
شما هم درباره ضعف حافظه تاریخی ایرانیان شنیدهاید؟ برخی این را ضعف «آگاهی تاریخی» و «خودآگاهی تاریخی» مینامند. در این مقاله سعی شده به این پرسش پاسخ داده شود که ضعف آگاهی تاریخی چه تبعاتی بر سرنوشت یک ملت و در مسیرهای حیات و توسعه آن دارد. این مقاله را بخوانید.
مقصود فراستخواه جامعهشناس
یکی از فرضهای اصلی در این بحث این است که «آگاهی تاریخی» و «خودآگاهی تاریخی ما» ضعف و کاستی جدی دارد. در طی سالهای اخیر پیمایشهایی در کشور انجامگرفته که نشان میدهد اطلاعات تاریخی مردم ما اندک است. در کتاب «ما ایرانیان» به استاد فرانسوی اشارهکردهام که مدتی برای تحقیق و تدریس در ایران بود؛ او ابتدا میبیند که دانشجویان ایرانی چندان چیزی راجع به تاریخ ایران نمیدانند و بعد متوجه میشود که این ضعف در خود استادان هم هست. بعد نتیجه میگیرد که ایرانیان تاریخی طولانی دارند ولی «ناتاریخی»اند. البته این به این معنا نیست که ایرانیان ذاتاً ناتاریخیاند بلکه عادت و عارضهای است که میتوان آن را بهبود بخشید.
ضعف در آگاهی تاریخی سبب میشود آرشیو ملی ما درباره ایران نحیف باشد و عمومی و اجتماعی نشود و توسعه پیدا نکند؛ هر ملتی نیاز به یک آرشیو ملی دارد که باید در آگاهی جمعی باشد. آنچه ما بیشتر در داخل ساختمانها و مراکز اسناد داریم از جنس تاریخ خاطرهای است. مثلاً ما به اسطورههایی مثل رستم دلخوشی داریم اما اینها یک خاطره اسطورهای است. در صورتهای نوستالژیک، تاریخ خاطرهای داریم یعنی یک حس حسرت تمدنی که میگوییم هنر نزد ایرانیان است و بس. یا گاهی به شکلهای ایدئولوژیک صورتبندی میشود مثلاً ناسیونالیسم ایران باستانی دوران رضا شاه که یک ایدئولوژی دولتی بود. آنچه ما در ورای این تاریخ خاطرهای کم داشتیم تاریخ حافظهای بود. حافظه تاریخی ما برای اینکه از سطح خاطره به سطح حافظه برسد ضعیف و مغشوش بوده. آنچه که خیلی کمتر داشتیم و یا نداشتیم تاریخ فاهمه است. باید تاریخ فاهمه و فهم مسئله ایران و تاریخ تحلیلی و انتقادی از ایران داشته باشیم.
دکتر محمد مصدق بخش مهمی از آرشیو ملی ایران است. یک سرمایه بزرگ انسانی و نمادین است. اگر هند گاندی را داشت ما هم مصدق را داشتیم و داریم. مصدق از متن جنبش اجتماعی به بار آمد. در واقع مصدق از نسل مشروطه است. نزد بزرگانی مثل عبدالرزاق بغایری و غلامحسین رهنما درس خوانده است. سه سال بعد از مشروطه برای ادامه تحصیلات عالی به فرانسه رفته است و آنجا مالیه خوانده و بعد به سوئیس رفته و آنجا هم حقوق خوانده است. در ۱۲۹۳ به این سرزمین بازگشت. با بزرگانی چون سهامالدین غفاری مجله حقوقی اقتصادی علمی را در ۱۲۹۳ منتشر کردند و بعد وارد عمل سیاسی شده است. هشت دوره به نمایندگی مجلس انتخاب شده است. استاندار شده است اما به خیر عمومی حساس بود. برای همین فعالیت کرد و در دوره رضاشاه زندانی و تبعید شد. هنگامی که پهلوی دوم آمد، دوباره پس از کودتا در سال ۳۲ سه سال در لشگر دوم زرهی قصر زندانی شد. سپس ۱۰ سال تبعید و حصر شد. تا اینکه در سال ۴۵ مرگ غریبانهاش فرارسید. در این ده سال دوره حصر، مصدق را میبینیم که خالی لحظههایش را از هستی پر میکند و از کشاورزی تا مطالعه و تا حدی تا خوددرمانی و مکاتبات و تعاملاتی که با یارانش داشت اوقاتش را پر میکرد اما گاهی رنج مصدق به حدی تلخ و جانکاه بود که برای خودش آرزوی مرگ کرد. رو به دکتر اسماعیل یزدی پزشک معالجش که نمونهای از او گرفته بود کرد و گفت آقای دکتر امیدوارم خبر خوبی از این آزمایش برای من بیاورید. امیدوارم سرطان باشد. من از این وضع تنهایی و زندگی خسته شدهام.
فضیلتهای مدنی و معنوی
این سرنوشت نخبگان آزادیخواه و ملی ما از دیرباز بود. این سرنوشت کسی است که فضیلتهای بسیار با ارزشی در او متبلور شده است. مرتب از فضیلتها داد سخن سر میدهیم اما نمیدانیم چقدر کار میبرد که این فضیلتها در کسی بدنمند شود. چطور میشود که یک فضیلت در کسی نهادینه شود. مثلاً شجاعت در کسی نهادینه شود. به تعبیر سنایی: سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب - لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن.
