دوران انتقال از کابینه اوباما به کابینه ترامپ چطور گذشت

گشتی در میان آدم­های ترامپ

تاریخ 1397/10/05 ساعت 09:47

رئیس جمهور مصر به مرکز تلفن برج ترامپ زنگ زده بود و تلفنچی هم او را مستقیم به ترامپ وصل کرده بود. یکی از مشاوران ترامپ که آن صحنه را به خاطر می آورد، می گوید: «ترامپ تقریبا این طور گفت که... من خیلی از بنگلرها (یک گروه موسیقی پاپ و راک آمریکایی در لس آنجلس) خوشم می آید! می دانی که این گروه یک ترانه خوانده است به اسم "مثل یک مصری راه برو".» این اولین هشداری بود که کریستی درباره به دردسر افتادن دوران انتقالی مشاهده کرد...

بخشی از کتاب: خطر پنجم/ ترجمه:سعید ارکان زاده، آینده نگر

 

توجه کریس کریستی به یک مطلب در روزنامه نیویورک تایمز معطوف شد و این‌چنین بود که همه ماجراها شروع شد. فرماندار ایالت نیوجرسی در فوریه 2016 از رقابت­های ریاست­جمهوری کنار کشید و پشت سر دونالد ترامپ ایستاد تا از او حمایت کند. در اواخر آوریل مقاله روزنامه را دید. مقاله ملاقات­های نمایندگان نامزدهایی را توصیف کرده بود که هنوز در رقابت باقی مانده بودند – ترامپ، جان کاسیچ، تد کروز، هیلاری کلینتون و برنی سندرز – با اوباما در کاخ سفید. تا آن زمان، هرکسی که به­طریقی به ریاست­جمهوری آمریکا رسیده بود ظاهرا باید کار خود را از فرمانداری یکی از ایالت­های فدرال ایالات متحده شروع می­کرد. کریستی برآورد کرده بود که این مرد، ترامپ، که به ملاقات با رئیس­جمهور وقت رفته بود، به­طرز مضحکی بدون قابلیت­های لازم بود. کریستی به مدیر ستاد انتخاباتی ترامپ، کوری لواندووسکی، رو کرده بود تا از او بپرسد که اول کار به چه‌کسی کارهایی می­سپارند که در عمل درباره حکمرانی و حاکمیت کردن چیزهایی را می­داند. لواندووسکی گفته بود: «ما هیچ‌کس را نداریم.»

کریستی خودش برای این کار داوطلب شد: رئیس تیم انتقالی ریاست­جمهوری دونالد ترامپ. او به دوستانش می­گفت: «برای ریاست­جمهوری، بعد از این­که انتخاب شد، بهترین سمت این جایگاه خواهد بود. چون نقشه ریاست­جمهوری دست تو خواهد بود.» او رفت تا ترامپ را درباره همین ماجرا ببیند. چرا کسی هیچ برنامه‌ریزی­ای در دورانی که هنوز رئیس­جمهور نشده انجام نمی­دهد؟ کریستی می­گفت که این کار از نظر قانونی لازم است. ترامپ پرسید از کجا پول می­رسد که او بتواند خرج تیم انتقالی ریاست­جمهوری کند. کریستی توضیح داد که ترامپ می­تواند این پول را خودش بدهد یا این­که آن را از بودجه­های ستاد انتخاباتی تامین کند. ترامپ حتی نمی­خواست برای خودش پول خرج کند. او همچنین نمی­خواست که این پول را از بودجه­های جمع­شده ستادهای انتخاباتی­اش تامین کند اما سرانجام با مجادلات بسیار و با بی­میلی موافقت کرد که کریستی باید ادامه بدهد و بودجه جداگانه­ای برای گروه انتقالی خود از محل کمک­های مردمی جمع­آوری کند. و البته تذکر داده بود: «نه خیلی زیاد!»

