بررسی آنچه در چکسلواکی رخ داد

در برابر حکمرانی بد

تاریخ 1398/04/25 ساعت 10:49

بهار پراگ، نام فصلی از تاریخ چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ (در فاصله زمانی 5 ژانویه تا ۲۰ آگوست) است که پس از زمستانی طولانی پدید آمد

محمد صادقی/ روزنامه‌نگار/آینده نگر

 

  1. در سال ۱۹۴۸ کمونیست‌ها در چکسلواکی قدرت را به دست آوردند و همسو با سیاست‌های اتحاد جماهیر شوروی گام برداشتند. آنچه کمونیست‌ها در چکسلواکی شکل دادند نمونه‌ای از حکمرانی بد در قرن بیستم بود که در اردوگاه چپ جای می‌گرفت. در نظام کمونیستی چکسلواکی، حاکمیت و نظارت حزب کمونیست بر دستگاه‌های اداری و اجرایی، بستن فضای نقد و گفت‌وگو، پایمال کردن حقوق شهروندی، نشاندن وفاداران به حزب حاکم به جای افراد کاردان و متخصص، محدودسازی روابط اقتصادی و در نتیجه ناکامی در زمینه توسعه اقتصادی، فداکردن رفاه مردم با تکیه بر شعارها و اوهام و... جریانی بود که تا سال‌ها ادامه داشت اما با به قدرت رسیدن الکساندر دوبچک موجی از امید به روزهای بهتر شکل گرفت.

بهار پراگ، نام فصلی از تاریخ چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ (در فاصله زمانی 5 ژانویه تا ۲۰ آگوست) است که پس از زمستانی طولانی پدید آمد. الکساندر دوبچک از سیاستمدارانی بود که در مدرسه عالی سیاسی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی درس خوانده بود اما چنان‌که در خاطرات خود می‌نویسد از همان زمان پرسش‌ها و تردیدهایی جدی درباره آرای مارکس و لنین داشت و مجال اندیشیدن را از خود نگرفت. او پس از بازگشت به چکسلواکی ابتدا در سمت دبیر منطقه‌ای حزب در براتیسلاوا به کار مشغول می‌شود و پله‌پله در مسیر سیاسی بالا می‌رود. سرانجام در رقابت با آنتونی نووتنی پیروز می‌شود و در کمیته مرکزی حزب به مقام دبیر اولی دست می‌یابد.

دوبچک از زمانی که قدرت را چکسلواکی در دست می‌گیرد، برای پدیدآوردن یک حکمرانی خوب می‌کوشد. به این معنا که بر شفافیت در کارهای مدیریتی، پایان‌دادن به دخالت حزب حاکم در امور اقتصادی و مشخص کردن حدود وظایف و اختیارات اصرار می‌ورزد و با گشودن فضای نقد و نظر و گفت‌وگو فصلی جدید را برای مشارکت عمومی در مدیریت کشور نوید می‌دهد. او که سیاستمداری شرافتمند بود، در ابتدای راه برای اعاده حیثیت از قربانیان سرکوب‌ها در دوره‌ کمونیستی با اراده قوی عمل می‌کند. قبل از به قدرت رسیدن او، برخی از نویسندگان و فعالان سیاسی حذف و کشته و افرادی نیز با اتهام‌های ساختگی منزوی شده بودند و چشم‌پوشی از این مسائل تلخ برای او ممکن نبود. چنان‌که خود در خاطراتش می‌نویسد موضوعی که با همه قلب در پی آن بوده اعاده حیثیت از قربانیان سرکوب‌ها بوده است، هرچند مجال نیافت.

