چرا آینده اروپا بعد از برگزیت ترسناک به نظر می‌رسد؟

شب هول

تاریخ 1399/01/18 ساعت 16:37

کشورهای عضو اتحادیه اروپا به شکل حسادت‌گونه‌ای سعی کرده‌اند امتیازات ویژه‌ای را برای خود در عرصه سیاست خارجی محفوظ نگه دارند.

آینده نگر/ ترجمه فرزانه سالمی/ منبع: فارن پالسی

*استیون والت، استاد امور بین‌الملل در دانشکده جان اف. کندی دانشگاه هاروارد

 انگلیس بالاخره جدا شد. بعضی از صاحب‌نظرها مدعی بودند این جدایی آن‌قدر سخت است که هرگز اتفاق نخواهد افتاد. اما برگزیت بالاخره رخ داد. تبعات واقعی برگزیت تا مدتی خیلی روشن نخواهد بود؛ اما آنها که معتقدند اروپا به جای اتحاد بیشتر به انشقاق فرو افتاده، کاملا حق دارند.

برگزیت فقط یکی از ضربات مهلکی است که اتحادیه اروپا مجبور شده در دو دهه اخیر تحملشان کند. اولی جنگ‌ بالکان در دهه ۱۹۹۰ میلادی بود؛ زمانی که اتحادیه اروپا از حل مناقشه بدون کمک‌گرفتن از آمریکا باز ماند و به نوعی مدیریت امور را به آمریکا واگذار کرد. دومین ضربه، بحران حوزه یورو بود که باعث بروز مشکلات اقتصادی بسیار شدید در چندین کشور اروپایی شد و به تبع آن، نفرت کشورهای قرض‌بگیر را از کشورهای قرض‌بده بالا برد و سرمایه‌ سیاسی و زمان زیادی را نیز در این اتحادیه هدر داد. سومین ضربه هم بحران آوارگان سال ۲۰۱۵ بود که شکاف‌های عمیق در اتحادیه اروپا را آشکار کرد و به جنبش‌های ناسیونالیستی بسیار راست‌گرا و رهبرانی مثل ویکتور اوربان مجارستانی فضای مانور داد.

برگزیت ضربه بعدی بود و البته یک ضربه وحشتناک دیگر هنوز در راه بود: به قدرت رسیدن دونالد ترامپ. خصومت شدید ترامپ با اتحادیه اروپا و تهدیدهای دائم او به خروج از ناتو باعث شد امواج شوک شدید به پایتخت‌های اروپایی برسد. روسای جمهور سابق آمریکا همواره گله داشتند که چرا اعضای ناتو به اندازه کافی برای این پیمان مایه نمی‌گذارند. با این وجود، هیچ یک از آنها تهدید به خروج از ناتو را مطرح نمی‌کرد. اما دونالد ترامپ با روسای جمهور سابق آمریکا خیلی فرق داشته و دارد. خیلی‌ها در اروپا از این بابت نگران‌اند که یک روز صبح دونالد ترامپ از خواب بلند شود و اعلام کند که آمریکا را از پیمان ناتو بیرون کشیده است.

این تحولات به کام اروپایی‌ها بسیار سخت می‌آید. به نظر من، مسئله خیلی از برگزیت فراتر است. قضیه این است که اوضاع فعلی دارد پرسش‌های اساسی در مورد نقش آینده اروپا در سیاست جهانی به وجود می‌آورد. همچنین شک و شبهه زیادی در مورد آینده مناسبات دو سوی اقیانوس اطلس- یعنی آمریکا و اروپا- ایجاد شده است. مشکلی که وجود دارد کاملا ساختاری است: غیر از مذاکرات تجاری (که اتحادیه اروپا در آنها تقریبا با صدایی واحد سخن می‌گوید)، بلوک اروپایی اصلا قادر نیست به سیاست واحدی در مورد مسائل استراتژیک برسد و بعد هم با توانایی‌هایش این استراتژی را عملی کند. وقت و انرژی زیادی صرف آن شده که مطلوبیت «سیاست مشترک امنیتی و خارجی اتحادیه اروپا» را مورد تاکید قرار دهد. حتی اتحادیه اروپا تلاش کرده که یک پوسته ظاهری از شبه‌وزارتی به نام امور خارجه (یا سرویس امور خارجی اروپایی) را تشکیل بدهد و نمایندگان بلندپایه‌ای را هم به عنوان صدای رسمی خود تعیین کند. اما در نهایت، کشورهای عضو به شکل حسادت‌گونه‌ای سعی کرده‌اند امتیازات ویژه‌ای را برای خود در عرصه سیاست خارجی محفوظ نگه دارند و عملا حتی تلاش نکرده‌اند که اختیارات خاصی به نمایندگان ارشد سرویس امور خارجی اروپایی بدهند. درنتیجه، آنها صرفا در جلسات شرکت می‌کنند و سخنرانی و بیانیه ارائه می‌دهند.