نسلهای این سرزمین فضائل را صرفاً از طریق وعظ و اندرز یا مفاهیم انتزاعی نمیآموزند. نسلهای ما نیاز به داستان فضیلت دارند. این ملت نیاز به داستان دارد و مصدق یکی از داستانهای این ملت است. مصدق داستان واقعی فضیلت است. فضیلتهای مدنی، فضیلتهای سیاسی، فضیلتهای ملی. در واقع فضیلتهای باشکوهی هست که مصدق آن فضیلتها را زیسته است و به تجربه نشانیده است. فضیلتها در مصدق تجربههای زیسته و زیستآزموده شده است. مصدق یک دولتمرد است. مردمدار بود اما مردمسوار نبود. خیلی سخت است که آدم مردمگرا باشد اما عوامگرا نباشد. مصدق ملی هست اما نژادپرست نیست. این خیلی سخت است که کسی این ترکیب را در خودش نهادینه کند. مصدق استقلالطلب هست اما غربستیز نیست. دولت ملی تأسیس کرد. نفت را ملی کرد. برای خلع ید از مداخلات خارجی در تمامیت اقتصاد ملی ما و حیات ملی ما، حیات سیاسی خودش را بخشید. حتی کل حیات خود را در کف نهاد. برای اینکه از مداخلات خارجی در ثروت ملی خلع ید شود. ناسیونالیسم مصدق دموکراتیک است نه اقتدارگرا. ناسیونالیسم مصدق مدنی است نه بوروکراتیک. مردم ایران بیشترین آزادیهای احزاب سیاسی را در دوران مصدق تجربه کردند. حتی مانع تضییع حقوق ایرانیانی مثل بهائیان میشد که عقیده رسمی نداشتند و میگفت آنها هم ایرانی هستند. شهروند هستند و باید آزاد باشند. از مهمترین فضیلتهای سیاسی مصدق به تصور بنده، تعهد جدی او به سنت مشروطیت بود. مصدق تصورش این بود که این ملت خرگوش آزمایشگاهی نیست که هر روز یک مدلی برای او آزمایش شود. در نتیجه همچنان به اصول مشروطیت و قانون مشروطیت وفادار بود. مهمترین فضیلت اجرایی و حکمرانی مصدق کوشش صمیمانهای بود که برای رهایی این کشور از گردونه سرگیجهآور اقتصاد تکپایه نفتی انجام داد. قرضه ملی در دوره مصدق از بهیادماندنیترین عملکردهای اقتصاد ملی ماست. هرچند که فرصت نشد تا مصدق این اقتصاد ملی را بر شانه بخش غیردولتی مستقل توسعه دهد. فضیلتهای مصدق حقا اندک نیست و فقط هم سیاسی نیست. مصدق فضیلتهای معنوی داشت. کسانی مثل مصطفی رحیمی تا آیتالله طالقانی همه گفتهاند چطور شد که مصدق هجرت درونی کرد. از یک وضعیت اشرافی به یک وضعیت مردمگرا پیش رفت. مصدق یک تبار طبقاتی اشرافی داشت و به مردم پیوست. این هجرت خیلی بزرگ و سلوک درونی است. مصدق یک رهبر بزرگ ملی بود که در آخر پیری نیاز به درمان داشت. حتی شاه به وساطت کسانی با عزیمتش به خارج موافقت کردند ولی او موافقت نمیکند و میگوید مگر همه مردم ایران میتوانند به خارج بروند و معالجه شوند. در این مورد به نحوه کارکرد نگاه نکنید. معنا را در نظر داشته باشید. مصدق تولید معنا میکند و مردم نیاز به معنا دارند. به درمان پزشکان ایرانی چشم دوخت. یک دولت بری از فساد تشکیل داد. بیش از اندازه درباره پاکدستی خود بر خود سختگیری کرده است.
سکولاری نجیب و دیندار
یک فضیلت بزرگ مدنی دیگر در مصدق هست آن هم این است که مشی سیاسی و رویکرد سیاسی و سبک رهبری مصدق از او یک تیپ ایدهآل برای ایران ساخته است. یعنی یک دولتمردی که سکولار است اما دینزدا نیست بلکه دینجداست. یعنی میگوید من سکولار هستم اما برای دین اهمیت قایلم. برای جایگاه دین در جامعه اهمیت قایل است. ستیزی با دین ندارد. اصرار به راندن مذهب به تبعیدگاه خصوصی ندارد. حضور اجتماعی دین را در این جامعه و تاریخ میپذیرد اما خود او معتقد است که باید امر حکمرانی از امر دین تفکیک شود. این یک تیپ ایدهآلی است از نژادی از نخبگان که ما آن را کم داریم. مصدق قایل به دین و متعهد به آن بود ولی دین و دولت را در هم نیامیخت. تز دکتری او در حقوق اسلامی و ایرانی است یعنی ایشان در سوئیس درس خوانده اما آنجا به یک میراث حقوقی درون این جامعه توجه دارد و درباره آن کار میکند. یعنی دین را صرفاً امر خصوصی نمیداند بلکه بخشی از فرهنگ این جامعه میداند. خود او وصیت شرعی دارد. وصیت شرعی خیلی دقیق در مورد بعد از خودش و نماز و روزهاش دارد اما مدل حکومتش دموکراسی و آرای مردم است. مدل حکومتش عرفی و مدل حکومت ملی و مدرن است که قلمرو دین و دولت در آن رسماً متمایز است و این یک فضیلت بزرگی است که کسی دیندار باشد و به دین هم قایل باشد اما دیانت خود را وارد امر عمومی مردم نکند و امور عمومی مردم را موکول به عقلانیت اجتماعی و تجربههای دنیا و واقعیتهای دانش سیاسی کند. این دولت بیاعتنا به دین هم نیست. بدون اینکه سلب آزادی حقوق مردم شود، ملاحظات ضروریات دین این جامعه را هم دارد. بدین ترتیب تصور من این است که مصدق ادامه سنتهای وزارتی ایران است.
