحقیقات نشان داده در دوران ما نیز بهصورت جدید روی خود را نشان داده است؛ همان کاری که موجب طرد خانواده ساکلر در سال 2019 شد که یک نهاد خیریه هنر بینالمللی بود و نیز همین رویه را میتواند در بایکوتکردن نهادهای پیشروی فرهنگی مثل شرکت رویال شکسپیر توسط شرکت بریتیش پترولیوم دید. اینجاست که قضاوت روزولت درباره پاککردن کارهای سوء و ایجاد وجهه مثبت برای شرکتها بهواسطه امور خیریه و کمکهای نیکوکارانه رنگ جدیدی به خود میگیرد و وارد فصل تازهای میشود.
نیکوکاری میتواند با عدالت سازگار نیز باشد. اما برای اینکه چنین اتفاقی رخ بدهد باید آگاهانه تلاش شود که خیران نیز چنین کاری را بخواهند. اما گرایش عمده این افراد در جهت خلاف رسیدن به عدالت است. رینولد نیبور، در کتاب خود با عنوان «انسان اخلاقی و جامعه غیراخلاقی» که در سال 1932 منتشر کرد، نشان میدهد که چرا وقتی که امور خیریه با تمایل به نشاندادن قدرت ترکیب میشود، گرایش افراد قدرتمند و دارای ثروت بیشتر بهسمت این خواهد بود که خود را سخاوتمند نشان دهند تا اینکه واقعا بخواهند به عدالت اجتماعی دست پیدا کنند.
نیکوکاری برای فقرا
نیکوکاران چطور میتوانند از این وضعیت ثابت و همیشگی خلاص شوند؟ با پرورش تکثر صداهایی که هم برای دولت و هم برای بازار آزاد ضروری هستند. نیکوکاری حتی میتواند در مقام عامل مقاومت نقش بازی کنند، چنانکه بنجامین ساسکیس که یک مورخ فعالیتهای خیریه در آمریکاست، نشان میدهد که بلافاصله بعد از انتخاب دونالد ترامپ به ریاستجمهوری آمریکا، چنین اتفاقی رخ داد. او میگوید: «ارزشهای اساسی آزادیخواهی و ارزشهای رواداری و احترام به دیگران، نزاکت، عمل خیر و تحمل دیگران در زندگی عمومی ما تضعیف شده است. نیکوکاری باید در جایگاهی قرار بگیرد که از این ارزشها حفاظت کند، از آنها دفاع کند و آنها را بر صدر نشاند.»
نیکوکاری میتواند با حس واقعی نوعدوستی دوباره خود را احیا کند اما با درک اینکه نمیتواند کارهای دولت یا کسبوکارها را انجام دهد. نیکوکاری به مرامهای سیاسی یا تجاری تعلق خاطر ندارد بلکه تعلق خاطرش به جامعه مدنی است و به نهادهایی اجتماعی که واسطه بین افراد، بازار و دولت هستند. درست است که نیکوکاری میتواند دولتهای انتخابی را تضعیف کند، بهخصوص در کشورهای در حال توسعه و از طریق دورزدن نهادهای ملی یا ممانعت از پیشرفت آنها و همچنین میتواند ابزار مطلوب پیشبرد نیات و منافع ثروتمندان باشد. اما نیکوکاران و خیران از سازمانهای اجتماعی، انجمنهای والدین و معلمان، تعاونیها، گروههای حامی، فعالان حقوق بشر یا حامیان محیطزیست حمایت میکنند و همچنین پشتیبانی گروههایی هستند که برای کاهش نابرابری فعالیت میکنند. بنابراین آنها میتوانند به تقویت مردم عادی برای برخورد آنها با دولتهای اقتدارگرا یا افراطی کمک کنند. در این اوضاع و احوال، نیکوکاری میتواند بهجای اینکه دموکراسی را تضعیف کند مستحکم سازد.
اما نیکوکاران با این کار باید مراقب تحلیلها و تاکتیکهای خود هم باشند. در حال حاضر، بیشتر افراد خیر نگران این هستند که چنین تصویری از آنها ارائه شود که میخواهند با پول خودشان جاها و مسایلی را تحتالشعاع قرار دهند. برای همین است که مواظب هستند که چنین تصویری از آنان منعکس نشود. آنها بودجه پروژههایی را تامین میکنند که به گرسنگان غذا میدهد، شغل تولید میکند، مسکن میسازد و خدمات اجتماعی را بهبود میبخشد. اما تمام این کارهای نیک میتواند با کاهش هزینههای عمومی و تغییر مدیریتها و پرداختهای کم و ناقص، بهآنی دود شود به هوا برود. و مسئله مهمتر این است که آنها مثلا برای مردم آموزش و بهداشت و شغل تهیه میکنند اما این خدمات که بیشتر به مردم فقیر ارائه میشود، پایههای محکمی ندارد و احتمال زیادی دارد که لغو شود. اگر این اتفاق بیفتد ضربههایی که به مردم آسیبپذیر میخورد خیلی بیشتر است.