چطور می‌شود که افراد بی‌آدرس از حقوق اولیه خود محروم می‌مانند؟

دنیای آدرس ها

تاریخ 1399/08/21 ساعت 16:01

این حس هویت شهروندی به‌خصوص در مناطق زاغه‌نشین اهمیت دارد، جایی که افراد، بنا بر تعاریف، در حاشیه اجتماع زندگی می‌کنند.

بخشي از كتاب: دفترچه آدرس‌ها: آنچه آدرس درباره هویت، نژاد، ثروت و قدرت آشکار می‌کند/ آينده نگر

در برخی سال‌ها، بیش از 40 درصد قوانین تصویب‌شده در شورای شهر نیویورک‌ تغییر نام خیابان‌ها بوده است. اجازه دهید شما را چند دقیقه‌ای به تفکر در این موضوع وادارم. شورای شهر مجمعی است به نمایندگی از شهردار. این مجمع 51 عضو دارد که بر سیستم بزرگ‌ترین مدارس کشور و نیروی پلیس نظارت می‌کنند و برای کاربری زمین‌های یکی از متراکم‌ترین و پرجمعیت‌ترین نقاط کره زمین تصمیم می‌گیرند. بودجه آن‌ها از بودجه بسیاری از ایالت‌ها بیشتر است. جمعیتش از همه ایالت‌ها به‌جز 11 ایالت بیشتر است. از همه مهم‌تر،‌ خیابان‌های نیویورک از قرن 19 به‌طور گسترده‌ای شماره‌‌گذاری یا نام‌گذاری شده‌اند، نام برخی از خیابان‌ها مانند استایوسنت و باوری از دورانی باقی مانده‌اند که منهتن کمی بزرگ‌تر از یک ایستگاه تجاری هلندی بود.و اینجا هم تکرار می‌کنم که در برخی سال‌ها بیش از 40 درصد قوانین محلی تصویب‌شده در شورای شهر نیویورک تغییر نام خیابان‌ها بوده است.

شورای شهر معمولا بر نام‌های افتخاری خیابان‌ها که بر بالای نام متعارف نقشه قرار می‌گیرد،‌ تمرکز می‌کند. درنتیجه وقتی در شهر قدم می‌زنید ممکن است نگاه کنید و ببینید هم در خیابان 103 غربی هستید و هم در خیابانی با نام هامفری بوگارت هنرپیشه. یا شاید در بزرگراه و خیابان 65 غربی (لئونارد برنستاین آهنگساز)، یا 84 غربی (خیابان ادگار آلن پوی شاعر). اخیرا شورای شهر نام منطقه وو ـ تانگ کلن در جزیره استاتن، نام کریستوفر جرج لیتور والاس (به افتخار نوتوریوس بی‌آی‌جی، رپر معروف) برای راهی در بروکلین و نام رامونس برای راهی در کوئینز را تصویب کرد. تنها در سال 2018 شورای شهر بر روی 164 خیابان نام دوم گذاشت.

ولی در سال 2007،‌ وقتی شورای شهر پیشنهاد تغییر نام یک خیابان را به یاد سونی کارسون، یک فعال سیاسی سیاه‌پوست، رد کرد تظاهرکنندگان به خیابان‌ها ریختند. کارسون جنبش سیاه‌پوستان علیه ماده مخدر کراک را شکل داده بود، راه‌پیمایی‌هایی علیه خشونت پلیس سازماندهی کرده بود و بر اداره مردمی مدارس پافشاری می‌کرد. اما او مبلغ خشونت، و بدون اظهار تاسف، حامی عقاید نژادپرستانه هم بود. وقتی زنان هاییتی یک مغازه‌دار کره‌ای را به‌خاطر تجاوز متهم کردند، کارسون تحریمی علیه همه مغازه‌های سبزی‌فروشی کره‌ای راه انداخت، و مخالفان افراد سیاه را مجبور می‌کردند پول‌شان را به «افرادی که ظاهرشان مانند ما نیست» ندهند. وقتی از کارسون پرسیدند که آیا یهودستیز است، پاسخ داد: «ضدسفید هستم. ضدیت من را محدود به یک گروه خاص نکنید.» شهردار وقت آن زمان،‌ مایکل بلومبرگ، گفت: «احتمالا سونی کارسون آخرین نفری است که می‌توانم نامش را برای الصاق به یک خیابان در این شهر مطرح کنم.»

