
رئیس جمهور مصر به مرکز تلفن برج ترامپ زنگ زده بود و تلفنچی هم او را مستقیم به ترامپ وصل کرده بود. یکی از مشاوران ترامپ که آن صحنه را به خاطر می آورد، می گوید: «ترامپ تقریبا این طور گفت که... من خیلی از بنگلرها (یک گروه موسیقی پاپ و راک آمریکایی در لس آنجلس) خوشم می آید! می دانی که این گروه یک ترانه خوانده است به اسم "مثل یک مصری راه برو".» این اولین هشداری بود که کریستی درباره به دردسر افتادن دوران انتقالی مشاهده کرد...
بخشی از کتاب: خطر پنجم/ ترجمه:سعید ارکان زاده، آینده نگر
توجه کریس کریستی به یک مطلب در روزنامه نیویورک تایمز معطوف شد و اینچنین بود که همه ماجراها شروع شد. فرماندار ایالت نیوجرسی در فوریه 2016 از رقابتهای ریاستجمهوری کنار کشید و پشت سر دونالد ترامپ ایستاد تا از او حمایت کند. در اواخر آوریل مقاله روزنامه را دید. مقاله ملاقاتهای نمایندگان نامزدهایی را توصیف کرده بود که هنوز در رقابت باقی مانده بودند – ترامپ، جان کاسیچ، تد کروز، هیلاری کلینتون و برنی سندرز – با اوباما در کاخ سفید. تا آن زمان، هرکسی که بهطریقی به ریاستجمهوری آمریکا رسیده بود ظاهرا باید کار خود را از فرمانداری یکی از ایالتهای فدرال ایالات متحده شروع میکرد. کریستی برآورد کرده بود که این مرد، ترامپ، که به ملاقات با رئیسجمهور وقت رفته بود، بهطرز مضحکی بدون قابلیتهای لازم بود. کریستی به مدیر ستاد انتخاباتی ترامپ، کوری لواندووسکی، رو کرده بود تا از او بپرسد که اول کار به چهکسی کارهایی میسپارند که در عمل درباره حکمرانی و حاکمیت کردن چیزهایی را میداند. لواندووسکی گفته بود: «ما هیچکس را نداریم.»
کریستی خودش برای این کار داوطلب شد: رئیس تیم انتقالی ریاستجمهوری دونالد ترامپ. او به دوستانش میگفت: «برای ریاستجمهوری، بعد از اینکه انتخاب شد، بهترین سمت این جایگاه خواهد بود. چون نقشه ریاستجمهوری دست تو خواهد بود.» او رفت تا ترامپ را درباره همین ماجرا ببیند. چرا کسی هیچ برنامهریزیای در دورانی که هنوز رئیسجمهور نشده انجام نمیدهد؟ کریستی میگفت که این کار از نظر قانونی لازم است. ترامپ پرسید از کجا پول میرسد که او بتواند خرج تیم انتقالی ریاستجمهوری کند. کریستی توضیح داد که ترامپ میتواند این پول را خودش بدهد یا اینکه آن را از بودجههای ستاد انتخاباتی تامین کند. ترامپ حتی نمیخواست برای خودش پول خرج کند. او همچنین نمیخواست که این پول را از بودجههای جمعشده ستادهای انتخاباتیاش تامین کند اما سرانجام با مجادلات بسیار و با بیمیلی موافقت کرد که کریستی باید ادامه بدهد و بودجه جداگانهای برای گروه انتقالی خود از محل کمکهای مردمی جمعآوری کند. و البته تذکر داده بود: «نه خیلی زیاد!»
و به این ترتیب، کریستی خود را آماده میکرد برای اتفاق افتادن این احتمال بسیار ضعیف که یک روز دونالد ترامپ رئیسجمهور ایالات متحده بشود. هیچکس از افراد داخل ستاد انتخاباتی ترامپ خوشحال نبود از اینکه او را در این کسوت ببیند. در ماه ژوئن، کریستی تماسی از مشاور ترامپ، پل مانافورت، داشت که مانافورت در آن میگفت: «پسربچه راجع به تو پارانویا دارد.» منظورش از پسربچه جارد کوشنر، داماد ترامپ، بود. اگر تا سال 2005 به عقب بازگردیم، یعنی وقتی که کریستی دادستان ایالت نیوجرسی بود، میتوان دید که کریستی پدر کوشنر، چارلز، را به دلیل کلاهبرداری مالیاتی مجرم شناخته بود. نتیجه تحقیقات کریستی منتشر و مشخص شد که چارلز کوشنر یک زن بدنام را اجیر کرده بود تا شوهرخواهرش را اغوا کند، دامادی که کوشنر ظنین بود در حال همکاری با کریستی است. به این ترتیب، کوشنر از روابط شوهرخواهرش فیلم گرفت و برای خواهرش فرستاد. جارد کوشنر هنوز آن ماجراها را به یاد داشت و کریستی احساس میکرد که داماد ترامپ اینطور فکر میکند که زیر نظر کریستی است یا بهنوعی از او هراس دارد. اما از سوی دیگر، ترامپ که کریستی را تقریبا دوست خود در نظر میگرفت، کمتر از جارد کوشنر مراقب کریستی نبود.