مصدق و سنتهای وزارتی در ایران
مصدق ادامه سنتهای سیاستنامهای ایران است. ما در ایران سنتهای وزارتی داشتیم نمونهاش بزرگمهر حکیم است در دوره خسرو انوشیروان سده ۶ میلادی که وزیر است و کار او تعدیل قدرت و آوردن دانش به درون حکمرانی است. نهاد وزارت در ایران و نهاد سیاستنامه در ایران ساز و کاری است برای تعدیل استبداد و قدرت و تعدیل خودکامگی. برمکیها ایرانیانی بودند که وقتی خلافت بر ایران حاکم شد سعی کردند از طریق به دست گرفتن وزارت نقش فرهنگ و تمدن ایرانی را بر دستگاه خلافت عربی بزنند. یحیی ابن خالد، فضل بن ربیع و... از جمله این افراد بودند. هرچه وزیران دانشمند در ایران فرصت یافتند توانستند تا حدی قدرت را تعدیل کنند و فضایی را هم برای خلاقیتهای تمدنی و فرهنگی ایران ایجاد کنند. در ایران ما طبقه نداشتیم. ساخت طبقاتی جامعه ایران ضعیف بود. یکی از مشکلات جامعه ایران ضعف طبقاتی است. طبقه در ایران ضعیف است و خاندانها سعی کردند که این کسری طبقه در ایران را جبران کنند. خاندانهایی توانستند قدرتی را در مقابل قدرت شاهی ایجاد کنند و از بین این خاندانها وزیران لایقی برخاستهاند که ساخت تکسالار حکومت در ایران را تعدیل کردند و منشأ گشایشهایی در فرهنگ هنر و تمدن ایرانی بودند. گاهی هم جان خود را در این راه از دست دادند چون در یک ساخت استبدادی فعالیت کردند، خیلی پرریسک است که البته این نهاد وزارت در سدههای بعدی از دوره ایلخانی به بعد و به ویژه در دوره صفویه ضعیف شد. سنت سیاستنامه تحت تأثیر سنت شریعتنامه قرار گرفت و گفتمان نیابت عامه فقهای شیعه بر گفتمان وزارت در تاریخ ایران سایه انداخت ولی به هر حال ردپایی از نهاد وزارت را در تاریخ ایران میبینید. به لحاظ تبارشناسی یک پیشینه مصدق به سنت سیاستنامهها در وزارت برمیگردد. ما در دوره سامانی، جیهانی داشتیم. در دوره سامانی بلعمی داشتیم که وزیر بوده است و تاریخ مینوشته است. خود جیهانی هم دانشمند بود. ابن عمید داشتیم. صاحب ابن عباد داشتیم. ابن سینا داشتیم. ابن سینا در این کشور در دوره دیلمی وزیر بوده است. ابوعلی حسن میکالی در این کشور وزیر بوده است. بیهقی و غزنوی هم وزیر بودند. به دار آویخته شدن حسنک وزیر توسط سلطان مسعود غزنوی را همه خواندهاید. ما خواجه نظامالملک طوسی را داشتیم که سعی میکند قدرت سلجوقیانی را که در کشور حاکم شدند مثل آلب ارسلان و ملکشاه تعدیل کند و به اینها میگوید که اگر حکومت میکنید حداقل قانون و سیاستنامهای داشته باشید. میخواهد یک مقدار ساخت استبدادی و خودکامه حکومت را تعدیل کند و آن را تابعی از قانون و عرف کند که البته کار بسیار سختی است. ما خواجه رشیدالدین فضلالله داشتیم که وزیر بوده است. در دوره ایلخانی نیز کشته شده است. ما خواجه قوام داشتیم که در فارس به دست شاهشجاع کشته شد. در دوره معاصر هم قائممقام داشتیم. امیرکبیر داشتیم. میرزا حسین سپهسالار داشتیم. امینالدوله داشتیم که در همین تبریز مدتها کار کرده بود. اعتمادالسلطنه داشتیم. نصرالله مشیرالدوله داشتیم که بانی مدرسه سیاسی بود که مصدق آنجا درس داد و استاد آنجا بود. محمدعلی فروغی، مهدی بازرگان، محمد مصدق تا خاتمی داشتیم. اینها در واقع نمونههایی از نهاد وزارت در این سرزمین بودند که سعی میکردند قدرت جداسری و یکهسالاری را با عرف و قانون و ساز و کارهای مرتبط با آن تعدیل کنند. در این قسمت سعی میکنم به این متمرکز شوم که از فضیلتهای مصدق بگذرم چون فرض من این است که همه شما بیشتر از من به فضیلتهای مصدق آگاهی و دلبستگی دارید.
