
سقوط کمونیسم آخرین محدودیتهای باقیمانده بر سر اجرای سرمایهداری جهانی را از بین برد. با پایان جنگ سرد و برداشته شدن همه موانع از سر راه آمریکا، محدودیتها برای استفاده از نیروی قهری آمریکا نیز برداشته شد.
آینده نگر
«بدون جنگ سرد، یک آمریکایی بودن چه نکته جالب توجهی در خود خواهد داشت؟» این سؤال را هری آنگستروم معروف به «خرگوش» در رمان جان آپدایک مطرح میکند. این رمان که در دهه 1960 منتشر شد، داستان یک قهرمان دونده 26ساله است که خانواده خود را ترک میکند و نقشههای نویی در سر دارد. رمان آپدایک سؤالی را طرح میکند که همه آمریکاییها در اواخر قرن بیستم به آن فکر میکردهاند. بیش از ربع قرن بعد از این کتاب، این سؤال هنوز در انتظار یک جواب تعیینکننده بود.
بهطور حتم، گذشت زمان فقط ابهام را درباره این سؤال بیشتر میکرد که آیا آمریکایی بودن معنی خاصی دارد؟ حتی با اینکه جنگ سرد پایان یافته بود اما مرد قهرمان رمان آپدایک تنها کسی نبود که تصور میکرد چیزی را از دست داده و مغبون شده است. جنگ سرد تا دهه 1980 تبدیل شده بود که چیزی بیشتر از اوضاع یا شرایط محیطی نادر بود. این جنگ سیاسی یک وضعیت ذهنی بود.
بیشتر آمریکاییها وضعیت جنگ سرد را شرایطی در نظر گرفته بودند که همیشه وجود داشته بوده است. جنگ سرد نیز مثل یخهای قطبی یا وضعیت برتر تیم بیسبال آمریکا چیزی بوده که از قبل ماجرایش روشن بوده است. به عبارت دیگر، جنگ سرد چیزی بوده که بهطور مداوم حضور داشته است. بنابراین از بین رفتن آن شهروندان را در غفلتی ناگهانی وارد کرد. آنهایی که پایان جنگ سرد را مدیریت میکردند تا کمترین صدمات را برساند و بهآرامی شرایط تغییر کند، اگر اصلا مدیریتی در کار بوده باشد، بیشتر از بقیه شگفتزده بودند. تشکیلاتی که آنها زندگی حرفهایشان را وقفش کرده بودند بهطرزی ناگهانی ناپدید شد. آنجا اقدامات احتیاطیای بود که در دمودستگاه امنیت ملی آمریکا بهطور بینظم و پراکنده پخش شده بود و خود این احتیاطها هم حاصل جنگهای شدید ضدکمونیستی بود. اما همه این جنگ و دعواها تمام شده و آن سازماندهی امنیت ملی هم بیمصرف شده بود.
البته در سطوحی هم این تعجبکردن از اینکه چنان تشکیلاتی ناگهان از بین رفته بود یا اینکه دیگر دلیلی برای وجودش نبود، مایه خشنودی به حساب نمیآمد. در رقابت حماسیای که غرب را در مقابل شرق و خداترسان را در مقابل بیخدایان و دموکراسی را در مقابل اقتدارگرایی قرار داده بود، «طرف ما» برنده شده بود. از جنگ تمام و کمال اتمی پرهیز شده بود. آزادی که علت بسیاری از پیشرفتها به شمار میرفت و آمریکاییها با اطمینان تصور میکردند با آنها عجین شده، غالب شده بود. پیروزی قاطع، همهجانبه و خالی از ابهام بود.
با این حال، از سوی دیگر حس متفاوتی نیز وجود داشت و گذار جنگ سرد نمیتوانست خیلی گیجکننده باشد. گئورگی آرباتوف، مشاور ارشد میخاییل گورباچف که رهبر اتحاد جماهیر شوروی بود، هشدار داد: «ما داریم کار خیلی وحشتناکی میکنیم. ما داریم به سمتی میرویم که شما از دشمن بینصیب شوید.»
