
زاكربرگ مدعی بود كه روح هكر بودن در یك شعار ترغیبكننده خلاصه شده است: «سریع حركت كن و اشیا را بشكن».
بخشی از متن: جهان بدون ذهن: تهدید وجودی فناوری بزرگ/ترجمه:آینده نگر
همه ارزشهايي كه دره سيليكون مدعي آنهاست، ارزشهاي دهه 1960 هستند. شركتهاي بزرگ حوزه فناوري خودشان را در مقام پلتفرمهايي براي رهايي شخصي ارائه ميكنند. هركسي حق دارد در رسانههاي اجتماعي درباره ذهنيت خود صحبت كند، ظرفيتهاي فكري و دموكراتيك خود را به عرصه اجرا درآورد و فرديت خود را ارائه كند. در حالي كه تلويزيون يك رسانه منفعل بود كه شهروندان را در عمل به افرادي لَخت و كندذهن تبديل ميكرد، فيسبوك مشاركتي و قدرتدهنده است. اين ابزار به كاربران اجازه ميدهد بهشدت بخوانند، به خود فكر كنند و عقايد خود را شكل دهند.
ما نميتوانيم به طور كامل اين زبانبازي و لحن سخن گفتن را كنار بگذاريم. بخشهايي از جهان وجود دارند، حتي در امريكا، كه در آنجا فيسبوك شهروندان را تشويق ميكند و آنها را قادر ميسازد كه خود را در مخالفت با قدرت سازماندهي كنند. ولي نبايد قبول كنيم كه درك فيسبوك از خود خيلي ساده و بيغلوغش است. فيسبوك يك نظام از بالا به پايينِ بهدقت مديريتشده است و يك ميدان عمومي صاف و ساده نيست. اين ابزار از برخي الگوهاي گفتوشنود تقليد ميكند اما اين يك خصلت ظاهري است.
در واقعيت امر، فيسبوك گرهگاهي از قواعد و دستورالعملها است براي طبقهبندي اطلاعات؛ قواعدي كه به وسيله شركت براي رسيدن به حد نهايت سود شركت انديشيده شده است. فيسبوك هميشه در حال شنود كاربران خود است، هميشه بر آنها نظارت دارد و از آنها در قالب موشهاي آزمايشگاهي در آزمايشهاي رفتارياش استفاده ميكند. در حالي كه فيسبوك اين تصور را ايجاد ميكند كه حق انتخاب براي كاربرانش ارائه ميكند، در واقع اين ابزار به صورتي پدرمنشانه كاربران را به مسيري هل ميدهد و وانمود ميكند كه بهترين مسير براي آنها است و همچنين جهتدهي به اين مسير طوري است كه آنها كاملا به آن اعتياد پيدا ميكنند. اين يك نوع جعلي بودن امور است كه آشكارترين شاهكار فيسبوك در طول تاريخ خود به حساب ميآيد.
مارك زاكربرگ يك پسر خوب است اما ميخواهد بد باشد يا شايد فقط كمي تخس. قهرمانان دوران بزرگسالي او هكرهاي اصلي هستند. آنها دزدان بدخواه اطلاعات يا تروريستهاي سايبري نيستند. هكرهايي كه قهرمان زاكربرگ هستند، در مقابل اقتدار با احترام عمل نميكنند. آنها آدمهاي خبرهاي از نظر فني، كابويهايي بياندازه كاردان و رهاشده از تفكر مرسوم هستند. آنها در آزمايشگاههاي موسسه فناوري ماساچوست (دانشگاه امآيتي) در طول دهههاي 1960 و 1970، هر قانوني را شكستند تا در ساختن هرچيزي در اوايل رايانهاي شدن دخالت كنند، مثل نمونههاي عالي اولين بازيهاي ويدئويي و پردازندههاي كلمات. آنها در وقت آزاد خود، بازي ذهني «اپيك برنكز» را انجام میدادند تا توجه خود را روي زيركي خود بيشتر كنند، يك گاو زنده را روي سقف خوابگاه كمبريج بردند، يك بالن هوا راهاندازي كردند كه با آرم «امآيتي» تزيين شده بود و بهطور معجزهآسايي از زير زمين بازي در وسط مسابقه فوتبال هاروارد – ييل ظاهر شد.
دشمن بزرگ هكرها بوروكراتهايي بودند كه دانشگاهها، شركتها و دولتها را اداره ميكردند. بوروكراتها هم درست مثل هكرها از كارآمدتر كردن جهان حرف ميزدند. اما آنها واقعا افراد كمخردي بودند كه ورقههاي اداري را سياه ميكردند و بهشدت از اطلاعاتي كه در دست داشتند حفاظت ميكردند، حتي وقتي آرزو داشتند آن اطلاعات به اشتراك گذاشته شود. وقتي هكرها بهروشني روشهاي بهتري براي انجام دادن كارها را مهندسي كردند – جعبهاي كه مكالمات رايگان از فاصلههاي دور را امكانپذير ميسازد، ساختاري كه ممكن است يك سيستم عامل را بهبود دهد – بوروكراتها پا در كفش آنها كردند و انگشت مياني دستشان را براي آنها تكان دادند. هكرها كلي كيف كردند و لذت بردند از اینکه سر مرداني كتوشلوارپوش شيره ماليدهاند.