کریستی به کوشنر به دیده کسی نگاه میکرد که فکر میکند چون پولدار است باید باهوش هم باشد. با اینحال، او مهارتی قطعی نیز در جارد میدید. و کریستی خیلی زود خودش را در موقعیتی یافت که هرکاری میکرد تا گروه انتقالی مورد نظرش برای کابینه ترامپ تبدیل به یک «کمیته اجرایی» شود. این کمیته شامل کوشنر، ایوانکا ترامپ، مانافورت، استیو منوچین و جف سشنز بود. سشنز که کل این وضعیت را وضعیتی ناراحتکننده برای کابینه و دولت دیده بود، میگوید: «من مثل یک کشیش پیر بودم که هر یکشنبه مجموعه بشقابها را دو بار میشمارد تا مبادا از آنها چیزی کم شده باشد.» در ژوئیه سال 2016، زمانی که ترامپ بهطور رسمی از سوی حزب جمهوریخواه نامزد نهایی انتخابات ریاستجمهوری شد، کار این کمیته بسیار پیچیدهتر شد. گروه انتقالی حالا به یک دفتر در مرکز شهر واشنگتن منتقل شده بود و به سمت انتخاب کسانی حرکت کرده بود که 500 شغل ردهبالای دولت فدرال را اشغال میکردند. البته که آنها نهتنها باید تمام مناصب و سِمتهای کابینه را پر میکردند بلکه کسان دیگری را هم وارد گود میکردند که کسانی که در ستاد انتخاباتی ترامپ بودند حتی نمیدانستند چنین کسانی هم برای مناصب دولتی مد نظر هستند. معلوم نبود که کمیته چطور وزیر امور خارجه بعدی را انتخاب کرده و حتی مبهمتر از آن، این بود که چطور مثلا وزیر حملونقل انتخاب شده است، بگذریم از اینکه هیچ اهمیتی نداشت که چهکسی باید در هیئتمدیره بورسیههای دانشگاهیای حضور داشته باشد که دولت از آنها حمایت میکند.
تا ماه اوت، 130 نفر هر روز مشغول به این کار بودند و علاوه بر آنها، صدها نفر نیز بهطور پارهوقت برای تعیین مناصب در دفتر مرکزی کمیته انتقالی ترامپ کار میکردند که در تقاطع خیابان هفدهم و بلوار پنسیلوانیا واقع شده بود. گروه انتقالی دولت فهرستهایی از نامزدهای احتمالی تمام 500 شغل دولتی را تعیین میکرد، بهاضافه فهرستهای دیگری از افراد مطلعی که میدانستند هریک از سازمانهای فدرال در حال انجام چهکاری هستند. آنها اسامی این فهرستها را با سفرکردن به اقصا نقاط کشور و حرفزدن با افراد جمعآوری و تدوین میکردند: یعنی صحبت با جمهوریخواهانی که در دولت خدمت میکردند، مشاوران نزدیک ترامپ و صاحبمنصبانی که اخیرا به کار مشغول هستند و نیاز است که تغییر کنند. آن موقع آنها برنامه داشتند که درباره رازهای خجالتآور و تضاد منافع و مشکلات و نقایص هر نامزدی تحقیقات به عمل آورند. کریستی آخر هر هفته، زیر دستش پر از پوشههایی بود که فهرست نام کسانی که ممکن بود مناصب مورد نیاز را به دست آورند و کارهایی را که لازم بود انجام دهند، از کوشنر گرفته تا ترامپ کوچک و دیگران، در آنها قرار داشت. یکی از مقامات ارشد کمیته انتقالی ترامپ میگوید: «آنها درباره هرچیزی تحقیق میکردند و هر شخصی را زیر نظر میگرفتند. این شخص کیست؟ از کجا آمده؟ اهل کجاست؟» آنها فقط یک نفر را رد کردند: منشی مانافورد را.»
