
کسانی که نگران آزاد بودن مطلق ابراز عقیدهاند گروههای افراطی را دستکم میگیرند
نگاهی به کتاب:ما حکایتهای نویی میخواهیم/ ترجمه:آینده نگر
وقتی نوشتن یک یادداشت را برای روزنامه گاردین شروع میکردم، نظر خوانندگان را میپرسیدم و درگیر کامنتهایی میشدم که نکتههای خوبی میگفتند اما بعد کامنتهایی میآمد که وادار میشدم دوباره مطلب را بخوانم و باز از اول این ماجرا تکرار میشد. کامنتها 72 ساعت باز بود و مرتب خوانندگان نظر خود را میدادند. در آخر کار که یادداشت منتشر میشد، من احساس کسی را داشتم که یک کشتی را بعد از چند روز از یک دریای مواج به لنگرگاه رسانده است، مثل یک دستاورد بزرگ، چیزی که من و خوانندگان با هم پیش برده بودیم. ما با حساسیت زیاد بحث میکردیم، ایدههای پیچیدهای درباره سیاست، نژاد و جنسیت مطرح میشد و در پایان، از طریق یک مکالمه گامبهگام ما به جایی رسیده بودیم.
از یک دهه پیش تاکنون، لحن این کامنتها بسیار شخصیتر و آزارندهتر شده است، بهطوریکه اغلب آن کشتی بدون اینکه به ساحل برسد غرق میشود. ناظرانی که روی کامنتها نظارت میکردند، معمولا در این مواقع بهراحتی آنچه را مخاطبان به اشتراک گذاشتهاند حذف میکنند و خیال را آسوده میسازند. وقتی اولین بار چنین اتفاقي برای من افتاد، با خودم گفتم لابد یک اشتباه شخصی باعث آن شده، شاید لحن درستی را انتخاب نکردهام یا بهاندازه کافی همه نظراتم را نگفتهام و با این کار، خوانندگان را برانگیختهام که فکر کنند بدون صداقت بودهام یا افکاری فتنهانگیر دارم. در طول زمان، برایم روشن شد که نوشتههای من همان بوده که هست. کامنتنویسان بودهاند که تغییر کردهاند. بحثکردن بدون اینکه تقریبا در همه مسائل واکنشهایی حاوی خشونت و عصبیت مجازی نباشد، خیلی دشوار شده است. اگر کسی سفیدپوست یا مرد نباشد، این اتفاق خیلی دشوارتر رخ خواهد داد.
در نتیجه، روزنامه گاردین سیاستهای خود را اصلاح کرد و تصمیم گرفت که کامنتها را برای مطالبی که اطمینان داشت از خط خارج میشوند ببندد. ناظران کامنتها وظیفه داشتند از نویسندهها و کسانی که مورد آزار و اذیت آنلاین قرار میگرفتند مراقبت کنند و همچنین وظیفه داشتند که مواظب نویسندگان جدید باشند که ممکن بود دلسرد شوند اگر دریابند شروع کار روزنامهنگاری این روزها با این واقعیت همراه است که نمیتوان جلوی خشونت آنلاین را گرفت و چنین اتفاقاتی در این کار اجتنابناپذیر است. در کنار نگرانیهای اخلاقی، نگرانیهای حرفهای و تجاری هم وجود داشت. بهاندازه کافی نیروی انسانی وجود ندارد که در آن واحد همه کامنتها ارزیابی و مدیریت شوند و این کار توجه خیلی زیادی میطلبد که هم نیروی حرفهای برایش لازم است و هم بودجه قابلتوجه.
در 10 سال گذشته، بسیاری از پلتفرمهای رسانهای و رسانههای اجتماعی درگیر شیوه مدیریت کاربرانی بودهاند که بیشازپیش لحن تیز و اثرگذاری دارند و از آن سو، این پلتفرمها میخواهند که بهاندازه کافی فضا برای بیان آزاد و بازخورد و تعامل کاربران هم نگه دارند. بیان هیچوقت اینچنین آزادتر و رهاتر از میانجی و واسطه نبوده است. هرکسی میتواند با دسترسی به اینترنت یک حساب کاربری بسازد و بنویسد، توییت بزند، وبلاگنویسی کند یا کامنت بگذارد، با کمترین نظارت روی او و بررسی حرفهایش و بدون مانعی در مهارتهای فنی او. اما هدف این پیشرفت در روشهای بیان عقاید و نظرات در وهله اول زنان، اقلیتها و ستمدیدگان بوده است.