وقتی که اتحاد شوروی منقرض شد، آمریکاییها نهتنها در شرایطی بودند که دشمنی نداشتند بلکه حتی بدون چارچوپی بودند که بتوانند با آن جهان را درک کنند و جایگاه خود را در آن جهان بیابند. جنگ سرد در طی دههها باعث شده بود که آمریکاییها ظاهری از نظم و هماهنگی را شکل بدهند، هرچند که این نظم خیلی کامل نبود. سقوط کمونیست این چارچوب را از هم پاشاند. جایی که قبلا قصد و نیتها معلوم و شرایط قابلپیشبینی بود، دیگر نه مقاصد روشن بود و نه روندها پیشبینیپذیر.
برنده شدن در جنگ سرد مردم کشورهای تحت سلطه شوروی را در مقابل وضع ناگواری قرار داد که قابلمقایسه بود با اوضاع فرد خوششانسی که در یک بختآزمایی برنده میشود: پنهانشدن پشت پولهای بادآورده این احتمال را دارد که مصیبتهای عظیمی بر سر آدم بیاید. این ثروت زیاد که نصیب افراد شد خیلی به دردشان میخورد اگر از نقاط ضعفی که ناگهان از شرایط گذشته به ارث رسیده بود اجتناب میشد و ثروتها به کار فعالیتهای مثبت جمعی و آگاهی خود میرسید اما این کار درحالیکه افراد در پی خانههای بزرگ و ماشینهای لوکس و سفرهای تفریحی پرزرقوبرق بودند و هر چیزی که اراده میکردند جلویشان حاضر میشد، کار سادهای نبود.
به همین ترتیب، پایان جنگ سرد ممکن بود آمریکاییها را هم با وقفهای مواجه کند، بهخصوص از جانب مسائلی که از نظر اهمیت دارای وزن خیلی بیشتری از خانههای بزرگ و ماشینهای لوکس بود. دستکم روی کاغذ، آن لحظه زمانی بود که برخی از اولین سؤالات را که نظم جدید را شکل میداد پیش میآورد، سؤالاتی مثل اینها: معنای آزادی چیست؟ آزادی اجازه چه کار را به ما میدهد؟ چه الزاماتی را پیش روی ما میگذارد؟ چه چیزهایی برای چه کسانی از این آزادی مستثنا هستند؟
واردشدن به دورانی بیسابقه
البته آمریکاییها همواره با چنین سؤالاتی کلنجار میرفتند و حتی دامنه این سؤالات به پیش از سال 1776 که در کشور آمریکا تاسیس شد، بازمیگردد. اما از آن زمان تاکنون این سؤالات دگرگون شده است. در طی چندین دههای که جنگ سرد برقرار بود، اضطرار رقابت بین شرق و غرب دلیل بود برای اینکه انگیزههای جستوجوی آزادی تا دورترین مرزها سرکوب شود. غیر از حاشیههای سیاست آمریکا، اکثر شهروندان پذیرفته بودند که حرف نهایی را درباره اینکه زندگی آمریکاییها تحت خطر فجیع است حرف درستی است. در زمانی که اولویتهای امنیت ملی آمریکا تعیین میشد، در نظر گرفتن این تهدید – بهصورت کاهش آزادی در عوض افزایش آن – بیش از هر ملاحظه دیگری در ذهن سیاستمداران حضور داشت.