اولین باری که ترامپ به همه این مسائل توجه نشان داد زمانی بود که درباره آن توی روزنامهها مطلب خواند. مطلبی که در رسانهها منتشر شده بود فاش کرده بود که تیم انتقالی نزدیک به ترامپ توانسته چندین میلیون دلار جمع کند تا بتواند کارکنان خود را استخدام کند. ترامپ لحظهای که این خبر را دید، از دفترش در طبقه بیستوششم برج ترامپ به استیو بنن تلفن زد که مدیر اجرایی ستاد انتخاباتیاش بود و به او گفت که فورا به محل اقامتش، چند طبقه بالاتر در همان برج، برود. بنن وقتی که از آسانسور قدم به بیرون گذاشت، کریستی را دید که روی یک کاناپه نشسته بود و حالت دفاعی به خود گرفته بود. ترامپ بسیار عصبانی بود و غرغر میکرد: «تو داری پول مرا میدزدی! تو داری پول لعنتی من را میدزدی! این چهکاری است؟»
ترامپ، بنن را دید و به سوی او برگشت و فریاد کشید: «چرا به او اجازه دادی پول لعنتی من را بدزدد؟» بنن و کریستی هردو شروع کردند به اینکه به ترامپ قوانین فدرال را توضیح بدهند. قانون میگفت که ماهها پیش از انتخابات، اینطور در نظر گرفته میشود که نامزدهای هر دو حزب اصلی کشور کنترل دولت را در اختیار خواهند گرفت و بنابراین از آنان انتظار میرود که خود را برای این کار آماده کنند. دولت برای آنها دفتر کاری در مرکز شهر واشنگتن فراهم میکند و در کنارش وسایل دفتری مثل رایانه و سطلهای زباله و نظایر آن را تامین میکند اما ستادها باید پول کارمندهایشان را خود بپردازند. ترامپ در پاسخ به این حرفها گفت: «لعنت به قانون. به من این چیزها را راجع به قانون تحویل ندهید. من پول لعنتی خودم را میخواهم.» بنن و کریستی تلاش کردند برای ترامپ توضیح بدهند که او نمیتواند هم پولش را داشته باشد و هم یک کمیته انتقالی را برای تعیین افراد کابینهاش.
ترامپ جواب داد: «تعطیلش کنید. این کمیته انتقالی را تعطیل کنید.»
اینجا بود که کریستی و بنن راهشان را جدا کردند. هیچیک از آنها فکر نمیکردند که تعطیلی کمیته انتقالی فکر خوبی باشد اما هرکدام تردیدهای خود را در قبال این کار داشتند. کریستی تصور میکرد که ترامپ بدون داشتن یک کمیته انتقالی رسمی، شانس کمی برای اداره دولت خواهد داشت. بنن خیلی مطمئن نبود که اصلا ترامپ به ادارهکردن دولت فدرال فکر کند. او فقط به این فکر میکرد که ظاهر خوبی نخواهد داشت اگر ترامپ دستکم نشان ندهد که در حال آماده شدن برای این کار است. او وقتی که دید ترامپ به حرفهای کریستی گوش نمیکند گفت: «فکر میکنی اگر تو دفتر کمیته انتقالی خودت را تعطیل کردی، روزنامههای صبح درباره آن چه خواهند گفت؟» آنچه روزنامههای صبح میگفتند - یا دستکم بنن فکر میکرد که خواهند گفت- این بود که ترامپ دفتر کمیته انتقالی ریاستجمهوری خود را تعطیل کرده چون فکر میکرده اصلا شانسی برای برندهشدن در انتخابات ندارد.
ترامپ هارت و پورت کردن را کنار گذاشت و به نظر میرسید اولین بار است که دارد گوش میدهد. او گفت: «این شد حرف حساب.»
با این کار، کریستی برگشت تا کارهای مقدماتی چیدن یک کابینه برای ترامپ را انجام بدهد و ستاد را برای این کار آماده کند. او تلاش کرد که از خبرها دور بماند اما در عمل ثابت شد که کار سختی است. ترامپ گاهبهگاه در نشریات راجع به پول جمعکردنهای کریستی مطلب میخواند و دوباره گذشته از همه حرفهایی که به او زده شده بود، ناراحت میشد. پولی را که مردم به ستاد انتخاباتی او اهدا میکردند، ترامپ عملا پول خودش در نظر میگرفت. او فکر میکرد برنامهریزی درباره دولت از مدتها قبل و در نظر گرفتن اینکه چه کسانی در کابینه احتمالیاش باشند کار بیهودهای است. یک بار رو کرد به کریستی و گفت: «کریس، من و تو آنقدر باهوش هستیم که بتوانیم دو ساعت قبلتر از جشن پیروزی بیرون بیاییم و خودمان تصمیمهای انتقالی را بگیریم.»