و به این ترتیب، کریستی خود را آماده می­کرد برای اتفاق افتادن این احتمال بسیار ضعیف که یک روز دونالد ترامپ رئیس­جمهور ایالات متحده بشود. هیچ‌کس از افراد داخل ستاد انتخاباتی ترامپ خوشحال نبود از این­که او را در این کسوت ببیند. در ماه ژوئن، کریستی تماسی از مشاور ترامپ، پل مانافورت، داشت که مانافورت در آن می­گفت: «پسربچه راجع به تو پارانویا دارد.» منظورش از پسربچه جارد کوشنر، داماد ترامپ، بود. اگر تا سال 2005 به عقب بازگردیم، یعنی وقتی که کریستی دادستان ایالت نیوجرسی بود، می­توان دید که کریستی پدر کوشنر، چارلز، را به دلیل کلاه‌برداری مالیاتی مجرم شناخته بود. نتیجه تحقیقات کریستی منتشر و مشخص شد که چارلز کوشنر یک زن بدنام را اجیر کرده بود تا شوهرخواهرش را اغوا کند، دامادی که کوشنر ظنین بود در حال همکاری با کریستی است. به این ترتیب، کوشنر از روابط شوهرخواهرش فیلم گرفت و برای خواهرش فرستاد. جارد کوشنر هنوز آن ماجراها را به یاد داشت و کریستی احساس می­کرد که داماد ترامپ این­طور فکر می­کند که زیر نظر کریستی است یا به­نوعی از او هراس دارد. اما از سوی دیگر، ترامپ که کریستی را تقریبا دوست خود در نظر می­گرفت، کمتر از جارد کوشنر مراقب کریستی نبود.

کریستی به کوشنر به دیده کسی نگاه می­کرد که فکر می­کند چون پولدار است باید باهوش هم باشد. با این­حال، او مهارتی قطعی نیز در جارد می­دید. و کریستی خیلی زود خودش را در موقعیتی یافت که هرکاری می­کرد تا گروه انتقالی مورد نظرش برای کابینه ترامپ تبدیل به یک «کمیته اجرایی» شود. این کمیته شامل کوشنر، ایوانکا ترامپ، مانافورت، استیو منوچین و جف سشنز بود. سشنز که کل این وضعیت را وضعیتی ناراحت­کننده برای کابینه و دولت دیده بود، می­گوید: «من مثل یک کشیش پیر بودم که هر یکشنبه مجموعه بشقاب­ها را دو بار می­شمارد تا مبادا از آنها چیزی کم شده باشد.» در ژوئیه سال 2016، زمانی که ترامپ به­طور رسمی از سوی حزب جمهوری­خواه نامزد نهایی انتخابات ریاست­جمهوری شد، کار این کمیته بسیار پیچیده­تر شد. گروه انتقالی حالا به یک دفتر در مرکز شهر واشنگتن منتقل شده بود و به سمت انتخاب کسانی حرکت کرده بود که 500 شغل رده­بالای دولت فدرال را اشغال می­کردند. البته که آنها نه­تنها باید تمام مناصب و سِمت­های کابینه را پر می­کردند بلکه کسان دیگری را هم وارد گود می­کردند که کسانی که در ستاد انتخاباتی ترامپ بودند حتی نمی­دانستند چنین کسانی هم برای مناصب دولتی مد نظر هستند. معلوم نبود که کمیته چطور وزیر امور خارجه بعدی را انتخاب کرده و حتی مبهم­تر از آن، این بود که چطور مثلا وزیر حمل­ونقل انتخاب شده است، بگذریم از این­که هیچ اهمیتی نداشت که چه‌کسی باید در هیئت­مدیره بورسیه­های دانشگاهی­ای حضور داشته باشد که دولت از آنها حمایت می­کند.

تا ماه اوت، 130 نفر هر روز مشغول به این کار بودند و علاوه بر آنها، صدها نفر نیز به­طور پاره­وقت برای تعیین مناصب در دفتر مرکزی کمیته انتقالی ترامپ کار می­کردند که در تقاطع خیابان هفدهم و بلوار پنسیلوانیا واقع شده بود. گروه انتقالی دولت فهرست­هایی از نامزدهای احتمالی تمام 500 شغل دولتی را تعیین می­کرد، به­اضافه فهرست­های دیگری از افراد مطلعی که می­دانستند هریک از سازمان­های فدرال در حال انجام چه‌کاری هستند. آنها اسامی این فهرست­ها را با سفرکردن به اقصا نقاط کشور و حرف­زدن با افراد جمع­آوری و تدوین می­کردند: یعنی صحبت با جمهوری­خواهانی که در دولت خدمت می­کردند، مشاوران نزدیک ترامپ و صاحب‌منصبانی که اخیرا به کار مشغول هستند و نیاز است که تغییر کنند. آن موقع آنها برنامه داشتند که درباره رازهای خجالت­آور و تضاد منافع و مشکلات و نقایص هر نامزدی تحقیقات به عمل آورند. کریستی آخر هر هفته، زیر دستش پر از پوشه­هایی بود که فهرست نام­ کسانی که ممکن بود مناصب مورد نیاز را به دست آورند و کارهایی را که لازم بود انجام دهند، از کوشنر گرفته تا ترامپ کوچک و دیگران، در آنها قرار داشت. یکی از مقامات ارشد کمیته انتقالی ترامپ می­گوید: «آنها درباره هرچیزی تحقیق می­کردند و هر شخصی را زیر نظر می­گرفتند. این شخص کیست؟ از کجا آمده؟ اهل کجاست؟» آنها فقط یک نفر را رد کردند: منشی مانافورد را.»