وقتي كه زاكربرگ در پاييز سال 2002 به دانشگاه هاروارد وارد شد، مدتها بود كه روزگار طلايي هكرها سپري شده بود. آنها آن موقع بچههاي سندارتري بودند، دستمايه حكايتهايي خوب به شمار ميرفتند و برخي از آنها نيز درگير نزاعهايي گنگ و پررمز و راز عليه بشر شده بودند. اما زاكربرگ ميخواست كه هك كند و همچنين مثل زمانهاي قديم به هنجارها بياعتنا باشد. او در دبيرستان با ور رفتن با كدهاي برنامهنويسي وبسايت «آي او ال»، توانست قفل اين شركت را كه مانع ورود از بيرون ميشد بشكند و برنامه ارسال پيامك خود را توسعه داد و به آن اضافه كرد. او به عنوان دانشجوي سال دوم دانشگاه، وبسايتي را راهاندازي كرد كه «فيسمش» ناميده بود – با اين هدف پر از مناعت طبع كه مشخص كند جذابترين پسر دانشگاه كيست. زاكربرگ از كاربران ميخواست كه تصاوير دو دانشجو را با هم مقايسه كنند و سپس يكي از آندو را که خوشتيپتر به نظر ميرسيد معين كنند. برنده هر جفت دانشجو به مرحله بعدي تورنمنت هورموني خود ميرفت. زاكربرگ براي سرهمبندي كردن اين وبسايت نياز به عكس افراد داشت. او اين عكسها را از سرورهاي مختلف دانشگاه هاروارد سرقت كرد. او وقتي كه ابداع خود را كامل كرد، در وبلاگش نوشت: «يك چيز مشخص است و آن اين است كه براي ساختن اين سايت از روي هوا برخي چيزها را قاپيدم، این خيلي خوب است.»
اين تجربه كوتاه او از شورش و اغتشاش، در نهايت به عذرخواهي او از كميته انضباطي دانشگاه هاروارد و نيز از زنان دانشگاه ختم شد و همچنين به فكر كردن و چاره انديشيدن براي جبران آبروي ازدسترفتهاش انجاميد. او در سالهاي پس از آن، نشان داده است كه مبارزهطلبي و سرپيچي واقعا خصلت طبيعي او نيست. بياعتمادي او به مقامات رسمي به حدي بود كه در جستوجوي الگو گرفتن از دان گراهام بود، رئيس هيئتمديره شركت «واشنگتن پست» در آن زمان، در مقام پير و مرشدش. بعد از اینکه او فيسبوك را راهاندازي كرد، سايه به سايه بسياري از غولهای شركتهاي امريكا را تعقيب كرد برای اینکه تا جايي كه ميتواند سبك مديريتي آنها را از نزديك مورد مطالعه و مداقه قرار دهد.
با اين حال، اشتياق جواني زاكربرگ به هكرها هرگز از بين نرفت – يا بهتر است گفته شود كه او اين اشتياق را به مظهر جديد و بالغتر و پختهتر خود وارد كرد. وقتي كه او سرانجام يك محوطه براي شركت خودش به دست آورد، يك نشاني حاكي از نخوت براي آن درست كرد: «وان هكر وِي». او يك ساختمان مجتمع بزرگ با شكل كلمه «هكر» درست كرد كه از بتون درست شده بود. در وسط محوطه پاركمانند دفتر كارش، يك فضاي تجمع و قرار ملاقات بزرگ درست كرد كه آن را «ميدان هكر» ناميد. البته اين مكان ميعادگاهي بود كه كاركنانش در آنجا جمع ميشدند و هر شب يك «هكاتون» بود. رویدادی که در آن برنامهنویسان رایانه و افراد دیگری که درگیر توسعه نرمافزار هستند، از جمله طراحان گرافیکی، طراحان واسط کاربری و مدیران پروژه گرد هم میآیند و در توسعه پروژههای نرمافزاری و گاهی سختافزاری با یکدیگر همکاری میکنند. همانطور كه او به گروهي از كساني كه ميتوانستند كارآفرين باشند گفته است، «ما همه اين خصايل را طوري كسب كردهايم كه انگار ميخواهيم يك فرهنگ هكري بسازيم.»
بسياري از شركتها بهطور مشابهي از فرهنگ هكري تجليل ميكنند – به عنوان ايجادكنندگان شكاف در ميان ما و اصلاحكننده سيستم – اما هيچ يك از آنها به اندازه فيسبوك جلو نرفته بودند. تا آن زمان كه زاكربرگ شروع به تمجيد از محسنات و خصايل نيكوي هك كردن كرد، نام بسياري از روشهاي اصلي كار خود را درست كرده و چكيده آنها را يك فلسفه مديريتي كه تنها اشارهاي به مبارزهجويي و مخالفخواني داشت وارد كرده بود. او در يكي از مصاحبههايش به مصاحبهكننده گفت كه هكرها «فقط گروهي از دانشمندان علوم رايانه هستند كه خيلي سريع در حال تلاش براي تهيه مدل و فهم چيزي هستند كه امكان وقوع داشته باشد. براي همين است كه من مهندسانمان را ترغيب ميكنم آن كار را اينجا انجام دهند.» هك كردن به معني كارمند خوب بودن است، يعني كسي كه يك شهروند مسئوليتپذير فيسبوك به حساب ميآيد. اين فرد يك نمونه كوچك از كسي است كه در روشي قدم برميدارد كه در آن شركت از زبان راديكال فردگرايي استفاده ميكند و آن را براي خدمت به دنبالهروي و همرنگي به كار ميگيرد.
