
چین را نمیتوان مثل برخی کشورهای دیگر دنیا یک ملت-کشور به حساب آورد. چین یک حکومت تمدنی است؛ ملغمهای از قدیمیترین تمدن مداوم دنیا با حکمرانی مدرن
ترجمه: کاوه شجاعی/ آینده نگر/ *ژانگ وی وی/منبع: بیجینگ ریویو
خیلیها امروزه چین را به عنوان دومین اقتصاد بزرگ دنیا میشناسند؛ کشوری که سی درصد از رشد اقتصاد جهانی در تاریخ اخیر دنیا را به خود اختصاص داده است. آنچه بسیاری از مردم دنیا نمیدانند این است که چین طی قرون متوالی از حمله و اشغال خارجی ضربات سختی را متحمل شده است.
در این میان، رشد سریع چین باعث شده بسیاری از صاحبنظران و پژوهشگران در شرق و غرب به بررسی این مسئله بپردازند که کشوری مثل چین چطور میتواند بدون توسل به نظام انتخاباتی به مدل غربی، حمایت عمومی گسترده را برای رشد اقتصادی بزرگ خود جلب کند؟ آیا الگویی که توسط چین دنبال میشود در کشورهای دیگر هم جواب میدهد؟ آیا نظام سیاسی چین عملا پاشنه آشیل این سیستم نیست؟ برای پاسخ به این سؤالات باید ابتدا نظام تمدنی چین را بشناسیم.
نظام تمدنی اداره کشور
دنیای امروز با عدم قطعیتهایی مواجه است که علتشان مستقیما مرتبط با برداشت غرب از دولت مشروع است. عدهای از غربیها مدعیاند که قابلیتهای برنامهریزی و اجرای دولت چین صرفا مبتنی بر نظام تکحزبی و غیردموکراتیک است و بنابراین چنین دولتی مشروعیت ندارد. در غرب اینطور فرض میشود که مشروعیت دولت صرفا میتواند از انتخابات چندحزبی و رقابت سخت بین احزاب برای جمعکردن رأی حاصل شود.
این دیدگاه، دو مسئله را در خود دارد. اول اینکه چنین دیدگاهی به صورت تاریخی صحت ندارد. رأیدهی همگانی عملا یک پدیده متأخر در تاریخ جهان است. اگر چنان دیدگاهی را میپذیرفتیم، میتوانستیم ادعا کنیم که دولت امریکا تا سال ۱۹۶۵ میلادی مشروع نبوده، چون تا آن زمان سیاهپوستان در امریکا حق رأی نداشتند.
از سوی دیگر، مسئله رأیدهی همگانی تنها محدود به ملت-کشورها میشود. مثلا کسی مدعی عدم مشروعیت اتحادیه اروپا نمیشود، چون همه میدانند این اتحادیه بر مبنای حضور کشورهای عضو با جمعیت رأیدهنده مختلف به وجود آمده است. پس اگر رأیدهندهای در این کشورها به اتحادیه اروپا اعتقاد نداشته باشد، مشروعیت این اتحادیه به صورت کلی زیر سؤال نمیرود.
در بخش اعظم دوهزار سال اخیر، چین نوعی از حاکمیت تکحزبی را به اجرا درآورده است: حکمرانی توسط نخبگانی که به شکلی واحد به ایدههای کنفوسیوسی باور دارند و از طریق آزمونهای عمومی (موسوم به کجو) انتخاب میشوند. در اکثر این دوران، چین نسبت به حکومتهای معاصرش در اروپا و غرب بهتر اداره میشد و مردم از رفاه و صلح بهره میبردند. البته در قرن هیجدهم، وقتی که چین درها را به روی دنیای بیرون بست و از انقلاب صنعتی جا ماند، این وضع تغییر کرد.
واقعیت این است که چین را نمیتوان مثل برخی کشورهای دیگر دنیا یک ملت-کشور به حساب آورد. چین یک حکومت تمدنی است؛ ملغمهای از قدیمیترین تمدن مداوم دنیا با حکمرانی مدرن. در چنین شرایطی، مشروعیت حکومت چین در تاریخ ریشه دارد. اگر دنبال مقایسه باشیم، شاید بتوان آن را با امپراتوری روم مقایسه کرد: اگر امپراتوری روم تا قرن بیست و یکم تداوم یافته بود و همان تنوع منطقهای و فرهنگی را در سرزمین خود حفظ کرده بود، اگر اقتصادش همچنان مدرن بود، اگر حکومت مرکزی قدرتمندی داشت و جمعیتش با مجموع تمام ملل اروپایی برابری میکرد و شهروندانش به لهجههای مختلفی سخن میگفتند و از یک زبان نوشتاری مرکزی پیروی میکردند، میشد روم و چین را با هم مقایسه کرد. در چنان شرایطی، غربیها میتوانستند حکومت تمدنی چین را نیز درک کنند چون نمونه مشابه آن را در امپراتوری روم دیده بودند.