اولین باری که ترامپ به همه این مسائل توجه نشان داد زمانی بود که درباره آن توی روزنامه­ها مطلب خواند. مطلبی که در رسانه­ها منتشر شده بود فاش کرده بود که تیم انتقالی نزدیک به ترامپ توانسته چندین میلیون دلار جمع کند تا بتواند کارکنان خود را استخدام کند. ترامپ لحظه­ای که این خبر را دید، از دفترش در طبقه بیست‌وششم برج ترامپ به استیو بنن تلفن زد که مدیر اجرایی ستاد انتخاباتی‌اش بود و به او گفت که فورا به محل اقامتش، چند طبقه بالاتر در همان برج، برود. بنن وقتی که از آسانسور قدم به بیرون گذاشت، کریستی را دید که روی یک کاناپه نشسته بود و حالت دفاعی به خود گرفته بود. ترامپ بسیار عصبانی بود و غرغر می­کرد: «تو داری پول مرا می­دزدی! تو داری پول لعنتی من را می­دزدی! این چه‌کاری است؟»

ترامپ، بنن را دید و به سوی او برگشت و فریاد کشید: «چرا به او اجازه دادی پول لعنتی من را بدزدد؟» بنن و کریستی هردو شروع کردند به این­که به ترامپ قوانین فدرال را توضیح بدهند. قانون می­گفت که ماه­ها پیش از انتخابات، این­طور در نظر گرفته می­شود که نامزدهای هر دو حزب اصلی کشور کنترل دولت را در اختیار خواهند گرفت و بنابراین از آنان انتظار می­رود که خود را برای این کار آماده کنند. دولت برای آنها دفتر کاری در مرکز شهر واشنگتن فراهم می­کند و در کنارش وسایل دفتری مثل رایانه و سطل­های زباله و نظایر آن را تامین می­کند اما ستادها باید پول کارمندهایشان را خود بپردازند. ترامپ در پاسخ به این حرف­ها گفت: «لعنت به قانون. به من این چیزها را راجع به قانون تحویل ندهید. من پول لعنتی خودم را می­خواهم.» بنن و کریستی تلاش کردند برای ترامپ توضیح بدهند که او نمی­تواند هم پولش را داشته باشد و هم یک کمیته انتقالی را برای تعیین افراد کابینه­اش.

ترامپ جواب داد: «تعطیلش کنید. این کمیته انتقالی را تعطیل کنید.» 

اینجا بود که کریستی و بنن راهشان را جدا کردند. هیچ‌یک از آنها فکر نمی­کردند که تعطیلی کمیته انتقالی فکر خوبی باشد اما هرکدام تردیدهای خود را در قبال این کار داشتند. کریستی تصور می­کرد که ترامپ بدون داشتن یک کمیته انتقالی رسمی، شانس کمی برای اداره دولت خواهد داشت. بنن خیلی مطمئن نبود که اصلا ترامپ به اداره­کردن دولت فدرال فکر ­کند. او فقط به این فکر می­کرد که ظاهر خوبی نخواهد داشت اگر ترامپ دست‌کم نشان ندهد که در حال آماده شدن برای این کار است. او وقتی که دید ترامپ به حرف­های کریستی گوش نمی­کند گفت: «فکر می­کنی اگر تو دفتر کمیته انتقالی خودت را تعطیل کردی، روزنامه­های صبح درباره آن چه خواهند گفت؟» آنچه روزنامه­های صبح می­گفتند - یا دست­کم بنن فکر می­کرد که خواهند گفت- این بود که ترامپ دفتر کمیته انتقالی ریاست­جمهوری خود را تعطیل کرده چون فکر می­کرده اصلا شانسی برای برنده­شدن در انتخابات ندارد.

ترامپ هارت و پورت کردن را کنار گذاشت و به نظر می­رسید اولین بار است که دارد گوش می­دهد. او گفت: «این شد حرف حساب.»