زاكربرگ مدعي بود كه روح هكر بودن در يك شعار ترغيبكننده خلاصه شده است: «سريع حركت كن و اشيا را بشكن». واقعيت اين است كه فيسبوك سريعتر از آنچه زاكربرگ حتي ميتوانست تصور كند حركت كرد. همان طور كه همه ما ميدانيم، شركت او يك خوشمزگي و مسخرهبازي خوابگاهي بود، چيزي كه مثل يك دارو براي درمان بيخوابي عمل ميكرد. به همان اندازه كه مخلوق او رشد كرد، اين ابداع نياز داشت كه مقياس جديد شركت را براي سرمايهگذارانش، كاربرانش و جهان توجيه كند. فيسبوك احتياج داشت كه سريع رشد كند و بزرگ شود. اين شركت در طول عمر كوتاه خود، از يك تعريف از خود به تعريف از خود ديگري رفته است. اين شركت خودش را يك ابزار ميناميد، يك خدمت عمومي و يك پلتفرم. اين شركت درباره گشودگي و باز بودن و ارتباط داشتن و اتصال صحبت كرده است. و در تمام تلاشهايي كه براي تعريف خودش به خرج داده، سعي كرده مقاصد و نيات خود را روشن كند.
با اینکه فيسبوك گاهبهگاه درباره شفافيت دولتها و شركتها صحبت كرده، آنچه واقعا ميخواهد بهبود بخشد شفافيت افراد است – يا آنچه خودش در مواقع مختلفي «شفافيت راديكال» يا «نهايت شفافيت» ناميده است. نظريهاي كه پشت سر اين راهبرد وجود دارد اين است كه با به اشتراك گذاشتن جزئيات خصوصي خود، بينظمي و آشوب اخلاقي زندگيهاي ما ضدعفوني و بيمه ميشود. با ظهور اين تهديد كه اطلاعات ناراحتكننده ما منتشر خواهد شد، ما بهتر رفتار خواهيم كرد. و شايد فراگيري عكسهاي متهمكننده و افشاگريهاي زشت به ما تكاني بدهد تا در برابر گناهان ديگران صبورتر شويم. زاکربرگ گفته است: «روزهايي كه شما تصويري متفاوت نزد دوستان محل كار يا همكاران خود و ديگر افرادي كه ميشناختيد داشتيد احتمالا خيلي سريع در حال به پايان رسيدن است. داشتن دو هويت براي خود مثالي از نبود يكپارچگي و وحدت است.»
نكته اين است كه فيسبوك يك زاويه نگاه قوي و پدرمنشانه درباره آنچه براي شما بهترين است دارد و تلاش ميكند شما را به آنجا منتقل كند. زاکربرگ گفته است: «رساندن مردم به نقطهاي كه باز بودن و گشودگي بيشتر در آن است، يك چالش بزرگ است. اما من فكر ميكنم ما اين كار را خواهيم كرد.» او دليلي دارد براي اینکه باور داشته باشد به آن هدف خواهد رسيد. فيسبوك با اندازهاي كه دارد، قدرتهاي فوقالعاده بزرگي را جمع كرده است. زاکربرگ گفته است: «از خيلي جنبهها، فيسبوك بيشتر شبيه يك دولت است تا يك شركت سنتي. ما اين جامعه بزرگ از مردم را داريم و بيشتر از ديگر شركتهاي حوزه فناوري، واقعا در حال سياستگذاري هستيم.»
سياست مهندسي
زاكربرگ بدون اینکه بداند وارث يك سنت سياسي ديرينه است. طي 200 سال گذشته، غرب در محقق كردن يك خيالپردازي دايمي ناتوان بوده است، رويايي كه در پي آن ما سياستمداران مفتخور را بيرون مياندازيم و آنها را با مهندسان جايگزين ميكنيم؛ يعني حكومت كردن با خطكش مهندسي. فرانسويها اولين كساني بودند كه در پيامدهاي خونين انقلاب خود كه جهان را به هم ريخت به اين مفهوم پر و بال دادند. محفلي از تاثيرگذارترين فيلسوفان اين كشور (بهخصوص هنري دو سنسيمون و آگوست كنت) در ميان ماجراهاي اين كشور گير كرده و مردد مانده بودند. آنها از استحكامات باستاني قدرت انگلوار متنفر بودند – يعني لردهاي فئودال، كشيشان و نظاميان – اما همچنين نگران آشوب و بلواي عوامالناس بودند. آنها براي اینکه ميانه را بگيرند، شكلي از تكنوكراسي را پيشنهاد كردند – مهندسان و تكنيسينهاي جوراجور با نوعي بيطرفي خيرخواهانه حكومت كنند. مهندسان نظم كهن قدرت اين جامعه را كنار ميگذاشتند، در حالي كه با روح علم حكومت ميكردند. آنها جامعه را با عقلانيت و نظم روبهرو ميكردند.
اين رويا از آن موقع روشنفكران را مفتون خود كرده است، بهويژه امريكاييها را. جامعهشناس بزرگ، تورستين وبلن، كه مشتاق وارد كردن مهندسان به قدرت بود، در سال 1921 كتابي را درباره مورد مطالعاتي خود نوشت. پيشبيني خيلي ساده تبديل به يك واقعيت شد. در دوران پس از جنگ جهاني اول، نخبگان امريكايي اصلا وحشتزده بودند از احساسات و مسائل رواني غيرمنطقياي كه به وسيله آن درگيري ايجاد شده بود – بيگانههراسي، نژادپرستي، ظهور سلاخي كردن مردم و شورش. و وقتي كه واقعيتهاي حيات اقتصادي تا اين حد پيچيده شوند، سياستمداران چطور احتمال دارد آنها را مديريت كنند؟ امريكاييها از هر مسلك و مرامي، در آرزوي موفقيتِ تسكيندهنده مشهورترين مهندس زمانه بودند: هربرت هووِر. در سال 1920، فرانكلين دي روزولت – كه البته در سال 1932 جانشين هوور شد – جنبشي را براي رياستجمهوري هوور ساماندهي كرد.