در سال 2017، موسسه نظرسنجی پیو اعلام کرد که «شمار گستردهای از افراد طبقات متوسط» آمریکایی آزار و اذیت آنلاین را تجربه کردهاند اما مسئله اینجاست که آزارهای کثریت بهسوی اقلیت هدایت شده بهطوریکه یکچهارم آمریکاییها گزارش کردهاند که بابت نژاد یا قومیتشان، در محیطهای آنلاین به آنها حمله شده است. 10 درصد از اسپانیاییتبارها و 3 درصد از سفیدپوستان چنین گزارش دادهاند. این تصویر در بریتانیا چندان متفاوت نیست. در سال 2017، یکی از گزارشهای سازمان عفو بینالملل توییتهایی را که به 177 نماینده زن مجلس عوام بریتانیا ارسال شده بود تحلیل کرد. 20 نماینده که پیشزمینه خانوادههای سیاهپوست یا اقلیتهای قومی داشتند تقریبا نیمی از کل توییتهای حاوی آزار و اذیت را دریافت کرده بودند.
اکثر قریب به اتفاق این آزار و اذیتها بدون تنبیه میمانند. عقل سلیم بهنوعی نشان میدهد که آزادی بیان تحت آزار و حمله قرار گرفته است. مثلا در دانشگاهها چنین آزارهایی علیه افراد با اقلیتهای نژادی و قومی فراگیر شده و چنین افرادی میترسند از اینکه نظرات خود را بیان کنند. در رسانههای اجتماعی نیز انواع و اقسام جوکها و نیشهای زبانی علیه اقلیتها شایع است. ظاهرا ارزشهای عصر روشنگری و حق آزادی بیان و آزادی فرد با تهدید مواجه شده است. ادعا شده است که علت این اتفاق تمامیتخواهی لیبرال است که میزان تحمل کاهش یافته است. ظواهر امر شبیه به دوران فاشیستها شده که برای ساکتکردن افراد به آنها حمله میکردند و حمایت از افراد ضعیف بهسادگی کنار گذاشته میشد و آنها باید از بین میرفتند یا خاموش میشدند.
این وضعیت همان افسانه بحران آزادی بیان است. این افسانه دنباله افسانه صحت سیاسی است، یعنی اینکه در سیاست همه آدمها صادق و صحیح هستند و راههای درست و صادقانهای را دنبال میکنند. بحران آزادی بیان دگرگونیای است که مشخصا به تلاشها یا شواهدی ارتباط دارد که میخواهند سخنان نفرتپراکن را عادیسازی کنند یا واکنشهای مشروع و معقول به آن را خفه کنند. هدف این افسانه این نیست که آزادی بیان را تضمین کند، آزادی بیانی که عبارت است از حق بیان عقاید یک فرد بدون سانسور، قیدوبند یا تنبیه قانونی. هدف این است که مجوز سخنگفتن همراه با مصونیت را تضمین کند، یعنی نهفقط آزادی بیان بلکه بیشتر آزادی از عواقب آن بیان را.
افسانه آزادی بیان دو مولفه دارد: اولینش این است که هر بیانی باید آزاد باشد و دومی این است که آزادی بیان بهمعنی رهایی از مخالفت با آن بیان است.