با این کار، کریستی برگشت تا کارهای مقدماتی چیدن یک کابینه برای ترامپ را انجام بدهد و ستاد را برای این کار آماده کند. او تلاش کرد که از خبرها دور بماند اما در عمل ثابت شد که کار سختی است. ترامپ گاه­به­گاه در نشریات راجع به پول جمع­کردن­های کریستی مطلب می­خواند و دوباره گذشته از همه حرف­هایی که به او زده شده بود، ناراحت می­شد. پولی را که مردم به ستاد انتخاباتی او اهدا می­کردند، ترامپ عملا پول خودش در نظر می­گرفت. او فکر می­کرد برنامه­ریزی درباره دولت از مدت­ها قبل و در نظر گرفتن این­که چه کسانی در کابینه احتمالی­اش باشند کار بیهوده­ای است. یک بار رو کرد به کریستی و گفت: «کریس، من و تو آن­قدر باهوش هستیم که بتوانیم دو ساعت قبل­تر از جشن پیروزی بیرون بیاییم و خودمان تصمیم­های انتقالی را بگیریم.»

 

جایزه­ای برای دولت فدرال

در آن لحظه از تاریخ آمریکا، اگر شما می­توانستید به­طریقی همه جمعیت کشور را در یک خط به صف کنید و همه 350 میلیون نفر را نه به­ترتیب قد یا وزن یا سن بلکه به­ترتیب علاقه به دولت فدرال در صف جای دهید، دونالد ترامپ جایی نزدیک به آخر صف قرار می­گرفت و مکس استیر هم جای دیگری در همان دور و اطراف اشغال می­کرد.

استیر تا پاییز سال 2016 ممکن بود یک فرد آمریکایی­ای باشد با بیشترین درک از این­که چطور دولت آمریکا کار می­کند. عجیب اینجاست که او یک آمریکایی در سن و موقعیتی بود که از دوران بچگی خدمت به عموم را ستایش کرده بود. استیر در اواسط دهه 1980 در دانشگاه ییل و نیز در اوایل دهه 1990 در دانشکده حقوق دانشگاه استنفورد پذیرفته شده بود، بدون این­که پول خرج کند یا کار دیگری برای این دانشگاه­ها انجام دهد. او فکر می­کرد که دولت آمریکا تنها نهاد مهم و جالب­توجه در تاریخ کره زمین است و نمی‌توانست تصور کند کاری به­جز تلاش برای بهبود آن انجام دهد. استیر چند سال بعد از این­که از دانشکده حقوق بیرون آمد، با یک فعال اقتصادی ملاقات کرد به نام سم هیمن که به همان اندازه استیر از این مسئله ناراحت بود که افراد ناوارد جوانی در دولت کار می­کنند. استیر، هیمن را ترغیب کرد تا 25 میلیون دلار به او بدهد تا شاید بتواند سازمانی درست کند که روی این مسئله متمرکز شود.

استیر زود فهمید که برای جذب آدم­های بااستعداد جوان به خدمات دولتی، باید دولت را به جایی تبدیل کند که آدم­های جوان مستعد بخواهند در آن کار کنند. او نیاز داشت دولت آمریکا را اصلاح کند. موسسه «مشارکت برای خدمت به عموم» که استیر این نام را روی سازمانش گذاشته بود، تقریبا به آن اندازه که نامش کلیشه­ای و بی­روح نشان می­داد نبود. این موسسه به کارکنان شهرداری و بخش خدمات شهری آموزش می­داد که چطور بتوانند به مدیران کسب­وکار تبدیل شوند. همچنین در میان نیروی کار فدرال پیمایش­هایی انجام می­داد تا اشتباهات و موفقیت­های مدیریتیِ بخصوصی را مشخص کند و نیز با کنگره لابی می­کرد تا مشکلات عمیق ساختاری را اصلاح کند. استیر کسی بود که کنگره را ترغیب کرد همان قوانینی را تصویب کند که کار را برای ترامپ در دررفتن از زیر آماده­شدن برای ریاست­جمهوری سخت کرد و قانون ناراحت­کننده­ای برای ترامپ بود.

در هر صورت، از دیدگاه یک فرد باهوش و بااستعداد که تلاش می­کرد تصمیم بگیرد آیا برای دولت آمریکا کار کند یا نه، بزرگ­ترین مشکلی که در جذب افراد وجود داشت این بود که برای مشاغل بالای دولتی مزیت­هایی که باید در نظر گرفته نمی­شد. این مشاغل در مقایسه با مشاغل مشابه در بخش خصوصی، دستمزدهای بالایی نداشتند و تنها وقتی که کارکنان دولت به چشم می­آمدند و مهم جلوه می­کردند، هنگامی بود که از آنها کارهای خطایی سر می­زد. در سال 2002، استیر یک جایزه کراوات مشکی ابداع کرد، مثل جایزه اسکار در سینما، و این کراوات سیاه برای تجلیل از کسانی استفاده می­شد که کارهای خارق­العاده­ای در دولت انجام می­دادند.