ولی طرفداران این نام پیشنهادی ادعا می‌کردند کارسون با شدت و حدت جمعیت بروکلین خود را بسیار پیش از آنکه کسی به فکر بروکلین باشد سازمان‌دهی کرد. چارلز بارون عضو شورای شهر، یک عضو پلنگ سیاه پیشین، گفت که تعداد خانه‌های کراک که کارسون، کهنه سرباز جنگ کره، بسته بیش از آن بوده که پلیس نیویورک جمع کرده است. طرفدارانش خواستار آن بودند که زندگی او با بحث‌انگیزترین جملاتش قضاوت نشود. همچنان کارسون در جامعه آفریقایی آمریکایی هم مورد اختلاف بود. وقتی لروی کمری، عضو سیاه‌پوست شورا، از رای‌دادن به این نام‌گذاری امتناع کرد، وایلا پلامر دستیار بارون خواستار شد که جایگاه سیاسی او گرفته شود، حتی شده با «ترور». کمری تحت حفاظت پلیس قرار گرفت. (پلامر تاکید کرد که منظورش ترور حرفه‌ای بوده است، نه ترور فیزیکی.)

وقتی شورا بالاخره پیشنهاد نام‌گذاری با نام کارسون را رد کرد (درحالی‌که انتصاب نام‌های بازیگر سریال نظم و قانون، جری اورباچ، و طراح رقص آلوین ایلی را پذیرفت)،‌ چندصد ساکن بروکلین به بدفورد استایوسنت هجوم بردند و خودشان علامت کوچه سونی ابوبادیکا کارسون را در کوچه گیتز نصب کردند. بارون گوشزد کرد که نیویورک آدم‌های زیادی دارد که به‌اشتباه اسم آن‌ها با افتخار جایی نصب شده، ازجمله توماس جفرسون، برده‌دار «کودک‌آزار». او رو به جمعیت خشمگین فریاد می‌کشید: «شاید ما باید خودمان را با تعویض نام خیابان‌ها هلاک کنیم تا بتوانیم از شر نام این برده‌داران خلاص شویم.»

تئودور میرالدی از منطقه برانکس در روزنامه نیویورک پست نوشت: «چرا رهبران این اجتماع وقت‌شان را در نگرانی برای نام‌گذاری یک خیابان تلف می‌کنند؟» آقای میرالدی سؤال بسیار خوبی است. کلا چرا ما به نام هر خیابان اینقدر اهمیت می‌دهیم؟

دغدغه ذهنی من نسبت به آدرس پستی خودم زمانی شروع شد که برای اولین بار فهمیدم بیشتر خانوارها در دنیا آدرس پستی ندارند. آدرس‌ها، به‌ادعای اتحادیه جهانی پست، یکی از ارزان‌ترین روش‌ها برای بیرون‌کشیدن افراد از فقر، آسان‌سازی دسترسی به اعتبار بانکی، ‌حق رای و بازارهای جهانی است. اما این تنها مشکل جهان در حال توسعه نیست. من فهمیدم که حتی قسمت‌هایی از مناطق روستایی ایالات متحده هم آدرس پستی ندارند.

ویرجینیای غربی دهه‌هاست که درگیر این قضیه است؛ پروژه‌ای طولانی برای نام و شماره‌گذاری خیابان‌هایش. تا سال 1991،‌ کلا افراد اندکی خارج از شهرهای کوچک ویرجینیای غربی آدرس پستی داشتند. بعد ایالت با بالارفتن نرخ‌های شرکت مخابراتی ورایزن برخورد کرد و این شرکت به‌منزله بخشی از یک پرداخت نامعمول،‌ قبول کرد 15 میلیون دلار بپردازد تا، در اقدامی به‌واقع سریع،  ویرجینیایی‌های غربی را روی نقشه بیاورد.

طی نسل‌ها مردم به‌روش‌هایی خلاقانه در ویرجینیای غربی رفت‌وآمد کرده بودند. مسیرها در پاراگراف‌هایی توضیح‌ داده می‌شد: بگرد دنبال کلیسای سفید، کلیسای سنگی، کلیسای آجری،‌ مدرسه ابتدایی قدیمی، اداره پست قدیمی،‌ کارخانه دوزندگی قدیمی، پیچ بزرگ،‌ قبرستان بزرگ،‌ سالن تتو،‌ رستوران درایواین،‌ سطل زباله‌ای که به‌شکل یک گاو نقاشی شده است،‌ تراکتور برداشت که در وسط مزرعه پارک شده است. البته اگر شما همین‌جا زندگی کنید احتیاجی به مسیرها ندارید، در طول جاده‌های خاکی که میان دره‌ها و بستر خشک رودها پیچ می‌خورند،‌ در هر حال همه همدیگر را می‌شناسند.