اولین بخش از این افسانه یکی از چالشبرانگیزترین مواردی است که مدام جلویش موانع زیادی قرار میگیرد چون بهطور غریزی احساس میشود که کار درستی نیست. بهنظر میرسد که این اصل که هر بیانی باید آزاد باشد یک خواسته ارزشمند است که خواهان صداقت بیشتر سیاسی، متانت و اتخاذ روشهای خوب در استفاده از زبان است تا حصار و سدی درست شود جلوی گروههای بهحاشیهراندهشده جامعه که میزان سرمایه کمتری دارند یا گروههایی که توان کمتری برای پیشبردن اهداف خود دارند، مثلا گروههای حامی رهایی زنان. اینها اهداف خوبی هستند هرچند که ممکن است شما با چگونگی رسیدن به این اهداف موافق نباشید. اما اینکه خواهان این باشیم که آزادی بیان کمتری داشته باشیم – یا کسانی که عقیدهای مشابه ما ندارند ساکت شوند یا حرفزدن برای آنها ممنوع باشد – بوی آزادیخواهی نمیدهد. دشوار است که شما در جامعهای که در آن زندگی میکنید بهنفع آزادی بیان کمتر صحبت کنید چون مطمئنا محدودکردن حق بیان به خود شما نیز برخواهد گشت. آیا هرگز روزی فرانخواهد رسید که شما در یک بحث که آزادانه مطرح میشود در سمت اشتباه ایستاده باشید اما چون آزادی بیان وجود داشته به شما اجازه حرفزدن داده شده است؟
در اینجا هم ذرهای از چیزی وجود دارد که همه افسانهها را جا میاندازد، چیزی که به سخنگفتن حسی از عدالت، آزادی، پیشرفت و باز بودن میدهد و اجازه میدهد این افسانههاي کلبیمسلکانه دستکاری شوند تا شکلی مشروع و خوب پیدا کنند. اما چالشکردن با افسانه بحران آزادی بیان به این معنی نیست که وضعیت را طوری کنیم که نظارت و بازرسی و همچنین سانسور بیش از این افزایش پیدا کند. بلکه در عوض، چالشکردن چنین انجام میشود که بحث کنیم که اساسا بحرانی در زمینه آزادی بیان وجود ندارد. بیان عقاید و نظرات اگر آزادتر و بیش از هر پدیده دیگری بدون نظارت نباشد، کمتر نیست. هدف افسانه آزادی بیان این است که مردم را مقصر جلوه دهد تا جایی که حق خودشان برای واکنش نشاندادن به حملات و تلاشها برای رفع بدنامی از نژادپرستی و تبعیض را رها کنند. هدف این افسانه این است که از افراد خوب و موجه اخاذی کند تا جا برای افکار بد باز شود، حتی اگر افراد خوب حق مشروع داشته باشند که این مسائل را نپذیرند. و این افسانه جزو مواردی است که برعکس، میخواهد خودش ساکت باشد و آزادی فردی را تضعیف کند. پذیرش افسانه بحران آزادی بیان به این معنی است که شما حق خود را برای خاموشکردن کامنتها کنار بگذارید.
خشم نمایشی
در همین زمان که پلتفرمهای جدید در حال تکثیرشدن در اینترنت هستند، یک حرکت معکوس دستراستی نیز در فضای آنلاین در حال رخدادن است. ادعا شده است که تمام سخنها باید اجازه بیان داشته باشند بدون اینکه عواقبی داشته باشند یا اینکه تعدیل شوند و همچنین این ادعا مطرح میشود که آزادیخواهان در حال تضعیف مفروضات آزادی بیان هستند. در اواخر دهه 2000 من این وضعیت را درک کردم، زمانی که حرفهای برخی از کسانی که عقاید مخالفی با عقیده روحانی جمعی داشتند مطرح میشد. برخی از طرفداران افسانه بحران آزادی بیان که میگفتند جامعه آزادی کافی برای بیان عقاید همه را ندارد، از برخی سفسطههای کلامی استفاده میکردند تا به اهداف خود برسند. مثلا میگفتند که «اسلام نژاد نیست» تا بتوانند به این طریق میزان تبعیض و اسلامهراسی خود را پنهان کنند. اگر گاردین مقالهای از من را منتشر میکرد اما بهدلایلی قسمت کامنتهای آن را میبست، خوانندگان حساب کاربری مرا به هر ترتیبی که شده در رسانههای اجتماعی پیدا میکردند و علیه سانسور فریاد میزدند و سپس ناسزا نثارم میکردند.
هرچه پلتفرمهای رسانهای و رسانههای اجتماعی بیشتر و بیشتر میشوند، روشهای بیشتری برای من وجود دارد تا از طریق آنها بازخورد مطالبم را از طرف خوانندگان بگیرم. میتوانم آدرس حسابهای کاربری در رسانههای اجتماعی را بدهم که آنها بتوانند نظرم را بدانند و خود بر اساس چیزی که تصور میکنند عمل کنند. بازخوردهایی که میگیرم مرا به این نتیجه میرساند که به جایی برگردم که قبلا بودهام، یعنی به صفحات نسخه چاپی نشریه یا چند وبسایت. بخش کامنتها بهنظر زائد و بیفایده میرسد. اکنون کل اینترنت تبدیل به یک رشته کامنت شده است. در نتیجه، رسانههای جریان اصلی شروع کردند به مقابله با این میزان اشباعشده از عقاید و دیدگاهها اما با ارائه معادلهای نادرست از بحث عمومی، در حل این معضل به جایی نرسیدند. اکنون هر دیدگاهی باید دیدگاه مخالف خود را هم داشته باشد.