جایزه «سمیز» که همان جایزه کراوات مشکی استیر بود، هر سال مهمان­های سلبریتی و پوشش­های خبری بیشتری را به خود جلب کرده است. و هر سال، فهرست دستاوردهای این جایزه شگفت­انگیز بوده و نشان داده کارهای خیلی خوبی در دولت انجام می­شود. مثلا یک نفر در وزارت انرژی آمریکا اولین پاکسازی یک کارخانه ساخت سلاح­های اتمی را در منطقه راکی فلیتز در ایالت کلرادو انجام داده بود و آن ناحیه را به وضعیت 60 سال قبل برگردانده و 60 میلیارد دلار در هدررفت بودجه صرفه­جویی کرده بود. در نمونه­ای دیگر، زنی در کمیسیون تجارت فدرال یک کمپین «با رجیستری تماس نگیرید» راه انداخته بود که برای کل کشور تریلیون­ها دلار صرفه اقتصادی به همراه آورده بود. یک پژوهشگر موسسه ملی تحقیقات بهداشت در ایمنی­درمانی پیش‌قدم شده و سرطان­هایی را که قبلا درمان­ناپذیر بودند با موفقیت مداوا کرده بود. این جایزه نشان می­داد که صدها حکایت از موفقیت­های مهم در دولت آمریکا اتفاق می­افتد که هیچ‌وقت صحبتی از آنها به میان نمی­آید.

استیر تعداد بسیار زیاد این افراد را که در دولت کارهای مهمی کرده بودند می­دانست. او یک الگو را در این موفقیت­ها تشخیص داده بود: تعداد شگفت­آور کسانی که این موفقیت­ها را به دست آورده بودند، نسل اول آمریکایی­هایی بودند که از جاهایی آمده بودند که ادارات دولتی در آنجا درست کار خود را انجام نمی­دادند. افرادی که در جاهایی با دولت ناکارآمد زندگی می­کردند، بیشتر می­توانستند مثمر ثمر باشند.

این وضعیت شاید بزرگ­ترین دشواری استیر بود: تشریح­کردن ارزش این کار در کانون یک جامعه دموکراتیک برای مردمی که تصور می­کردند چنین کارهایی همیشه انجام می­شود یا به این کارها در قالب نیروهایی در زندگی­شان نگاه می­کنند که کنترلی بر آنها ندارند و بدون این­که بتوانند بر آنها تاثیری بگذارند این نیروها کارشان را انجام می­دهند. او باید توضیح می­داد که دولت فدرال خدماتی را فراهم می­کند که بخش خصوصی نمی­تواند یا نمی­خواهد آنها را انجام دهد: مراقبت­های بهداشتی از کهنه­سربازان، کنترل ترافیک هوایی، بزرگراه‌های ملی و مراقبت از ایمنی و سلامت غذا. او باید توضیح می­داد که دولت فدرال موتوری برای فراهم‌کردن فرصت­ها است: برای مثال، میلیون­ها کودک آمریکایی اگر نتوانند به تغذیه پایه­ای که دولت فدرال برای آنها تامین می­کند دسترسی داشته باشند، زندگی را خیلی سخت­تر خواهند یافت و خسارت­های زیادی نیز به زندگی آنها وارد خواهد شد. او باید توضیح می­داد که اگر همه این امکانات و خدماتی که دولت فدرال فراهم می­کند از بین بروند، فضاهای بین دولت و مردم آمریکا برچیده خواهد شد و فشار خیلی زیادی به بخش­های اساسی­ای از زندگی مردم وارد خواهد شد. او باید می­گفت: «نقش بنیادین دولت این است که ما را سالم و در امنیت نگه دارد.»

دولت آمریکا 2 میلیون نفر را در استخدام خود دارد که 70 درصد آنها به طرقی در حوزه امنیت ملی خدمت می­کنند. می­توان فهرستی از سبدی از خطرات تهیه کرد که هیچ فرد یا شرکتی قادر نخواهد بود آن را مدیریت کند. برخی از این خطرات را خیلی ساده می­توان تصور کرد: یک بحران اقتصادی، آتش­فشان، طوفان، حمله تروریستی. اما بسیاری از آنها را نمی­توان به تصور آورد: فرض کنید خطراتی که ثابت شده است برخی از داروهای احیای معتادان برای برخی از افراد شدیدا معتاد دارد و نیز برای افرادی که دسترسی خیلی زیادی به این داروها دارند. تعداد آمریکایی­هایی که به­دلیل مصرف این داروها هر سال در این کشور کشته می­شوند، بیشتر از کشته­شدگان آمریکایی جنگ ویتنام است. بسیاری از خطراتی که احساس می­شود دولت­ها با آن درگیر هستند، شاید غیرواقعی باشد: مثلا این­که یک حمله سایبری باعث شده است نیمی از کشور بدون برق رها شود یا این­که یک ویروس مشخص میلیون­ها نفر را آلوده به خود کرده است یا این­که نابرابری اقتصادی به نقطه­ای رسیده است که می­تواند جرقه یک انقلاب خشونت­آمیز را بزند. شاید در نقطه مقابل این خطرات قابل­رویتی که از جمله این اتفاقاتی بوده که هیچ­گاه رخ نداده، اگر دولت بهتر عمل می­کرد، می­شد به موفقیت­هایی رسید که حالا هنوز به آنها دست پیدا نکرده­ایم، مثلا به درمانی برای سرطان.