خدمات اورژانسی به راه‌های رسمی‌تری برای پیداکردن افراد احتیاج دارند. چشمان‌تان را ببندید و سعی کنید محل خانه خودتان را بدون استفاده از آدرس پستی تشریح کنید. حالا آن را دوباره تکرار کنید  اما این بار تصور کنید ضربه‌ای به شما وارد شده است. به پزشک اورژانسی که با شتاب به خانه‌ای در ویرجینیای غربی می‌رود می‌گویند مرغ‌ها در بیرون خانه هستند،‌ اما تصور کنید که همه خانه‌های آنجا در حیاط‌شان مرغ دارند. برای من تعریف کردند که در طول این جاده‌ها مردم روی تراس‌هایشان می‌آیند و برای غریبه‌ها دست تکان می‌دهند، پزشکان متوجه نمی‌شوند کدام‌شان حرکتی دوستانه است و کدام‌شان به آن‌ها علامت توقف می‌دهند. رون سرینو، یک آتش‌نشان در نورت‌فورک (با 429 نفر جمعیت)، تعریف می‌کرد که چطور به تماس‌گیرنده مضطرب می‌گوید که گوشش به صدای آژیر ماشین‌های آتش‌نشانی باشد. بازی قایم‌باشک، در میان دره‌های مارپیچ تاب می‌خورد. «بلندتر شد؟» او از پشت تلفن می‌پرسد: «نزدیک‌تر شد؟»

بسیاری از خیابان‌ها در منطقه روستایی ویرجینیای غربی، شماره‌های مسیر روستایی دارند که توسط اداره پست به آن‌ها داده شده است اما این شماره‌‌ها روی هیچ نقشه‌ای پیاده نشده‌اند. همان‌طور که یک اوپراتور شماره اضطراری اورژانس گفته است: «ما نمی‌دانیم این شماره‌های چرت‌وپرت کجا هستند.»

نام‌گذاری یک خیابان چالش سختی است،‌ پس برای نام‌گذاری هزاران خیابان چه می‌کنید؟ وقتی نیک کلر را دیدم، هماهنگ‌کننده خوش‌بیان آدرس‌گذاری شهرستان مک‌داول بود. دفترش در ابتدا یک پیمانکار از ورمونت برای آدرس‌گذاری استخدام کرده بود اما تلاشش بی‌سرانجام ماند و صدها برگه‌ کاغذی زرد با آدرس‌های تخصیص‌داده‌شده روی آن را برای شرکت باقی گذاشت که کلر نمی‌توانست آن‌ها را به خانه‌های واقعی وصل کند. (شنیده‌ام که ساکنان ویرجینیای غربی که زغال‌سنگ عمده‌ترین وسیله امرار معاش آن‌هاست، ‌از ترس طرفداران محیط‌زیست به تلفن‌ها با پیش‌شماره ورمونت پاسخ نمی‌دهند.)

افراد زیادی در ویرجینیای غربی واقعا آدرس نمی‌خواستند. گاهی یکی از دلایل این بود که آن‌ها صرفا نام جدید خیابان‌شان را دوست نداشتند. (کشاورزی در نزدیکی ویرجینیا خشمگین شد وقتی خیابانش به نام بانکداری درآمد که در دوران رکود اقتصادی به پدربزرگش وام نداده ‌بود.) اما اغلب مسئله نه یک نام خاص، بلکه خود نام‌گذاری بود. همه همدیگر را می‌شناسند،‌ مخالفان با آدرس‌گذاری این را بارها و بارها گفته‌اند. وقتی یک مرد 33 ساله بر اثر حمله قلبی مرد چون آمبولانس راهش را گم کرده بود، ‌مادرش به روزنامه‌ محلی آنجا گفت: «تنها کاری که باید می‌کردند این بود که یک جا توقف کنند و از یک نفر بپرسند ما کجا زندگی می‌کنیم.» (مسیردهی او برای غریبه‌ها؟ «زمین بیس‌بال کواپر،‌ اولین خیابان سمت چپ، یک پیچ تیز در سمت راست هست که به‌سمت کوه می‌رود.»)

اما آن‌طور که کلر به من می‌گفت: «شگفت‌زده می‌شوید اگر بدانید ساعت سه صبح چند نفر شما را می‌شناسند؟» پزشکی که نصفه‌شب به‌اشتباه وارد یک خانه می‌شود ممکن است با هفت‌تیری روی پیشانی‌اش روبه‌رو شود. یک اپراتور اورژانس به من گفت که چگونه تلاش کرده است با جامعه مسن‌ترهای شهرستان مک‌داول در مورد این پروژه صحبت کند، جمعیتی که اکنون درصدشان با توجه به مهاجرت جوان‌ترها به جاهایی که کار بیشتری هست در حال رشد است. او می‌گفت: «برخی افراد می‌گفتند: ما آدرس نمی‌خواهیم. من گفتم: اگر به آمبولانس احتیاج داشتید چه؟ پاسخ آن‌ها؟ ما به آمبولانس‌ها احتیاجی نداریم. ما خودمان از خودمان نگهداری می‌کنیم.»