ظرفیتها و محدودیتها
آرشیو ملی ایران و دانش تاریخی ما فقط از فضیلتها تشکیل نشده است. دانش تاریخی به این نیاز دارد که ببینیم در مصدق چه ظرفیتها و چه محدودیتهایی بوده است و ببینیم که امروز از مصدق چه پرسشی داریم و ببینیم که چه ملاحظاتی در عملکرد مصدق بوده است. در واقع اهمیت مصدق به این است که او متنی است که باید آن را بخوانیم و در آن ریشه مشکلاتمان را دنبال کنیم. یکی از مسائلی که در مصدق نیاز به تأمل دارد آن دوگانههایی است که در مصدق وجود دارد.
از دموکراسی تا پوپولیسم
در مصدق یک ظرفیت بود و آن هم این بود که به متن مردم مراجعه میکرد. به خود مردم مراجعه میکرد. به آرای مردم مراجعه میکرد. یعنی یکی از مهمترین ظرفیتهای مصدق این است که مردمسالار است و دنبال دموکراسی اجتماعی است و نمیخواهد صرفاً دموکراسی به پارلمانتاریسم تقلیل پیدا کند یعنی دموکراسی را صرفاً منافع صوری پارلمانتاریستی نمیداند. میگوید دموکراسی مجلس و انتخابات و پارلمان دارد اما دموکراسی قابل تقلیل به این آیینهای دموکراتیک نیست بلکه دموکراسی یعنی خود مردم و باید همیشه به خود مردم اصالت داد. این نگاه مصدق ظرفیت بزرگی در تاریخ معاصر ماست. کسانی مثل مانهایم گفتند که دموکراسی واقعی این است که مردم دیده و شنیده شوند نه اینکه فقط مجلس و پارلمان باشد. اینها بخشی از دموکراسی هستند اما ریشه دموکراسی در خود مردم است و همه مردم باید بتوانند همیشه خودشان را عیان و بیان کنند. دموکراسی یعنی توزیع حسپذیری، یعنی همه احساس کنند که حس، دیده و شنیده میشوند. همه در رایزنی اجتماعی شرکت کنند. در دیگران تأثیر مورد نظر خود را بگذارند. رانسیر میگوید مردم از ابتدا برابرند. منظور او این است که نباید به مردم بگویید شما بروید خانههایتان و زندگیتان را بکنید تا تکلیف همهچیز توسط یک سلسله نهادهای قانونی مثل مجلس تعیین شود و بر اساس آن اقدامات نهایتاً شما در آینده برابر خواهید شد. او میگوید مردم از ابتدا باید برابر باشند نه اینکه منتظر شوند و بعد از مدتی برابر شوند. رانسیر میگوید برابری یک اصل موضوع است و از ابتدا مردم برابرند. من معلم، نباید به دانشجویان بگویم که شما برابرید اما فعلاً یک ترم به صحبتهای من گوش دهید و حرف نزنید، بعد از اینکه یکترم به حرفهای من گوش دادید آن وقت میتوانید حرف بزنید و مشارکت کنید. رانسیر میگوید که در حکومت نباید این دیدگاه وجود داشته باشد که مردم در آخر به برابری میرسند. مردم از ابتدا برابرند. برابری یک اصل موضوع است نه یک نهایت. مردم وقتی برابرند که نهتنها در ایام انتخابات بلکه همواره خودشان را نشان بدهند و تظاهرات کنند. به همین دلیل است که رانسیر به تظاهرات اهمیت میدهد. او میگوید مردم باید بتوانند به خیابان بیایند و خودشان را به نمایش بگذارند و مشکل خودشان را حل کنند. به نظر من مصدق به عنوان یک حقوقدان و سیاستمدار یک دموکراسیخواهی است که به این امر توجه داشت که دموکراسی فقط در محدوده پارلمان نیست. دموکراسی باید همیشه به همه مردم تسری پیدا کند و مرتب مردم بتوانند در مسائل کشور حضور پیدا کنند و حرفشان را بزنند و خودشان را بیان و عیان کنند. این یک ظرفیت مصدق است که عملاً آن را نشان داد مثلاً رفراندوم برگزار کرد. به مردم مراجعه کرد و گفت مجلس همین جاست. اما همین ظرفیت مصدق، یک محدودیت هم با خودش دارد. از درون آن پوپولیسم درمیآید. یعنی اگر بخواهم فقط به مردم اهمیت بدهیم این در عین راهحل بودن، درون خودش یک مسئله هم دارد. اگر حواسمان نباشد میتواند تبدیل به یک پوپولیسم شود. یعنی سازماندهیهای منظم مدنی مثل پارلمان، احزاب و نهادهای مدنی را دور بزنیم و بگوییم این احزاب و نهادهای مدنی که هیچ، خود مردم مهم هستند. این خیلی مسئله مهمی است و باید مراقبت کرد که تبدیل به پوپولیسم نشود. مصدق بر امواج تودهها سوار نمیشود اما کسانی بر امواج تودهها سوار شدند. اینکه مجلس ۱۷ دور زده شد و بر اساس یک همهپرسی از مردم، مجلس انحلال پیدا کرد یک چیزی بوده است که مصدق دلسوزانه آن را دنبال کرد و اتفاقاً به چشم اسفندیار مصدق در برابر شاه تبدیل شد و به اختیارات غیرقانونی شاه منجر شد و معادله قدرت را به ضرر مصدق و به ضرر ملت عوض کرد و این امر توسط نزدیکترین یاران این رهبر صدیق ملی ما مثل علی شایگان، غلامحسین صدیقی و دکتر معظمی نقد شد. در همان زمان کسانی مثل دکتر