
در سال های اول انقلاب تا شاید همین یكی، دو دهه قبل، یاد و خاطره از دهه های چهل و پنجاه خورشیدی و موفقیت های عظیم توسعهای این دوره كه مرحوم قندچی یكی از سرآمدان آن بوده است، امری نامطلوب و ناپسند تلقی می شد.
حسین حقگو، تحلیلگر اقتصادی/ آینده نگر
پل ريكور، فيلسوف و اديب برجسته فرانسوي در تحليلي راجع به تاريخ، خاطره و فراموشي، خاطره را اساسا امري فردي ذكر می كند و اينكه خاطره هر فردی با خاطره فرد دیگر تفاوت دارد، خاطره یک وجدان را نمیتوان به وجدان دیگری منتقل کرد. دو مشخصه ديگر خاطره از نگاه وي آن است كه فقط اين خاطره است که به ما احساس گذشت زمان، فاصله زمانی یا بهتر بگویم، عمق زمان را میدهد و دیگر آنكه خاطره ایجاد حس پیوستگی به انسان میدهد. بر اين اساس به اعتقاد ريكور شخصی بودن، درک مفهوم فاصله و عمق زمان و بالاخره حس پیوستگی، سه کارکرد خاطره است.
اما به گفته اين فيلسوف فرانسوي همين خاطره فردي، وقتي با ديگري به اشتراك گذاشته می شود مقامي اجتماعي می يابد. بنابراین عمل بازگو کردن اولین حلقه ارتباطی میان خاطره فردی و جمعی است. نشانههای دیگری نیز از خاطره به عنوان «مایملک جمعی» به اعتقاد ريكور وجود دارد: مثلاً اکثر خاطرات ما خاطراتی شخصی نیستند، بخشی از این خاطرات را از دیگران شنیدهایم و یا در خانواده فراگرفتهایم. این خاطرهها به حکایت تاریخی جامعهای تعلق دارند که من عضوی از آن هستم. مثل جشنها، بزرگداشتها و یادبودهایی که به تجلیل از خاطره جمعی میپردازند.
بر اين اساس خاطره يا حافظه، فهم پديده ها را براي انسان و جامعه انساني ممكن و ميسر میسازد. البته حافظه آدمي ظرفيت نامحدود ندارد و لاجرم مجبور به حذف پاره اي از خاطرات براي به خاطر سپردن وقايع و حوادث جديد است. اين فرآيند و سازوكار بر حافظه جمعي نيز حاكم است. ملتها نيز در فراز و فرود تاريخ با حوادث و وقايع تلخ و ناگوار و غمبار و پيروزيها و موفقيتها و كاميابي هاي بسياري مواجه مي شوند و بالطبع سعي میكنند بخشي از اين خاطرات تلخ و شيرين را به حافظه بسپارند يا راهي ديار فراموشي کنند.
مشكل آنجا واقع می شود كه اين حذف و اضافه، خاطره و فراموشي، در كادر سياست اتفاق بيفتد و نه در فرآيند طبيعي خود. اينكه آنچه را سليقه اي نمي پسندد از خاطره جمعي زدوده و آنچه پسند آن سليقه است بزرگنمايي شود. اين گزينش غيرطبيعي، افراد و ملت ها را از درك و فهم درست پديده ها محروم میكند.
با اين مقدمه شايد طولاني است كه اهميت تجليل از شخصيت هاي مهم و تاثيرگذاري همچون مرحوم قندچي بيش از پيش آشكار میشود و ديگر نه صرفا گراميداشت ياد و خاطره يك فرد، كه البته در جاي خود هم بسيار مهم و ارزشمند است، بلكه فراتر از آن، به قول ريكور، اقدامي جهت هرچه غنيتر شدن گنجينه خاطره جمعي و مبارزه با فراموشي است.