جایزهای برای دولت فدرال
در آن لحظه از تاریخ آمریکا، اگر شما میتوانستید بهطریقی همه جمعیت کشور را در یک خط به صف کنید و همه 350 میلیون نفر را نه بهترتیب قد یا وزن یا سن بلکه بهترتیب علاقه به دولت فدرال در صف جای دهید، دونالد ترامپ جایی نزدیک به آخر صف قرار میگرفت و مکس استیر هم جای دیگری در همان دور و اطراف اشغال میکرد.
استیر تا پاییز سال 2016 ممکن بود یک فرد آمریکاییای باشد با بیشترین درک از اینکه چطور دولت آمریکا کار میکند. عجیب اینجاست که او یک آمریکایی در سن و موقعیتی بود که از دوران بچگی خدمت به عموم را ستایش کرده بود. استیر در اواسط دهه 1980 در دانشگاه ییل و نیز در اوایل دهه 1990 در دانشکده حقوق دانشگاه استنفورد پذیرفته شده بود، بدون اینکه پول خرج کند یا کار دیگری برای این دانشگاهها انجام دهد. او فکر میکرد که دولت آمریکا تنها نهاد مهم و جالبتوجه در تاریخ کره زمین است و نمیتوانست تصور کند کاری بهجز تلاش برای بهبود آن انجام دهد. استیر چند سال بعد از اینکه از دانشکده حقوق بیرون آمد، با یک فعال اقتصادی ملاقات کرد به نام سم هیمن که به همان اندازه استیر از این مسئله ناراحت بود که افراد ناوارد جوانی در دولت کار میکنند. استیر، هیمن را ترغیب کرد تا 25 میلیون دلار به او بدهد تا شاید بتواند سازمانی درست کند که روی این مسئله متمرکز شود.
استیر زود فهمید که برای جذب آدمهای بااستعداد جوان به خدمات دولتی، باید دولت را به جایی تبدیل کند که آدمهای جوان مستعد بخواهند در آن کار کنند. او نیاز داشت دولت آمریکا را اصلاح کند. موسسه «مشارکت برای خدمت به عموم» که استیر این نام را روی سازمانش گذاشته بود، تقریبا به آن اندازه که نامش کلیشهای و بیروح نشان میداد نبود. این موسسه به کارکنان شهرداری و بخش خدمات شهری آموزش میداد که چطور بتوانند به مدیران کسبوکار تبدیل شوند. همچنین در میان نیروی کار فدرال پیمایشهایی انجام میداد تا اشتباهات و موفقیتهای مدیریتیِ بخصوصی را مشخص کند و نیز با کنگره لابی میکرد تا مشکلات عمیق ساختاری را اصلاح کند. استیر کسی بود که کنگره را ترغیب کرد همان قوانینی را تصویب کند که کار را برای ترامپ در دررفتن از زیر آمادهشدن برای ریاستجمهوری سخت کرد و قانون ناراحتکنندهای برای ترامپ بود.
در هر صورت، از دیدگاه یک فرد باهوش و بااستعداد که تلاش میکرد تصمیم بگیرد آیا برای دولت آمریکا کار کند یا نه، بزرگترین مشکلی که در جذب افراد وجود داشت این بود که برای مشاغل بالای دولتی مزیتهایی که باید در نظر گرفته نمیشد. این مشاغل در مقایسه با مشاغل مشابه در بخش خصوصی، دستمزدهای بالایی نداشتند و تنها وقتی که کارکنان دولت به چشم میآمدند و مهم جلوه میکردند، هنگامی بود که از آنها کارهای خطایی سر میزد. در سال 2002، استیر یک جایزه کراوات مشکی ابداع کرد، مثل جایزه اسکار در سینما، و این کراوات سیاه برای تجلیل از کسانی استفاده میشد که کارهای خارقالعادهای در دولت انجام میدادند.