سالها قبل من شروع کردم به ارزیابی این مسئله در برخوردهای رسانهای خودم. معمولا از سوی درگاههای رسانهای بیطرف مثل بیبیسی با من تماس میگرفتند تا در بحثهای بیشازپیش مضحکی با دیگر روزنامهنگاران یا سیاستمدارانی شرکت کنم که دیدگاههای افراطی داشتند. مباحث که حول نژاد، مهاجرت، اسلام و تغییر اقلیمی میچرخید بیشتر از گذشته تبدیل میشد به بحثهایی قطبیشده و دوتاییهایی از آنها شکل میگرفت، حتی در شرایطی که دوتایی روشنی وجود نداشت که بتوان در بحر آن فرو رفت. کسانی که تغییر اقلیمی را قبول نداشتند اجازه داشتند حرفهای غلط خود را درباره معکوس شدن روند تغییرات اقلیم در رادیو و تلویزیون بگویند. با اقلیتهای قومی تماس میگرفتند تا با نژادپرستی و بیگانههراسیای که با لفاف نازکی پوشانده شده بود مخالفت کنند. من در مورد خودم دریافتم که در کنار دیگر روزنامهنگاران، بهطور مرتب قربانی حملات غافلگیرانه میشویم. من یک برنامه اخبار شبانگاهی بیبیسی شرکت میکردم تا درباره اتفاقی صحبت کنم که در آن، یک نژادپرست راستگرای افراطی با ماشین خود به پیادهروی یک مسجد آمده بود و یکی از عبادتکنندگان را کشته بود و سعی میکردم این نکته را روشن کنم که بهاندازه کافی روی رشد تهدید تروریسم راستگرا تمرکز نشده است. آنگاه مجری از من میپرسید: «آیا تا به حال با این حملات مواجه شدهاید؟ یک مثال برایمان بزنید.» این سؤالات تبدیل شده بودند به یک خط برای مصاحبهها، یعنی شخصیسازی و برانگیختن یک بحث شخصی در زمانی که آنچه لازم بود تحلیل بود.
متداول شده بود که من و همکارانی که مثل من فکر میکردند، وقتی برای رفتن به یک شبکه تلویزیونی یا رادیویی برای بحث بر سر موضوعاتی مثل مهاجرت یا اسلامهراسی دعوت میشدند، بپرسند که فرد مقابلشان کیست. یک نویسنده بریتانیایی - آسیایی برای شرکت در بحثی در بیبیسی درباره خشم پوپولیستی دعوت شده بود. وقتی فهمید کسی که میخواهد در این مناظره با او بحث کند ملانی فیلیپس است – زنی که مهاجران را «متشنجکننده اروپا» و «فراری از سازگاری» توصیف کرده بود – از شرکت در برنامه عذر خواست چون اعتقاد نداشت این موضوع چنین چیدمان قطبیشدهای را ایجاب میکند. سردبیر برنامه به او گفته بود: «این برای کتاب شما خوب است. مطمئنا شما هم میخواهید که نسخههای بیشتری از کتاب به فروش رود.» نویسنده جواب داده بود که اگر نتیجه نپذیرفتن شرکت در مناظره با ملانی فیلیپس این باشد که دیگر هیچ نسخه از کتابش فروش نرود، حاضر است بقیه عمر با همین وضعیت سر کند. این وضعیت اکنون تبدیل به یک گفتمان شده است: نشاندادن تعصب و تحجر و سپس دفاع از این خشکمغزی در قالب یک «بحث رسانهای» که هر دو طرف مناظره از آن سود میبرند، مثل یک مسابقه بوکس که حتی به بازنده هم پول پرداخت میشود، در کنار پولی که به مربی، تبلیغاتچی و همه کسانی پرداخت میشود که در انجام آن مبارزه نقش داشتهاند. رنی ادو – لاج که نویسنده است به این وضعیت میگوید «خشم نمایشی».