این مسائل نباید باعث شود چنین به ذهن بیاید که آمریکاییها تمام از اوضاع ناراضی بودهاند. اینطور نبوده است. از دهه 1950 که با یک نوع سوءتفاهم مردم از آن به دههای یاد میکنند که همه شبیه به هم بودند، تا دهه 1980 که دولت رونالد ریگان بر اوضاع تسلط داشت، بحرانهای داخلی و بحث و جدلها پیوسته وجود داشت و همیشه کشور را به خود مشغول میکرد. در میان مسائلی که آمریکاییها را برمیانگیخت یا اینکه به آنها انگیزه و نیرو میداد تا به حرکتی دست بزنند یا اینکه ناراضی باشند، مسائلی که برجستهتر بودند عبارت بودند از آزادیهای مدنی، رقابت نظامی اتمی، جنگهای بیعلتی که معلوم نبودند هدفشان چیست، جدال بر سر سنتهای هنری، رادیکالیسم دستراستی و دستچپی، تجسم وجود همزمان فقر گسترده و برخورداری زیاد و همچنین مسایلی که به جنسیت و نژاد افراد ارتباط پیدا میکرد. با وجود این، در یک چشمانداز مشترک، همه اینها در مقاومت در برابر «تهدید سرخ» اشتراک داشتند و این اشتراک و اضطرار در قبال آن باقی ماند. نزد بیشتر شهروندان در بیشتر اوقات، خود جنگ سرد کفایت میکرد تا «نکته جالبتوجه آمریکایی بودن» را توضیح دهد.
سقوط امپراطوری اتحاد جماهیر شوروی بین سالهای 1989 تا 1991 باعث شد که چشمانداز آخرین بقایای اقتدار نیز از دست برود. بهندرت گذار از یک دوره تاریخی به دوره تاریخی دیگر اینچنین سریع و بهصورت یکباره اتفاق میافتد و آن هم بهصورتی که در آن مرزبندیهای بهشکل دقیق انجام شود و الزامات گذار نیز رعایت شود. اما در پایان جنگ سرد، اتفاق خیلی فوری رخ داد و نظمی که جنگ سرد الزام میداشت ناپدید شد. بیهودگی و بیمعنایی تعریف واقعیت در قالب انتخاب بین چپ سرخ یا مرگ، بندگی یا آزادی، خوب یا بد، حالا بهشکل آشکاری نمایان شده بود. تاثیر جاهطلبی و انتظارات آمریکا باعث شد که ترمزی که مانع سرعتگرفتن بیش از حد موتور احتراق درونسوز ماشین میشود کار نکند. ناگهان پدال گاز تا ته فشرده شد. آینده بهطرز بیسابقهای میدرخشید و به آمریکاییها این نوید را میداد که ظاهرا مجموعهای از بینهایت انتخاب را جلوی رو دارند، درحالیکه روبهرویشان موانع خیلی معدودی وجود داشت. هر کاری برای آنها ممکن به نظر میرسید.
آمریکاییها وارد دوران بیسابقهای شده بودند که در حوزه اقتصادی، نظامی و فرهنگی هر کاری میخواستند میتوانستند انجام دهند و آنچه اراده میکردند قابل تحقق بود و نخبگان آمریکایی نیز شرایط را تجربه میکردند که در آن، گزینههای زیادی را پیش رو داشتند. در نهایت آنها به یک نگاه جمعی و اتفاق نظر جدید رسیدند که از چهار عنصر تشکیل شده بود.
اولین عنصری که این دوران را شکل میداد جهانیسازی بود یا به عبارت دقیقتر، نولیبرالیسم جهانیشده. جهانیسازی اگر شاخ و برگهایش را بزنیم و بخواهیم به غایتش برسیم، تمام ایدهای درباره ایجاد بود: سرمایهداری شرکتی بدون محدودیت که در جهانی گشوده به تحرک کالاها، سرمایهها، ایدهها و نیروی کار، با مقیاسی عظیم کار میکند و ثروتی خلق میکند که مقیاسش در گذشته غیرقابل تصور بود.
