
در حوزه سیاست داخلی نیز الزامات دستیابی به یک رشد مستمر بالاتر از هشت درصد روشن است. مشارکت واقعی همگانی در همه عرصهها باید تأمین شود و این به معنی کوچکسازی دولت، توسعه احزاب و نهادهای مدنی، دموکراتیزه کردن فرآیندهای تصمیمسازی و تصمیمگیری، ثبات قوانین و مدیریتها و پایان یافتن انحصارات و رانتهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است.
مسعود سپهر/استاد علوم سیاسی، شیراز/آینده نگر
از دویست سال پیش که عباسمیرزا با همه تلاش و فداکاریاش، در مقابل روسها احساس عقب ماندن کرد و از راز توسعه در غرب پرسید تا همین روزها که یک مرجع تقلید میپرسد چرا در کشور کمونیستها میشود و ما با داشتن خدا، امام حسین و ایمان نمیتوانیم، یک سؤال محوری همواره تکرار شده است، کشورهای بسیاری فرایند توسعه را پس از ما شروع کردند و پیش افتادند و ما هنوز به این راز دست نیافتهایم و به هر سو در جستوجویش میدویم! راستی از الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت چه خبر؟
واقعیت آن است که نگاه سیاستگذاران به توسعه از عصر عباسمیرزا تا امروز تغییری نکرده است. بیتردید، هرکس که به حکومت میرسد، حتی برای حفظ و تداوم قدرتش هم که باشد دوست دارد بنایی بسازد، گامی در جهت رفاه عامه بردارد، نام نیکی از خود بهجای بگذارد و بالاخره روزی که میرود میراثی آبادتر از روز آمدن خود باقی بگذارد. از این لحاظ همه حاکمان توسعهگرا هستند. افسوس که توسعهگرایی حاکمان ایران، تنها از خوی منیت آنها سرچشمه میگیرد که میخواهند یادگاری از من باقی بماند پس باید به دست من افتتاح شود و بر آن لوحی نصب شود که در دوران من این بنا بنیان نهاده شده است. در تاریخ توسعه غرب بهعنوان پیشگام این راه، امر توسعه نه از اراده حاکمان که برخاسته از نیاز و تلاش بورژوازی نوخاسته در رقابت با اشرافیت حاکم و بسط و توسعه جامعه مدنی آزاد در شهرها (بورگها) است که بهمرور زمان قدرت حاکم را نیز تغییر میدهد و با خود همراه میکند.
در ایران خاستگاه چاهها و قنوات حفاریشده به دستور حاج میرزاآغاسی در عهد محمدشاه با سدهای احداثی در دوران معاصر مشابه است. ساختن همه اینها حاصل تشنگی دشتهای خشک ایران و نیازی که کشاورزان حس میکنند، نیست. اگر چنین بود تا سالهای متمادی پس از افتتاح سدها، شبکههای آبیاری پاییندست سدها نیمهکاره رها نمیشد و حاج میرزا آغاسی به مقنی نمیگفت اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد، پس بکن!
توسعه درونزا، متوازن، همهجانبه و پایدار برخاسته از نیاز ملموس نخبگان برآمده از نیروهای اجتماعی پیشرو جامعه است که آگاهانه آن را به عنوان یک پروژه دنبال میکنند. توسعه به عنوان یک پروژه، نیازمند یک طرح ذهنی منسجم در ذهن عاملان آن است که از کلیت وجودشان و نیازهایشان جوشیده باشد. تقلیل پروژه توسعه ملی به ایده «به سوی تمدن بزرگ» در ذهن شاهی که بیانش میکند و رعایایی که برایش کف میزنند، حاصلی جز یک نمایش از یک توسعه کاریکاتوری ندارد. کاریکاتور تصویری از واقعیت است که بعضی اعضای آن بزرگ و بعضی کوچک هستند. برای خندیدن خوب است اما آن را نمیتوان بر گذرنامه نصب کرد و به جایی رسید.
حاصل نگاه کاریکاتوری به توسعه، بناهای عظیم است که بتوان در تبلیغات آن را به عنوان اولین، بلندترین، بزرگترین و ترینهای دیگر به نمایش گذاشت و پز داد. این نمایش وقتی پول نفت در میان باشد میتواند با شکوه و عظمت بیشتری اجرا شود. یک نگاه به کشورهای عربی نفتخیز حوزه خلیج فارس، مسابقه تفاخر تازه به دوران رسیدههای حاکم را به وضوح نشان میدهد. در ایران نیز درآمدهای نفتی بیشتر در مسیر توسعه ناموزون کار کرده است تا توسعه پایدار. نگاهی به کلانشهرها و معضلات آن، سدها و پیامدهای زیستمحیطی آن، کارخانههای کمبازده و زیانده، مصرف آب و برق و انرژی بیشتر از همهجای دنیا و بازده اقتصادی کمتر از آنها و از همه مهمتر معضلات زیستمحیطی که همهجای ایران را به شدت تهدید میکند از نتایج توسعه آمرانه و نمایشی و درآمدهای نفتی است.