درواقع وقتی بحث سیاست خارجی مطرح می‌شود- به خصوص اگر پای مسئله امنیت ملی در میان باشد- اروپا به مجموعه‌ای از کشورهای مستقل می‌مانَد که منافع‌شان عموما در حال افتراق است و قدرت سخت خاصی برای تحقق امور در اختیار ندارند. مسئله ایران یک نمونه روشن در این خصوص بود. دولت ترامپ با حماقت از توافق چندجانبه در خصوص برنامه هسته‌ای ایران خارج شد و این تصمیمی بود که رهبران اروپایی نتوانستند در موردش جلوی ترامپ را بگیرند. اروپایی‌ها می‌دانستند تصمیم ترامپ یک خبط بزرگ است ولی تلاش‌هایشان در مقابله با آن ضعیف بود. وقتی آمریکا تهدید کرد که در صورت همکاری با ایران، تحریم‌های ثانویه‌ای را بر شرکت‌ها و بانک‌های اروپایی اعمال خواهد کرد، اروپایی‌هایی که مغرور به نظر می‌آمدند بلافاصله به خواسته آمریکا گردن گذاشتند. این نوع گروکشی‌ها شاید باعث شود که همان معدود کشورهای اروپایی هم که دنبال یک سیستم مالی مستقل از دلار آمریکا بودند، مدتی از خواسته‌شان دست بکشند اما همه می‌دانند که در کوتاه‌مدت، آمریکا دارد از اهرم زور علیه اروپا استفاده می‌کند.

نمونه دیگر هم مسئله لیبی است. لیبی یک نقطه ترانزیت مهم برای مهاجران و آوارگانی است که تلاش دارند از نقاط مختلف آفریقا خودشان را به اروپا برسانند و بنابراین، اروپا دائما در مورد آنارشی حاکم بر لیبی نگرانی دارد. به همین دلیل بوده که آنگلا مرکل صدراعظم آلمان اخیرا نشستی را در برلین برای رسیدن به آتش‌بس در میان دو جبهه اصلی متخاصم در لیبی تشکیل داد. توافقی که از این نشست به دست آمد بلافاصله شکست خورد و البته این موضوع قابل پیش‌بینی هم بود. مشکل اصلی این است که اروپا دیگر قادر نیست در هیچ موضوع خارجی، یک توافق را اجرایی کند و طرفین را به تعهد به آن توافق وادارد. حتی در مورد لیبی هم واضح است که نیروهای دیگری مثل روسیه، ترکیه و کشورهای حاشیه خلیج فارس به قدرت و نفوذی بیشتر از اتحادیه اروپا رسیده‌اند.

نکته بعدی هم سیاست اتحادیه اروپا در قبال روسیه است. امانوئل ماکرون رئيس جمهور فرانسه دائم در مورد نفوذ چین ابراز نگرانی می‌کند و به نظر می‌رسد که او دلش می‌خواهد مناسبات با روسیه را ترمیم کند تا جلوی نزدیک‌شدن کرملین به چین را بگیرد. این موضع شاید از لحاظ ژئوپليتيك برای فرانسه قابل توجیه باشد، اما موضع مخالف کشورهای اروپای شرقی از جمله لهستان را برمی‌انگیزد و دردسر جدیدی درست می‌کند. اگر اروپا داعیه «سیاست مشترک امنیتی و خارجی» را دارد، چطور است که حتی نمی‌تواند در مناسبات با همسایه مهمش یعنی روسیه به یک موضع واحد برسد؟

