صدا و سیما با مخاطب خود چه می‌کند؟

استعدادی که هیچ خوانده می‌شود

تاریخ 1397/11/09 ساعت 15:23

صدا و سیما چه چیزی را استعداد می‌خواند؟ آیا با برنامه‌های خود به صنعت آموزش کمک می‌کند یا در خدمت صنعت کنکور است؟ در این مقاله تحلیل محمدرضا کلاهی، جامعه‌شناس را می‌خوانید.

محمدرضا کلاهی جامعه‌شناس

1- صدا و سیما مدام، این سال‌ها بیش از همیشه، هدف هجوم نقدهای شدید از جوانب مختلف بوده است؛ این‌که یک‌سویه است، تریبونش فقط در خدمت یک جناح خاص است و ملی نیست؛ بی‌کیفیت و مبتذل است؛ صداقت ندارد؛ محافظه‌کار است و به اولویت‌ها و مشکلات اصلی نمی‌پردازد؛ سانسورگر است و ده‌ها ایراد بزرگ دیگر. صداوسیما همه این‌ها هست، اما در این یادداشت می‌خواهم از دریافت متفاوتی بنویسم که چند روز پیش، با شنیدن یک برنامه رادیویی درباره صداوسیما پیدا کردم.

2- یک روز سه‌شنبه‌ عصر، ساعت چهار تا چهارونیم در حین رانندگی شنونده برنامه‌ای بودم از رادیو جوان با اجرای کسی به نام خانم مرادی.  برنامه اسم نداشت. من که در طول اجرای برنامه نتوانستم نام برنامه را متوجه شوم، بعداً در سایت رادیو جوان دیدم که اسم برنامه «فوق برنامه» است. موضوع برنامه، مشاوره به نوجوانان بود برای رسیدن به موفقیت. مشاور برنامه کسی بود که «مهندس حشمت» معرفی شد. برنامه با این توضیحاتِ پرآب‌وتاب شروع شد که چرا بعضی از بچه‌ها موفق‌اند و بعضی نه‌؟ بعضی‌ها به سرعت پیشرفت می‌کنند و برخی کندترند؟ بعد به عنوان مثال‌هایی از موفقیت، توضیح داده شد که مثلاً چرا بعضی از بچه‌ها معدل‌هایشان ۱۹ و ۲۰ است و بعضی نمره‌های خوب نمی‌آورند؟ چرا بعضی در کنکور رتبه‌های خوب دارند ولی بعضی در کنکور موفق نیستند؟ و از این قبیل. اندکی تعجب کردم که چرا در این برنامه نمره درسی و رتبه کنکور، عالی‌ترین معیار موفقیت یک نوجوان تلقی شد؟ این مقدمه، ذهن مخاطب را به خوبی کنجکاو کرده بود و حالا، موقع ورود مهندس حشمت بود برای معرفی راز موفقیت. خانم مرادی از مهندس پرسید که چرا بین بچه‌ها چنین تفاوتی هست؟