صدیقی این دیدگاه مصدق را نقد کردند. او شخصیتی داشت که یارانش میتوانستند او را نقد کنند. اتفاقاً یارانش تا آخر هم با او بودند اما نقد هم به او داشتند و مصدق شخصیتی نقدپذیر بود. هیچکس نمیترسید که نقد خودش را به این رهبر بگوید. در اینجا میخواستم به عنوان یک مثال بگویم که چطور ظرفیتهای مصدق باید با محدودیتهایش محل تأمل قرار بگیرد. ملاحظات دیگری در عملکرد مصدق هست و پرسشهایی از او وجود دارد. مورد اول ملی کردن نفت است که یک شاهکار بزرگ بود. اما یادمان باشد که خود ملی کردن نفت هم میتواند یک مسئله باشد یعنی از ابتدا باید تدابیری اندیشیده شود که ملی شدن به معنی دولتی شدن نباشد و به این صورت نباشد که پول نفت به جای اینکه وارد بازار ایران و تولید شود، وارد بوروکراسی دولت شود. به جای آنکه وارد سرمایهگذاری ملی شود به سمت دولت برود و دولت را بزرگ و قوی کند. این جهان سازمان بیمه نیست که اعمال ما را بیمه کند. ما باید هوشیاری داشته باشیم که حتی راهحلهای ما هم میتواند مسئله ایجاد کند. مورد دیگری که در عملکرد مصدق قابل تأمل است دیپلماسی خارجی و مذاکرات اوست. مصدق بر سر مالکیت و مدیریت ایران بر منابع نفتی با پایمردی و دلسوزی ایستاد و یک برگ زرینی است که مصدق چقدر به منافع ایران حساس بوده است و به این حساس بوده است که ایرانیان در نفتشان مدیریت و مالکیت داشته باشند و بر سر آن چانه زده و ایستاده است. اما گاهی زبان سیاسی مصدق بر زبان حقوقی او غلبه کرده است. مصدق پروای حقوق ملت ایران را داشت و حق با او بود میگفت که چرا ۱۶ درصد از درآمدهای ثروت نفتی کشورمان مال ما باشد و بقیه آن متعلق به انگلستان باشد؟ این را تحمل نمیکرد چون به منافع عمومی متعهد بود و میگفت در مجاورت ما شرکتهای آمریکایی با شرکتهای عربی کار میکنند و حقوقشان ۵۰ به ۵۰ است ولی شما چطور میگوید ۱۶ درصد؟ با ایستادگی مصدق بود که بانک جهانی به میدان آمد و یک فرمول ۵۰ به ۵۰ ارائه داد. اگر مصدق ایستادگی نمیکرد بانک جهانی به میدان نمیآمد و این فرمول را ارائه نمیکرد. مصدق با دانش سیاسی مذاکره کرد و با تعهد به منافع ملی حتی بعد از چانهزنیهای او با زبان حقوقی بود که شرکتهایی مثل واکیوم به ۶۵ درصد رضایت دادند. اسوه به ۶۷ درصد رضایت داد. وانکو با 72 و نیم درصد مسئله را بالاتر آورد. شواهدی داریم که مصدق بیمیل نبوده است که وقتی مذاکره میکرده است، پیشنهادها را بپذیرد و مسئله با توافق حل شود تا آخر مذاکرات به یک نتیجه برسد منتها به مدیریت و مالکیت بر نفت حساسیت داشت. هدف فقط بالا بردن سهم نفت نبود بلکه معتقد بود که ایرانیان باید نظارت کنند که به چه کسی و چقدر بفروشند. این ثروت ملی ایران است. این دانش و این مهارت چانهزنی را داشت که از ۱۶ درصد به این مقدار نهایی برسد. اما متأسفانه مدیریت مذاکرات و توافقسازی بر هم خورد. فشار گفتمانی جامعه سیاسی بیصبر و رادیکال دهه ۱۳۲۰ ایران که با ورود متفقین و باز شدن فضاهای سیاسی براثر تغییرات جهانی فوران کرده بود به همراه ناشکیبایی سیاسی ایران یکدفعه بالا گرفت و طرح ملی شدن نفت به شکل یک مطالبه حداکثری وارد گفتوگوهای اجتماعی شد و شرایط و هیجانات سیاسی زیادی که در جامعه وجود داشت، بر مصدق فشار میآورد. در سوی دیگر کشورهای خارجی هم نمیخواستند مدیریت نفت را از دست بدهند. رسانه داشتند و در رسانه هم تبلیغ میکردند که مصدق لجاجت میکند. در خود کشور هم مرتب از طریق نفوذهای رسانهای بیان میکردند که مصدق در مذاکرات لجاجت میکند. از طرفی دیگر مصدق واقعاً مظلومانه متوجه بود که آنها میخواستند ملت ایران نظارت بر نفت و فروش نفت را نداشته باشند. همه این مسائل و تبلیغات و رسانههایی که تحت تأثیر کمپانیهای نفتی و دولتهای خارجی بودند سبب شد که مصدق در چانهزنیهایش نتواند موفق شود. اینها سبب شد که فشارها و مشکلاتی برای مصدق به وجود آید و در آخر همان فضای رادیکال کار خودش را بکند. دوره ریاست جمهوری ترومن هم عوض شود. در دیماه ۱۳۳۱ دوره ترومن عوض شد و وقتی دولت دیگری با جناح دیگر و با دیدگاههای دیگری میخواست در آمریکا بیاید، معادله را به ضرر مصدق تمام کرد. دولتی که اختیار قوه دفاعی کشور در دست او نیست مرتب در مقابل یک استبداد و خودکامگی آسیبپذیر است و همین مسئله هم کار خودش را کرد. هوشیاری مصدق درست بود و همین مسئله باعث شد آخر آن به کودتا انجامد.