نگاه به توسعه در ایران و کشورهای مشابه بیشتر پیشرفت است نه رشد. در توسعه با مفهوم مشابه رشد و بلوغ و مانند اینها با یک موجود زنده طرف هستیم. به عنوان مثال وقتی بچهای به دنیا میآید و بزرگ میشود، همان بچه است که با توجه به استعدادها و قابلیتهایش رشد میکند و بزرگ میشود و البته در نتیجه امکانات تربیتی و ورزشی و تغذیه مناسبتر فردِ سالمتر، شادابتر و مفیدتری خواهد بود. در واقع همان فرد امکانات وجودی خود را گسترش میدهد. اما وقتی از پیشرفت صحبت میکنیم، در واقع انگار چیزی در بیرون آن فرد وجود دارد که باید به آن رسید. همان موجود نیست که از درون رشد میکند و بزرگ میشود. باید چیز دیگری بشود که برایش خواب دیدهاند. درست مثل بچهای که تازه به دنیا آمده و پدر و مادرش مطمئن هستند دکتر میشود. این بچه اگر پیشرفت هم کند و دکتر هم بشود، بعید است شادمانی و نیکبختی و سایر مولفههای انسانی را بچشد. دیدگاه توسعه همجانبه و پایدار، تنها با تکیه بر جامعه مدنی و مبتنی بر یک گفتمان آزاد قابل تصور است. تجربه برنامههای پنجساله توسعه ایران و چشمانداز بیستساله منتهی به 1404 نشان میدهد که همه آنها، آرزوهای نیکی است که پدری برای فرزندش دیده اما هرگز به صورت میل و نیاز همگانی و در قالب یک گفتمان ملی و با مشارکت عمومی تجلی نیافته است. تجربه دولت نهم بسیار درسآموز است. وقتی دولت نهم رسماً و بیهیچ پردهپوشی، برنامه پنجساله را به زبالهدان افکند، هیچ عکسالعملی در هیچ سطحی مشاهده نشد. این یعنی برنامههای پنجساله هیچ پیوند ارگانیک با جامعه ندارد و اصلاً کسی متوجه آن نیست و هیچچیز با آن تنظیم نشده است. برنامههای توسعه باید چنان عمومی، محکم و اجرایی باشند که همه فعالان، برنامهریزی زندگی آینده خود را با آن تنظیم کنند و مظهر ثبات و پیشبینی همه فعالیتها باشد.
به مفهوم توسعه به معنای رشد برمیگردیم. اگر جامعه را یک موجود زنده فرض کنیم، هر سلول به منزله یک فرد است. در فرآیند رشد ارگانیک، نیازهای تکتک سلولها بایستی به درستی تأمین شود. مثلاً عنصر آهن برای خونسازی لازم است. کمبود آن رشد را متوقف میکند. اما زیادی آن بیماریزاست. در فرآیند رشد، تکتک سلولها نیاز خود را اعلام میکنند و رشد موزون و همهجانبه با برآورده شدن همه نیازها میسر است. نیازهای افراد در جامعه مهمترین متغیر در تخصیص منابع در هر پروژه توسعه است. بدیهی است که این نیازها دارای سطحبندی و اولویتگذاری است. احزاب و نهادهای مدنی به منزله ارگانهای مختلف یک موجود زنده هستند که سطحبندی و اولویتگذاری سلولها (افراد) را تنظیم و ارائه میکنند. وقتی جامعه مانند یک توده بیشکل و فاقد تشکلهای مدنی و مواجه با سرکوب آزادیهای بیان و گردش اطلاعات باشد، بدیهی است که نه ارتباط بین اعضا وجود خواهد داشت و نه بازتاب اولویتها و نیازها. حاصل برنامهریزی که از پالایش نهادهای مدنی و احزاب نگذشته باشد فراتر از یک توسعه ناموزون نخواهد بود. بهترین شاخص برای ارزیابی امکان رسیدن به یک توسعه پایدار، سنجش سطح اعتماد عمومی به حکومت است. افراد زمانی که احساس کنند نیازها و خواستهای آنها به ترتیب و با مشارکت خودشان مرتفع میشود، طبعاً به حاکمیت هم اعتماد میکنند. اگر حاکمیت بخواهد مردم را به زور و بدون توجیه کافی به بهشت هم ببرد، مردم با تمام وجود مقاومت و کارشکنی میکنند. تجربیات جهانی نشان داده است که وقتی دیکتاتورها توسعه را عهدهدار میشوند حتی وقتی دستاوردهای چشمگیری هم داشتهاند، پس از سقوط همهچیز نابود شده است. تجربه رضاشاه و صدام و قذافی و شوروی سابق درسآموز است. توسعه پایدار تنها محصول گفتمان آزاد همگانی و نهادهای دموکراتیک تصمیمگیری است. به طور خلاصه وقتی توسعه را در شکل آمرانه و از بالا به پایین و تنها با اتکا به درآمد نفتی میبینیم حاصلی ندارد جز:
1- تعداد زیادی فیل سفید که برای نمایش خوباند و خودشان بخش زیادی از درآمدهای نفتی را برای نگهداریشان میبلعند. نگاهی به سازمانهای عریض و طویلی که فقط حقوق میگیرند یا عمارتهای بزرگی که نگهداریشان مصیبت است یا سدهایی که دریاچهها را خشک کردهاند، این معنا را نشان میدهد.
