
اگر شما به مقالهها و موضوعهای تحلیلی تبیینی در باب ماهیت علم، علوم انسانی و طبیعی علاقه دارید و اینکه چگونه باید از این مفاهیم استفاده کرد، خواندن این مقاله به شما توصیه میشود.
رضا منصوری استاد فیزیک دانشگاه صنعتي شریف
سالها است که این ترکیب «ترویج علم» و «ترویج دانش» کمابیش بهعنوان مفهومهایی بدیهی در عرف فرهنگی ما، و حتی در عرف اداری ما، به کار میرود. اما اگر پرسیده شود منظور ترویج کدام علم است به شک میافتیم. شاید در مورد دانش ابهام کمتر باشد؛ آنچه در حدود ۱۵۰ سال گذشته دیدهایم کمابیش ترویج دانستههای نوین بشر منظور بوده است. ما که خودمان دانش جدیدی نداشتهایم که بخواهیم آن را ترویج کنیم. پس منظور دانش علمی مدرن بوده است، یعنی بیان دانستههای علم نوین به زبانی درک-پذیر برای عموم. «کتاب احمد» نمونه نوعی از این بیان ترویجی دانشهای نوین بشر است. در آن کتاب و در نوشتارهای دیگر ترویجی ۱۵۰ سال اخیر ندیدهام که به چگونگی دریافت این دانستهها، یعنی فرایند علم نوین و روشهای تفکر نوین اشارهای شده باشد. خواننده فارسیزبان ناخودآگاه این دانستهها را ادامه همان علمی میداند که مثلاً در قرنهای چهارم و پنجم هجری مرسوم بوده است. بهویژه که در همان سالهای شروع ترویج دانش علمی نوین میبینیم اهل کتابِ ما فلسفه را در ایران همچون خورشید درخشان میپنداشتند در مقابل فلسفه غرب که در حد ستاره سُها انگاشته میشد! همین غرور کاذب بخشی از مانعی است که ما نتوانستیم ماهیت روشهای نوین علمی را که منجر به دانشهای علمی شده بودِ دریابیم؛ به قول کارل یاسپرس «دانشی مرده و بیمعنا» را و درنتیجه «انحراف علم بهجزمیت و اقتدارگرایی» را ترویج کردیم و نه «نگرش علمی» را ؛ یکی از ریشههای رشد شبه-علم در ایران، و نیز بیتوجهی مدیران کشور به نظر کارشناسی، را باید ناشی از همین غفلت از نگرش علمی یا تفکر علمی و شناخت علم دانست. دانش علمی علم نیست!
علم نوین، همچون ابزاری برای نوعی جدید تفکر، یک پدیده اجتماعی است. این ابزار که ابتدا برای درک طبیعت ابداع شد بهمرور به خاطر قدرتی که به انسانها داد در همه ساحتهای علم تأثیر گذاشت. این ابداع، ابداع این ابزار جدید، ریشه در تحولات علمی دوران طلایی اسلام دارد؛ شاید ابن هیثم و ابوریحان بیرونی و خوارزمی را باید از بنیانگذاران این منش علمی دانست اما تحقق شکل نهایی آن برمیگردد به دکارت و گالیله و نیوتون. دکارت در حدود ۳۵۰ سال پیش روش فروکاستگرایی را مطرح کرد. نقد آن با کانت و دیگران در قرن ۱۲/۱۸ شروع شد. زبان ریاضی را نیوتون وارد تفکر انسان نوین کرد. و سپس مفهوم برآمدگرایی و پدیدههای برآمده در قرن ۱۳/۱۹ مطرح شد در تقابل با یا در تکمیل فروکاستگرایی [۲]. ما نهتنها در این مفهومسازیها نقشی نداشتهایم هنوز هم وارد گفتمانی در این زمینه در ایران نشدهایم نه اهل علم ما و نه اهل فلسفه ما؛ و طبیعی مینماید که به هنگام شروعِ نوشتارهایمان درزمینه ترویج علم هم در ۱۵۰ سال پیش، از این منشها و روشها بیاطلاع بودیم و به آنها بیتوجه. در اواخر قرن ۱۳/ اوایل قرن ۲۰ هم که پیرامون این روش تفکر جدید نظریهپردازی شد، و کسانی مانند پوانکاره ریاضی- فیزیکدان در این زمینه نظریهپردازی کردند، نقش مفاهیمی مانند قراردادگرایی در علم نوین روشن شد. ما و فرهنگ ما هنوز با این مبانی نگرش فکری نوین غریبه است و نسبت علوم طبیعی نوین را با طبیعت و انسان بهدرستی درک نمیکند: ما هنوز حتی در دانشگاههامان مشغول «انتقال دانش» هستیم، دانشی که نتیجه فعالیت علمی در جای دیگری از دنیا است. هم ازاینرو است که دچار نابهنجاریهای گوناگونی هستیم. عنوان سندرم دوره نقل [۳] در کتابم ریشه در این نابهنجاریها دارد.