عنصر دوم دنیایی که بعد از فروپاشی شوروی شکل گرفت، راهبری جهانی بود، یعنی یک اشتیاق به هژمونی یا به زبان سادهتر، اشتیاق به ایجاد یک امپراتوری. رهبری جهانی در اساس خود مفهومی تماما درباره ایجاد نظم بود: هیولای تغییرناپذیر نظامیای که آمریکا را قادر میساخت جهانی پسااستعماری را مدیریت کند و کنترل آن را در دست بگیرد، پلیس آن باشد و نظمی شبیه به امپراتوری درست کند که در مسیر منافع و ارزشهای آمریکایی باشد. آمریکا از طریق تمرین رهبری جهانی در آینده جهانیسازی را اعمال میکرد. نظم و فراوانی دست در دست یکدیگر داشتند.
عنصر سوم اجماعنظر بر دنیای بعد از کمونیسم آزادی بود که یک کلمه باستانی است و حالا بهطور ریشهای دربارهاش تجدیدنظر میشد. مفهوم جدید آزادی روی خودمختاری تاکید داشت، با یک نوع نمود اخلاقی سنتی که اعلام میکرد که باید محدودیتها برطرف شود تا حق انتخاب به بیشترین حد برسد. نظم و فراوانی باعث میشد که آزادی کمتر اهمیت داشته باشد و بازنمای دغدغههای وجودی آمریکاییها برای ایمنی و بقا بود. بنابراین آنها برای امنیتی که در جستوجویش بودند و همچنین وفور مواهبی که میخواستند از آن بهرهمند شوند، روی آزادی تاکید کمتری میکردند.
آخرین عنصر دنیای جدید نیز سیادت و برتری ریاستجمهوری بود که باعث شده بود اتاق بیضیشکل در کاخ سفید که مقر دفتر ریاستجمهوری آمریکا است، یک نوع وضعیت شبهپادشاهی به خود بگیرد. برتری بیقید و شرط ریاستجمهوری یک خوانش رادیکال از نظم سیاسی بود. در شرایطی که به قانون اساسی هنوز به چشم یک امر مقدس نگاه میکردند، دیگر سیستم حکمرانی جاری کشور را توصیف نمیکرد و نظام سیاسی از آن تشریحاتی که در قانون اساسی آمده بود متفاوت شده بود. برای مثال، مفهوم یک دولت فدرال که از سه شاخه مساوی تشکیل میشود، بهکلی از کارکرد خود خارج شده است. تضمین سعادت ملت، ایمن نگهداشتن آمریکاییها از آسیبها و تفسیر معنای آزادی سه کارکردی هستند که حکومت باید داشته باشد و هر سه بهشدت وابسته شدهاند به رئيسجمهور که همه چیزهای دیگر دور آن میچرخد. این شخص رئيسجمهور است که موضوع همه امیدواریهای بزرگ است و به همان اندازه هم اگر در برآورده ساختن انتظاراتی که در دوران انتخابات به وجود آورده و بابت همین وعدهها به کاخ سفید راه پیدا کرده موفق نشود، اوضاع خیلی بحرانی و دشوار خواهد شد.
همه این عناصر در مجموع یک قسم از نظام اجرایی را شکل داده است. هدف این نظام اجرایی، که دیده نمیشود اما بهطور وسیع در میان قشر گستردهای از مردم بدیهی در نظر گرفته میشود، ماده چسباننده پیروزی آمریکا و رسیدن این کشور به جاودانگی به حساب میآمد، در عین اینکه شیوه زندگی آمریکایی معادل نهایت خوشبختی و عزت نوع بشر نمایانده میشد. بر اساس تقویم پایان قرن بیستم نزدیک بود و مرتبا به این قرن با عنوان «قرن آمریکایی» یاد میشد که در حال تحویل به قرن بعدی است. افزون بر این، با پایان قرن سرد این اصطلاحات خوشایند آمریکاییها در دهانها افتاده بود و به نظر میرسید که نقطه عطفی برای آمریکا پیش آمده است که مدتهای مدید ادامه خواهد داشت. اما با این حال، وقایع طور دیگری پیش رفت که نشان داد اینطور نبوده است.