تجربه هوور در انتها بهسختي يك خيالپردازي خوشحالكننده از حكمراني يك پادشاه مهندس را به واقعيت بدل ساخت. با اين حال، نسخهاي متفاوت از اين رويا، در قالب مديرعاملهاي شركتهاي بزرگ حوزه فناوري به ثمر نشسته است. هنوز مهندسان بر ما حكومت نميكنند اما آنها به نيروهايي مسلط در حيات امريكايي تبديل شدهاند – بالاترين و تاثيرگذارترين لايه نخبگان ما.
راه ديگري هم براي توصيف اين پيشرفت تاريخي وجود دارد. خودكارسازي سوار بر امواج است. طي دوران انقلاب صنعتي، ماشينآلات جايگزين كارگران يدي شدند. ابتدا ماشينها نياز به اپراتورهاي انساني داشتند. با گذشت زمان، ماشينها تقريبا بدون هيچ مداخله انساني كار ميكردند. طي قرنها، مهندسان كارگران فيزيكي را خودكارسازي ميكردند. نخبگان مهندسي جديد ما فكرها را مهندسي كردهاند. آنها به قدري فناوريها را كامل كردهاند كه فرايندهاي فكري را كناري گذاشتهاند و بنابراين مغز را به عضوي اضافي از بدن تبديل كردهاند. يا همان طور كه مديرعامل سابق گوگل و ياهو، ماريسا مهير، زماني استدلال كرده بود، «شما بايد كلمات و جملات را كمتر انساني و بيشتر قطعاتي محصول ماشين در نظر بگيريد». مسلما ما شروع به برونسپاري كارهاي فكري خود به شركتهايي كردهايم كه به ما آنچه بايد ياد بگيريم، موضوعاتي كه بايد مورد توجه قرار دهيم و مواردي را كه بايد بخريم توصيه ميكنند. اين شركتها ميتوانند مزاحمتهايي را كه براي زندگي ما دارند با استدلالهايي از سنسيمون و آگوست كنت توجيه كنند: آنها براي ما كارآمدي را فراهم ميكنند؛ آنها نظم را با زندگي انسان مواجه ميسازند.
هيچكسي بهتر از زاكربرگ نميتواند ايمان به قدرت مهندسي را به جامعه منتقل كند. او به يك گروه از برنامهنويسان نرمافزار گفته بود: «شما ميدانيد، من يك مهندس هستم و فكر ميكنم بخش اساسي عادات فكري مهندسي اين اميد و اعتقاد است كه شما چيزي را كه آن بيرون است تحويل ميگيريد و آن را خيلي خيلي بهتر از چيزي كه امروز هست ميكنيد. هرچيزي، چه سختافزار باشد چه نرمافزار، چه يك شركت، چه يك اكوسيستم برنامهنويسي. شما ميتوانيد هرچيزي را تحويل بگيريد و آن را خيلي خيلي بهتر كنيد.» اگر فقط اين فكر زاكربرگ بتواند حكمفرما شود، جهان بهبود خواهد يافت – و حكمفرما هم خواهد شد.
مزايا و مخاطرات الگوريتمها
منشأ دقيق قدرت فيسبوك الگوريتمها هستند. اين مفهومي است كه تقريبا در همه حكايتهاي شركتهاي غول فناوري طوطیوار تكرار ميشود، با وجود این، در بهترين حالت، براي كاربران خود مبهم و ناشناخته باقي مانده است. از لحظه ابداع الگوريتمها، امكانپذير بود كه قدرت آنها و ظرفيت انقلابي آنها ديده شود. الگوريتمها به منظور خودكار كردن تفكر و برداشتن تصميمگيريهاي دشوار از روي شانههاي انسان و پايان دادن به مجادلات مناقشهانگيز نوشته شدند.
اساس الگوريتم كاملا ساده و خالي از پيچيدگي است. كتابهاي درسي و آموزشي آنها را از نظر مواد و محتوايشان مقايسه ميكنند – سلسلهاي از مراحل دقيق و مشخص كه بدون اینکه به آنها فكر شود دنبال ميشوند. الگوريتم با معادله كه يك جواب درست دارد متفاوت است. الگوريتمها صرفا روند حل كردن يك مسئله را دنبال ميكنند و چيزي درباره اینکه مراحل آنها در نهايت به كجا هدايت ميشود نميگويند.
اين مواد و محتويات قطعات ضروري ساخت نرمافزار هستند. برنامهنويسان نميتوانند خيلي ساده به رايانه دستور بدهند كه، فرض كنيد، در اينترنت جستوجو كن. آنها بايد به رايانه مجموعهاي از دستورهاي مشخصي را بدهند تا بتواند آن وظيفه را انجام بدهد. اين دستورها بايد فعاليتهاي آشفته انساني را به اطلاعات تبديل كند و آنها را وارد فرايند منظمي بكند كه به زبان ماشين به آن داده شده است. اولين اين كار را بكن... بعد آن كار را. فرايند ترجمه، از يك مفهوم به يك فرايند و به يك نرمافزار، ذاتا تقليلگرايانه است. فرايندهاي پيچيده بايد به يك سلسله از انتخابهاي دوتايي تقسيم شوند. در اينجا يك معادله براي اینکه پيشنهاد بدهد چه لباسي بپوشيد وجود ندارد بلكه يك الگوريتم ميتواند خيلي ساده براي آن نوشته شود – الگوريتمي كه كار خود را از طريق مجموعهاي از سؤالات با پاسخ اين يا آن انجام ميدهد (صبح يا شب، زمستان يا تابستان، آفتابي يا باراني) و با هر انتخاب، به مرحله بعدي ميرود.