درک طبیعت همراه است با دخالت در طبیعت و این متفاوت است با توصیف طبیعت که در علم پیشانوین مطرح بود. برای دانشگر نوین معنی حقیقت بهعنوان انگیزه اصلی فعالیت علمی عوضشده است. حقیقت آن چیزی است که مدل ما میگوید، و مدل در تحول است و به همین معنی حقیقت در تحول است و وابسته است به نگرش دانشگر و نه مستقل از او. بیش از هزار سال طول کشید که انسان مدرن حس گرما و حرارت را به مفهوم دما تبدیل بکند، مفهومی بسیار پیچیده که مردم عادی ما هماکنون با کاربرد آن خوب آشنا هستند و همهگونه دماسنج در منزل دارند. همین روش مفهومسازی مبتنی بر مفاهیم ما در مدلهای مکانیک و فیزیک آماری بدون درک درست از زبان ریاضی و نقش آن در تفکر ناممکن است. نسبت مفهوم گرانی با مفهوم تورم در علم اقتصاد هم از همین جنس است. جای حقیقت در این علم نوین کجا است؟ اما در همین سالها دیدهایم که حتی دانشگاهیان رشتههای مهندسی ما که سیاستمدار شدهاند درک نادرستی از این مفهوم دارند؛ متولیان علم در ایران کنونی ما هم با این مفاهیم مشکل دارند؛ بهخصوص با چگونگی مفهومسازی و نقش مفهومها در علم نوین و کاربرد آنها در جامعه و در سیاست مشکلدارند. این دو نمونه برای این ذکر شد تا نوری بیفکنم به عمق و نوع احتیاج ما به ترویج علم. البته، مشکل بیشتر ما درزمینه مفاهیم علوم انسانی جدید و ترویج آنها است. توجه داشته باشید که این مشکل را نمیشود با عنوان شیک و نوین «ارتباطات علم» زیر فرش پنهان کرد. این مشکل خاص کشوری است که هنوز در درک تفاوت میان علم نوین و گسست آن با تفکر علمی پیشامدرن تقلا میکند. ادعای من این است که مفهوم ارتباطات علمی، آنگونه که در کشورهای صنعتی به کار میرود، جوابگوی مشکل ویژه کشوری مانند ایران، که در پذیرش مبانی علم مدرن هنوز مشکوک است و درک درستی از آن ندارد، نیست.
