سیاست خارجی چگونه به توسعه می‌اندیشد؟

خیر یا شر

تاریخ 1397/05/21 ساعت 12:16

دیپلماسی ابزاری است که مدام می‌خواهد کارگشایی کند؛ او راه‌حل کار خود را در لبخند و گفت‌وگو می‌داند. اما در برخی از کشورهای در حال توسعه و برخی از نظام‌های سیاسی نظامیان هم به حضور در سیاست خارجی علاقه نشان می‌دهند. در این مقاله به فرصت‌ها و تهدیدهای این حضور اشاره شده است.

غلامرضا حداد عضو هیئت‌علمی دانشگاه علامه طباطبایی/آینده نگر

 لطیفه‌ای فرنگی می‌گوید: «اگر یک نظامی در پاسخ به درخواست شما گفت بله یعنی بله، اگر گفت نه یعنی نه و اگر گفت شاید، یعنی نظامی نیست. اگر یک دیپلمات در پاسخ به درخواست شما گفت بله یعنی شاید، اگر گفت شاید یعنی نه، و اگر گفت نه، یعنی دیپلمات نیست. و اگر یک خانم در پاسخ به درخواست شما گفت شاید یعنی بله، اگر گفت نه یعنی شاید و اگر گفت بله یعنی خانم نیست.» شوخی این لطیفه مانند تمامی لطیفه‌ها در بخش پایانی‌اش نهفته است اما من متوجه دو بخش اول آن هستم. نظامیان برای جنگیدن تربیت می‌شوند و دیپلمات‌ها برای نجنگیدن. به همین سبب اگر هدف، به سرانجام نرسیدن مذاکراتی باشد، نظامیان را در آن به نمایندگی دیپلماتیک می‌گمارند. ادبیات سیاست خارجی و دیپلماسی سرشار است از توصیه‌ها و تجویزها اندر نکوهش مداخله نظامیان در سیاست خارجی. هانس مورگنتا، پدر رئالیسم در روابط بین‌الملل پاره‌گفتارهایی صریح در چنین پرهیزی بیان داشته است. او معتقد است سیاست خارجی ارباب قدرت نظامی است نه برده آن؛ و سیاست خارجی و دیپلماسی می‌بایست به‌دور از جنگاوری باشد و دیپلمات، همواره مترصد مصالحه. از همین روست که دیپلماسی ابزاری است که کارکردهایش تعطیلی‌بردار نیست و در همه زمان‌ها و به‌موازات سایر ابزارها حتی در خلال جنگ نیز کارگشاست.

اما در قاموس نظامیان، مصالحه با مفاهیمی مانند سازش، عقب‌نشینی و ترس هم‌نشین است که همگی بوی شکست می‌دهند؛ درحالی‌که معنا و هویت یک نظامی با پیروزی قوام می‌یابد؛ آن شکل از پیروزی که لاجرم با شکست دشمن همراه است چراکه در این منطق، پیروزی یا برد هم‌زمان من و دشمنم، شبیه به هم‌زمانی روشنایی و تاریکی یک محال عقلی است. در هستی‌شناسی ثنوی نظامیان، جهان به دو جبهه متخاصم خیر و شر، یا دوست و دشمن تقسیم‌شده است. مرز میان این دو جبهه ممیّز و شفاف است و وجود دشمن در کانون شر است که به «خود» در کانون خیر معنا می‌دهد. اما یک دیپلمات نگاهش در میانه دو طیف سیاه‌وسفید، متوجه گستره‌ای از خاکستری‌هاست؛ او خود را از پیش در جایگاه خیر نمی‌بیند بلکه خیر را در دستاورد خویش جست‌وجو می‌کند. از منظر یک دیپلمات، دیپلمات‌های سایر دولت‌ها نه خیلی دوست‌اند نه خیلی دشمن؛ آنها همه شبیه هم و شبیه خودش هستند.

آنها نمایندگان حافظ منافع دولت‌های متبوعشان هستند نه سربازان وطن در یک جبهه نبرد. به همین سبب آنها حتی در شرایطی که دولت‌های متبوعشان در حال جنگ هستند نیز می‌توانند دور یک میز بنشینند و متمدنانه به هم لبخند بزنند و از مسیر این هم‌نشینی، در خصوص رفع علل جنگ و کشتار به توافق و مصالحه برسند. بنابراین از منظر یک دیپلمات، دشمنان ذاتاً ظرفیت تبدیل‌شدن به دوستان را دارا هستند و بالعکس.