ضعف در گفتوگو و تولید توافق
نقد جدی این است که مصدق در ایجاد فضاهای گفتوگویی به رغم تمام تلاش و دیدگاه و فضیلتهایی که داشته است، به لحاظ مهارت و ابتکارات خاصی که بتواند فضاهای گفتوگویی را توسعه دهد و فضاهای گفتوگویی سازنده ایجاد کند، موفق نبود. متاسفانه در اطراف او یارانی بودند که بسیار دلسوز بودند اما مخالفساز بودند تا موافقساز. تفرقهگرا بودند تا تألیفگرا. در حالی که رهبر ملی باید مؤلف ملی باشد. تألیف و تقریب کند و ارتباط وتوافق ایجاد بکند. رهبر ملی باید مهارتهایی برای حفظ همبستگی همه جناحها و ایجاد اجماع و تولید توافق و اجماع داشته باشد. برای همین است که مصدق در گفتوگوگری در یک جاهایی دیگر بیتاب میشد و نمیتوانست تا آخر گفتوگوها را در جهت تولید و توافق پیش ببرد. موقعیت ایران بسیار پیچیده بود. از خارج و داخل و جناحهای مختلف فشار میآوردند و میدان عمل مصدق تنگ بود. راهی که مصدق میرفت هموار نبود. تنها چیزی که میتوانست در مقابل این سختیها، کار مصدق را پیش ببرد تابآوری و آن مهارتها و ابتکارات بسیار خلاقی بود که میتوانست برای تولید توافق و ایجاد اجماع و جلب دیدگاه تمام طرفهای میدان قدرت در ایران داشته باشد. این هم یک مسئله بود که سبب میشد نتواند آن ائتلاف را در سطح ملی ایجاد کند و نتیجه آن شد که شرایط سختی به وجود میآمد و توافق به وجود نمیآمد و در نهایت از داخل آن یک طلبه ضعیفی مثل نواب صفوی قهرمان میشد. یعنی اینکه تندروها توانستند در این دوره از ایران به صحنه بیایند و بنیادگرایی دینی قدرت بگیرد.
فوبیای خارجی و تقدیرگرایی
مصدق در گفتوگو و تعامل با جریانهای معتدل حوزه و جریانهای معتدل روحانیان در کشور مشکلاتی داشت و نمیتوانست با آنها توافق و اجماع ایجاد کند. بدگمانیهایی هم همیشه در ایران نسبت به کشورهای خارجی بوده است که البته علتهای تاریخی دارد و آن این است که همیشه مداخله کردند. طبیعی است که مردم همیشه نسبت به دولتهای خارجی یک بدبینی دارند اما رهبران و نخبگان نباید خیلی گرفتار این فوبیا شوند و میتوانند از این وضعیت پارانویایی که علت هم دارد و قابل فهم هم هست خودشان را بیرون بکشند. مسئله دیگر سایه تقدیرگرایی است که در ایران بسیار ریشهدار است. در این کشور یک نوع تقدیرگرایی تاریخی وجود دارد که همهمان همهچیز را در انتها میخواهیم به تقدیر حواله دهیم و این یک معرض برای کارگزاران اجتماعی و فعالان سیاسی و اجتماعی است. به نظر میرسد یک جاهایی مصدق به نحوی امر را به تقدیر موکول میکرد و سایه تقدیرگرایی بر او هم مینشست. در گفتوگویی که خبرنگار آلمانی جرج فون هوبنت در احمدآباد با مصدق کرده است از او میپرسد حال که به گذشته فکر میکنید به نظرتان آیا لازم است بعضی از کارها را به طریق دیگری انجام دهید و از روشهای دیگری استفاده کنید؟ جواب مصدق این بود که هر کار که شد خواست خداوند همان بود. این جمله خیلی مهم است. نشاندهنده توکل، ایمان و معنویت یک انسان است اما همین معنویت در کارگزاری اجتماعی و در عمل اجتماعی همانطور که میتواند نتایج بسیار باارزشی داشته باشد، میتواند برای کارگزار معرضی باشد تا از آن تدبیر شخصی و تدبیر عقلانی و محاسبه و بررسی سود و زیان و حسابرسی دور شود. عقلانیتر بررسی کردن، مطلب را دنبال کردن و بررسی هزینهها در مقابل فواید و اثربخشیها، نیاز دارد که انسانها از سایه تقدیرگرایی که در فرهنگ و ادبیات ما وجود دارد که البته در جای خودش میتواند مفید باشد فاصله بگیرند. انسانهایی که به شعور کائناتی توکل دارند و به یک حقیقتی در این عالم توکل دارند و دلبسته یک حقیقت در عالم هستند این میتواند به انسان شجاعت بدهد اما همین مسئله میتواند عقل انسانی را نیز تحتالشعاع قرار دهد و انسان از عقل به درستی و کامل استفاده نکند و همچنین از عقلانیت اجتماعی به درستی و کامل استفاده نکند و محاسبهگری و قدرت محاسبهگری و عقل محاسبهگریاش ضعیف و متزلزل شود.