در اولين دهههاي كار با رايانه، اصطلاح «الگوريتم» خيلي مورد اشاره قرار نميگرفت. اما وقتي كه دانشكدههاي علوم رايانهاي شروع به توسعه در دانشگاهها در دهه 1960 كردند، اين اصطلاح صاحب نشان اصالت جديدي شد. گرايش عمومي به آن باعث اضطراب وضعيت بود. برنامهنويسان، بهخصوص در دانشگاه، مضطرب بودند از اینکه صرفا تكنيسين نيستند. آنها شروع به توصيف خود كار خود به عنوان كاري الگوريتمي كردند، تا حدي به اين دليل كه كارشان آنها را به يكي از بزرگترين رياضيدانها همه اعصار مرتبط كرده بود – يك دانشمند جامعالاطراف ايراني به نام محمد بن موسي الخوارزمي، يا همان طور كه در زبان لاتين شناخته ميشود، الگوريتمي. طي قرن 12 ميلادي (چهارم هجری)، ترجمههاي الخوارزمي اعداد عربي را به غرب معرفي كرد؛ قواعد او در جبر و مثلثات پيشرو بود. دانشمندان علوم رايانهاي با توصيف الگوريتم در قالب عنصر بنيادين برنامهنويسي، خود را به يك تاريخ بزرگ مرتبط كردند. اينجا مقداري زرنگي در نامگذاري اتفاق افتاده است: نگاه كنيد، ما تازهوارد نيستيم، ما با مسائل انتزاعي و نظريهها كار ميكنيم، درست مثل رياضيدانان!
در اين تصويرسازي از خود نوعي زرنگي وجود داشت. الگوريتم ممكن است اساس علوم رايانهاي باشد اما دقيقا يك مفهوم علمي نيست. يك الگوريتم يك سيستم است، مثل لولهكشي يا سلسلهاي از دستورهای نظامي. اما برخي سيستمها، مثل برخي ارتشها، خيلي معتبرتر از برخي ديگر هستند. دانش فني، محاسبات و خلاقيت براي اینکه يك سيستم درست كار كند لازم است. يك سيستم يك مصنوع انساني است، نه بديهيات رياضي. ريشههاي الگوريتم بيترديد انسان است اما خطاپذيري انسان كيفيتي نيست كه ما در آن دست داشته باشيم. وقتي كه الگوريتمها تقاضاي يك وام را رد ميكند يا قيمت يك پرواز با هواپيما را تعيين ميكند، به نظر غيرشخصي و غيرقابل انعطاف ميرسد. اينطور انتظار ميرود كه يك الگوريتم عاري از خطا، شهود، احساس يا بخشش باشد.
افرادي كه در دره سيليكون داراي اشتياق و عطش به الگوريتم هستند، خيلي در قبال توصيف تواناييهاي دلبستگيهاي خود فروتني نشان نميدهند. الگوريتمها هميشه جذاب و ارزشمند بودهاند اما پيشرفت در رايانهاي شدن آنها را بهمراتب قدرتمندتر ساخته است. تغيير بزرگ هزينه رايانهاي شدن بود: اين هزينه بهشدت كاهش يافت، درست مثل خود ماشينآلات، و به يك شبكه جهاني متصل شد. رايانهها ميتوانستند تودههاي عظيمي از اطلاعات مرتبنشده را روي هم انباشته كنند و الگوريتمها ميتوانستند به اين اطلاعات حمله كنند تا الگوها و ارتباطاتي را پيدا كنند كه تحليلگران انساني آنها را نمييابند. اين الگوريتمها در دستان گوگل و فيسبوك قدرتمندتر از هميشه شدهاند. هرچه در آنها بيشتر جستوجو شود، آنها اطلاعات بيشتر و بيشتري را روي هم جمع ميكنند. ماشينهاي اين شركتها همه پارههاي جستوجوهاي گذشته را جذب و از اين پارهها براي رسيدن دقيقتر به نتايج دلخواه خود استفاده ميكنند.
در كليت وجود انسان، خلق دانش به زحمت قدم برداشتن با آزمون و خطا است. انسانها ممكن است در ذهنيت خود نظرياتي درباره اینکه جهان چطور كار ميكند داشته باشند، آنگاه شواهدي را آزمايش ميكنند تا دريابند كه آيا فرضيههاي آنها وقتي با واقعيت روبهرو ميشوند، باقي ميمانند يا ابطال ميشوند. الگوريتمها اين روش علمي را وارونه ميكنند – الگوهايي هستند كه از درون اطلاعات سر برميآورند و از درون اصلاحشدنها، بدون اینکه توسط فرضيهها هدايت شوند. كريس اندرسون، سردبير وقت مجله «وايرد»، در مقالهاي استدلال ميكرد: «ما ميتوانيم نگاه كردن به مدلها را متوقف كنيم. ما ميتوانيم اطلاعات را بدون فرضياتي درباره آنچه ممكن است نشان بدهند تحليل كنيم. ما ميتوانيم اعداد را به درون بزرگترين خوشههاي رايانهاي كه جهان تا به حال ديده پرتاب كنيم و به الگوريتمهاي آماري اجازه بدهيم الگوهايي را كه علم نميتواند پيدا كند بيابند.»