حالا وارد کمیته انتقالی ریاست­جمهوری شویم. یک دوره انتقالی بد باعث خواهد شد که تمام این سبد خطرات مصیبت­بار – یعنی بزرگ­ترین انواع ریسک­هایی که تا به حال در طول تاریخ جهان به­وسیله یک نهاد واحد باید مدیریت شود – وارد گود شود و احتمال رخ­دادن اتفاقات بد بیشتر و احتمال وقوع اتفاقات خوب کمتر شود. حتی پیش از این­که استیر سازمانی را برای اصلاح دولت فدرال ایجاد کند، طبیعت بی­قاعده و بی­نظم دوران انتقالی ریاست­جمهوری او را دیوانه کرده بود. او می­گوید: «ما یک دولتی داریم که به ما به ارث رسیده و نمی‌تواند کارهای لازم را انجام دهد برای این­که سطح خودش را در جهان حفظ کند، بیشتر به این دلیل که با دوران­های انتقال دولت­ها آسیب دیده است. افراد نمی­فهمند که اگر دوران انتقال بد انجام شود، کل دوره یک ریاست­جمهوری به دورانی بد تبدیل خواهد شد.» افراد جدیدی که جذب شغل­های دولتی می­شوند، از بهترین افرادی دستچین شده­اند که نسبتا بااطلاع و اغلب ظنین هستند به این­که قبل از ورود خودشان به دولت چه اتفاقاتی در آن رخ داده است. تا وقتی که آنها کاملا دریابند که باید با چه مسائلی دست و پنجه نرم کنند، زمان برای حل این مشکلات از دست می­رود. استیر می­گوید: «افراد جدیدی که وارد کار دولتی می­شوند، فکر می‌کنند که اعضای کابینه و خدمات شهری و دیگر کارمندان دولت که پیش از آنها سر کار بودند افرادی تنبل یا بی­خرد بوده­اند. بعد، مدتی طول می­کشد تا این­که واقعا جایی را که آن را مدیریت می­کنند بشناسند. و وقتی که آنجا را ترک می­کنند، می­گویند شغلشان واقعا سخت بوده و کسانی که با آنها کار می­کرده­اند از بهترین کسانی هستند که تا به حال با آنها کار کرده­اند. و این اتفاق بارها و بارها رخ می­دهد.»

برخی از بزرگ­ترین مشکلات درون دولت آمریکا جزو مشکلات عملی مدیریتی است و با ایدئولوژی سیاسی نمی­توان برای آنها کاری کرد. یک مثال خیلی معمولی اما مهم این است که برای هر موسسه دولتی استخدام کردن کارکنان جدید بسیار دشوار است. برخی از این موسسات نمی­توانند فرد جدیدی را استخدام کنند بدون این­که 60 نفر از مجموعه­های مختلف نامه استخدام آنها را امضا کنند. کابینه جورج دابلیو بوش شروع به حمله به این مشکل معمولی کرده بود. کابینه اوباما، به­جای انجام و ادامه­دادن کارهایی که در دوره بوش انجام می­شد، خیلی ساده شروع کرد کرد به این­که همه این کارها را تعطیل کند.