3- من هم مثل سایر شنوندگان، کنجکاوانه موضوع را پی می‌گرفتم و مشتاق شنیدن بودم. چرا بین بچه‌ها این‌قدر تفاوت هست؟ یک موضوعِ روان‌شناختی و جامعه‌شناختیِ پیچیده که می‌تواند موضوع بحث و گفت‌وگوی پرشور و جذابی باشد برای یک برنامه تلویزیونی. من در ذهن خودم پاسخی را که خودم می‌توانستم به چنین پرسشی بدهم مرور می‌کردم. تا جایی که به جامعه‌شناسی مربوط می‌شود، بخش مهمی از عدم موفقیت بچه‌ها نه ناشی از ناتوانی آن‌ها، که ناشی از تصور غلطِ رایج از مفهوم موفقیت، یا تصور غلط از مسیرهای رسیدن به موفقیت است. یکی از تصورهای غلط درباره موفقیت آن است که مفهوم موفقیت تا حد زیادی فقط در رفتن به دانشگاه خلاصه شده است. طبیعی است که استعداد و توانایی‌های همه بچه‌ها شبیه هم نیست. این‌که کسی در کنکور رتبه خوبی نمی‌آورد به معنای بی‌استعدادی‌اش نیست. بعضی از بچه‌ها استعدادشان در کلاس و درس نیست و به روش‌های دیگری می‌توانند موفق شوند؛ مثلاً ممکن است بتوانند در یک رشته ورزشی مربی موفقی شوند؛ در یک حرفه خاص، دوره فنی- حرفه‌ای ببینند و یک تکنیسین موفق شوند؛ یک مربی موسیقی موفق شوند و ده‌ها و صدها مسیر موفقیت دیگر که بیرون از دانشگاه هست. تصور غلطِ دیگر آن است که در همان مسیر دانشگاه نیز موفقیت منحصر به معدودی رشته خاص تلقی می‌شود. همه در آرزوی پزشکی و چند رشته معدود مهندسی هستند. مثلاً حسابداری، طراحی لباس و گرافیک رشته‌هایی با بازار کار خوب و درآمد قابل قبول هستند اما در دوران دانش‌آموزی، به این رشته‌ها توجه چندانی نمی‌شود. یکی از ایرادهای آموزش در مدرسه آن است‌که برنامه‌ای برای آشنایی بچه‌ها با رشته‌های مختلف وجود ندارد. رقابت دانش‌آموزان بر سر رشته‌ها، ناشی از شناخت آنان از رشته‌های مختلف نیست؛ براساس مد روز است. در ادامه همین نکته، بسیاری از افراد ممکن است در حوزه‌های خواندنی و فکری مستعد نباشند اما در رشته‌هایی که بیش از خواندن و فکر کردن، بر مهارت‌های بدنی مبتنی است، توانا و مستعد باشند. رشته‌هایی که بیشتر با بدن سروکار دارد مثل رشته‌های ورزشی یا بازیگری یا بسیاری رشته‌های مهارتیِ دیگر.

ممکن است دسته‌بندی‌هایی که در بالا از انواع استعدادها آوردم دقیق و درست نباشد اما اصل بحث، این‌که هوش و استعداد، انواعی دارد و هرکس در یکی از این انواع برتری دارد، درست است. باید به همه رشته‌ها و حوزه‌ها اهمیت داد تا همه استعدادها و توانایی‌ها در بر گرفته شود. نه این‌که فقط نوع خاصی از هوش، معیار هوشمندی و موفقیت تلقی شود و کسانی که انواع دیگری از هوش دارند، خود را کم‌هوش و ناموفق تلقی کنند.

ایراد دیگر، نحوه‌ آموزش است. در درجه اول، شیوه امتحان تستی که برای ورود به دانشگاه اجرا می‌شود، به تدریج به همه مقاطع تحصیلی سرایت کرده است. از مهدکودک تا دانشگاه، امتحان ورودی وجود دارد و به محض این‌که حداقل توان خواندن و نوشتن کسب شود، این شیوه تستی می‌شود. اما امتحان تستی به ورودی‌های مقاطع مختلف محدود نمانده، در امتحانات داخلی مدارس هم محوریت با تست و تست‌زنی است. این شیوه امتحان، شیوه تدریس را هم تحت تأثیر قرار داده است. در نظام آموزشی ما، هدف آموزش، در نهایت نه «یادگیری»، که «تست زدن» است. چرا که ملاک موفقیت، ورود به دانشگاه و به عبارت دیگر قبولی در کنکور است که با توانایی تست زدن حاصل می‌شود نه با یادگیریِ عمیق. در این میان، با شدت گرفتن رقابت بر سر دانشگاه، برای بالابردن توانایی تست زدن، صنعت عظیمی شکل گرفته که می‌توان آن را «صنعت کنکور»، یا «صنعت تست‌زنی» نامید. «کنکور» در این‌جا دیگر فقط به معنای امتحان ورود به دانشگاه نیست. کنکور به طور کلی به معنای آموختن است چرا که این صنعت مفهوم «یادگیری» را به «تست‌زنی» تغییر داده است. صنعتی که با هزار ترفند، انواع شیوه‌های تست زدن بدون نیاز به یادگیری را آموزش می‌دهد. این صنعت به کلاس‌های خصوصی و کتاب‌های کمک‌درسیِ بیرون از مدرسه محدود نمانده و کلیت مدرسه و روش آموزش را بلعیده است. شرکت‌های عظیم کنکوری با مدارس وارد مذاکره شده‌اند. مدارسی که وزارت‌خانه ازشان خواسته امید چندانی به بودجه وزارت نداشته باشند و تا حد ممکن خودگردان شوند، ناچار وارد مذاکره شده‌اند و نه‌تنها سیل کتاب‌های «کمک‌درسی» وارد برنامه آموزشی مدارس شده، که برنامه‌ریزیِ آموزشی هم در اختیار شرکت‌ها قرار گرفته است.