علوم انسانی مدرن کمتر از زبان ریاضی استفاده کرده است به همین دلیل به نظر میرسد مفاهیم آن کمتر از مفاهیم علوم طبیعی پیچیده است. شاید! اما این بیشتر یک توهم است تا یک واقعیت. واقعیت این است که مفاهیم علوم انسانی هم بسیار پیچیدهتر شدهاند؛ پیچیدگی در این مفاهیم از نوع دیگری است. مفاهیم علوم طبیعی مبتنی و مستخرج از زبان ریاضی، وقتی این زبان آموخته شد، به نظر ساده میآیند و خوشتعریفاند. اما در علوم انسانی برای درک درست و کمابهام مفاهیم گاهی صدها کتاب و گفتمانی پیچیده لازم است تا درک بشوند. ما هنگامیکه به زبان ریاضی مسلط نیستیم جندان مدعی مفاهیم علوم طبیعی نمیشویم و راحتتر آنها را میپذیریم. به هنگام برخورد با مفاهیم علوم انسانی، که با زبان متعارف کلامی بیان میشوند، گویی وارد سپهری آشنا میشویم و مدعی هستیم و این ادعا هم گوش و زبان ما را از دایره گفتمان خارج میکند. ما در ایران ازیکطرف علوم طبیعی مدرن را درک نکردهایم و آن را به دانش مدرن فرو کاهیدهایم؛ چه در سطح متخصصان و چه در سطح نادانشگران و نامتخصصان با ترویج دانش بهجای ترویج علم آنها را هم به این وادی فکری کشاندهایم که علم مدرن چیزی نیست بهجز بعضی دانستههای جدید. تعمیم این منش رفتاری و فکری در ایران دویست سال اخیر باعث شده است متولیان دانش سنتی بهویژه علوم دینی ترادف میان علم طبیعی و دانش علمی را به زمینه علوم انسانی تعمیم بدهند. درنتیجه هرجا از نتیجه علوم انسانی ناراضیاند آن را بهحساب خود آن علم بگذارند و نه دانش که نتیجه آن است. غافل از اینکه علوم انسانی با جامعه انسانی طرف است و نه با طبیعت. درنتیجه روشهای فکری در علوم انسانی و مدلهای آنها و مفاهیم آنها مطلقیت متناظر با علوم طبیعی را ندارند و وابسته به جامعهایاند که در آن این مفاهیم ساختهشده. بدیهی است که نتیجه اینچنین علمی هم تا حد زیادی وابسته است به همان جامعه. این وضعیت در علوم انسانی شناختهشده است و در گفتمان علم به آن توجه میشود. ازقضا بسیاری مفهومسازیها و مدلها در علوم انسانی و اجتماعی وابسته به یک قوم یا کشور است ولی این به این معنی نیست که علوم انسانی را میتوان مبتنی بر یک ایدئولوژی یا طریقت فکری بیان کرد؛ در این صورت دیگر به آن علم نمیگویم. در این معنی، ترکیب علم دینی و علوم انسانی دینی بیمعنی است. کشور ما هزینه اجتماعی و سیاسی بسیار سنگینی را بابت این سوءتفاهمها در حال پرداخت کردن است که بخشی از آن نتیجه بیتوجهی به ترویج علم و توجه صِرف به ترویج دانش در گذشته بوده است. ما در ترویج دانش متوجه نشدهایم که ذهن ایرانی، بهخصوص ذهن متولیان علم سنتی و دینی، مفاهیم نوین را بر تلقی ذهنی خودش از مفاهیم بسیط موجود از قرن پنجم و ششم تصویر میکند؛ نتایج مدرن را میبیند و با ناسازگاری ذهنی مواجه میشود بدون تأمل یا درک مفاهیم بنیادی مرتبط. این مشکل بنیادی فرهنگ کشور، و این مشکل تعامل ما با دنیای مدرن، را با ترویج دانش نمیشود حل کرد.
ما احتیاج به ترویج علم داریم، ترویج نظام فکری جدید. نظام فکری ابزار است و ابزار همیشه مفید است. خود ابزار صفت اسلامی و غیراسلامی نمیپذیرد، مانند فضای مجازی و تلویزیون. این چگونگی بهکارگیری ابزار است که به حرام دانستن رادیو و تلویزیون توسط بعضی مراجع دینی در ابتدای ظهور آن منجر شد. متأسفانه مفهومسازیهای نوین، ازجمله ارتباطات علم، که بازهم بیتأمل و بهضرورت به نوشتارهای دانشگاهی ما منتقلشده، این مشکل فرهنگی را در ایران حل نخواهد کرد. مبانی علوم انسانی مدرن حکم میکند شرایط محیطی و تاریخی کشورمان را حتی در سطح مفهومسازی با توجه به مبانی علوم انسانی مدرن در نظر بگیریم و به ترویج صِرف دانش، چه از جنس دانش علوم طبیعی و چه دانش علوم انسانی، اکتفا نکنیم.
*آینده نگر