دیدگاههایی که قبلا در قالب مسائل حاشیهای سیاست کنار گذاشته میشدند، حالا از طریق رسانههای اجتماعی و موسسات رسانهای سنتی که پیش از این هرگز به برنامههای آنها دقت نمیشد، راه خود را به رسانههای جریان اصلی باز میکنند. گسترش درگاههای رسانهای به این معنی است که نهتنها برای صداهای بهحاشیهراندهشده این تضمین به وجود آمده که شنیده شوند، بلکه این اتفاق برای دیدگاههای افراطی هم افتاده است.
این امر بیشک برای دیدگاههایی که حرفهای قابلقبول در نظر گرفته میشوند هم رخ داده است. اصطلاحا «پنجره اورتون» که شامل طیفی از فکرهایی است که توسط عامه پذیرفته میشود، در سالهای اخیر دگرگون شده و دیدگاههای بیشتری از حاشیه بحثها به کانون بحثها میآیند. هرگونه مخالفت با روی آنتن رفتن این دست دیدگاهها تلاشی برای نابودی آزادی بیان ارزیابی میشود. هر موقع که من تلاش کردم در نوشتههایم آنچه را که علیه اقلیتهای نژاد و مذهبی بوده کنار بگذارم و مانع انتشار آنها شوم، کسانی که به دیدگاههایم انتقاد دارند شروع میکنند به ساختن یک بحث درباره آزادی بیان درصورتیکه در عوض، آنها باید بحثی را شروع کنند درباره آسیبهای همهگیری حرفهای نفرتپراکن.
استثنائات آزادی بیان
در اوایل سال 2018، چهار چهره راست افراطی در مرز بریتانیا اجازه ورود به کشور را پیدا نکردند. حضور آنها در بریتانیا «برای خیر عمومی غیرسازنده» تلقی شد. وقتی که من در دفاع از این اقدام وزارت کشور مطلب نوشتم، تا روزهای متمادی سیل اذیت و آزار به ایمیل و حسابهای کاربریام در رسانههای اجتماعی روانه شد. وبلاگهای رسانههای دستراستی و برخی از نشریات جریان اصلی متمایل به راست مطالبی را منتشر کردند تا بگویند موضعگیریام یک نوع درک نادرست غیرآزادیخواهانه از آزادی بیان است. هیچکس دراینباره بحث نمیکرد که کسانی که ورودشان منع شده و دیدگاههای نئونازیستی آنها یا خطر سخنان نفرتپراکن یا حتی خشونتهای بالقوه حضور آنها باید اجازه ورود به کشور را داشته باشد.
آنچه افزایش پیدا کرده ناشکیبایی در قبال بیان دیگران نیست بلکه صرفا میزان بیان بیشتر است. و به این علت که میزان زیادی از سیل دیدگاههایی که بیان میشود از جانب افراطیهاست، بیشترین میزان بیانها هم از نوع مخالفتبرانگیز است که بیشترین مخالفتها را نیز به همراه دارد. این همان دلیلی است که باعث شده شمار معتقدان به افسانه بحران آزادی بیان افزایش پیدا کند، حرکتی که عقبنشینی در مقابل افزایش ناشکیبایی یا تعصب به شمار میرود. اما معتقدان به این افسانه خوانش اشتباهی از آن دارند و تصور میکنند این اتفاق فرصتی برای حفظ انگارههای آزادی بیان است. افزایش بیان دیدگاههایی که مخالفتبرانگیز هستند همراه با حسی از استحقاق فرد صاحب دیدگاه میشود. به عبارت دیگر، به فرد این حق داده میشود که حرفهایش شنیده شود و کسی با آن چالش نکند و پوشش آزادی بیان ابزاری متداول میشود برای پوشاندن افکار افراطی. هواداران آزادی بیان نهتنها میخواهند تمام عقاید در تمام پلتفرمهایی که انتخاب میکنند، از سطح فضای دانشگاه گرفته تا توییتر، شنیده شوند بلکه خواهان این هستند که هیچ مخالفت یا واکنشی نیز علیه آنها ابراز نشود. این خواستهها برای هر کسی که ممکن است در معرض سخنان نفرتپراکن قرار بگیرد مضحک و بهشدت سخت است، بهعلاوه اینکه تیزتر شدن لحنها علیه مثلا مهاجرت میتواند زندگی مهاجران و اقلیتها را دشوارتر کند.