انواع و اقسام امتحاناتی که هر ماه و هر ترم دانش‌آموزان باید بدهند، و مبلغ‌های ریز و درشتی که برای شرکت در این آزمون‌ها پرداخته می‌شود، در چهارچوب صنعت کنکور و در جهت برآورده شدن خواست‌های این صنعت است بدون کوچک‌ترین ارتباطی با روش‌های علمی آموزش در مدرسه. نتیجه این روش، از یک طرف پروارتر شدن شرکت‌ها، از طرف دیگر افزایش حجم تنش و استرس در دانش‌آموزان، و از سوی دیگر افزایش بار مالی برای خانواده‌ها است. پیدا است که دانش‌آموز و خانواده بازندگان اصلی و شرکت‌ها برندگان اصلی این بازی‌اند. فشاری که روی دانش‌آموز وارد می‌شود بسیار فراتر از استرس امتحان است. این شرکت‌ها هستند که مفهوم «موفقیت» را در چهارچوب شیوه‌های خود تعریف می‌کنند. موفق کسانی هستند که چهارچوب‌های شرکت را احراز کرده باشند؛ یعنی بتوانند تست بزنند. کسی که در این چهارچوب نگنجد،‌ نخواهد یا نتواند تست بزند، کم‌هوش و ناتوان و شکست‌خورده تلقی می‌شود. بدون این‌که معیارهای موفقیت و شکست، ربطی به یادگیری عمیق داشته باشند. معیارهای موفقیت و شکست در چهارچوب سود شرکت‌ها تعریف می‌شوند. آنچه که قابل کمی شدن، تستی شدن و فروخته شدن باشد معیار موفقیت خواهد بود و چیزی که در این چهارچوب نگنجد یعنی همان یادگیری عمیق در موفقیت تأثیری ندارد. خلاصه آن‌که راه کم کردن اختلافات، زیاد کردن و متنوع کردن معیارهای موفقیت است و پذیرفتن و اهمیت دادن به رشته‌ها و حوزه‌های گوناگونی که با سلایق و علایق و استعدادهای مختلف سازگار است تا همه سلایق بتوانند در حوزه‌ای که استعداد و علاقه دارند، «موفق» تلقی شوند. و در کنار این تنوع‌بخشی، باید بر یادگیری عمیق تأکید شود و از آموزش‌های صوری که نظام آموزشی امروز به آن مبتلا است دوری شود.

4- مهندس حشمت شروع به صحبت کرد: اگر برخی از دانش‌آموزان موفق نیستند، عامل اصلی پدر و مادرند که به آن‌ها یاد نداده‌اند چطور باید درس بخوانند. ما فقط از دانش‌آموز خواسته‌ایم نمره خوب بگیرد اما به او نگفته‌ایم چگونه؟ راه‌حل موفق شدن دانش‌آموز آن است که به او یاد بدهیم چگونه باید درس بخواند. راه موفقیت دانش‌آموز آن است که به او یاد بدهیم درست درس بخواند. این حرف‌ها کمی برای من عجیب بود. این حرف‌ها همان روش‌های غلطی است که موفقیت را در نمره خلاصه می‌کند. گویا مهندس حشمت هم از دانش‌آموز می‌خواست که نمره بهتری بگیرد و از نظر او مشکل فقط آن بود که دانش‌آموزان راه رسیدن به نمره خوب را بلد نیستند. و کمی عجیب بود که مخاطب هدفِ اصلی مهندس حشمت، نه خود دانش‌آموزان، نه نظام آموزشی غلط حاکم بر مدرسه، نه شرکتی شدن آموزش، نه سیاست‌گذاران آموزشی، که پدر و مادرها بودند.