در سطحي، اين امر غيرقابل انكار است. الگوريتمها ميتوانند زبانها را بدون اینکه لغات را درك كنند بهسادگي با كشف الگوهاي ساختار جملات ترجمه كنند. آنها ميتوانند مطابقتها، تقارنها و هماهنگيهايي را كشف كنند كه انسان تا به حال هرگز به جستوجوي آنها نيز فكر نكرده است. الگوريتمهاي شركت خردهفروشي «والمارت» دريافتهاند كه افراد وقتي كه خود را براي طوفانهاي سهمگين آماده ميكنند، شديدا تارت توتفرنگي ميخرند.
با وجود این، حتي اگر الگوريتمها بدون فكر كردن فرايندهاي خود را پيادهسازي ميكنند – و حتي اگر بياموزند كه الگوهاي جديد را در اطلاعات دريابند – بازتابدهنده ذهنيت خالقان خود و حالتهاي تمرينكنندگان با آنها هستند. شركتهاي «آمازون» و «نتفليكس» از الگوريتمها استفاده ميكنند تا توصيههايي درباره كتابها و فيلمها ارائه كنند. (يكسوم فروش شركت آمازون از همين توصيهها ريشه ميگيرد.) اين الگوريتمها در جستوجوي درك ذائقههاي ما هستند، ذائقههاي مصرفكنندگان فرهنگي كه ذهنيتهايي مشابه هم دارند. با اين حال، الگوريتمها توصيههايي بهطور بنيادين متفاوت ارائه ميكنند. «آمازون» شما را به سوي آن نوع كتابهايي هدايت ميكند كه قبلا ديدهايد. «نتفليكس» كاربران را به سوي فيلمهاي غيرمشابه سوق ميدهد. براي اين تفاوت دليلي تجاري وجود دارد؛ فيلمهاي پرفروش در سينماها براي «نتفليكس» هزينه بيشتري نسبت به سريالهايي دارد كه به طور آنلاين ديده ميشوند. سودها بيشتر از مواقعي حاصل ميشوند كه تصميم بگيريد فيلمهايي را نگاه كنيد كه وضعيت مبهمتر و ناشناختهتري از فيلمهاي پرفروش دارند. دانشمندان علوم رايانهاي كلمات قصاري دارند كه توصيف ميكند چطور الگوريتمها بهطور بيوقفه در جستوجوي گير انداختن الگوها هستند: آنها ميگويند اطلاعات را شكنجه ميدهند تا وقتي كه اعتراف كنند. با اين حال، اين استعاره الزامات آزمايشنشدهاي را هم در خود دارد. اطلاعات، همچون قربانيان شكنجه، به استنطاقكنندگان خود آن چيزي را ميگويند كه آنها ميخواهند بشنوند.
علوم رايانهاي همچون علم اقتصاد مدلهاي ترجيحي و فرضيات كوركورانهاي درباره جهان دارند. وقتي برنامهنويسها تفكر الگوريتمي را آموزش ميبينند، به آنها گفته ميشود كه كارآمدي را به عنوان يك مفهوم فوقالعاده محترم بشمارند. اين امر كاملا قابلدرك است. يك الگوريتم با تعداد بدتركيب و بيقوارهاي از مراحل ماشينآلات را ضايع و خراب ميكند و يك سروِر مَلاسمانند، سروري بلااستفاده خواهد بود. اما كارآمدي يك ارزش نيز به حساب ميآيد. وقتي ما به كارها سرعت ميبخشيم، ضرورتا بايد گوشههاي تيز آن را ببريم؛ به عبارت ديگر، بايد مسائل را كلي كنيم و در نتيجه، جزئيات از دست ميروند.
الگوريتمها صرفنظر از اینکه چقدر آسايش يا اعجاز به همراه ميآورند، ميتوانند بياني عالي از تفكر منطقي باشند. آنها ميتوانند مجلدات كتابهاي درهمبرهم قرن نوزدهم را در چند ميليثانيه جستوجو و موارد موردنظر را استخراج كنند؛ آنها ما را در تماس با دوستان قديمي دوران مدرسه ابتدايي نگه ميدارند؛ آنها خردهفروشان را قادر ميكنند بستههاي خريد را مثل برق دم در خانه ما تحويل دهند. خيلي زود، اين الگوريتمها خودروهاي بدون راننده را هدايت خواهند كرد و جاي دقيق سرطان در حال پيشرفت را در اعضا و جوارح ما مشخص ميكنند. اما براي انجام همه اينها، الگوريتمها پيوسته ما را ارزيابي ميكنند. آنها تصميمهايي را براي ما و از طرف ما ميگيرند. مسئله اينجاست كه وقتي ما فكر كردن را به ماشين برونسپاري ميكنيم، در واقع، در حال برونسپاري سازمانهايي هستيم كه اين ماشينها را اداره ميكنند.
يك ميكروسكوپ بينظير
مارك زاكربرگ به طرزي فريبكارانه وانمود ميكند يك منتقد صادق و خوب در قبال الگوريتمها است. اين امر نشان ميدهد كه او چطور به طور ضمني فيسبوك را در مقابل رقيب خود در شركت گوگل قرار داده است. در سرتاسر شركت لري پيچ، الگوريتم پادشاه است – يك حكمران سرد و خشك. در توصيههاي اين شركت ردپايي از نيروي زندگي وجود ندارد و فهم اين موتور جستوجو براي رسيدن به نتايج و تصميمگيريها بسيار سطحي و كم است. فيسبوك اما با تصوير مفصلي كه فرد از خود ارائه ميكند، با دقت بيشتري به سمت جهان خودكار و اتميشده پيش ميرود. زاكربرگ ميگويد: «هر محصولي كه شما استفاده ميكنيد بايد شما را از دوستانتان متمايزتر كند.»