موسسه مشارکت برای خدمات عمومی که استیر آن را مدیریت می­کرد، کمک کرد به این­که سه قانون جداگانه مرتبط با دوران انتقال ریاست­جمهوری برای روسای جمهور منتخب تصویب شود. در سال 2010، کنگره فضای رایگان دفتری و دیگر منابع لازم را برای نامزدهای نهایی دو حزب سیاسی اصلی، فورا بعد از انتخابات مقدماتی در تابستان تامین کرد. استیر می­گوید: «دلیل این­که ستادهای انتخاباتی نامزدهای خود را برای دوران انتقال آماده نمی­کردند، این بود که فکر می­کردند این کار از نظر سیاسی برای آنها هزینه دارد: هیچ‌کس نمی­خواست در موقعیتی قرار بگیرد که زمزمه­های انتقالش به کاخ ریاست­جمهوری شروع می­شود.» چون با این کار زیر ذره­بین قرار می­گرفت. استیر ادامه می­دهد: «این فکر این تکلیف را بر دوش نامزدهای دو حزب بزرگ سیاسی می‌گذاشت که اعلام کنند چه کارهایی باید کنند و چه برنامه­هایی برای کابینه خود دارند.» در دوره 12-2011، برای این­که امکان ورود سریع­تر افراد به کابینه و مشاغل دولتی فراهم شود، کنگره تعداد سِمت­های دولتی را که نیازمند تایید سنا بود، از حدود 1400 سمت به تقریبا 1200 سمت کاهش داد؛ تازه همین مقدار هم هزار عدد بیشتر از آن چیزی بود که استیر در نگاه خود لازم می­دید منوط به تایید کنگره باشد ولی یک شروع امیدوارکننده بود. سرانجام در سال 2015، کنگره از رئیس­جمهور مستقر خواست که راه­های مختلفی را مهیا کند تا دولت را به رئیس­جمهور بعدی بدهد. بنابراین کسانی که آن زمان امتحان خود را پس داده بودند، باید طبق قانون به افرادی کمک می­کردند که با محک سمتی که برای آنها در نظر گرفته شده بود سنجیده نشده بودند.

زمانی که به­تدریج انتخابات ریاست­جمهوری سال 2016 نزدیک می­شد، استیر کسی بود که دولت آمریکا در اختیار داشت تا با کمترین میزان بلاهت و انجام کارهای احمقانه، رهبران دولت­ها را جایگزین و کابینه­ها را دست­به­دست کند. موسسه مشارکت او با هر دو ستاد کلینتون و ترامپ همکاری می­کرد. استیر می­گوید: «کار آنها خوب بود.» او از لحاظ­هایی از اوباما ناامید شده بود. اوباما درگیری با نیروی کار فدرال را کاهش داده بود. او برخی از مدیران ضعیف را به ریاست برخی از موسسات دولتی منصوب کرده بود. اشتباه راه­اندازی وب‌سایت اوباماکر یک تصادف نبود بلکه محصول ناخواسته مدیریت بد بود. اما مهیا شدن اوباما برای دادن دولت به دست رئیس­جمهور بعدی کار خیلی خوبی بود: دولت اوباما بهترین گزارش­ها را از امور داخلی قدرتمندترین نهاد روی زمین مهیا کرده بود تا به دست نامزد منتخب بدهد. پس چه‌چیزی اشتباه پیش رفته بود؟

 اضطراب دوران انتقال

کریس کریستی کنار ترامپ روی کاناپه نشسته بود وقتی که عاقبت از دفتر خیابان پنسیلوانیا با او تماس گرفتند که بگویند رئیس­جمهور شده است. ساعت یک و 35 دقیقه بامداد بود اما این تنها چیزی نبود که باعث این احساس شود که آن اتاق وضعیت غریبی دارد. مایک پنس رفته بود تا به همسرش، کارن، شب به خیر بگوید. همسر پنس گفت: «حالا به آنچه می­خواستی رسیدی، مایک. حالا مرا تنها بگذار.» خود ترامپ فقط به تلویزیون خیره شده بود، بدون این­که چیزی بگوید. ستاد ترامپ حتی این زحمت را به خود نداده بود که یک متن برای سخنرانی بُرد انتخابات آماده کند. سخت نبود فهمیدن این­که چرا ترامپ از زاویه کسی به ماجرا نگاه نمی­کرد که باید خود را برای به دست گرفتن دولت فدرال آماده کند: چرا باید برای امتحانی خودش را آماده کند که هیچ‌وقت لازم نیست در آن شرکت کند؟ چرا باید خطر این را پذیرفت که در امتحانات نمره خوبی بیاوری، درصورتی­که معدل نمرات آن دانش­آموز سطح c است؟ این کارهایی که ترامپ انجام نداده بود بخشی واقعی از کارهایی بود که کسی را در آمریکا رئیس­جمهور می­کرد. و کریستی به این فکر ترسناک افتاد که این کارها اصلا رئیس­جمهور منتخب را به تکاپو وانداشته است.