نقد تاریخی زخمیکردن تاریخ ملی نیست
مصدق متنی است که ما نیاز به خواندن آن داریم. نیاز به اندیشیدن در این متن داریم. اهمیت مصدق به این است که بدون مصدق ما نمیتوانیم در تاریخ معاصرمان بیندیشیم. این اهمیت مصدق است. باید این متن را بخوانیم و از او پرسش کنیم. نقد به معنای زخمی کردن تاریخ نیست. نقد مصدق به معنای مخدوش کردن این برگ زرین تاریخ معاصر نیست. من به عنوان دانشآموز وقتی آثار و آرشیو مقالاتی را که منتشر میشود میخوانم گاهی در مطبوعات و عرصههای ژورنالیستی میبینم که نویسندگان یا گویندگان مصدق را نقد نمیکنند بلکه مصدق را غارت میکنند. ما نباید تاریخ خودمان را غارت کنیم. ما باید تاریخ خودمان را نقد کنیم. شما این باستانشناسان را دیدهاید که یک شیء تاریخی را پیدا میکنند و روزها آن شیء را با بُرسهایی نرم و ظریف تمیز میکنند تا این تحقیقات و اکتشافات باستانشناسی انجام گیرد. تاریخ هم همینطور است ما نباید امر رئال را مخدوش کنیم بلکه باید نقد کنیم و نقد غیر از غارت کردن است. مثلاً ناقد محترم آقای دکتر غنینژاد میفرمایند مصدق در چند سال لطمه سنگینی به اقتصاد ما زد. این جمله واقعاً غارت واقعیت تاریخی و مخدوش کردن واقعیت است. واقعاً اینطور نبوده است. باید دادهها را دقیق بررسی کنیم و موقعیت و شرایط را در نظر بگیریم و همه عملکرد مصدق را ببینیم. اینطور نبوده است که ایشان چون نفت را ملی کرده است، باعث دولتی شدن اقتصاد ایران شده باشد. فرصت دیگری لازم است تا نقدهایی را که به نهضت ملی شده است بررسی بکنیم.
آن چیزی که من جمع بندی میکنم این است که چهار عامل بزرگ به نهضت ملی ما لطمه زد. یکی نابالغی در فرهنگ سیاسی بود. فرهنگ سیاسی که مچور نیست و به بلوغ و مچوریتی نرسیده است. یک زمانی ناشکیبایی میکنیم و یک زمانی سرخورده میشویم. فرهنگ سیاسی ما باید به سطوح بالاتری از بلوغ برسد. هوشیار بشود. بداند که کی باید مطالبه کند و کی باید صبور باشد و کی باید امیدوار باشد. دومین مورد از عوامل ضعف در مهارتهای کنشگران است که من جای خالی آن را درمورد مصدق که بزرگترین و زیباترین و از باشکوهترین متنهای تاریخ معاصر ماست عرض کردم، مهارتها و ابتکاراتی لازم داشت که به کار نگرفت. در کنشگران ما گاهی بیتدبیری میشود، گاهی ضعف محاسبه صورت میگیرد، گاهی بیحوصلگی میشود و گاهی ابتکارات و مهارتها به نحوی نیست که مسائل سیاسی کشور به درستی مدیریت شود. سومین عامل خوی استبدادی و ساختار استبدادی است که مسئله بسیار مهم و علت اصلی قضایا از جمله کودتا بوده است. چهارمین عامل نظام هژمونی جهانی و سیطره جهانی است. هیچوقت کشورهای جهانی به نفع ایران عمل نکردند. آمریکا و انگلستان بر اساس گفتمانهای جنگ سرد جلو آمدند. رسانهها هم دست آنها بود. من یک مثالی از کوششهایی که جامعه لیسانسیهها در ایران کردند عرض میکنم. جامعه لیسانسیهها در ایران از اوایل 1322 یکی از نهادهای بسیار خوبی بودند که مردم را به اتحاد فراخواندند و از جریان سوم، نیروی سوسیالیستهای خداپرست، حزب مردم ایران، جمعیت رهایی کار و اندیشه چپ ملی ودیگر جریانها خواستند که وحدت کنند تا این جنبش ملی بماند و با رهبری مصدق به جلو برویم اما متاسفانه نتیجه نداد. در تابستان ۳۱، سی تیر را داریم. مصدق با شاه برسر وزارت دفاع مشکل دارد و حق هم با مصدق است. میگوید وزارت دفاع در اختیار رئیس دولت باشد اختلاف به وجود میآید و باعث میشود مصدق استعفا کند. شاه قوام را میآورد. بعد جمعیتی انبوه به خیابان میآیند. هزینه میدهند و از مصدق حمایت میکنند. موفق میشوند و مجدداً مصدق به سر کار میآید. این یک نگرش سیاسی و یک هوشیاری ملی است. سکانس دوم مربوط به تابستان ۳۲ است. در ۲۸ مرداد داستانها منجر میشود به اینکه ابتکار عمل از دست ملیون خارج شود و کشورهای خارجی، ارتش، مرتجعین، دربار و نیروهای راست جامعه از ضعف نیروهای ملی، ترقیخواه، تحولخواه و دموکراسیخواه استفاده میکنند و در یک نیم روز تظاهرات راه میاندازند و جاوید شاه میگویند. به همین سادگی دولت مصدق سقوط میکند و کودتا اتفاق میافتد. این داستان از یک تابستان تا یک تابستان دیگر است. یعنی ملیون از فرصتی که در تابستان ۳۱ بود استفاده نکردند. از آن حضور در صحنه که مردم داشتند نیز استفاده نکردند. تدبیرها هم ضعیف بود. در اقتصاد هم مشکلاتی به وجود آمد که باعث شد مردم سرخورده شوند و در نهایت در تابستان بعد همان مردم کودتا کردند و ما اکنون میگوییم مردم بیوفا یک روز آمدند و روز دیگر کودتا کردند. اما مردم نگونبخت چه کنند، مشکل در نخبگان و کنشگران است. مشکل در رهبران است. مردم از صبح تا شام برای زندگیشان میدوند و نباید از آنها زیاد انتظار داشت. مردم به وقتش میآیند بلکه رهبران هستند که باید آنها را حفظ و مدیریت کنند و از ظرفیتهای اجتماعی به موقع استفاده کنند. کتاب دیگر آبراهامیان (نویسنده «ایران بین دو انقلاب») تحت عنوان «کودتا»، نقش سیا و ریشههای روابط ایران و آمریکا را بررسی کرده است. همچنین کتاب «خواب آشفته نفت» استاد عزیز دکتر علی موحد نیز بسیار خواندنی است. اینها آرشیو ملی ما هستند.