مورگنتا معتقد است برای نیل به مصالحه، دیپلمات باید آمادگی داشته باشد از منافع کوچک به هدف دستاوردهای بزرگ بگذرد. در دیپلماسی خط قرمزی وجود ندارد و همه‌چیز قابل بده‌بستان است. خطوط قرمز یا منافع حیاتی در ذهن دیپلمات جای دارند نه بر زبانش؛ چراکه مادام ‌که خطوط قرمز در ذهنش محبوس است مایه انعطاف خواهد بود اما آن‌گاه‌ که بر زبانش آمد به قفسِ او بدل می‌شود.

وقتی طرف مذاکره از خط قرمزهای شما مطلع باشد آن‌گاه می‌تواند شما را وادار کند برای حفظ حیثیتی که به خطوط قرمزتان گره‌زده‌اید همه‌چیزتان را بدهید؛ به‌عبارت‌دیگر بسیار بیشتر از آنچه مقرون‌به‌صرفه است بپردازید. اما منطق نظامیان منطق همه‌یاهیچ است؛ آنها برای مصالحه تربیت‌نشده‌اند و هستی‌شان مملو از خطوط قرمز است؛ آنها بنابر فلسفه وجودی و کارکردهایشان، آموزش می‌بینند که حتی برای «یک وجب از خاک» جان‌فشانی کنند. اما با وجود این استدلال‌های متعارف، چرا و چگونه نظامیان به مداخله در سیاست و سیاست خارجی میل پیدا می‌کنند؟ این پرسشی است که حول تئوریزه کردن پاسخ آن، ادبیات قابل‌توجهی در علم سیاست تولیدشده است. برای مداخله نظامیان در سیاست چهار سطح مختلف در نظر گرفته‌شده است: نفوذ در دستگاه حکومتی، تهدید و فشار به حکومت، دخالت مستقیم و تغییر حکومت، و نهایتاً تصرف مناصب حکومتی. بسته به میزان نهادمندی زندگی سیاسی، توسعه «فرهنگ سیاسی» و گسترش نهادهای مدنی در یک جامعه، میزان متفاوتی از مداخله نظامیان قابل‌تصور است.

در سطوح بالای توسعه‌یافتگی، مداخله نظامیان نامشروع تلقی شده و به‌دشواری حتی می‌تواند در سطح نفوذ مطرح باشد. در وجود نهادهای مدنی و سطح بالای توسعه‌یافتگی فرهنگی، همواره مداخله نظامیان حتی در ضعف نهادمندی زندگی سیاسی با مقاومت‌هایی اجتماعی روبه‌رو خواهد بود؛ اما در سطوح پایین توسعه‌یافتگی، مداخله نظامیان متداول یا به دلیل موقعیت انحصاری در سازمان‌یافتگی، اجتناب‌ناپذیر می‌‌شود. دولتی که مستقیم یا غیرمستقیم توسط نظامیان اداره شود دولتی خواهد بود که در آن متخصصانِ مدیریت بحران و خشونت، پست‌های کلیدی را اشغال کرده‌اند و به راه‌حل‌های خشونت‌آمیز در حل چالش‌های داخلی و خارجی تمایل زیادی نشان می‌دهند. شکل‌گیری چنین دولتی می‌تواند حاصل عوامل مختلفی ازجمله انقلاب، جنگ بلندمدت، تهدید نظامی، ساختار اقتدارگرا، و فقدان یا ضعف جامعه مدنی باشد.

البته مداخله یا حضور نظامیان در سیاست به‌ویژه برای برخی کشورهای توسعه‌نیافته تماماً بی‌دستاورد نبوده است. برخی از اقتصادهای موفق در شرق آسیا یا امریکای لاتین، مولود شکل‌گیری دولت‌های توسعه‌گرای نظامی بوده‌اند؛ آنهایی که به دولت‌های اقتدارگرای بوروکراتیک معروف شده‌اند و توانسته‌اند گذار به سمت توسعه اقتصادی را با مشت آهنین در عرصه‌های سیاسی و فرهنگی تضمین و کم‌هزینه کنند. اما این قبیل دولت‌های توسعه‌گرا به ویژگی‌هایی در نظامیان خود مدیون هستند که در میان تمامی انواع نظامیان مشابه و مشترک نیست.