خانم مرادی پرسید: خب، راه درست درس خواندن چیست؟ این‌جا، نقطه اوج برنامه بود. جایی که پس از این همه مقدمات و تأکید بر «ناموفق بودن» برخی از دانش‌آموزان، و ابراز تأسف از این عدم موفقیت، از کلید جادویی رسیدن به موفقیت (به‌عبارت دیگر، کلید جادویی رسیدن به نمره خوب) رونمایی می‌شد. مهندس حشمت،‌ صریح و روشن در یک جمله قاطع گفت: راه درست درس خواندن را ما به دانش‌آموزان یاد می‌دهیم؛ در «بسته‌های معلم خصوصی». من هاج‌واج مانده بودم که بسته معلم خصوصی دیگر چیست؟ و مهندس حشمت توضیح داد که مجموعه‌ای سی‌دی است که پدر و مادرها باید پول بدهند و بخرند. معلوم شد که چرا پدر و مادرها مخاطب اصلی مهندس حشمت هستند. چون پول در جیب آن‌ها است. و معلوم شد که چرا از فساد عظیمِ ناشی از شرکت‌محور شدن آموزش حرفی زده نمی‌شود؛ چون خود مهندس حشمت نماینده یک شرکت بود. مهندس حشمت نه «مشاور» که «بازاریاب» شرکتی بود به نام «معلم خصوصی». نه‌تنها شرکت معلم خصوصی، نه‌تنها مهندس حشمت که کل برنامه رادیویی‌ای که من می‌شنیدم، بخشی از حیله‌اي بازاریابانه بود نه برای ارتقای کیفیت پرورش نوجوانان، که برای افزایش سود شرکت. در نیم ساعت برنامه، مهندس حشمت با زبان و ادبیاتی که هیچ نشانی از شخصیت مهندس یا یک چهره دانشگاه متخصص در امر آموزش کودکان نداشت و بیشتر به ادبیات بنگاه‌داران معاملات مسکن شبیه بود، «بسته معلم خصوصی»‌ را ترویج کرد و خانم مرادی، دم‌به‌دمِ او داده بود تا همکار و همراهش در فروش محصولش باشد. رادیوی جمهوری اسلامی ایران مدتِ نیم ساعت، بازاریابی را به جای مشاوره به مخاطبش فروخت. آن هم درباره حساس‌ترین موضوع ممکن، که آموزش و پرورش کودکان این سرزمین است.

بعداً موضوع را با دوستانی که با رادیو سروکاری دارند در میان گذاشتم و فهمیدم که این، نه یک استثنا که یک رویه کاملاً‌ جاافتاده در رادیو است. ساعت‌هایی که به نام برنامه رادیویی، در واقع تبلیغ به خورد مخاطب داده می‌شود. «مخاطب» در نظر گردانندگان چنین برنامه‌هایی به چه معنا است؟ چه ارزشی دارد؟ وقت مخاطب چه ارزشی دارد؟ مسئله خیلی فراتر از وقت مخاطب است. برنامه مهندس حشمت،‌ آموزش و تربیت و «وجود» کودکان این سرزمین را خرج جیب شرکت‌دارها می‌کند. تربیت چه ارزشی دارد؟ البته رادیو هم هزینه دارد و باید بچرخد. اما اصلاً کل رادیو برای چیست؟ چرا باید ده‌ها شبکه رادیویی داشته باشیم؟ و سپس ساعت‌های برنامه‌ها را در خدمت شرکت‌ها قرار دهیم تا ذهن و زندگی و وجود مخاطبان خود را به پول تبدیل کنند؟

5- صدا و سیما مورد نقد بوده که یک‌سویه است، تریبونش فقط در خدمت یک جناح خاص است و ملی نیست؛ بی‌کیفیت و مبتذل است؛ صداقت ندارد؛ محافظه‌کار است و به اولویت‌ها و مشکلات اصلی نمی‌پردازد؛ سانسورگر است و ده‌ها ایراد بزرگ دیگر. صداوسیما همه این‌ها هست، اما بسیار بیش از این‌ها است. صدا و سیما فروخته شده است اما نه به ایدئولوژی مذهبی و آرمان توخالی؛ صدا و سیما سرسپرده است اما نه به قدرت. صداوسیما به «پول» فروخته شده و به «پول» سرسپرده است. به همین سادگی.

صدا و سیما به سوگیری برنامه‌های خود بسیار حساس است. بسیاری از افراد اجازه حضور در تلویزیون ندارند. صداوسیما با دقت و حساسیت بسیار زیاد، کسانی را که اجازه دارند از این تریبون سخن بگویند کنترل می‌کند. فهرست بلندی از «ممنوع‌التصویرها» در صداوسیما وجود دارد. اما مهندس حشمت جزو چنین فهرستی نیست. در این برنامه شنیدم که اگر پول بدهی، از صدا و سیما تریبون خواهی گرفت تا نیم ساعت اغفال کنی؛ نه مردم عادی را، نه قشر مذهبی را، نه مخاطبان بی‌اطلاع را؛ می‌توانی پول بدهی تا کودکان دبستانی و نوجوانان دبیرستانی را اغفال کنی.