این نوع از حکومت که محصول ادغام صدها سلسله و حکومت مختلف در طول تاریخ است، اگر به سیاق کشورهای غربی الگوی رقابت سیاسی شدید در داخل را در پیش گرفته بود، هرگز تا امروز دوام نمیآورد. این تجربه در چین جواب نداد. ماجرا با انقلاب ۱۹۱۱ آغاز شد که «جمهوری چین» را بر سر کار آورد. در آن زمان، کشور چین تلاش کرد از الگوی امریکایی کپی بردارد و نتیجهاش آشوب بود. جنگسالاران از قبایل رقیب از مناطق مختلف سرزمین چین وارد منازعات گسترده با یکدیگر شدند و در دهههای بعدی این وضع به تلفات جانی عظیمی منتهی شد.
الگوی چینی
الگوی چین به صورت خلاصه، مجموعهای از رویکردهای حکومتی است که باید اوجگیری چین را تضمین کنند. غرب سالها وقت صرف کرده تا الگوی سیاسی خود را ارزشهای عالمگیر جا بزند. اما کشوری مثل چین از سال ۱۹۷۸ تجربیات خودش را در عرصه سیاسی پیش برده و از تجربیات تلخی مثل انقلاب فرهنگی چین (در فاصله سالهای ۱۹۶۶ تا ۱۹۷۶) درس گرفته است. در آن زمان، افراطگرایی ایدئولوژیکی باعث از بین رفتن سنتهای موفق اداره کشور و مردم شد و بسیاری از مردم هم از رفاه و نظم اجتماعی محروم شدند.
اما از آن به بعد، حکومت چین تلاش کرده از یک سو ارتباط عمیق خود را با گذشته تاریخیاش حفظ کند و از سوی دیگر، عناصری از الگوی حکومتداری غربی را نیز با آن ادغام کرده است.
نظامی که چین امروزه دنبال میکند و به درجات مختلف در آن موفقیت داشته است، مکانیسم «انتصابات و انتخابات» بوده است. انتصاب از سنتهای باستانی چین سرچشمه میگیرد و انتخاب بر مبنای الگوی غربی انجام میشود. این روش را دنگ شیائوپینگ رهبر سابق چین کلید زد و در سه دهه اخیر مورد استفاده بوده است. بر مبنای آن، هماهنگیهای نهادی برای موفقیت در انتقال منظم قدرت انجام میگیرد. این سیستم، نقایصی دارد اما در نوع خود جواب داده و میتواند رقیبی برای نظامهای سیاسی دیگر باشد.
تجربه چین از زمان سال ۱۹۷۸ نشان میدهد که آزمون نهایی یک نظام سیاسی درواقع این است که آن نظام چقدر میتواند متضمن حکومتداری خوب بر مبنای قضاوت مردم باشد. آن دوگانه «دموکراسی در برابر سایر نظامهای سیاسی» که غرب دائم بر طبلش میکوبد، در دنیای پیچیده امروز کاملا بیمعنا به نظر میرسد. دموکراسیهای زیادی هم امروز در جهان وجود دارند که بسیار ضعیف اداره میشوند و هیچ سودی به حال شهروندان ندارند. تجربه چین ممکن است به تدریج به تغییر پارادایمی در گفتمان سیاسی بینالمللی بدل شود؛ چون واقعیت این است که فقط دو نوع حکومتداری وجود دارد: حکومتداری خوب و حکومتداری بد.
حکومتداری خوب در برابر حکومتداری بد
حکومتداری خوب و بد را میتوان هم در نظامهای غربی و هم در نظامهای غیرغربی مشاهده کرد. روش چین این است که به ماهیت حکومتداری بیشتر از روش آن اهمیت میدهد و معتقد است که درنهایت، ماهیت میتواند تکامل پیدا کند و روش مناسب و مفید را از دل خود بیرون بیاورد. این روش متناسب با سنتها و شرایط مربوط به هر کشور و ملت خواهد بود. آنچه چین تاکنون انجام داده، تکیه بر خرد باستانی و روشهایی است که از نظر حکومت چین در طی سالیان جواب دادهاند.
موفقیت این رویکرد در حکومتداری بستگی به دو قابلیت دارد: اولی قابلیت خود- اصلاحی و خود- ابداعی است و دومی، قابلیت برنامهریزی و داشتن استراتژیهای اجرایی. چین عملا الگوی توسعهای خودش را خلق کرده است؛ الگویی که مهمترین مشخصهاش «دولت توسعه» است. برنامههای توسعهای ملی پنج ساله چین و کنفرانسهای سالانه اقتصادی حزب کمونیست چین همگی بخشی از همان دولت توسعه به شمار میآیند. استراتژیهای سطح محلیتر در عرصه توسعه نیز در همین راستا مورد توجه قرار دارد.