یک هماهنگ‌کننده آدرس‌گذاری یک‌بار در یک کنگره ملی گفت: «آدرس‌گذاری برای سوسول‌بازی نیست.» مامورانی که برای نام‌گذاری خیابان‌ها فرستاده شدند در ویرجینیای غربی توسط مردان چهارچرخه‌سوار تفنگ‌به‌دست مورد استقبال قرار گرفتند. مامور آدرس‌گذاری یک شهر با مردی برخورد کردند که خنجری در جیب پشتش داشت. چقدر بد می‌شد اگر او از آدرس‌گذاری خوشش نمی‌آمد چه می‌شد؟

برخی افرادی که با آن‌ها صحبت کردم نداشتن آدرس در این منطقه را مظهر عقب‌ماندگی جامعه روستایی می‌دانند، ‌ولی من آن را این‌طور نمی‌بینم. شهرستان مک‌داول با عنوان یکی از فقیرترین شهرستان‌های کشور آمریکا دست و پنجه نرم‌ می‌کند، اما جامعه‌ای همبسته است که اعضایش هم همسایگان‌شان و هم تاریخ غنی سرزمین‌شان را می‌شناسند. آن‌ها چیزهایی می‌بینند که غریبه‌ها نمی‌بینند. در نقطه مقابل آن‌ها، من حالا برای رفت‌وآمد در شهری که در آن بزرگ شده‌ام از جی‌پی‌اس استفاده می‌کنم. از خودم می‌پرسم اگر آدرس‌ نداشتیم آیا فضاهای اطراف‌مان را متفاوت می‌دیدیم. و بدین‌ترتیب ترس این ساکنان، عجیب‌وغریب که هیچ بلکه توجیه‌پذیر و حتی منطقی به نظر می‌آید. آدرس‌ها فقط برای خدمات اورژانسی نیستند. بلکه آن‌ها وجود دارند تا دیگران شما را پیدا کنند، بر شما نظارت کنند، مالیات بگیرند و سعی کنند از طریق پست چیزهایی به شما بفروشند که نیاز ندارید.

آدرس‌های پستی داستان پیچیده‌ای نقل می‌کنند از اینکه پروژه پرشکوه عصر روشنگری برای شماره‌گذاری و نام‌گذاری خیابان‌ها، چطور با انقلابی در چگونگی اداره زندگی ما و شکل‌دادن به جوامع ما مصادف شد. و نام‌ خیابان‌ها به‌جای اینکه تنها جزییات ساده اداری باشد، به نشانی برای هویت، ‌ثروت و در جریانی مانند خیابان سونی کارسون،‌ به یک زورآزمایی تبدیل شد. ولی بیشتر از همه، این اسامی موضوع قدرت هستند ـ قدرت برای نام‌گذاری،‌ قدرت برای ساختن تاریخ،‌ قدرت برای تصمیم‌گیری اینکه چه‌ کسی به حساب بیاید، چه‌کسی دیده نشود و چرا.

امروزه مناطق روستایی ویرجینیای غربی بالاخره آدرس‌های پستی پیدا کرده‌اند. اما میلیاردها منطقه‌ای که در سراسر جهان چنین چیزی ندارند چه؟

سابهاشیس نات یک فعال اجتماعی و مدیر ارشد «آدرس‌گذاری بی‌آدرس‌ها» است که یک نهاد غیردولتی است با ماموریتی منحصربه‌فرد برای ایجاد آدرس پستی در تمامی زاغه‌های هند دارد و حرکتش را از کلکته آغاز کرده است. در یک روز آفتابی ماه فوریه، من با او به چتلا رفتم، حلبی‌آبادی قدیمی که در میان یک کانال و یک خط راه‌آهن به‌زور جاداده شده است. از بعضی لحاظ، چتلا را نقش‌برجسته‌ کوچکی از مرکز شهر دیدم. این حلبی‌آباد به‌شدت متراکم است اما به‌طرز عجیبی حس روستا را القا می‌کند، شاید به این خاطر که ساکنانش اغلب از روستاها آمده‌اند.

به نظر می‌آید این زاغه‌ها به چیزهای مهم‌تری از آدرس نیاز دارند ـ تاسیسات بهداشتی، ‌آب تمیز،‌ خدمات درمانی، حتی سقفی برای حفاظت آن‌ها از باران‌های موسمی. ولی نبود آدرس،‌ افرادی را که در این زاغه‌ها زندگی می‌کنند از شانس داشتن این‌ها هم محروم می‌کند.

بدون داشتن یک آدرس، ‌داشتن یک حساب بانکی تقریبا غیرممکن است. و بدون داشتن یک حساب بانکی، ‌نمی‌توانید پولی ذخیره کنید،‌ پول قرض بگیرید یا مستمری دولتی دریافت کنید. در پی گزارش‌هایی مبنی بر خودکشی چند تن از ساکنان زاغه‌های کلکته بعد از آنکه یک کلاه‌بردار تمام اندوخته زندگی‌شان را به غارت برد، سروصداهای زیادی به‌خاطر فعالیت وام‌دهندگان و بانک‌های جعلی در این مناطق به پا شده بود. حالا تعداد بیشتری از ساکنان چتلا با داشتن آدرس‌های جدیدشان‌ می‌توانند کارت عابربانک داشته باشند.