آنچه مورد اشاره قرار ميدهد، خوراك خبري فيسبوك است. در اينجا توضيحي مختصر درباره پارههايي از انسانيت كه ظاهرا در فيسبوك براي بقا مقاومت ميكنند لازم است: خوراك خبري اين شركت به ترتيب تاريخي كار ميكند اما به صورت معكوس و اين در مورد همه وضعيتهاي خبرهاي بهروزشده، مطالب و عكسهايي كه دوستان شما در فيسبوك به اشتراك گذاشتهاند صادق است. خوراك خبري براي تفريح و سرگرمي درست شده است اما همچنين درگير حل كردن يكی از مسائل اساسي مدرنيته است؛ يعني مسئله ناتواني ما براي غربال كردن انبوهي از اطلاعاتي كه بيش از هميشه در حال رشد و همواره در حال افزايش هستند. روي كاغذ پاسخ اين سؤال روشن است كه چه كسي بهتر از دوستان ميتواند به ما توصيه كند چه مطالبي را بايد بخوانيم و چه چيزهايي را بايد ببينيم. زاكربرگ به اين افتخار ميكند كه خوراك خبري شركتش فيسبوك را به يك «روزنامه شخصيشده» تبديل كرده است.
متاسفانه، دوستان ما در شبكههاي اجتماعي مطالب خيلي زيادي را براي ما غربال ميكنند. در عمل معلوم شده است كه آنها دوست دارند خيلي زياد به اشتراك بگذارند. اگر ما بخواهيم كه فقط مطالب آنها را بخوانيم يا لينكهايي را كه به اشتراك گذاشتهاند دنبال كنيم، ممكن است كه فقط تعداد كمي از آنها را فرصت كنيم ببينيم يا شايد حتي در انبوه چيزهايي كه به اشتراك گذاشتهاند غرق شويم. بنابراين فيسبوك انتخابهاي خود را درباره آنچه بايد خوانده شود ارائه ميكند. الگوريتمهاي اين شركت هزاران چيزي را كه كاربر فيسبوك ممكن است ببيند غربال ميكند و آنها را به سبدي كوچك از موارد انتخابي تقليل ميدهد. و سپس در ميان اين چند ده مورد، تصميم ميگيرد كه چه موردي را ممكن است شما براي اول خواندن بپسنديد.
در سطح تعريف، الگوريتمها نامرئي هستند. اما ما معمولا ميتوانيم حضور آنها را حس كنيم؛ اين حس را داشته باشيم كه جايي در دوردست ما در حال تعامل با يك ماشين هستيم. اين چيزي است كه الگوريتم فيسبوك را تا اين حد قدرتمند كرده است. بسياري از كاربران – طبق اعلام بهترين تحقيقات، 60 درصد آنها – كاملا از حضور اين الگوريتم بياطلاع هستند. اما حتي اگر آنها از تاثير آن آگاه باشند هم در واقعيت تغييري حاصل نخواهد شد. الگوريتم فيسبوك نميتوانست بيشتر از اين در پرده ابهام بماند. اين الگوريتم تقريبا در تمام گوشه و كنارهای ناشناخته پخش شد. الگوريتم فيسبوك بيش از 100 هزار نشانه را تفسير ميكند تا تصميم خود را درباره اینکه كاربر چه چيزي را ببيند بگيرد. برخي از اين نشانهها براي همه كاربران فيسبوك اعمال ميشود: برخي از آنها عادتهاي مخصوص كاربران و عادتهاي دوستان آنها را انعكاس ميدهند. شايد فيسبوك ديگر خودش هم به طور كامل از گوشه و كنار الگوريتم خودش سر درنياورد – اين نرمافزار فيسبوك كه اندازهاش 60 ميليون خط كد برنامهنويسي است، يك برنامه پيچيده و تودرتو است و جايي است كه مهندسان لايه پشت لايه دستورهای تازه به آن اضافه كردهاند.
با توجه به پريشاني و تودرتويي اين الگوريتم، تصور كنيد كه يكي از آن رايانههاي ابتدايي ميخواست با چراغهاي نوري چشمكزن خود و رديفهايي از جزئيات كه هر انتخابش موجب روشن يا خاموش شدن يكي از چراغها ميشد، اين الگوريتم را اجرا کند. براي اینکه الگوريتمها درست كار كنند، مهندسان نرمافزار بخشي از آن را دستكاري ميكنند تا ببينند به نتيجه دلخواه ميرسند يا نه. اين مهندسان به طور بيوقفه سازگاريهاي كوچكي را در اينجا و آنجاي نرمافزار به وجود ميآورند، تا وقتي كه ماشين بتواند رضايت آنها را كسب كند. حتي با ملايمترين ناز و نوازش اين الگوريتم، فيسبوك آنچه را كاربرانش ميبينند و ميخوانند تغيير ميدهد؛ ميتواند عكسهاي دوستان شما را كمتر يا بيشتر همهگير كند؛ ميتواند پستهايي را با محتواهايي كه از خود تعريف ميكنند تنبيه كند و آنها را كه فكر ميكند دوز و كلك هستند دور كند؛ ميتواند ويدئوها را بيشتر از متون تبليغ كند؛ ميتواند از لايكهايي كه مطالب ميخورند، مطالب پرطرفدار «نيويورك تايمز» و «بازفيد» را تشخيص دهند و آنها را ارائه كنند. يا اگر ما بخواهيم خيلي ملودراماتيك با فيسبوك برخورد كنيم، ميتوانيم بگوييم اين شركت به طور مستمر سعي در اصلاح چگونگي نگاه كاربرانش به جهان دارد. اين شركت همواره در پي اصلاح كيفيت اخبار و عقايدي است كه اجازه ميدهد از طريق هياهو و جاروجنجال ديده شوند و نيز در كار سازگار كردن كيفيت گفتمان سياسي و فرهنگي به منظور جلب توجه كاربران براي چند لحظه معدود است.