در کتاب یرواند آبراهامیان، میتوانیم مظلومیت مصدق را احساس کنیم. در آنجا توضیح میدهد که چطور دستگاههای آمریکایی و انگلیسی بر ضد یک دولت ملی عمل کردند. این کتاب بسیار خواندنی است. اسنادی میآورد که چطور آنها به طرف لمپنها و نظامیان آمدند و با مطبوعاتشان مصدق را ضعیف کردند و بعد از خلع ید از انگلستان، اجازه فروش نفت به ایران را ندادند و ایرانیها حتی با تخفیف هم نتوانستند نفت خودشان را بفروشند. برنامه اقتصاد بدون نفت پیش آمد. مشکلاتی در مدیریت این اقتصاد بدون نفت و تداوم برنامه مربوط به آن بود و در نتیجه متحدین انگلیسی در ایران، شاه، دربار، اشرف، ملاکین، خوانین، رجال، ارتش، نظامیان، متحدین روس و مطبوعاتی که در این قسمت قرار گرفته بودند و تحت تأثیر سیاستهای شوروی بودند در رقابت با آمریکا مخصوصاً با آمدن آیزنهاور در آمریکا، شرایطی را به وجود آوردند که مسائل به ضرر این رهبر ملی تمام شود. در پایان شعری را میخوانم که اخوان ثالث برای پیرمحمد احمدآبادی سروده است:
دیدی دلا که یار نیامد- گرد آمد و سوار نیامد/ بگداخت شمع و سوخت سراپای- وآن صبح زرنگار نیامد/ آراستیم خانه و خوان را- وآن ضیف نامدار نیامد/ دل را و شوق را و توان را- غم خورد و غمگسار نیامد/ آن کاخها ز پایه فروریخت- وآن کردهها به کار نیامد/ سوزد دلم به رنج و شکیبی- ای باغبان بهار نیامد/ بشکفت بس شکوفه و پژمرد- اما گلی به بار نیامد/ خوشید چشم چشمه و دیگر- آبی به جویبار نیامد/ ای شیر پیر بسته به زنجیر- کز بندت ایچ عار نیامد....
اینکه میگوید «آراستیم خانه را و خوان را- آن ضیف نامدار نیامد» نشاندهنده حس حرمان در ماست و اینکه احساس میکنیم همیشه قربانی هستیم و همیشه شکست میخوریم. احساس میکنیم نمیتوانیم به اهداف ملی خودمان دست یابیم و نمیتوانیم طرحهای ملی خودمان را دنبال کنیم. همیشه این شعر را که میخوانم احساس میکنم زبان حال ایرانی است که چرا ما نمیتوانیم اهداف ملی خودمان را با موفقیت دنبال کنیم. ملت ایران خیلی بیشتر از ملتهای دیگر که دموکراسی دارند هزینه پرداخته است اما چرا ما دموکراسی نداریم اما ملتهای دیگر تا حدی توانستند از دموکراسی برخوردار شوند. این یک حس سنگین و غریبی است. یک حس ترومایی است. احساس میکنیم قربانی هستیم. قربانی یک شرایطی از بیرون و درون هستیم. باید بر این حس بد قربانی بودن فایق آییم.
مردم به رهبریِ مشروع جنبش اجتماعی خود چشم دوختهاند، رهبری پاکیزه، بدون فساد، آزادیخواه، آزادمنش و رهبری که به مردم اعتماد و توجه دارد، به نگاه مردم توجه دارد، منافع عمومی را دنبال میکند، به حکومت دموکراتیک قایل است، به حقوق ملت قایل است و به منافع عمومی قایل است و دین و دولت را نیز در هم نمیآمیزد. اما این رهبر در آخر نمیتواند کاری کند و شکست میخورد. این شکست دولت ملی یکی از ترسناکترین بخشهای حافظه تراژیک ماست اما ما نمیتوانیم فقط غصه بخوریم. ما باید تحلیل کنیم. چون مرتب این مشکل برای ما تکرار میشود. باید تحلیل کنیم که کجای کار مدنی ما ایراد دارد.این حس دلتنگی و حس ترومایی، حس غریبی است که میتواند منبع هیجانی و عاطفی خوبی باشد برای تأمل کردن، دور هم نشستن، بیدار شدن، فعال شدن و بیدار کردن حس کنشگری خردورزانه در خود و احساس امید در خود برای داشتن ابتکاراتی خلاقتر وآگاهانهتر به سوی آینده ایران.
*آینده نگر