«زاغه» اصطلاح عامی است که طیف بزرگی از سکونت‌گاه‌ها را در بر می‌گیرد. بسیاری از زاغه‌ها که در طول کانال‌ها، حاشیه جاده‌ها یا زمین‌های بایر رشد کرده‌اند غیرقانونی هستند ـ ساکنان آن‌ها متصرفانی هستند که بدون اجازه در زمین دیگری  زندگی می‌کنند. عده‌ای دیگر «حاشیه‌نشین‌ها» یا زاغه‌های قانونی هستند، معمولا با اقامتگاه‌هایی باکیفیت‌تر در مکان‌هایی که متصرفین برای زمین‌شان اجاره پرداخت می‌کنند.

اما غالبا تمام زاغه‌ها این موارد مشترک را در خود دارند: تهویه ضعیف، منابع محدود آب پاکیزه و کمبود سرویس بهداشتی و سیستم‌ فاضلاب. یک تعریف دولتی،  ساختار زاغه‌ها را «به هم تنیده‌شده» توصیف می‌کند، اصطلاحی که پیش از دیدن آلونک‌هایی که برای سرپا ماندن به هم تکیه داده‌ بودند، فکر می‌کردم بیشتر ادبی است تا فنی. 3 میلیون کلکته‌ای که بنا بر تخمین‌ها در پنج هزار زاغه شهر زندگی می‌کنند، غالبا خوش‌شانس‌ترین آن‌ها هستند؛ حداقل سقفی بالای سرشان دارند. فقیرتر‌ها‌ کارتن‌خواب‌ها هستند که در خیابان می‌خوابند، ‌کودکانی که با احتیاط در پیاده‌رو در میان والدین‌شان فشرده شده‌اند. اگرچه ریشکاها از نظر قانونی ممنوع شده‌اند، مردان نیمه‏عریان با پاهای برهنه هنوز با دواندن آن‌ها در خیابان‌های کثیف کسب روزی می‌کنند.

بعضی زاغه‌ها از بقیه مطبوع‌ترند. آن‌هایی که به شهر نزدیکترند، ‌مانند چتلا،‌ اغلب صدها سال قدمت دارند با خانه‌هایی واقعی که از بتن ساخته شده‌اند با سقف‌های حلبی و کف‌های واقعی. در پانچانانتالا، نامی که بهانه‌ای برای دوباره گفتنش نیافتم، حدود 20 دختر نوجوان در ساری‌های رنگارنگ در میان جایی که به نظر می‌آمد خیابان اصلی است نشسته بودند و شادمانه برای یک زیارتگاه هندو می‌خواندند،‌ درحالی‌که مردم در اطراف‌شان می‌لولیدند و از فروشندگان محلی میوه و سبزی می‏خریدند.

بعد از آن، سابهاشیس و همکارش رومیو من را به باگار بردند، جایی که آسمان‌خراش‌هایی از زباله در بدو ورود به شما خوشامد می‌گفت. زنان و کودکان برای یافتن هر چیز ارزشمندی توده آشغال‌ها را هم می‌زدند درحالی‌که کامیون‌ها برای بالابردن برج‌های آشغالی صف کشیده بودند. آدم‌های حریصی که در امتداد صفی که منبعی برای درآمد اضافه خانواده‌شان است، ریشه دوانده بودند. (قصاب‌های موقتی شقه‌های خونین خوک را از سقف آلونک‌هایشان آویخته‌اند،‌ موجی از مگس در اطرافش وزوز می‌کند.) دختری را دیدم که با احتیاط در دریاچه‌ سیاه‌رنگی با آب جوهر مانند حمام می‌کرد، به من گفتند این آب به‌خاطر مواد شیمیایی سرریز شده از آشغال‌ها گاهی خود‌به‌خود آتش می‌گیرد. و اما سابهاشیس می‌گفت وضع ساکنان باگار همچنان از بسیاری دیگر بهتر است. لااقل آشغال‌ها منبع درآمدی برایشان ایجاد کرده است.

سابهاشیس در باگار کامپیوترش را درآورد و صورتش را تمیز کرد، درحالیکه تی‌شرت‌اش از دوده سیاه شده بود. تیم آدرس‌دهی باگار را تمام کرده‌ است اما او و رومیو برای به‌روز‌کردن آدرس‌های جدید آمده بودند، سازه‌های موقتی که در این فاصله ساخته شده‌ بود. زاغه‌ها در حال تبدیل و تغییر دائمی هستند؛ خانه‌ها منهدم می‌شوند و دوباره سرپا می‌شوند؛ خانوارها از روستاها می‌آیند و دوباره برمی‌گردند. حالا خانواده‌های جدیدی در ایوان خانه‌ها زندگی می‌کنند و ‌در کنار بزهای زنجیر‌شده می‌خوابند. سابهاشیس و رومیو به هر کدام یک آدرس اختصاص داده‌اند و مرتبا سوابق‌شان را با ساختما‌ن‌های جدید روبه‌رویشان مقایسه می‌کنند. از آخرین باری که اینجا بوده‌اند خیلی‌هایشان تغییر کرده است. گمان می‌کنم آن‌ها خیلی زود به آنجا بر‌گردند. 