جایزه «سمیز» که همان جایزه کراوات مشکی استیر بود، هر سال مهمانهای سلبریتی و پوششهای خبری بیشتری را به خود جلب کرده است. و هر سال، فهرست دستاوردهای این جایزه شگفتانگیز بوده و نشان داده کارهای خیلی خوبی در دولت انجام میشود. مثلا یک نفر در وزارت انرژی آمریکا اولین پاکسازی یک کارخانه ساخت سلاحهای اتمی را در منطقه راکی فلیتز در ایالت کلرادو انجام داده بود و آن ناحیه را به وضعیت 60 سال قبل برگردانده و 60 میلیارد دلار در هدررفت بودجه صرفهجویی کرده بود. در نمونهای دیگر، زنی در کمیسیون تجارت فدرال یک کمپین «با رجیستری تماس نگیرید» راه انداخته بود که برای کل کشور تریلیونها دلار صرفه اقتصادی به همراه آورده بود. یک پژوهشگر موسسه ملی تحقیقات بهداشت در ایمنیدرمانی پیشقدم شده و سرطانهایی را که قبلا درمانناپذیر بودند با موفقیت مداوا کرده بود. این جایزه نشان میداد که صدها حکایت از موفقیتهای مهم در دولت آمریکا اتفاق میافتد که هیچوقت صحبتی از آنها به میان نمیآید.
استیر تعداد بسیار زیاد این افراد را که در دولت کارهای مهمی کرده بودند میدانست. او یک الگو را در این موفقیتها تشخیص داده بود: تعداد شگفتآور کسانی که این موفقیتها را به دست آورده بودند، نسل اول آمریکاییهایی بودند که از جاهایی آمده بودند که ادارات دولتی در آنجا درست کار خود را انجام نمیدادند. افرادی که در جاهایی با دولت ناکارآمد زندگی میکردند، بیشتر میتوانستند مثمر ثمر باشند.
این وضعیت شاید بزرگترین دشواری استیر بود: تشریحکردن ارزش این کار در کانون یک جامعه دموکراتیک برای مردمی که تصور میکردند چنین کارهایی همیشه انجام میشود یا به این کارها در قالب نیروهایی در زندگیشان نگاه میکنند که کنترلی بر آنها ندارند و بدون اینکه بتوانند بر آنها تاثیری بگذارند این نیروها کارشان را انجام میدهند. او باید توضیح میداد که دولت فدرال خدماتی را فراهم میکند که بخش خصوصی نمیتواند یا نمیخواهد آنها را انجام دهد: مراقبتهای بهداشتی از کهنهسربازان، کنترل ترافیک هوایی، بزرگراههای ملی و مراقبت از ایمنی و سلامت غذا. او باید توضیح میداد که دولت فدرال موتوری برای فراهمکردن فرصتها است: برای مثال، میلیونها کودک آمریکایی اگر نتوانند به تغذیه پایهای که دولت فدرال برای آنها تامین میکند دسترسی داشته باشند، زندگی را خیلی سختتر خواهند یافت و خسارتهای زیادی نیز به زندگی آنها وارد خواهد شد. او باید توضیح میداد که اگر همه این امکانات و خدماتی که دولت فدرال فراهم میکند از بین بروند، فضاهای بین دولت و مردم آمریکا برچیده خواهد شد و فشار خیلی زیادی به بخشهای اساسیای از زندگی مردم وارد خواهد شد. او باید میگفت: «نقش بنیادین دولت این است که ما را سالم و در امنیت نگه دارد.»
دولت آمریکا 2 میلیون نفر را در استخدام خود دارد که 70 درصد آنها به طرقی در حوزه امنیت ملی خدمت میکنند. میتوان فهرستی از سبدی از خطرات تهیه کرد که هیچ فرد یا شرکتی قادر نخواهد بود آن را مدیریت کند. برخی از این خطرات را خیلی ساده میتوان تصور کرد: یک بحران اقتصادی، آتشفشان، طوفان، حمله تروریستی. اما بسیاری از آنها را نمیتوان به تصور آورد: فرض کنید خطراتی که ثابت شده است برخی از داروهای احیای معتادان برای برخی از افراد شدیدا معتاد دارد و نیز برای افرادی که دسترسی خیلی زیادی به این داروها دارند. تعداد آمریکاییهایی که بهدلیل مصرف این داروها هر سال در این کشور کشته میشوند، بیشتر از کشتهشدگان آمریکایی جنگ ویتنام است. بسیاری از خطراتی که احساس میشود دولتها با آن درگیر هستند، شاید غیرواقعی باشد: مثلا اینکه یک حمله سایبری باعث شده است نیمی از کشور بدون برق رها شود یا اینکه یک ویروس مشخص میلیونها نفر را آلوده به خود کرده است یا اینکه نابرابری اقتصادی به نقطهای رسیده است که میتواند جرقه یک انقلاب خشونتآمیز را بزند. شاید در نقطه مقابل این خطرات قابلرویتی که از جمله این اتفاقاتی بوده که هیچگاه رخ نداده، اگر دولت بهتر عمل میکرد، میشد به موفقیتهایی رسید که حالا هنوز به آنها دست پیدا نکردهایم، مثلا به درمانی برای سرطان.