نکته دیگر هم این است که اصولا مشکلات اروپا خیلی جدی‌تر از این حرف‌هاست. اروپا در حال حاضر با یک بحران عظیم جمعیتی مواجه است که شاید ابعاد آن درست درک نشده باشد. اروپا حالا پیرترین قاره جهان است؛‌ یعنی متوسط سن اروپایی‌ها به ۴۵ سال می‌رسد. همچنین جمعیت نیروی کار در اروپا تا سال ۲۰۳۵ میلادی احتمالا به میزان ۵۰ میلیون نفر کم خواهد شد. در شرق اروپا، این مسئله خودش را به شکل مهاجرت شدید نشان داده است. جوانان دارند با سرعت کشورهای اروپای شرقی را ترک می‌کنند تا برای کشور دیگری کار کنند. کرواسی از سال ۲۰۱۳ تاکنون پنج درصد از جمعیت خودش را از دست داده است و پیش‌بینی شده که جمعیت بلغارستان تا سال ۲۰۵۰ به میزان ۲۳ درصد کاهش پیدا کند. هرچه جوانان کم‌تر باشند، رشد اقتصادی هم کم‌تر می‌شود و احتمال مهاجرت بالاتر می‌رود. مسن‌شدنِ جمعیت به تخلیه منابع کشور می‌انجامد و البته احساسات ناسیونالیستی را تقویت می‌کند؛ چون جمعیت مسن‌تر همواره تمایل دارند به اینکه سرمنشا مشکلات کشور را مهاجران بدانند. تصویر آینده اتحادیه اروپا با این اوصاف بسیار متفاوت از آن چیزی است که در دهه‌های گذشته تصور می‌شد.

راهکاری که در این خصوص پیش پای اروپا قرار دارد این است که مهاجران بیشتری بپذیرد. اما بحران آوارگان سال ۲۰۱۵ نشان داد هر حزبی در اروپا که بخواهد از مهاجرت حمایت کند، در پای صندوق‌های رای دچار مشکل جدی می‌شود. همچنین اوضاع اجتماعی کشورهای اروپایی به گونه‌ای است که ادغام مهاجران در جامعه بسیار دشوار و حتی ناممکن شده است.

نتیجه چنین اوضاعی این است که اروپا در آینده یک قاره ثروتمند باقی می‌ماند اما قدرتش در سال‌های پیش رو کم‌تر و کم‌تر خواهد شد. اشتباه محاسباتی اروپا این بود که گمان می‌کرد قادر به عبور از بازی‌های سیاسی بر سر قدرت خواهد بود و امکان آن را خواهد داشت که جوامع لیبرال رو به رشدی را بسازد؛ آن هم بدون آن که به موضع واحد و مستقلی در خصوص امور جهان رسیده باشد. در دوران جنگ سرد، خلا مربوط به نبودِ این موضع چندان روشن دیده نمی‌شد؛ چون آمریکا حضوری گسترده از خودش نشان می‌داد و اروپا احساس می‌کرد که ناتو همه چالش‌ها را مدیریت خواهد کرد. با این وجود، در همان زمان هم کشورهای اروپایی اکثرا ارتش‌های بزرگ و قوی داشتند چون مسئله مقابله با شوروی برایشان اهمیت داشت. اما وقتی جنگ سرد به پایان رسید، اولویت‌دادن به قدرت نظامی هم برای اروپایی‌ها کم شد تا اینکه اروپا به وضع ناتوان فعلی‌اش در مقابل آمریکا رسید. حتی در زمان جنگ عراق هم اروپایی‌ها خیال‌شان راحت بود و گمان برده بودند که تا وقتی آمریکا خودش را جلو انداخته، آنها دردسر خاصی نخواهند کشید.

اما آینده جهان دیگر مثل سابق رقم نخواهد خورد. واقعیت این است که توجه استراتژیک آمریکا از اروپا به سمت‌های دیگر کشیده شده است و قرار هم نیست به این زودیها تغییر کند. از سوی دیگر، هیچ یک از کشورهای اروپایی دیگر یک قدرت بزرگ محسوب نمی‌شوند و نفوذشان هم در عرصه جهانی بالا نیست. درنتیجه اتحاد بین کشورهای اروپایی فایده خاصی ندارد. در مسئله مناسبات اروپا با امریکا هم به نظر می‌رسد که موضع اروپایی‌ها قرار است در آینده پر از شکاف و اختلاف باقی بماند. آمریکا دیگر به امنیت اروپا اهمیت خاصی نمی‌دهد و به نظرش اروپا دیگر ارزش پول‌خرج‌کردن ندارد. آمریکا در حال حاضر تمرکزش را روی آسیا گذاشته و قرار است همین روند را هم ادامه بدهد. در چنین شرایطی، دیگر اروپا نمی‌تواند عنصری خنثی و بی‌طرف باشد و احتمالا در مواردی مثل مقابله با قدرت چین، چاره‌ای نخواهد داشت جز آن که با آمریکا همکاری کند. بعید است هیچ راه دیگری برای حفظ اتحاد امریکا و اروپا وجود داشته باشد؛ و البته فراموش نکنید که همین هم به معنای تضمین آینده اروپا نیست.