در دهه 1980، بانک جهانی توجه خود را به یکی از نیروهای به حرکت درآورنده رشد اقتصادی ضعیف در جهان کشورهای در حال توسعه معطوف می‌کند: مالکیت غیرقطعی زمین. به عبارت دیگر، هیچ پایگاه داده‌ متمرکزی وجود ندارد که نشان دهد چه کسی مالک فلان ملک معین است. و این خرید و فروش زمین یا استفاده از آن برای دریافت اعتبار را دشوار می‌سازد. و مالیات گرفتن از زمین هم سخت است وقتی نمی‌دانی صاحبش کیست. در شرایط ایدئال، کشورها دارای یک محدوده‌بندی و پایگاه داده‌ای دولتی هستند که محل و مالک و ارزش زمین را ثبت می‌کنند. یک سیستم محدوده‌بندی خوب خرید و فروش زمین و همچنین جمع‌آوری مالیات را آسان می‌کند. وقتی یک قطعه زمین می‌خرید، شما (و اداره مالیات دولت) می‌توانید مطمئن باشید که شما ـ و فقط شما ـ مالک آن هستید.

ولی پروژه‌های محدوده‌بندی که از سوی بانک جهانی راه ‌‌افتاد بارها شکست خورد. کشورهای ضعیف منابع کافی برای حفظ پایگاه داده را نداشتند. یک محدوده‌بندی می‌تواند تخریب شود اگر مسئولان اطلاعات اشتباه وارد کنند، در عین حال مالکان قانونی را نیز از حق مالکیت‌شان محروم می‌کنند.

و به‌جای ایجاد یک سیستم ثبت ساده، ‌مشاوران گران قیمت سیستم‌های رایانه‌ای پیشرفته‌ای را طراحی کردند که مدیریت‌کردن آن بیش از اندازه پیچیده می‌شد. میلیون‌ها دلار به‌پای پروژه‌های ناتمامی ریخته شد که به هیچ‌جا نرسیدند. سازمان‌هایی مانند بانک جهانی و اتحادیه جهانی پست راه آسان‌تری کشف کردند. فقط این نبود که کشورهای در حال توسعه محدوده‌بندی ندارند ـ آن‌ها آدرس پستی هم نداشتند. چنانچه برخی کارشناسان نوشتند آدرس‌ها به شهرها اجازه می‌دهند «از اول شروع کنند». با آدرس پستی می‌توانید ساکنان را پیدا کنید، اطلاعات جمع‌آوری کنید، تاسیسات زیربنایی را نگهداری کنید و نقشه‌ای از شهر درست کنید که همه بتوانند از آن استفاده کنند.

متخصصان شروع به آموزش فشرده مدیران برای آدرس‌گذاری شهرهای‌شان کردند. چاد، بورکینافاسو، گینه و مالی همگی از پذیرندگان اولیه طرح بودند. کارکنان بانک جهانی کتاب‌ها نوشتند،‌ دوره‌های آنلاین برای آدرس‌گذاری پستی طراحی کردند و حتی حامی مالی یک مسابقه برای تبلیغ فواید آدرس‌گذاری شدند.

فواید این کار بسیار روشن است. آدرس پستی دموکراسی را تقویت می‌کند، ‌ثبت‌نام رای‌دهندگان را آسان‌تر می‌کند و تهیه نقشه مناطق رای‌گیری را ممکن می‌کند. امنیت را بیشتر می‌کند زیرا منطقه‌های ثبت‌نشده بستری برای رونق‌گرفتن جرم ایجاد می‌کنند. (در جمله‌ای کمتر خوشبینانه،‌ آدرس‌های پستی یافتن مخالفان سیاسی را هم آسان‌تر می‌کند.)

شرکت‌های آب و برق مجبور شده‌ بودند برای جمع‌آوری صورت‌حساب‌ها و نگهداری زیرساخت‌ها سیستم‌های خودشان را ایجاد کنند ـ یک سیستم آدرس پستی این امر را بسیار آسان‌تر می‌کرد. دولت‌ها می‌توانستند مالیات‌دهندگان را آسان‌تر شناسایی ‌کنند و طلب‌های‌شان را جمع‌آوری کنند. محققان همبستگی مثبتی میان آدرس پستی و درآمد پیدا کردند و نابرابری سطح درآمد در مکان‌هایی که آدرس پستی داشتند کمتر از مکان‌های ثبت‌نشده بود.