حالا وارد کمیته انتقالی ریاستجمهوری شویم. یک دوره انتقالی بد باعث خواهد شد که تمام این سبد خطرات مصیبتبار – یعنی بزرگترین انواع ریسکهایی که تا به حال در طول تاریخ جهان بهوسیله یک نهاد واحد باید مدیریت شود – وارد گود شود و احتمال رخدادن اتفاقات بد بیشتر و احتمال وقوع اتفاقات خوب کمتر شود. حتی پیش از اینکه استیر سازمانی را برای اصلاح دولت فدرال ایجاد کند، طبیعت بیقاعده و بینظم دوران انتقالی ریاستجمهوری او را دیوانه کرده بود. او میگوید: «ما یک دولتی داریم که به ما به ارث رسیده و نمیتواند کارهای لازم را انجام دهد برای اینکه سطح خودش را در جهان حفظ کند، بیشتر به این دلیل که با دورانهای انتقال دولتها آسیب دیده است. افراد نمیفهمند که اگر دوران انتقال بد انجام شود، کل دوره یک ریاستجمهوری به دورانی بد تبدیل خواهد شد.» افراد جدیدی که جذب شغلهای دولتی میشوند، از بهترین افرادی دستچین شدهاند که نسبتا بااطلاع و اغلب ظنین هستند به اینکه قبل از ورود خودشان به دولت چه اتفاقاتی در آن رخ داده است. تا وقتی که آنها کاملا دریابند که باید با چه مسائلی دست و پنجه نرم کنند، زمان برای حل این مشکلات از دست میرود. استیر میگوید: «افراد جدیدی که وارد کار دولتی میشوند، فکر میکنند که اعضای کابینه و خدمات شهری و دیگر کارمندان دولت که پیش از آنها سر کار بودند افرادی تنبل یا بیخرد بودهاند. بعد، مدتی طول میکشد تا اینکه واقعا جایی را که آن را مدیریت میکنند بشناسند. و وقتی که آنجا را ترک میکنند، میگویند شغلشان واقعا سخت بوده و کسانی که با آنها کار میکردهاند از بهترین کسانی هستند که تا به حال با آنها کار کردهاند. و این اتفاق بارها و بارها رخ میدهد.»
برخی از بزرگترین مشکلات درون دولت آمریکا جزو مشکلات عملی مدیریتی است و با ایدئولوژی سیاسی نمیتوان برای آنها کاری کرد. یک مثال خیلی معمولی اما مهم این است که برای هر موسسه دولتی استخدام کردن کارکنان جدید بسیار دشوار است. برخی از این موسسات نمیتوانند فرد جدیدی را استخدام کنند بدون اینکه 60 نفر از مجموعههای مختلف نامه استخدام آنها را امضا کنند. کابینه جورج دابلیو بوش شروع به حمله به این مشکل معمولی کرده بود. کابینه اوباما، بهجای انجام و ادامهدادن کارهایی که در دوره بوش انجام میشد، خیلی ساده شروع کرد کرد به اینکه همه این کارها را تعطیل کند.