دوبچک، بدون درگیری با رهبران اتحاد جماهیر شوروی و دیگر رهبران کشورهای کمونیستی، به آرامی برنامه‌های خود را دنبال می‌کند، از جمله این برنامه‌ها اصلاح اقتصاد دولتی و قانونی کردن فعالیت‌ها در بخش خصوصی بود تا بتواند در آینده و با تقویت روابط با کشورهای دیگر (و نه‌تنها کشورهای اردوگاه چپ) رونق اقتصادی را برای کشورش به ارمغان آورد. او نیک می‌دانست که دستیابی به وضعیتی بهتر بدون اصلاح سیاسی، گشودن فضای نقد و گفت‌وگو و گسترش روابط خارجی امکان‌پذیر نیست، و بر این اساس، راه خود را به آرامی در پیش گرفت، و سخن و عمل صادقانه او پشتیبانی بسیاری از مردم کشورش را برانگیخت.

 حرکت آرام، شجاعانه و شرافتمندانه دوبچک برای ایجاد حکمرانی خوب، مایه امید و خوشحالی مردم و به ویژه جوانان چکسلواکی بود اما از سوی دیگر برای لئونید برژنف و رهبران کشورهای کمونیستی، مایه ترس و نگرانی بود. سرانجام، نیروهای نظامی روس و همراهان آنها شبانه وارد خاک چکسلواکی شدند و به نام دفاع از اردوگاه چپ، آن کشور را به اشغال خود درآوردند.

به این ترتیب، دوره کوتاه و درخشان بهار پراگ با وحشی‌گری اتحاد جماهیر شوروی و هوادارانش متوقف شد اما این پایان کار نبود. امید و آرزو برای روزهای بهتر در قلب مردمی که خاطره بهار پراگ را در ذهن داشتند، توقف‌ناپذیر بود. در سال ۱۹۸۹ آنها با هدایت واسلاو هاول باز به میدان آمدند و در یک مقاومت بدون خشونت به پیروزی رسیدند و به یک حکمرانی بد پایان دادند. دوبچک که ۲۱ سال قبل، برای شکل‌گیری بهار پراگ ایستادگی کرده بود در کنار هاول و روی بالکنی به میان مردم آمد و به گونه‌ای نمادین مردم را در آغوش گرفت. در آزادسازی چکسلواکی، جای بسیاری خالی بود و بیش از هر کس، جای میلادا هوراکووا که زنی شجاع بود و در دوره کمونیستی به دار آویخته شد. میلادا هوراکووا، زنی مبارز بود که در دوره جنگ جهانی دوم در برابر ستمگری نازی‌ها ایستاد و به زندان افتاد و در دوره‌ حکومت کمونیست‌ها در چکسلواکی نیز در برابر ستمگری آنها ایستاد و در دادگاه باورهای انسانی خودش (آزادی، عدالت و حقوق بشر) را پنهان نکرد و در ۲۷ ژوئن ۱۹۵۰ اعدام شد.

 

  1. ایشتوان سابو در سال ۱۹۹۹ فیلمی با نام Sunshine ساخته است که بسیار جای اندیشیدن دارد. او با روایتی از سرگذشت چند نسل از یک خانواده مجار دوره‌های مختلفی از تاریخ کشور مجارستان را به تماشا گذاشته که ما را با سیر تحول تاریخ، فراز و فرودها و سرانجام، پیروزی امید بر ناامیدی بهتر آشنا می‌کند. همچنین روایتی که در فیلم سینمایی Milada (محصول 2017) درباره زندگی میلادا هوراکووا و روایتی که در فیلم سینمایی Sophie Scholl (محصول 2005) و درباره سرگذشت سوفی شول پیش روی ما قرار می‌گیرد، در فهم بهتر از سیر تاریخ و مبارزه برای روزهای بهتر درس‌آموز هستند. این فیلم‌ها ما را با شخصیت‌هایی آشنا می‌کنند که نخست، حقیقت را کتمان نکرده و به آرمان‌ها و باورهای اصیل خود پایبند بودند و دوم اینکه، در مبارزه با جهل و ستم بر اساس پرهیز از خشونت عمل کردند؛ اینها اصولی برای رسیدن به حکمرانی خوب است.