توهم آینده درخشان
آمریکا زمان کمی تلف کرد تا بتواند مزایا و نقاط قوتی را که با برندهشدن در جنگ سرد بدان دست پیدا کرد هدر دهد. رویدادهایی که در داخل و خارج آمریکا به وجود آمد باعث شد که اتفاق نظر درباره آمریکای پس از جنگ سرد امتحان شود و تضادهایش بیرون بریزد و این کشور را در موقعیتی قرار دهد که نشان دهد وعدههایش خیال باطلی بیش نبوده است. با اینکه جهانیسازی برخی را خشنود کرد و باعث شد ثروتهای عظیمی کسب کنند، در عین حال، پشت سر خود تعداد خیلی بیشتری از شکستخوردگان را جا گذاشت و نابرابری فاحش شدت گرفت. به دست گرفتن رهبری جهانیسازی باعث شد که سربازان آمریکایی فرصتهای بسیاری داشته باشند برای اینکه سرزمینهای پهناوری را تحت سلطه خود بگیرند و به آنها وارد شوند و در آنجا نفوذ داشته باشند اما معدود کسانی بودند که به این فکر میکردند که حتی حضور در یک جغرافیا و افزایش سلطه نظامی باعث افزایش صلح و هماهنگی آمریکا نخواهد شد و حتی این دو را کاهش نیز خواهد داد.
در عوض، آمریکاییها به جایی رسیدند که پذیرفتند جنگ برای آنها یک عادت و امری همیشگی است. و درحالیکه هر فرد میتوانست تا جای ممکن در عرصه عمل انفرادی محدودیتها را کنار بزند، فرصت کمی داشت برای اینکه در عرصه عمومی و بهطرز اجتماعی فعالیتی انجام دهد. بنابراین دمیدن در مفهوم آزادی رگههایی از نيهیلیسم را با خود آورد. وقتی که این ملت یک مدیرعامل را تا جایی برمیکشد که تصور میکند میتواند بهعنوان یک رهبر بابصیرت عمل کند، نتیجه این میشود که یأس و سرخوردگی موفق میشود در جامعه بسط پیدا کند و همین سرخوردگی است که در نوامبر سال 2016 میترکد و سر بازمیکند.
دوران پس از جنگ سرد که همزمان شد با اوایل دهه 1990 و شامل دورههای ریاستجمهوری بیل کلینتون، جورج دابلیو بوش و باراک اوباما بود خیلی سریع و به اندازه یک چشم بر هم گذاشتن گذشت. تا سال 2016، تعداد زیادی از عامه آمریکاییان، بدون هیچ دلیلی، به این نتیجه رسیده بودند که عملکرد حکومت در دوران بعد از جنگ سرد بیشک ناقص و نادرست بوده است و افکار عمومی و اجماع نظر عموم هم همینطور فکر میکرد. نولیبرالیسم جهانیشده، هژمونی نظامیشده، قدرتگرفتن افراد و حرکت سریع بهسمتی که انگار نظام سیاسی هر روز شبیهتر به نظام سلطنتی میشود، شاید برای برخی خوب بود اما نه برای کسانی که از حکومت رضایت نداشتند و فکر میکردند که عملکردش نادرست بوده است. آنها به این نتیجه و طرز فکر رسیده بودند، باز هم بدون هیچ علتی، که اجماعنظری که نخبگان در راس حکومت درست کردهاند و دارند بر اساس آن کشور را اداره میکنند، در جهت منافع آنها عمل نمیکند و نخبگان سیاسی کشور در مقابل نارضایتی آنها گوش شنوایی ندارند و در مواجهه با فلاکتهای آنها چشمان خود را بر هم میگذارند.