موسسه مشارکت برای خدمات عمومی که استیر آن را مدیریت میکرد، کمک کرد به اینکه سه قانون جداگانه مرتبط با دوران انتقال ریاستجمهوری برای روسای جمهور منتخب تصویب شود. در سال 2010، کنگره فضای رایگان دفتری و دیگر منابع لازم را برای نامزدهای نهایی دو حزب سیاسی اصلی، فورا بعد از انتخابات مقدماتی در تابستان تامین کرد. استیر میگوید: «دلیل اینکه ستادهای انتخاباتی نامزدهای خود را برای دوران انتقال آماده نمیکردند، این بود که فکر میکردند این کار از نظر سیاسی برای آنها هزینه دارد: هیچکس نمیخواست در موقعیتی قرار بگیرد که زمزمههای انتقالش به کاخ ریاستجمهوری شروع میشود.» چون با این کار زیر ذرهبین قرار میگرفت. استیر ادامه میدهد: «این فکر این تکلیف را بر دوش نامزدهای دو حزب بزرگ سیاسی میگذاشت که اعلام کنند چه کارهایی باید کنند و چه برنامههایی برای کابینه خود دارند.» در دوره 12-2011، برای اینکه امکان ورود سریعتر افراد به کابینه و مشاغل دولتی فراهم شود، کنگره تعداد سِمتهای دولتی را که نیازمند تایید سنا بود، از حدود 1400 سمت به تقریبا 1200 سمت کاهش داد؛ تازه همین مقدار هم هزار عدد بیشتر از آن چیزی بود که استیر در نگاه خود لازم میدید منوط به تایید کنگره باشد ولی یک شروع امیدوارکننده بود. سرانجام در سال 2015، کنگره از رئیسجمهور مستقر خواست که راههای مختلفی را مهیا کند تا دولت را به رئیسجمهور بعدی بدهد. بنابراین کسانی که آن زمان امتحان خود را پس داده بودند، باید طبق قانون به افرادی کمک میکردند که با محک سمتی که برای آنها در نظر گرفته شده بود سنجیده نشده بودند.
زمانی که بهتدریج انتخابات ریاستجمهوری سال 2016 نزدیک میشد، استیر کسی بود که دولت آمریکا در اختیار داشت تا با کمترین میزان بلاهت و انجام کارهای احمقانه، رهبران دولتها را جایگزین و کابینهها را دستبهدست کند. موسسه مشارکت او با هر دو ستاد کلینتون و ترامپ همکاری میکرد. استیر میگوید: «کار آنها خوب بود.» او از لحاظهایی از اوباما ناامید شده بود. اوباما درگیری با نیروی کار فدرال را کاهش داده بود. او برخی از مدیران ضعیف را به ریاست برخی از موسسات دولتی منصوب کرده بود. اشتباه راهاندازی وبسایت اوباماکر یک تصادف نبود بلکه محصول ناخواسته مدیریت بد بود. اما مهیا شدن اوباما برای دادن دولت به دست رئیسجمهور بعدی کار خیلی خوبی بود: دولت اوباما بهترین گزارشها را از امور داخلی قدرتمندترین نهاد روی زمین مهیا کرده بود تا به دست نامزد منتخب بدهد. پس چهچیزی اشتباه پیش رفته بود؟
اضطراب دوران انتقال
کریس کریستی کنار ترامپ روی کاناپه نشسته بود وقتی که عاقبت از دفتر خیابان پنسیلوانیا با او تماس گرفتند که بگویند رئیسجمهور شده است. ساعت یک و 35 دقیقه بامداد بود اما این تنها چیزی نبود که باعث این احساس شود که آن اتاق وضعیت غریبی دارد. مایک پنس رفته بود تا به همسرش، کارن، شب به خیر بگوید. همسر پنس گفت: «حالا به آنچه میخواستی رسیدی، مایک. حالا مرا تنها بگذار.» خود ترامپ فقط به تلویزیون خیره شده بود، بدون اینکه چیزی بگوید. ستاد ترامپ حتی این زحمت را به خود نداده بود که یک متن برای سخنرانی بُرد انتخابات آماده کند. سخت نبود فهمیدن اینکه چرا ترامپ از زاویه کسی به ماجرا نگاه نمیکرد که باید خود را برای به دست گرفتن دولت فدرال آماده کند: چرا باید برای امتحانی خودش را آماده کند که هیچوقت لازم نیست در آن شرکت کند؟ چرا باید خطر این را پذیرفت که در امتحانات نمره خوبی بیاوری، درصورتیکه معدل نمرات آن دانشآموز سطح c است؟ این کارهایی که ترامپ انجام نداده بود بخشی واقعی از کارهایی بود که کسی را در آمریکا رئیسجمهور میکرد. و کریستی به این فکر ترسناک افتاد که این کارها اصلا رئیسجمهور منتخب را به تکاپو وانداشته است.