طبق گزارش موسسه «تل ماما» که یک پروژه ملی است که اتفاقات ضداسلامی را در بریتانیا ثبت و تحلیل میکند، وقتی بوریس جانسون، نخستوزیر بریتانیا، زنانی را که برقع میزدند با «صندوق پستی» و «سارقان بانک» مقایسه کرد، باعث شد موجی از وقایع افراطگرایانه و نژادپرستانه علیه زناني به وجود بیاید که نقاب میزدند. بهگفته هواداران جانسون، اشاره به این موضوع و ربطدادن تمسخر اقلیتها با برانگیختن نژادپرستان علیه آنها، باعث شد جانسون و عملکرد بد او در قبال آزادی بیانی که داشته است به باد انتقاد گرفته شود. ایزابل اوکشات، روزنامهنگار بریتانیایی، همان زمان توییت کرد که اگر جانسون از سوی حزبش برای مسئول نبودن در قبال آزادی بیان تنبیه نشود، اشتباه وحشتناکی در رهبری حزب متبوع او رخ داده است. او اضافه کرده بود که مایه تاسف است که «رهبری حزب توری به روشی بزدلانه در مقابل زوزههایی که از نظر حرفهای حزب را میرنجاند کوتاه میآید». از قرار معلوم آزادی بیان این معنی را پیدا کرده است که هیچ کس هیچ حقی ندارد با آنچه هر کسی به هر ترتیبی میگوید مخالفت کند – که به این معنی است که نهفقط هیچ کس نباید با گفتههای بوریس جانسون مخالفت کند که برعکس، کسی نمیتواند با مخالفت آنها مخالفت کند. منطق آزادی بیان بهجای اینکه ارزشهای عصر روشنگری را دنبال کند، در کُنه خود تبدیل به مسابقهای شده است که در آن، جایگزین «از نظر حرفهای نرنجاندن» تبدیل شده است به از اساس هرگز نرنجاندن. امروزه این منطق از کسانی که به مقابله با بیان دیدگاههای نفرتانگیز یا آزار و اذیتهای کلامی میپردازند میخواهند که سکوت پیشه کنند. همانطور که مدیر موسسه روابط نژاد میگوید، «آزادی بیان بر آزادی زندگی تقدم پیدا کرده است».
بحران آزادی بیان که اظهار میشود هرگز عملا درباره آزادی بیان نبوده است. وضعیت پسزمینه این افسانه ظهور احساسات ضدمهاجرتی و اسلامهراسی است. همیشه اینطور به نظر میرسد که هواداران بحران آزادی بیان یک دستورالعمل دارند. آنها قاطعانه تمایل دارند از آزادی بیان خود برای تبلیغ علیه اقلیتها، زنان، مهاجران و مسلمان استفاده کنند.
اما آنها این بدخوییها را در لوای نگرانی از خیانت یا خیانتهای مخالفان نظام حاکم میپوشانند. مشابه آنچه در مورد هيستری صحت سیاسی دیده میشود، در اینجا هم همبستگی مستقیمی بین اوجگیری نگرانی از آزادی بیان و اوجگیری انرژی سیاسی راست افراطی یا راست بنیادگرا دیده میشود. شواهد چنین چیزی در موفقیتهای جناحهای راست ضدمهاجرت در آمریکا، بریتانیا و سرتاسر اروپای قارهای دیده میشود. به همان ترتیب که فضا برای چنین دیدگاهها باز میشود، مفهوم آزادی بیان نخنما و فروپاشیده میشود. ازهمپاشیدگی و درهموبرهم شدن آزادی بیان با معادلهای نادرستی که برای آن ارائه میشود و گیرافتادن بین رویداد و دیدگاه و بین کنش و واکنش، شروع شده است. این گفتمان در باتلاق درک نادرست از آزادی بیان در جایگاه امری قطعی و بیقیدوشرط فرو رفته است.