این آمریکاییان با آویختن به دامن دونالد ترامپ و هدایت کشور خود به سوی او، این پیام را فرستادند که قصد طرد آن اجماع نظر کذایی را دارند. آن ترامپی که مردم به او رای دادند قولهایی نداده بود که بتواند مشخصا مردم را به نتایج معقولی برساند که براساس آن به او رای دهند و او را راهی کاخ سفید کنند. او یک نامزد انتخاباتی بود که با آرای ناراضیان از دیگر نامزدها توانست رای کسب کند. در واقع آرای او آرای منفی به دیگر نامزدها بود. به همین علت، رقابتهای انتخاباتی ریاستجمهوری آمریکا در سال 2016 نقطه عطفی تاریخی بود که در مقام مقایسه با فروپاشی دیوار برلین در ربع قرن قبلتر از آن برابری میکرد.
همانقدر که جنگ سرد از اواخر دهه 1940 تا دهه 1980 متحول شده و تکامل یافته بود، لحن آزادی که در کانون گفتمان سیاسی آمریکا باقی مانده بود نیز دگرگون شده بود. در میان تمام جماعت روشنفکر و اعضای گروه نخبگانی که میآمدند و میرفتند، هیچ کس آزادی را تبدیل به مسئله تعیینکننده دوران نکرد. از هر یک از روسای جمهوری آمریکا که عنوان پرطمطراق «رهبر جهان آزاد» هم برای آنها درست شده بود، در عوض اینکه انتظار رود کاری در مسیری لقبی که به آنها داده شده بود بکنند، فقط انتظار میرفت حرف بزنند و حرف بزنند. همه روسای جمهور، از ترومن تا ریگان، با سطوح مختلفی از نفوذ کلام، از این انتظار تخطی نکردند.
وقتی که همه چیز تمام شد – لحظهای که یک جوان آلمان بالای دیوار برلین داشت پیروزمندانه میرقصید – شیوهای که ماجرا تمام شده بود به کل جنگ سرد یک نوع شفافیت اخلاقی گذشتهگرایانهای بخشیده بود که نوری به گذشته تابانده بود و این حس را القا میکرد که آن همه هیاهو به انجامش نمیارزد. جنگ سرد رنگ خود را به هر چیزی که با آن برخورد میکرد میداد. این جنگ که یک مرحله از تاریخ جهان بود، تراژدی به حساب میآمد. چقدر منابع که هدر شده بود و کارهایی انجام شده بود که بیهوده به نظر میرسید. اما دستکم برای خیلی از آمریکاییهایی که یک دوره را از سر گذرانده بودند و در حال رسیدن به یک دوران جدیدی بودند، هیچ یک از اتفاقاتی که در گذشته رخ داده بود دغدغه نبود. در عوض، آنها به دورانی نگاه میکردند از مسیری از اضطراب و ناامنی و عدم قطعیت عبور میکرد و تصویری را از آینده پیش چشم داشتند، یک آینده درخشان بود که گویی انتظارشان را میکشید.
در عمل، گذار از جنگ سرد آمریکاییها را از هر نوع قیدی که بتواند مانع نشاندادن همبستگی اسمی آنان شود رها کرد. غیر از مسئله فکر کردن به خود و اهمیت دادن به خود در میان آنها نبود و به نظر میرسید که این ملت از تهدید وجودیای که در مقابلشان قرار داشت رها شده است و اکنون اضطراب و احساس تهدید امری منسوخ و کهنه شده بود. روح دوران پس از جنگ سرد به خودشکوفایی و خودمداری بیش از ایثارکردن خود اهمیت میداد و آنها را در اولویت قرار میداد.
سقوط کمونیسم آخرین محدودیتهای باقیمانده بر سر اجرای سرمایهداری جهانی را از بین برد. با پایان جنگ سرد و برداشته شدن همه موانع از سر راه آمریکا، محدودیتها برای استفاده از نیروی قهری آمریکا نیز برداشته شد. به همین ترتیب، بسیاری از عامه آمریکاییها، بهخصوص کسانی که استعدادی برای پیشرفت داشتند، پایان جنگ سرد را به منزله برداشته شدن همه محدودیتهایی دیدند که به مسایلی در حوزه سبک زندگی آنها مربوط بود. آنها هر کاری که میخواستند میکردند و همه چیز در این مسیر بود که بیشترین خودمختاری به افراد داده شود.