در مورد مرحوم قندچي، كارآفرين برجسته، بخوبي مي توان اين فرآيند ستيز خاطره - فراموشي را تشريح و تحليل كرد. چنانكه در سال هاي اول انقلاب تا شايد همين يكي دو دهه قبل، ياد و خاطره از دهه هاي چهل و پنجاه خورشيدي و موفقيتهاي عظيم توسعهاي اين دوره كه مرحوم قندچي يكي از سرآمدان آن بوده است، امري نامطلوب و ناپسند تلقي میشد. بر اساس خوانش سطحي و چپگرايانه قبل و بعد از انقلاب، اين دوره از تاريخ مدرن صنعتي شدن كشورمان، دوره مونتاژ و وابستگي و استعمار تكنولوژيك غرب و... معنا می شد. لذا كسي از اهالي اقتصاد و سياست جرات نزديك شدن به آن دوران و بازگويي خاطره آن جز از دريچه رد و طرد نداشت. تصويري يكسره سياه و تيره و تار از بي شك درخشانترين سال هاي اقتصادي معاصر كشورمان.
دوره اي كه رشد دورقمی اقتصاد و صنعت (به ترتيب 11 و 16 درصد ) را شاهديم و ايران، ژاپن خاورميانه لقب میگيرد و قطب هاي صنعتي و نهادهاي مدرن مالي و توسعه اي همچون سازمان گسترش و نوسازي صنايع، سازمان مديريت صنعتي، بانك توسعه صنعتي و معدني، بانك اعتبارات صنعتي، تراکتورسازی تبریز، ماشینسازی تبریز، ماشینسازی اراک و آلومینیوم اراک در كشور پا میگيرد و بخش خصوصي صاحب جايگاه و پايگاهي مهم در اقتصاد مدرن كشور می شود.
متاسفانه اما به سبب ديدن اين دوران در كادر «سياست» اين بخش از تاريخ صنعتي شدن و توسعه اقتصادي كشورمان تا مدتها به بايگاني سپرده شد و از بسياري از آموزهاي بس ارزشمند آن محروم شديم. ميلان كوندرا نويسنده برجسته چك، در رمان «خنده و فراموشي» اين رفتار را چنين روايت میكند:«رفقا گوتوالد را دوره کرده بودند و کلمنتيس در کنارش ايستاده بود. بوران برف میباريد، هوا سرد بود و سر گوتوالد برهنه. کلمنتيس نگران سرما کلاه پوست خز خود را از سر برداشت و بر سر گوتوالد گذاشت». بخش تبليغات حزب صدها هزار نسخه از عکس گوتوالد را که با کلاه پوست خز در کنار رفقايش با ملت سخن میگفت، چاپ کرد. تاريخ چکسلواکی کمونيست در آن ایوان پا به هستی گذاشت. همه بچه ها آن عکس را از راه پوسترها، کتاب های درسی و موزه ها میشناختند. چهار سال بعد کلمنتیس از دايره قدرت حذف شد. بخش تبليغات بلافاصله او را از تاريخ، و طبعا از تمام عکس ها نيز محو کرد. از آن زمان به بعد گوتوالد تنها روی ايوان ايستاده است. جايی که زمانی کلمنتيس ايستاده بود، فقط ديوار سخت قصر ديده می شود. تنها چيزی که از کلمنتيس باقی مانده کلاه سر گوتوالد است» (خنده و فراموشي، ميلان كوندرا).
امروز بايد به اين درك عميق و باور تاريخي رسيده باشيم، كه حذف حوادث رويدادها، اشخاص و اقداماتشان، نه فقط كمكي به امروزه روزهمان نمي كند بلكه با غلبه فراموشي بر حافظه و خاطره، خود را از حركت در مسير آينده محروم میكنيم؛ گويا ايستاده، گنگ و خاموش و بهتزده كه «من و ما كه هستيم؟»
تجليل و گراميداشت مرحوم قندچي، حافظه جمعي و روح و روان ملي مان را قوت و توان می بخشد و كام مان را از وجود چنين مردان «كاوه»واري حلاوت و شيريني می بخشد كه من نيز خود هم اينك با افتخار همنشيني با پير و پيشكسوت صنعت و اقتصاد ملي، مهندس خليلي، از لذت آن بهره مندم!