البته شاید چین یک نمونه خاص باشد. چین در چارچوب اقتصاد بازار سوسیالیستیاش هم به ابزارهای کینزی مثل سیاستهای مالی و پولی توجه دارد و هم به ابزارهای دیگری که در کشورهای دیگر دنیا موجود نیستند؛ مثل مالکیت عمومی اراضی و منابع استراتژیک. همچنین بر کسی پوشیده نیست که بخشهای بزرگی در اقتصاد چین در کنترل دولت قرار دارند. این ابزارها عملا اهرمهای موثرتری را در اختیار چین میگذارند.
یک نکته دیگر که در الگوی چین مورد توجه قرار دارد، جامعبودن آن است. در جامعه چین، یادگیری از دیگران یک ارزش تلقی میشود. این کشور سنت دیرینهای از «قرضگرفتن عناصر فرهنگی خاص» از دنیای خارج را در خود دارد اما در عین حال هرگز نمیخواهد هویت خودش را از دست بدهد. این الگو به تدریج در حال تکاملیافتن و بهتر شدن است.
در این راستا، زندگی مردم در اولویت قرار میگیرد. کاهش و حذف فقر در استراتژیهای چین سهم بسیار مهمی دارد. این مسئله به خصوص در مناطق روستایی قابل مشاهده است. روش توسعهای چین در این مناطق که اکثر جمعیت چین را در خود جا دادهاند، بهرهوری بالایی ایجاد کرده، میلیون ها نفر را از فقر بیرون آورده، گسترش سریع بخش صنعت و تجارت خارجی را به همراه داشته و همه اینها مثل واکنشهای زنجیرهای قابل مشاهده بودهاند.
اصلاح تدریجی از نظر دولت چین بهتر از شوکدرمانی است. فلسفه توسعه چین اغلب بر مبنای یک ضربالمثل قدیمی توصیف میشود: «رد شدن از رودخانه با پا گذاشتن روی سنگها». ارتباط آن با دنیای امروزی این است که چین به دنبال تجربیات منطقهای و کوچکتر است و تنها پس از انجام آنها تدابیر اصلاحی عظیم را در پیش خواهد گرفت. مثلا چین ایدههای جدیدش را ابتدا در مناطق اقتصادی مخصوص پیاده خواهد کرد و بعد در مورد آنها تصمیم اساسیتر خواهد گرفت. چینیها با نهادهای غیرکاملی که در اختیار دارند کار میکنند و به تدریج آنها را متحول میکنند تا مدرنیزاسیون اقتصادی شکل بگیرد. آنها نمیخواهند با روشهای شوکدرمانی، سرنوشتی مثل اتحاد جماهیر شوروی سابق یا یوگسلاوی سابق پیدا کنند.
به علاوه، چین اولویتها و روندهای خود را مشخص کرده است. الگوی واضح اصلاحی چین از مناطق روستایی شروع میشود و به مناطق شهری میرسد. همچنین ابتدا مناطق ساحلی و بنادر مورد توجه قرار دارند و سپس مناطق داخلی سرزمینی. اصلاحات آسانتر زودتر از اصلاحات دشوارتر انجام خواهد گرفت و قرار است تجربیات بهدستآمده در مرحله اول در هریک از این موارد، تاثیر مثبتی روی مرحله دوم بگذارند.
حالا پرسشی که مطرح میشود این است که آیا الگوی چین جهانی است؟
واقعیت این است که هیچ الگوی توسعهای که به درد تمام کشورهای دنیا بخورد وجود ندارد. غرب در موارد زیادی سعی کرده الگوی سیاسی خود را در نقاط دیگری از دنیا مثل اوکراین پیاده کند، اما آشفتگی ناشی از این اقدامات به وضوح نشان داده که الگوی غرب برای بسیاری از این مناطق جواب نمیدهد.
چین هم معتقد نیست که الگوی توسعهاش باید در نقاط مختلف جهان پیاده شود و مثل غرب قصد نجات کسی را هم ندارد. نکته تنها این است که برخی کشورهای آسیایی - از کشورهای آسیای مرکزی گرفته تا هند و ویتنام- از تجربه چین الگوهایی برداشتهاند و حتی در برخی کشورهای امریکای لاتین و افریقا نیز این الگو مورد توجه قرار گرفته است. برای هر کشوری که به ترکیب خرد شرقی و تجربیات مدرن اعتقاد دارد، راه استفاده از الگوی چین باز است.
*استاد علوم سیاسی و مدیر انستیتو چین در دانشگاه فودان