واقعیتهای اجتماعی
«آنچه در کانون آزادی وجود دارد این حق است که کسی بتواند مفهوم وجود خود، مفهوم جهان و مفهوم رازهای زندگی انسانی را تعریف کند.» اینها بخشی از متنی است که قاضی دیوان عالی آمریکا، آنتونی کندی، نوشته است. او کسی است که چندی بعد از پایان جنگ سرد تصمیمات قضایی مهمی گرفت و به همین علت بهسرعت مشهور شد. با این حال، صورتبندی دوباره کندی از آزادی بهخوبی مناسب حال و هوایی بود که در آن گفته میشد بیانیه استقلال که در سال 1776 منتشر شد ناکافی است و باید متنی تهیه شود که بتواند مقتضیات زمان را در خود منعکس کند. در آن دوران که جنگ سرد از بین رفته بود، آزادی در مسیری قرار گرفته بود که تفاوتهای ریشهای با آزادیای داشت که در اعلامیه استقلال تعریف شده بود.
ظهور مفهوم پساجنگسردی از آزادی چیزی خاصی نبود و شاید پرهزینه هم نبود. این آزادی محدودیتهای کمی را به رسمیت میشناخت و به الزامات کمی هم قایل بود و استثنای قابلتوجهی هم نداشت: آزادی در معنای متاخر خود نزد آمریکاییها به چیزی تبدیل شده بود که قابلیت جهانی دارد و همانقدر که میتواند در داکار و بوگوتا باشد، در بوستون و دنور هم میتواند وجود داشته باشد.
اما اینها در عمل چه اهمیتی داشتند؟ آیا این مفهوم از آزادی به افراد اجازه میداد که دامنه دسترسی به پیامدهای چگونگی درک مفهوم وجودی خود را تا حد ممکن به بیشترین میزان برسانند و محدودیتها در اینباره را تا حد امکان بردارند؟ ربعقرنی که بین سقوط دیوار برلین و انتخاب دونالد ترامپ فاصله افتاده بود، پاسخ این سؤال را میداد. بخشی از پاسخ به این سؤال از اینجا میآمد که روند پیشروی در حذف نژادپرستی، تقویت زنان و کاهش تبعیض علیه اقلیتها ناقص انجام شد و هنوز بقایایی از همه این مشکلات برای کمرنگ کردنش تلاش شد باقی است.
بعد از جنگ سرد، آمریکا در زمینه سیاسی یا روابط بینالمللی تلاش کرد که تنها ابرقدرت جهان باشد اما به جامعه خود بیاعتنا بود و هیچ سیاست مشخصی در قبال جامعه آمریکایی بعد از این نقطه عطف دنبال نشد. این چنین بود که آمریکا دچار معضلات اجتماعی زیادی شد که آثارش دههها بعد از جنگ سرد در حال مشاهده است. شاید اینطور به نظر برسد که این جامعه دستکم از آزادی بیشتری نسبت به هر زمان دیگری بهرهمند است. شاید به نظر برسد کشوری که با نهادهایی مثل تبلیغات در بلوار مدیسون و سینمای هالیوود و فناوری دره سیلیکون هدایت میشود، خیلی بیشتر از دورههای قبلی آزادی دارد ولی باید گفت آزادی طوری است که در هر جامعه آزاد هم مدام میزان بیشتری از آن طلب میشود. اگر بخواهیم بدانیم که وضعیت جامعه آمریکا چند دهه بعد از جنگ سرد چگونه شده، نگاهی به واقعیتهای این جامعه میتواند چشم ما را بازتر کند.