این‌ها همه دلایلی برای سازمان مردم‌نهاد «آدرس‌گذاری بی‌آدرس‌ها» است که مدیران ایرلندی‌اش آن را کاری بس مهم می‌دانند. ماه‌ها پیش از اینکه به کلکته بروم الکس پیگوت، موسس با اقتدار و نفوذ «آدرس‌گذاری بی‌آدرس‌ها»، را هشت هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر در دوبلین دیدم. پیگوت تاجری است با موهای سفید موقر، ‌یک ریش جوگندمی و یک کت کتان به‌زیبایی چروک خورده. او در سال‌های دهه 70 در مقام مامور پست کریسمس در ایرلند کارش را شروع کرده و بعدها در دهه 80 یک تجارت مرتبط با پست راه‌اندازی کرده است. خدمات پستی تنها با آدرس پستی دقیق کار می‌کند، به ‌این‌ ترتیب او خیلی زود به یک متخصص تبدیل شده است.

در یک جلسه به‌طور اتفاقی به زنی با نام مائورین بارست برخورد می‌کند که در کلکته خیریه‌ای را تاسیس کرده بود به نام «بنیاد امید». فارست به او می‌گوید که به‌دنبال کمک برای انجام یک سرشماری در زاغه‌های تحت‌پوشش خیریه است. پیگوت تنها تخصص واقعی خود را به او پیشنهاد می‌دهد: آدرس‌ها.

به آن راحتی که فکرش را می‌کرد نبود. در کلکته خانه‌ها در بسیاری از زاغه‌ها از غرفه رستورانی که در آن می‌نشینیم بزرگ‌تر نبود، پس باید فناوری را حک‌واصلاح می‌کرد. او باید بیخیال پلاک‌های پلاستیکی اصلی می‌شد زیرا ساکنان نگران بودند از روی درهایشان بیفتد و خوراک گاوها شود. در ابتدا تیم او نقشه زاغه‌ها را بر روی صفحات پلاستیکی بزرگ چاپ کرد و آن را با یک کد مخصوص برای هر خانه کامل کردند تا افراد بتوانند راه‌شان را پیدا کنند. اما نقشه‌‌های پلاستیکی به‌زودی ناپدید شد چون ساکنان از آن‌ها برای پوشاندن سوراخ‌های سقف در طول بارندگی‌های موسمی استفاده کردند. با این حال، کم‌کم پیگوت و تیم «آدرس‌گذاری بی‌آدرس‌ها» سیستم‌هایی را به‌وجود آوردند که کارایی داشت.

در کلکته، روزی به همراه سابهاشیس و همکارش سیکلان به زاغه‌ای در نزدیکی فرودگاه شهر رفتیم، جایی که هر روز و هر ساعت رفت‌وآمد هواپیماها گردوغبار به‌پا می‌کند. در کوچه‌ای بسیار باریک که دو نفر آدم نمی‌توانستند در آن کنار هم بایستند یکی از همکاران سابهاشیس رایانه‌ای در دست گرفته بود که نقشه زاغه بر صفحه‌اش دیده می‌شد. او جای خانه‌ را بر روی نقشه مشخص می‌کرد، بر روی صفحه کلیک می‌کرد و کد خانه ظاهر می‌شد. کد را برای همکار دیگری می‌خواند و او آن را به‌طور مرتب روی در خانه می‌نوشت؛ خانه‌ای که پیش‌تر هم کد داشت، ‌و از روی ظواهر موجود ورودی یک آرایشگاه زنانه بود.

آن‌ها برمی‌گشتند تا شماره‌های رسمی را ـ پلاکاردهای آبی‌رنگی که طول‌شان به اندازه بازوی من است ـ بر سردر خانه‌ها  نصب کنند. (کمی بعد از بازگشت من از کلکته، گوگل با «آدرس‌گذاری بی‌آدرس‏ها» شریک شد و حالا هر دو از از سیستم آدرس‌گذاری «کدهای پلاس» استفاده می‌کنند.) سخت بود حدس بزنیم یک آدرس‌ چه کاری می‌تواند برای بیشتر این افراد انجام دهد. به نظر من، هیچ کاری هم نکند باعث می‌شود حس کنند بخشی از جامعه هستند.

هند بیش از یک میلیارد و 350 میلیون نفر جمعیت دارد و پس از چین و به فاصله اندکی از این کشور، دومین کشور پرجمعیت جهان است. شهرهای بزرگ هند بلا استثنا متراکم و پرجمعیت هستند و علاوه بر آن در حاشیه تمامی شهرهای بزرگ هند زاغه‌نشینی رایج است. زاغه‌هایی که به شدت جمعیت متراکمی دارد. برای مثال و براساس آمار وزارت مسکن هند، تنها در اطراف بمبئی (پایتخت اقتصادی هند) بیش از 6.5 میلیوننفر در زاغه‌ها زندگی می‌کنند و بمبئی بزرگ‌ترین حاشیه زاغه‌نشین در هند را داراست از این تعداد بیش از 20 درصد امکان دسترسی به آب بهداشتی و صابون ندارند.پس از بمبئی، شهر دهلی (پایتخت سیاسی هند) دومین جامعه زاغه‌نشین بزرگ را در هند دارد و 1.8 میلیون نفر از جمعیت این شهر زاغه‌نشین هستند که غالب افراد ساکن آن بیکارند یا کارگر روزمزد هستند که بسیاری از آن‌ها حتی توانایی برآوردن حداقل نیازهای ضروری شامل خورد و خوراک و پوشاک و بهداشت خود را هم ندارند.