آزادی بیان در قالب خالصترین شکل آن، در خدمت رسیدن به دو هدف است: حفاظت از اتهامزنی حکومت، وقتی که با اقتدار قدرت یا یک سنت چالش میکند؛ و حفاظت از شهروندان عادی در مقابل ضربهخوردن از عواقب یک بیان قطعی مثل افترا. بهگفته فرانسیس کاناوان در کتاب «آزادی بیان: هدف محدودسازی است»، آزادی بیان باید یک مقصود معقول داشته باشد که عبارت است از تسهیل ارتباط بین شهروندان. تحقیق او شاید آسانگیرانهترین تحقیق در زمینه قوانین آزادی بیان بهطور کلی و اولین متمم قانون اساسی آمریکا بهطور خاص باشد. جایی که آزادی بیان نتواند به این هدف خدمت کند، محدود میشود. آزادی بیان، مثل هم انواع آزادی، وقتی مخل آزادیهای دیگر باشد به پایان میرسد. او مینویسد که دیوان عالی آمریکا «هیچ وقت تفسیر مطلقگرایانه از آزادی بیان را نمیپذیرد. برای مثال، در موارد افترا، تهمت، شهادت دروغ، تبلیغات دروغ، حرف رکیک، بیحرمتی، درخواست انجام جرم یا هر نوع سخنان ستیزانگیز، از آزادی حمایت نمیشود. دلیل این استثنائات از متمم اول قانون اساسی آمریکا این است که آنها کمترین میزان رسیدن به مقاصد اصلی آزادی بیان را که ارتباط برقرارکردن، عقلگرایی، قدمگذاشتن بهسوی حقیقت و... باشد را ندارند. بهطور مختصر، هیچ ارزشی برای رسیدن به مقاصد متمم اول ندارند.»
اولین متمم قانون اساسی آمریکا در ۱۵ دسامبر ۱۷۹۱ تصویب شد که یکی از ده متمم تشکیلدهنده منشور حقوق ایالات متحده آمریکاست. متمم اول قانون اساسی ایالات متحده آمریکا به کنگره اجازه نمیدهد تا در این موارد قانون وضع کند: تثبیت یک دین بهعنوان دین رسمی، ممنوعیت بر پیروی آزادنه از هر دینی، محدودسازی آزادی بیان، نقض آزادی مطبوعات، مداخله در حق تجمع صلحآمیز و منع حق شکایت به منظور جبران خسارتها از سوی دولت. دیوان عالی آمریکا در سال 1942 «سخنان ستیزانگیز» را از موارد حمایتشده آزادی بیان در متمم اول قانون اساسی آمریکا تعریف کرد و مشخص کرد که عبارتهای کتبی یا شفاهی حاوی عبارات نفرتانگیز یا خشونتبار از جمله این سخنان ستیزانگیز هستند. کسانی که به افسانه بحران آزادی بیان معتقد هستند در تمایز بین سخنان ستیزانگیز و سخنرانیهایی که ارتباطات را تسهیل میکند درمیمانند، به عبارت دیگر، تمایز بین بیان آزاد و بیان مطلق. با استفاده از این ملاک تشخیص، اولین نشانه برای اینکه بحران آزادی بیان در واقع بحران آزادی مطلق بیان است، مسائلی است که روی آنها تاکید میشود. در صحن دانشگاهها، این مسائل قطعا نژاد و جنسیت است. در شبکههای اجتماعی، آنهایی که از اصل آزادی بیان بهرهمندند عبارتند از ترولها، اسلامهراسها و زنستيزها که باعث ایجاد اذیت و آزار همهگیری شدهاند که خود پلتفرمهای رسانههای اجتماعی در کاهش آنها موفق نبودهاند. جنبش آزادی بیان شروع کرده است به انگزدن به کسانی که بهطور معقول و منطقی از آن انتقاد میکنند، درصورتیکه سالها پیش از اینکه چنین انتقادهایی با برند «ساکتکننده» مطرح شوند، وجود داشتهاند. خود همین کار حمله به آزادی بیان به حساب میآید. سخنانی ارزش حمایت با آزادی بیان را دارند که بهطور گسترده در ذهن افراد وجود داشته باشد و محدودیتهای یک جامعه را که مورد اجماع اکثریت آن جامعه است زیر سؤال ببرد. جوامع غربی دوست دارند به نسخه خودشان از آزادی بیان طوری نگاه کنند انگار که استثنائا دستنخورده است اما همچنین با عرف به انحراف نیز کشیده شده است (یا تعدیل شده است، بسته به اینکه در کجا هستید).