2- مردم در برنامه توسعهای مشارکت نمیکنند. این امر هزینه توسعه را بسیار بالا برده است یک پروژه به جای یک سال، ده سال طول میکشد و در پایان و زمان بهرهبرداری به درد نمیخورد و بازده کمتر از بقیه کشورهاست و تصحیح اشتباهات دشوار است.
3- توسعه ناموزون و بدون توجه به آمایش سرزمین احساس تبعیض را در مناطق مختلف به خصوص مناطق حاشیهای تشدید میکند و از عوامل بیثباتی سیاسی است.
4- اجزای توسعه با هم هماهنگ نیست. مثلاً تعداد مهندسان چندده برابر تکنیسینها و کارگران ماهر است یعنی هرم مهارت وارونه شده است. چاهها با منابع آب زیرزمینی هماهنگ نیست و از این مثالها بسیار است.
5- همه اینها را میتوان در بحران کارآمدی که میتواند بحران مشروعیت را به نقطه برگشتناپذیر برساند خلاصه کرد. راهحل جز اولویتبخشی به گفتمان توسعه در سطح ملی نیست. اولویتی که دستاوردهای ملموس توسعه برای ملت را برتر از امور انتزاعی همچون استقلال و قدرت منطقهای و ایدئولوژی قرار دهد.
به سند چشمانداز بیستساله بازگردیم. شاهبیت این سند بیان آرزوی کسب مقام اول در منطقه در همه عرصههاست. رسیدن به این هدف، نیازمند یک رشد مستمر حداقل هشتدرصدی در تمام طول دوره است. در سیزده سال گذشته نهتنها هرگز در هیچ سالی این رشد محقق نشد، بلکه رشد منفی را هم تجربه کردیم و در هفت سال باقیمانده نیز چنین رشدی متصور نیست.
هدف رسیدن به جایگاه اول در منطقه غرب آسیا، هدفی است که میتوان بر سر آن به یک اجماع ملی از همه افراد و نهادهای مدنی و احزاب و گرایشهای سیاسی و حتی نیروهای اپوزیسیون رسید و امر توسعه را به سطح یک خواست، گفتمان و مشارکت همگانی ملی ارتقا داد. در این صورت، درستی هر تصمیم و اقدامی باید با انطباق آن با هدف توسعه سنجیده شود. به عنوان مثال در سیاست خارجی گشودن باب مراودات بانکی، سرمایهگذاری خارجی، بازارهای هدف صادراتی وکاهش تنش منطقهای و جهانی و تضمین امنیت و ثبات بازارهای ایران مهمترین راهبرد سیاست خارجی خواهد بود. چنین راهبردی هیچ مغایرتی با بنیادیترین اصول نظام اسلامی ندارد زیرا حفظ نظام، اوجب واجبات است و چهچیزی بهتر از تبدیل جمهوری اسلامی به برترین کشور منطقه و بلکه یک قدرت جهانی و با انسجام ملی میتواند نظام اسلامی را حفظ کند.
در حوزه سیاست داخلی نیز الزامات دستیابی به یک رشد مستمر بالاتر از هشت درصد روشن است. مشارکت واقعی همگانی در همه عرصهها باید تأمین شود و این به معنی کوچکسازی دولت، توسعه احزاب و نهادهای مدنی، دموکراتیزه کردن فرآیندهای تصمیمسازی و تصمیمگیری، ثبات قوانین و مدیریتها و پایان یافتن انحصارات و رانتهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است.
هیچ شعار و هدف دیگری قادر به چنین اجماعسازی ملیای نیست و چون رسیدن به آن قابل اندازهگیری و نتایج آن برای مردم ملموس است برای اولین بار در تاریخ توسعه معاصر ایران میتواند مشارکتی، درونزا و پایدار باشد.
در برنامههای پنجساله توسعه که در سالهای اخیر باید در ذیل سند چشمانداز بیستساله تفسیر شود، هیچ توجهی به الزامات پیشگفته مشاهده نمیشود و تنها با تلاش بسیار به هدفگذاری یک رشد اقتصادی مثلاً ششدرصدی بسنده میشود که همه هم میدانند با استمرار سیاستهای داخلی و بینالمللی فعلی، تحققناپذیر است. بدیهی است که تغییر سیاستهای راهبردی نظام در عرصه داخلی و خارجی در اختیار سازمان مدیریت و برنامهریزی و مجلس شورای اسلامی به عنوان تدوینکنندگان برنامههای پنجساله نیست و تا این نیاز در سطح جامعه تبدیل به یک مطالبه و گفتمان مشترک و در سطح بالای قدرت به رسمیت شناخته نشود، کاریکاتور توسعه در ایران، موزون نخواهد شد.