خیلی از اینکه مقامات در تلویزیون اعلام کردهاند ترامپ در ایالت پنسیلوانیا انتخابات را برده است نگذشته بود که جارد کوشنر هم اضطراب استیر را دریافت و گفت: «ما باید فردا صبح یک جلسه برای انتقال دولت داشته باشیم.» کریستی حتی پیش از آن جلسه هم مطمئن شد که ترامپ پروتکل مکالمه با رهبران خارجی را میداند. گروه انتقال کابینه سندی را آماده کرده بود که ترامپ را آگاه میساخت چطور این ماجرا پیش میرود و گذار اتفاق میافتد. معدود تماسهای تلفنی اولیه کار سادهای بود – یکی از اولین تماسها از سوی نخستوزیر بریتانیا انجام شد – اما دهها تماس باعث میشود که شما گیج شوید و حرفهایی بزنید که نسنجیده هستند یا کارهایی بکنید که از سوی یک سیاستمدار کارکشته معمول نیست و حتی مشکلاتی در حوزه امنیت ملی پیش بیاید. با وجود این، قبل از اینکه همه تماسها برقرار شوند، رئیسجمهور مصر به مرکز تلفن برج ترامپ زنگ زده بود و تلفنچی هم او را مستقیم به ترامپ وصل کرده بود. یکی از مشاوران ترامپ که آن صحنه را به خاطر میآورد، میگوید: «ترامپ تقریبا اینطور گفت که... من خیلی از بنگلرها (یک گروه موسیقی پاپ و راک آمریکایی در لسآنجلس) خوشم میآید! میدانی که این گروه یک ترانه خوانده است به اسم "مثل یک مصری راه برو".»
این اولین هشداری بود که کریستی درباره به دردسر افتادن دوران انتقالی مشاهده کرد. او از کوشنر پرسید که اوضاع چطوری خواهد بود و کوشنر خیلی ساده گفته بود: «ترامپ یک ستاد خیلی غیرمعمولی را اداره کرده بود و به هیچکدام از پروتکلها هم پایبند نخواهد بود.» هشدار بعدیای که نشان میداد دوران انتقالی ممکن است آنطور که برنامهریزی شده است پیش نرود، از سوی مایک پنس بود، کسی که آن موقع ناگزیر معاون رئیسجمهور منتخب بود. کریستی روز بعد از انتخابات با پنس جلسه داشت تا درباره فهرستهای قبلی کسانی که برای مناصب دولتی در نظر گرفته شده بودند صحبت کند. جلسه با یک سوال از طرف پنس شروع شد که نشان از نارضایتی او داشت و البته حاکی از نوع نگاه به افراد منتخب برای کابینه هم بود: «چرا پازدر توی لیست وزارت کار نیست؟» اندرو پازدر، رئیس رستورانهای «سیکیای» که شرکت هلدینگ رستورانهای زنجیرهای فستفود «هاردیز» و «کارلز جونیور» بود، میخواست وزیر کار بشود. کریستی توضیح داد که همسر سابق پازدر او را متهم به سوءاستفاده کرده (هرچند که بعدتر طرح شکایت خود را پس گرفت) و کارکنان رستورانهای فستفود او از رفتارهای نادرست مدیران خود ناراضی هستند. حتی اگر او بهترتیبی نامزد ایدهآل برای وزیر کار بعدی میبود، نمیتوانست تایید سنا را بگیرد. (ترامپ به این مشاوره اعتنایی نکرد و پازدر را نامزد کرد. در جنجالهایی که متعاقب این نامزدی پیش آمد، پازدل نهتنها در گرفتن تاییدیه از سنا شکست خورد بلکه از شغل خودش در شرکت هلدینگ رستورانها هم کنار گذاشته شد.)
بعد از جلسه با پنس، نوبت به این رسید که کریستی با فرزندان ترامپ، کوشنر و دیگر اعضای حلقه نزدیک او آشنا شود. همین اضطراب درباره اینکه ترامپ پروتکلهای رسمی یک رئیسجمهور و سیاستمدار را رعایت نخواهد کرد، کریستی را در هر جلسه بیشتر فرامیگرفت. بعد هم که خود کریستی کنار گذاشته شد، یک روز بنن از او خواست که او را شخصا ببیند. کریستی، بنن را تا دفترش دنبال کرد، درحالیکه بیتاب مینمود. کریستی گفت: «کارها خیلی سریع پیش میرود.»
بنن گفت: «واقعا سریع است. تو کنار گذاشته شدهای.»
کریستی پرسید: «چرا؟»
بنن گفت: «ما داریم تغییراتی ایجاد میکنیم.»
«بسیار خوب، چه چیزهایی را میخواهیم تغییر بدهیم؟»
«تو را.»
«چرا.»
«اصلا مهم نیست چرا.» روش اخراج کریستی تعجببرانگیز نبود: ترامپ همیشه خودداری میکرد از اینکه خودش افراد را اخراج کند.