می‌توان ارتش‌ها را به سه دسته کلی تقسیم کرد: 1- ارتش‌های بین‌المللی که به هیچ دولتی وابستگی مستقیم ندارند و توسط نهادهای فراملی اداره می‌شوند؛ مانند نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد. 2- ارتش‌های ملی که نیروی نظامی رسمی تمامی دولت‌ها محسوب می‌شوند و موجودیتشان به تداوم وجودی دولت متبوعشان وابسته است و نه رژیم سیاسی یا سیاستمداران مشخص؛ به‌عبارت‌دیگر مادام ‌که یک دولت- ملت موجودیتی سیاسی دارد وجود ارتش ملی برای آن به رسمیت شناخته می‌شود و با تغییر رژیم یا تغییر سازمان‌دهی حکومتی موجودیت آن ارتش خدشه‌پذیر نیست.3- ارتش‌های مزدور که حیات، فلسفه وجودی و کارکردهایشان با رژیم‌های سیاسی، جریان‌های سیاسی و یا نخبگان سیاسی خاص گره‌خورده است.

فلسفه وجودی ارتش‌های ملی با ایدئولوژی ناسیونالیسم پیوندی وثیق دارد و ارتش‌های ملی مدرن را مولود شکلی از ناسیونالیسم می‌دانند که در پس انقلاب فرانسه متولدشد و در ارتش فرانسه در زمان ناپلئون تجلی یافت. در این چارچوب هویت یک نظامی با عناصر اصلی دولت یعنی ملت، سرزمین و حاکمیت ملی معنا می‌یابد. نظامی در یک ارتش ملی، «خود» را فدایی ملت و سرزمینش می‌داند و این مفاهیم، مقدسات وی محسوب می‌شوند. ایدئولوژی ناسیونالیسم، چارچوب شناختی وی را از محاسبات نفع شخصی خودپرستانه کمابیش به دور نگاه می‌دارد و از همین رو نظامیان در ارتش‌های ملی بسیار کمتر از سایر اقشار، آلوده به فساد می‌شوند.

بنابراین آنجا که به قدرت سیاسی می‌رسند ظرفیت آن را دارند تا دولت‌های کوچکِ توسعه‌گرایی تشکیل دهند که بیشترین بهره‌وری از منابع را برای نیل به پیشرفت به کار گیرند؛ اگرچه در حوزه‌های سیاسی و فرهنگی، هم بر اساس چارچوب شناختی و هم بنا بر اقتضائاتِ دکترین‌های توسعه اقتصادی، ضد توسعه و سرکوبگرانه عمل می‌کنند. اما در ارتش‌های مزدور، ایدئولوژی‌هایی غیر ناسیونالیستی، وفاداری‌های سازمانی را قوام می‌بخشند. به‌واسطه ماهیت کارِ نظامیان، که نیازمند انگیزشی برای جان‌فشانی است، ایدئولوژی عنصری حیاتی است که نبودش با مزد قابل جبران نیست؛ ایدئولوژی‌هایی که وفاداری و وابستگی فرد نظامی به رژیم سیاسی یا رهبران سیاسی را تولید و تضمین کنند. ازآنجاکه ارتش‌های مزدور در مقابل و یا به‌موازات ارتش‌های ملی شکل می‌گیرند، ایدئولوژی غیرناسیونالیستی به‌نوعی وجه ممیز هویتی و مبین فلسفه وجودی متفاوت آنها نیز هست.

وابستگی ایدئولوژیکِ ارتش‌های مزدور به رژیم سیاسی شرایطی فراهم می‌آورد که حوزه عملشان بسیار گسترده‌تر از ارتش‌های ملی تعریف‌شده و محدود در مسائل نظامی نشود. آنان کمابیش در مسائل امنیتی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و البته سیاست خارجی، خواه به‌عنوان ابزار نخبگان سیاسی و خواه به شکلی مستقل حضور فعالانه می‌یابند و با اتکا به قوه قهریه‌ای که در اختیار دارند این حوزه‌ها را در راستای اراده خود یا رژیم سیاسی متبوعشان اشغال، کنترل و هدایت می‌کنند. تعهدات ایدئولوژیک غیرملی، تربیت و آموزش غیرتخصصی (بالعکس آموزش در یک ارتش ملی که صرفاً آموزشی نظامی نیست بلکه پروراندن نوعی جهان‌بینیِ ایثارگرانه و سبک زندگیِ ریاضت‌مندانه در سرباز است)، و حضور در عرصه‌هایی که دانش و تجربه‌ای برای آن ندارد، شرایطی را فراهم می‌آورد که نظامیان در یک ارتشِ مزدور ظرفیت‌های بالایی در میل به فساد بیابند.