این حسِ شمول یکی از حربه‌های مخفی آدرس‌های پستی است. کارکنان بانک جهانی خیلی زود فهمیدند که این آدرس‌ها به توانمندسازی افرادی که در این اماکن زندگی می‌کنند، با داشتن این احساس که بخشی از جامعه هستند، کمک می‌کند. این در مورد مناطق زاغه‌نشین واقعا درست است. گروهی از متخصصان در کتابی درباره آدرس پستی نوشتند: «یک شهروند موجود گمنام گمشده در جنگل (شهرهای مدرن) نیست که فقط توسط خویشاوندان و همکارانش شناخته شود؛ ‌او دارای یک هویت تثبیت‌شده است.» شهروندان باید راهی برای «دستیابی به انجمن‌ها و آژانس‌های دولتی داشته باشند و بالعکس قابل دستیابی توسط آن‌ها باشند» و شهروندان دیگر بتوانند آن‌ها را بیابند حتی اگر پیش از این نمی‌شناخته‌اندشان. به عبارت دیگر، شما بدون آدرس محدود به برقراری ارتباط تنها با کسانی هستید که آن‌ها را می‌شناسید. و اغلب افرادی که شما را نمی‌شناسند کسانی هستند که می‌توانند بیشترین کمک را به شما بکنند.

این حس هویت شهروندی به‌خصوص در مناطق زاغه‌نشین اهمیت دارد، جایی که افراد، بنا بر تعاریف، در حاشیه اجتماع زندگی می‌کنند. به همین دلیل است که آن‌ها به سازمان‌هایی مانند «آدرس‌گذاری بی‌آدرس‌ها» به دیده شک نگاه می‌کنند. «آدرس‌گذاری بی‌آدرس‌ها» به جای این‌که زاغه‌ها را با سیستم آدرس‌گذاری موجود در کلکته ثبت کند،‌ مدل جدیدی از آدرس‌ را به آن‌ها تخصیص داد که تنها برای زاغه‌ها ارائه می‌شود. آن‌ها زاغه‌ها را با بقیه شهر یکی نگرفتند؛ شاید بگویید آن‌ها که برعکس کار کردند.

از یک نظر، ‌این انتقاد را وارد می‌دانم. خیلی بهتر بود اگر سیستم آدرس‌ها می‌توانست این دو زندگی در کلکته را شانه‌به‌شانه هم قرار بدهد. این فکر را دوست داشتم که مردم ساکن زاغه‌ها به بقیه شهر تعلق داشتند نه‌فقط به یکدیگر. اما همان‌طور که نوشتم، به نظر می‌آید مدیریت این شهر نمی‌خواهد یا نمی‌تواند آن‌ها را در خود بپذیرد. پس فعلا تا اینجای کار آن‌ها سابهاشیس را دارند.

وقتی من و سابهاشیس در کوچه‌های پر از آشغال باگار راه می‌رفتیم،‌ زاغه‌ای که با کپه‌های زباله سر‌به‌فلک کشیده دودآلود هم زیستی می‌کند،‌ سابهاشیس به من گفت مشکل بزرگ باگار این است که ارتباط مناسبی با بقیه شهر نداشته است. من نفهمیدم که چه می‌گوید تا وقتی متوجه شدم  احتمالا او از واژه «ارتباط» به‌جای آنچه من می‌گویم «شبکه حمل‌ونقل» استفاده کرده است.

برای رسیدن به این زاغه باید از چهار مدل وسیله نقلیه بر روی رودخانه هوگلی استفاده کنید،‌ از جمله نوعی ماشن روباز مثل آن‌هایی که در فرودگاه‌ها استفاده می‌کنید. به‌طور تخمینی، 150 هزار مسافر (و 100 هزار ماشین) روزانه از روی یک پل بازویی عبور می‌کنند و بست‌های فلزی آن در برخی قسمت‌ها به‌دلیل جمع‌شدن گوتکای تنباکو مانند که جویده و روی پل تف کرده‌اند، فرسوده شده است. ما جزو آدم‌های خوشبخت بودیم که بیشتر راه را با تاکسی رفتیم. اما وقتی آن‌ها حاضر نشدند به زاغه‌ نزدیک‌تر شوند، مجبور شدیم بیرون بیاییم و پیاده راه بیافتیم. حالا در آخر فکر می‌کنم «ارتباط» کلمه درستی بود. باگار به‌طور فیزیکی از بقیه شهر جدا شده است و در نتیجه بقیه دنیا هم از آن جدا شده‌اند. هیچ‌کس جز رانندگان کامیون‌های زباله نمی‌بیند که ساکنان آن چگونه زندگی می‌کنند. به نظر می‌آید، شاید این آدرس‌ها راهی باشد تا به آن‌ها گفته شود.