اما مهندسان چطور ميفهمند كه با يك نشانه و مشكل در نرمافزار چطور بايد برخورد كنند و چقدر سخت به آن واكنش نشان دهند و آن را در تصميمگيريها دخالت دهند؟ كليت و تمام يك رشته، يعني علوم اطلاعات، است كه نوشتن و اصلاح الگوريتمها را هدايت ميكند. فيسبوك يك تيم دارد كه عبارتاند از افراد بسياري، از دانشگاهيان گرفته تا كساني كه روي كاربران آزمايشهاي مختلفي انجام ميدهند. فيسبوك يكي از جذابترين روياهاي آمارگران است؛ تعدادي از بزرگترين مجموعههاي اطلاعاتي در تاريخ بشر و توان آزمون هماهنگيهاي معنادار در اين آمار از نظر رياضي. وقتي كامرون مارلو، رئيس سابق گروه علوم اطلاعاتي فيسبوك، اين فرصت را توصيف ميكرد، با لذت فراواني كه از اطلاعات و دادههاي موجود در اين شركت ميبرد، شروع كرد. مارلو گفت: «براي اولين بار، ما ميكروسكوپي داشتيم كه نهتنها به ما اجازه ميداد رفتارهاي انساني را در سطحي بسيار عالي كه هرگز نميتوانستيم مشابه آن را ببينيم آزمايش كنيم، بلكه همچنين اجازه ميداد آزمايشهايي را انجام بدهيم كه ميليونها كاربر در معرض آن قرار ميگرفتند.»
فکر مهندسی
خودكارسازي تفكر: البته ما در روزهای ابتدایی این انقلاب هستیم. اما میتوانیم جایی را ببینیم که این پدیده به سمت آن در حال حرکت است. الگوریتمها بسیاری از وظایف اداری و مذهبی را که زمانی انسانها انجام میدادند به کناری نهادهاند و بهزودی آنها شروع به جایگزین کردن کارهای خلاقانهتری هم خواهند کرد. در شرکت «نتفلیکس»، الگوریتمها ژانر فیلمهایی را برای ساخت پیشنهاد میدهند. برخی از خبرگزاریها و خطوط خبری از الگوریتم برای نوشتن مطالب درباره جرایم، بازیهای بیسبال و زلزله – که تکراریترین کارهای ژورنالیستی است - استفاده میکنند. الگوریتمها هنرهای زیبا و سمفونیهای موسیقیها یا دستکم چیزی شبیه به آنها را درست میکنند.
این یک خطسیر ترسناک است، بهخصوص برای کسانی از ما در این حوزههای کاری. اگر الگوریتمها بتوانند فرایند خلاقیت را شبیهسازی کنند، آنگاه دلیل کمی برای رشد خلاقیت انسانی باقی خواهد ماند. چرا خود را با فرایند شکنجهآور و ناکارآمد نوشتن یا نقاشی کردن ناراحت بکنیم اگر یک رایانه بتواند چیزی تولید کند که در ظاهر به همان اندازه خوب و بدون دردسر است؟ چرا باید بازاری بیش از اندازه گرانقیمت برای فرهنگ والا به وجود بیاید، وقتی که این هنر میتواند اینقدر فراوان و ارزان باشد؟ هیچ انسانی تلاش نمیکند در مقابل خودکار شدن مقاومت کند بنابراین چرا باید تلاشهای خلاقانه راه متفاوتی را طی کند؟
عادات فکری مهندسی در قبال بتانگاری کلمات و تصاویر، در قبال یگانگی و تعالی هنر، در قبال پیچیدگی اخلاقی یا در قبال بیانهای احساسی، صبر و تحمل کمی دارند. مهندسی به انسان در مقام اطلاعات، عناصر سیستم و انتزاعیات نگاه میکند. به همین دلیل است که فیسبوک اینقدر کم در قبال در معرض آزمایش گذاشتن کاربرانش دغدغه خاطر دارد. کل تلاش خودکارسازی این است که انسان قابلپیشبینی شود – برای تخمین رفتارهایش که دستکاری آنها را آسانتر میکند. با این قسم از فکر کردن خونسردانه و این میزان شکلهای تکهتکه شدن وحدت و رازآلودگی زندگی انسانی، راحت خواهد بود دریابیم که چطور ارزشهای دیرپا شروع میکنند به مورد بیاعتنایی واقع شدن. به همین دلیل است که مفهومی مثل حریم خصوصی اینهمه وزن کمی در محاسبات مهندسان دارد و ناکارآمدی صنعت نشر و ژورنالیسم این میزان در معرض تخریب به نظر میرسد.
فیسبوک ممکن است هرگز قدم در این راه نگذارد اما الگوریتمها به این معنی هستند که اراده آزاد انسان را از بین میبرند، وظیفه انتخاب را از عهده انسان خارج میکنند و قدرت تشخیص جهت درست را کم میکنند. الگوریتمها احساس قدرت مطلق را قوت میبخشند و این اعتقاد را ترویج میکنند که رفتار ما میتواند جایگزین شود، بدون اینکه حتی آگاه باشیم که دستانی در حال هدایت ما به سمتی که بهتر دانسته شده هستند. همواره خطر عادت فکری مهندسی وجود دارد چراکه این عادت فراتر از ریشههایش حرکت میکند و به چیزهای درونی ساختمان انسان و طراحی یک جهان اجتماعی کامل میکشد.