آنان تمامی ظرفیت‌های موجود در عرصه‌های امنیتی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و سیاست خارجی را در راستای تثبیت و تقویت جایگاه خود بسیج می‌کنند و همچنین نگاه ستیزه‌جویانه و تقابلی را به ‌تمامی این عرصه‌ها تسری می‌دهند. آنها همواره تلاش می‌کنند وجودِ دشمن را در داخل و خارج و در تمامی حوزه‌ها برجسته‌سازی کنند تا گسترش حضور و نفوذ خود را توجیه کنند. به‌عبارت‌دیگر آنها عرصه‌های اقتصادی، فرهنگی و سیاسی را جبهه‌های نبردی تصویر می‌کنند که به هدف مقابله با دشمن باید در آنها حضور فعالانه داشته باشند. یا اینکه اگر در تجربه زیسته ارتش‌های مزدور، حضور در جنگی واقعی یافت شود، آنها تفسیر و معنابخشی به آن در حافظه جمعی را به انحصار خود درمی‌آورند تا با تکیه ‌بر میراثی فرهنگی که از آن برمی‌سازند، وجود و حضور پررنگ خود را بدیهی‌نمایی کنند.

بنابراین نمی‌توان حتی آن حداقل دستاوردها در دولت‌های نظامیِ توسعه‌گرا را که با به قدرت رسیدن فرماندهان ارتش‌های ملی در برخی کشورهای درحال‌توسعه شکل‌گرفته‌اند از ارتش‌های مزدور در عرصه سیاسی انتظار داشت.

شکل‌گیری دولتِ توسعه‌گرا حاصل اجماع فرماندهان عالی‌رتبه نظامی حول این تصمیم است که برای نیل به توسعه ملی می‌بایست امنیت و ثبات داخلی را با تکیه‌ بر مشت آهنین تضمین کرد تا با جلبِ اعتماد و جذب سرمایه‌های بین‌المللی، مسیر صنعتی شدن و توسعه اقتصادی را هموار کرد؛ بنابراین رفتار سیاست خارجی دولت‌های توسعه‌گرای نظامی، اتفاقاً مصالحه‌جویانه و تعامل‌گرا بوده است. اما ارتش‌های مزدور در عرصه سیاست داخلی و خارجی متکی بر دگرسازی و برجسته‌سازی دشمن هستند تا وجود و تداوم حضور فسادآلوده خود را توجیه کنند. آنها عموماً عامل یا محرک سیاست خارجی تهاجمی هستند؛ آنجا که خود کارگزار سیاست خارجی هستند، گفتمان سخت و امنیتی را غالب می‌کنند و آنجا که دستگاه دیپلماسی مستقل از آنهاست بازی‌های تعامل‌گرایانه یا مصالحه‌جویانه آنان را با ارسال سیگنال‌های تهاجمی به هم می‌زنند و از اولویتِ وحدتِ صدای ملی در نظم معنایی دیپلمات‌ها سوءاستفاده می‌کنند و به‌نوعی سیاست خارجی را به گروگان می‌گیرند.

ارتش‌های مزدور نسبت به ارتش‌های ملی، به دلایل فوق‌الذکر همواره میل بیشتری به مداخله در سیاست دارند و در ضعفِ نهادمندی‌های سیاسی، در مسیر تشکیل دولت‌های پادگانی قرار می‌گیرند. در چنین وضعیتی، گسست میان علم سیاست و عمل سیاسی نمود برجسته‌ای می‌یابد؛ چراکه علی‌رغم تمامی تجویزها و نکوهش‌های علمای سیاسی در ذمِّ مداخله نظامیان در سیاست، آنان خود را صالح‌ترین و محق‌ترین مردمان در حکومتگری می‌یابند. در چنین وضعیتی، در جهانی که در آن‌ همه کشورها برای خود یک ارتش دارند، آنان به ارتش‌هایی تبدیل می‌شوند که برای خود یک کشور دارند.