مدافعان مدعی
فقط یک راه برای ابراز مخالفت با دیدگاههای نفرتانگیز هست و آن اینکه دربارهشان صحبت کنیم. این نوعی خودشیفتگی رایج در رسانههاست. حامیان آزادی بیان به استقبال طوفان میروند، درباره آدمبدها صحبت میکنند و آنها را با منطق شکست میدهند. در بیشتر موارد، به نظر میرسد که آنها از قواعد خودشان پیروی نمیکنند. برت استفنز در روزنامه نیویورک تایمز برنده جایزه پولیتزر و ستاره ستوننویسهای این روزنامه بود که در سال 2017 وال استریت ژورنال او را قُر زد و استخدام کرد. او اغلب درباره خودش در حوزه آزادی بیان مبالغه میکرد، درصورتیکه بیشتر منتقدانی را که به او انتقاد میکردند با خاک یکسان میکرد. کسی که از «آزادی بیان و ضرورت رنج و تحمل» در یادداشتهای خود در ستون معروف روزنامه میگوید، ظاهرا نمیتواند چنین اصولی و قواعدی را برای خود به کار بگیرد. استفنز در همین اواخر قلمش را برای یک استاد دانشگاه گمنام تیز کرد که در توییتر او را به یک «ساس استعاری» تشبیه کرده بود و از او جوک ساخته بود و منظورش این بود که او در نیویورک تایمز مثل ساس است که هر کاری کنی نمیتوانی از شرش راحت شوی مگر اینکه کل رختخواب و متعلقات آن را از بین ببری. اما استفنز که از این تشبیه ناراحت شده بود به مسئول آموزش دانشگاه او زنگ زد و با مدیر دانشکده رسانه و روابطعمومی که این استاد در آن درس میداد تماس گرفت. او میخواست به مدیران این استاد بگوید که او را کنترل کنند و اصلا نمیتوانست طوری ماجرا را در اقیانوس اینترنت که اصلا خیلی از حرفها شنیده نمیشود ندیده بگیرد. بنابراین رفتاری که از این ستوننویس مشهور نیویورک تایمز سر زد کاملا مخالف با چیزی بود که در نوشتههایش خود را معتقد به آن نشان میداد. او اصلا با ضرورت تحمل رنج نقد شدن میانهای نداشت. همین مسئله را حامیان اعراب و فلسطینیها که از او بهعلت نوشتههایش خوششان نمیآمد برجسته کردند.
اما حالا علاوه بر اینکه مدعیان آزادی بیان خود چه عملی انجام میدهند، باید گفت که مسئله فراتر از اینها رفته و آزار و اذبت آنلاین و ترولها گسترده شده است. حتی میتوان گفت که ترولکردن به یک صنعت تبدیل شده است. میتوان گفت که ترولکردن یک کار سودآور است و توهینها و دروغها در همه رسانههای جریان اصلی، از رادیوها و تلویزیونها گرفته تا وبسایتها و خبرگزاریها و روزنامهها، پخش میشوند. از وقتی که دونالد ترامپ رئيسجمهور آمریکا شده، تاکید و تمرکز روی اخبار جعلی و اطلاعات دروغی که در رسانهها منتشر میشود بیشتر شد و تحقیقات زیادی درباره آنها انجام شده است. گاهی دیده میشود که خود مقامات مسئول یک خبر نادرست را مطرح میکنند و رسانهها نیز همان را دوباره منتشر میسازند. آزادی بیان در این موارد پدیده مبهمی است که مشخص نیست آیا به جامعه سود میرساند یا نه. ما نمیتوانیم آزادی بیان را در حالت مطلق خود در نظر بگیریم و بگوییم که نفس این آزادی مطلقا خوب است و تحت هر شرایطی باید از آن حفاظت کرد. بسیاری از ادعاهایی که این روزها مطرح میشود و خیلی از اطلاعات گمراهکنندهای که در رسانهها دیده میشود با پوشش آزادی بیان ابراز میشوند و کسی هم نمیتواند از آن جلوگیری کند و اگر بهفرض این کار را بکند حامیان و معتقدان افسانه آزادی بیان به آن شدیدا انتقاد میکنند.