
«اگر پادشاهی از همان روزگار قدیم وجود نداشت، هیچکس امروز به دنبال اختراع آن نمیرفت». این جمله از همین متن، عصارهای بسیار جذاب از یک روی سکه است. روی دیگر سکه این است که حذف نظامهای پادشاهی اخیرا به کُندی ادامه پیدا میکند. دلیل کند شدن مبارزه با نظامهای پادشاهی چیست؟ آیا این نظامها اصلا اهمیت سابق را دارند که نیاز به حذفشان باشد؟
اکونومیست
همین ماه پیش بود که امپراتور ژاپن طی مراسم تشریفاتیِ بسیار پیچیدهای که از دل یک آیین تاریخی بیرون آمدهبود، جای خود را به پسرش داد. اگر پادشاهی از همان روزگار قدیم وجود نداشت، هیچکس امروز به دنبال اختراع آن نمیرفت. موضوعیت این پادشاهیها عموما برخاسته از مراسم باستانی و داستانهای کودکانه است، نه از نظامی که مبتنی بر عقل و حکومتی نیک باشد. در پادشاهیها قدرت از خلال سازوکاری منتقل میشود که بیشتر معایب را بزرگ میکنند تا خرد و توانایی را. این سازوکار عمدتا جنسیتزده، طبقهگرا و نژادگرا بوده و اساسا به این منظور طراحی شده که جلوی تنوع، برابری و لیافت شخصی را بگیرد و نگذارد که این موارد مثبت وارد رتبهبندی اشرافیاش شوند.
با توجه به نمودار متوجه میشوید که قرن بیستم، قرن مرگ این نظامها و سازوکارهای پادشاهی بود. انقلابهای گوناگون و چندین جنگ باعث شدند که نظامهای پادشاهی در اروپا ناپدید شوند و امروزه بیشتر در بخشهای جنوبی و غربی و شرقی وجود داشته باشند. جنبشهای جمهوریخواه در این قرن رشد کردند که شامل بریتانیا هم میشوند و با پیشرفت دموکراسی در جهان توسعهیافته، هر ناظر عاقلی پیشبینی میکرد که این نهادهای پادشاهی به زودی همان مسیری را بروند که هابسبورگها و بوربونها رفتند.
*تخت را ول نمیکنند
به هر صورت این اتفاق نیفتاد. در قرن بیست و یکم تنها دو نظام پادشاهی از بین رفتند، یکی در ساموا به دلیل مرگ آخرین وارث آن و دیگری در نپال که برخاسته از مجموعهای بود از شورشهای کمونیستی، و یک شاهزاده خونخوار و محبوب که نُه نفر از اعضای خانوادهاش را کشت تا به این پادشاهی پایان بدهد. 44 کشور، که شامل 16 اقلیم ملکه الیزابت هم میشوند، در حال حاضر دارای وضعیت پادشاهی هستند. برخی از آنها، را به سختی میتوان پادشاهی خواند، مانند استرالیا، و بسیاری از آنها بسیار کوچک هستند که شامل تونگا، لسوتو و لیختناشتاین میشوند. اما بسیاری از کشورهای قدرتمند، مانند بریتانیا، دانمارک، ژاپن، هلند، اسپانیا و تایلند هم هنوز نظام پادشاهی دارند و در بسیاری از مناطق مهم دنیا مانند کشورهای عربی خاورمیانه، نظامهای پادشاهی حاکم هستند. حتی جنبشهایی هم در جهان وجود دارند که میخواهند پادشاهیهای منسوخ را احیا کنند که نمونهاش در رومانی و عراق به چشم میخورد. پس چه اتفاقی افتاده که این نظام بسیار مستحکمتر از پیش به نظر میرسد؟
یک دلیل مهم این است که بسیاری از پادشاهان موجود، عملا قدرتی ندارند، و هرچه قدرت یک پادشاهی کمتر باشد، افراد کمتری به فکر حذف آن میافتند. دلیل دیگری که میتوان برای این موضوع پیدا کرد این است که بسیاری از پادشاهیهای ضعیف و فقیر، تا همین حالا هم از بین رفتهاند، و آن قدرتمندترها حجم بسیار زیادی پول دارند. برای این دسته میتوان به نمونههای عربستانی و اماراتی همین خاورمیانه خودمان اشاره کرد. دلیل دیگری که شاید جالب به نظر برسد، دشواریهای دموکراسی است. زمانی که فرانسیس فوکویاما در سال 1992، پایان تاریخ را با پیروزی جهانی لیبرال دموکراسی اعلام کرد، این فرضیه خیلی هم دور از ذهن نبود، اما در قرن حاضر، پیشرفت دموکراسی بسیار کند شدهاست. جنگها و قیامهایی که برای استقرار دموکراسی در خاورمیانه صورت گرفتند شکست خوردند و در آفریقا و آسیا هم بسیاری از دموکراسیها شرایط سختی را تجربه میکنند.
البته دموکراسی نقاط قوت زیادی دارد که میتوان به وابسته نبودن آن به عملکرد یک فرد اشاره کرد. بر خلاف دموکراسی، نظام پادشاهی تکیه بسیار زیادی به عملکرد خود فرد پادشاه دارد و در صورت ضعیف بودن این عملکرد کل نظام پادشاهی به خطر میافتد. زمانی که یک پادشاه نالایق کنار میرود، عمدتا گزینههایی که از پس او سرمیزنند، گزینههایی ناکارآمدتر و احمقتر هم هستند که به احتمال زیاد بیش از حد فاسد و نالایق باشند که حتی به صورت موقت چنین جایگاهی را قبول کنند. البته تصوری قدیمی از نظامهای پادشاهی وجود دارد و آن این است که پادشاه خوب کسی است که نیازها را به درستی درک کند و قدرت اجرایی را در خلال نهادهای گوناگون به جریان بیندازد و اگر پادشاهان حال حاضر جهان از این نکته درس نگیرند، به احتمال زیاد به سقوط خود ادامه میدهند و نقش کمرنگتری را هم بر عهده خواهند گرفت.
*ترجمه: نسیم بنایی/ آینده نگر