خیلی از این­که مقامات در تلویزیون اعلام کرده­اند ترامپ در ایالت پنسیلوانیا انتخابات را برده است نگذشته بود که جارد کوشنر هم اضطراب استیر را دریافت و گفت: «ما باید فردا صبح یک جلسه برای انتقال دولت داشته باشیم.»  کریستی حتی پیش از آن جلسه هم مطمئن شد که ترامپ پروتکل مکالمه با رهبران خارجی را می­داند. گروه انتقال کابینه سندی را آماده کرده بود که ترامپ را آگاه می­ساخت چطور این ماجرا پیش می­رود و گذار اتفاق می­افتد. معدود تماس­های تلفنی اولیه کار ساده­ای بود – یکی از اولین تماس­ها از سوی نخست­وزیر بریتانیا انجام شد – اما ده­ها تماس باعث می­شود که شما گیج شوید و حرف­هایی بزنید که نسنجیده هستند یا کارهایی بکنید که از سوی یک سیاستمدار کارکشته معمول نیست و حتی مشکلاتی در حوزه امنیت ملی پیش بیاید. با وجود این، قبل از این­که همه تماس­ها برقرار شوند، رئیس­جمهور مصر به مرکز تلفن برج ترامپ زنگ زده بود و تلفنچی هم او را مستقیم به ترامپ وصل کرده بود. یکی از مشاوران ترامپ که آن صحنه را به خاطر می­آورد، می­گوید: «ترامپ تقریبا این­طور گفت که... من خیلی از بنگلرها (یک گروه موسیقی پاپ و راک آمریکایی در لس­آنجلس) خوشم می­آید! می­دانی که این گروه یک ترانه خوانده است به اسم "مثل یک مصری راه برو".»

این اولین هشداری بود که کریستی درباره به دردسر افتادن دوران انتقالی مشاهده کرد. او از کوشنر پرسید که اوضاع چطوری خواهد بود و کوشنر خیلی ساده گفته بود: «ترامپ یک ستاد خیلی غیرمعمولی را اداره کرده بود و به هیچ‌کدام از پروتکل­ها هم پایبند نخواهد بود.» هشدار بعدی­ای که نشان می­داد دوران انتقالی ممکن است آن­طور که برنامه­ریزی شده است پیش نرود، از سوی مایک پنس بود، کسی که آن موقع ناگزیر معاون رئیس‌جمهور منتخب بود. کریستی روز بعد از انتخابات با پنس جلسه داشت تا درباره فهرست­های قبلی کسانی که برای مناصب دولتی در نظر گرفته شده بودند صحبت کند. جلسه با یک سوال از طرف پنس شروع شد که نشان از نارضایتی او داشت و البته حاکی از نوع نگاه به افراد منتخب برای کابینه هم بود: «چرا پازدر توی لیست وزارت کار نیست؟» اندرو پازدر، رئیس رستوران­های «سی­کی­ای» که شرکت هلدینگ رستوران­های زنجیره­ای فست­فود «هاردیز» و «کارلز جونیور» بود، می­خواست وزیر کار بشود. کریستی توضیح داد که همسر سابق پازدر او را متهم به سوءاستفاده کرده (هرچند که بعدتر طرح شکایت خود را پس گرفت) و کارکنان رستوران­های فست­فود او از رفتارهای نادرست مدیران خود ناراضی هستند. حتی اگر او به­ترتیبی نامزد ایده­آل برای وزیر کار بعدی می­بود، نمی­توانست تایید سنا را بگیرد. (ترامپ به این مشاوره اعتنایی نکرد و پازدر را نامزد کرد. در جنجال­هایی که متعاقب این نامزدی پیش آمد، پازدل نه­تنها در گرفتن تاییدیه از سنا شکست خورد بلکه از شغل خودش در شرکت هلدینگ رستوران­ها هم کنار گذاشته شد.)

بعد از جلسه با پنس، نوبت به این رسید که کریستی با فرزندان ترامپ، کوشنر و دیگر اعضای حلقه نزدیک او آشنا شود. همین اضطراب درباره این­که ترامپ پروتکل­های رسمی یک رئیس­جمهور و سیاستمدار را رعایت نخواهد کرد، کریستی را در هر جلسه بیشتر فرامی­گرفت. بعد هم که خود کریستی کنار گذاشته شد، یک روز بنن از او خواست که او را شخصا ببیند. کریستی، بنن را تا دفترش دنبال کرد، درحالی­که بی­تاب می­نمود. کریستی گفت: «کارها خیلی سریع پیش می­رود.»

بنن گفت: «واقعا سریع است. تو کنار گذاشته شده­ای.»

کریستی پرسید: «چرا؟»

بنن گفت: «ما داریم تغییراتی ایجاد می­کنیم.»

«بسیار خوب، چه چیزهایی را می­خواهیم تغییر بدهیم؟»

«تو را.»

«چرا.»

«اصلا مهم نیست چرا.» روش اخراج کریستی تعجب­برانگیز نبود: ترامپ همیشه خودداری می­کرد از این­که خودش افراد را اخراج کند.