قدم زدن با تراويس كالانيك در خيابان‌هاي سان‌فرانسيسكو

رئیس اوبر مسافر یك تاكسی

تاریخ 1396/05/01 ساعت 15:33

داستان اوبر به طور خیلی دقیق شباهتی با داستان كالانیك ندارد – یك استارت‌آپ صدا زدن تاكسی در ابتدای امر ایده او نبود – اما بدون بحث و مجادله، كالانیك شخصیت اصلی این شركت است.

بخشی از کتاب: سواري وحشيانه: نگاهي از درون به جست‌وجوي اوبر براي تسلط جهاني/ ترجمه:آینده نگر

ساعت 7 و 30 دقيقه بعدازظهر يك عصر آفتابي تابستان است، وقتي كه من به دفتر مركزي شركت اوبر در سان‌فرانسيسكو براي يك مصاحبه طولاني با مديرعامل اين شركت، تراويس كالانيك، وارد مي‌شوم. كمي تعجب كردم چون با در نظر گرفتن شهرت اوبر به ساعت‌هاي كار طولاني، افراد كمي در دفتر بودند. وسط ژوئيه بود، پس شايد كاركنان جوان بيرون رفته بودند كه با خودشان خوش باشند. اما امكان هم دارد نيروي كار شركت در حال كاستن از سرعت خود است ؛ نيروي كاري كه تا آن زمان از سال 2016، بابت بيش از پنج سال كاركردن با سرعت سرسام‌آور فرسوده شده است.

كالانيك خودش در زمينه سرعت كار پيشرو است. تنها چند روز از تولد چهل‌سالگي‌اش گذشته و هنوز داراي سبك زندگي پر از كافئين يك كارآفرين جوان است. طي اين سال‌ها او يك زندگي خانوادگي ثابت داشته است. چندين نفر از دوستانش كالانيك را وقتي كه كار نمي‌كند به عنوان يك آدم تنبل كه توي خانه مي‌ماند توصيف مي‌كنند. با اين حال، او را كسي مي‌دانند كه خيلي بيشتر از روابط ديگرش، به اوبر پايبند است.

چند دقيقه پس از گذشت ساعت قرار ما، كالانيك وارد شد و پشت ميزش، جايي كه منتظرش بودم، نشست. او يك گوشه دنج در انتهاي طبقه اول ساختمان دفتر مركزي اوبر دارد كه لباس‌هايش را در آن نگه مي‌دارد و نيز يك ماكت از ساختمان جديد در دست ساخت دفتر مركزي شركت را. اين ساختمان طبق زمان‌بندي در سال 2019،‌ چند خيابان آن‌طرف‌تر از ساختمان فعلي افتتاح خواهد شد. اين جايي كه كالانيك نشسته، جاي بازي است و مثل اتاق‌هاي مديرعامل‌ها جايي در گوشه شركت كه خيلي چشم‌نواز باشد نيست.

بعد از يك سال تحقيق روي كالانيك،‌ شركت‌هاي قبلي‌اش و اوبر، به اندازه كافي فهميده‌ام كه بايد انعطاف داشته باشم: او دوست دارد كه گل و گشاد بازي كند تا دست‌كم نشانه‌هايي از جوشيدن افكار از درون او ظاهر شود. ما درباره برنامه زماني پيش رويمان در مصاحبه‌هايي كه با او انجام مي‌دهم بحث نكرده‌ايم به جز اينكه مكالمه درباره كارش را كه يك ماه قبل از آن در چين شروع كرده بوديم ادامه خواهيم داد. او به من مي‌گويد قبل از اينكه حرف زدن را شروع كنيم، چند چيز است كه مي‌خواهد نشانم بدهد؛ البته اگر بخواهم يك پيشنهاد غيرمعمول را بپذيرم.

او مي‌گويد: «خب، ما دو انتخاب داريم: مي‌توانيم به آن اتاق برويم». اشاره مي‌كند به اتاق كنفرانس بغل كه يكي از بسيار اتاق‌هايي در شركت اوبر است كه براي مكالمات خصوصي استفاده مي‌شود، «و من در تمام مدت بايستم و از اين طرف اتاق به آن طرف بروم و بيايم. يا اينكه مي‌توانيم برويم پياده‌روي.»

با فهميدن اينكه انتخاب واقعي من بين اين دو گزينه است كه «به تراويس اجازه بدهم كه تراويس باشد» يا اينكه سعي كنم او را وادار كنم در شرايطي عذاب‌آور اطلاعات را به ترتيب به من بدهد، گزينه راه رفتن را انتخاب كردم.

داستان اوبر به طور خيلي دقيق شباهتي با داستان كالانيك ندارد – يك استارت‌آپ صدا زدن تاكسي در ابتداي امر ايده او نبود – اما بدون بحث و مجادله، كالانيك شخصيت اصلي اين شركت است. كالانيك بينشي انتقادي را عرضه كرد كه باعث شد ايده استارت‌آپي يك نفر ديگر،‌ از يك ايده نه‌چندان جذاب به ايده‌اي تبديل شود كه زمين بازي را تغيير داد؛ او اين كار را با ايده فعال كردن رانندگان داوطلب به جاي استخدام راننده و خريد خودرو انجام داد. اين شركت به سرعت رشد كرد و از محدوده سان‌فرانسيسكو بيرون آمد و كالانيك به يك مدير مشهور در همه جهان تبديل شد. در نتيجه، اوبر به شركتي تبديل شد كه همه آن را با كالانيك مي‌شناسند، مثل مايكروسافت، اپل و فيس‌بوك كه به ترتيب، با بيل گيتس، استيو جابز و مارك زاكربرگ شناخته شده‌اند.

گذشت زمان كالانيك با اوبر خيلي بي‌عيب و نقص انجام شده است. اين شركت كاملا به يك نمونه براي موج بعدي صنعت فناوري اطلاعات تبديل شده است. اين شركت به طور قطع يك كسب‌وكار با اولويت اول تلفن همراه است. اگر آيفوني در كار نبود، اوبري هم نبود. و اين شركت تقريبا از همان شروع به كار خود، در حال گسترده شدن در سطح جهاني بوده است؛ خيلي زودتر از مرحله‌اي كه ممكن بود در دوراني كه نرم‌افزارهاي بسته‌بندي‌شده و يارانه‌هاي قديمي متداول بودند، شروع به گسترش كند. همچنين اوبر پيشگام در اقتصاد به اصطلاح گيگ است؛ اقتصادي كه در آن، به طرز هوشمندانه‌اي فناوري با ديگر دارايي‌هاي مردم (خودروهايشان) و نيز  كارشان ممزوج شده است و با نرخ‌هاي پيمانكاران مستقل به آنها پول پرداخت مي‌شود، بدون اينكه هزينه‌هاي ارائه خدمات به كاركنان شركت را متحمل شود.

كاركنان اوبر بيش از 12 هزار نفر تمام‌وقت هستند كه حدود نيمي از آنها در منطقه سان‌فرانسيسكو كار مي‌كنند. چون ما كاپشن‌هايمان را پوشيديم – حتي در ماه ژوئيه نيز در شب‌ها بايد چيزي روي لباس پوشيد – فكر كردم كه مي‌خواهيم به بيرون از ساختمان برويم. و رفتيم. ولي كالانيك توضيح داد كه اول مي‌خواهد دفاتر اوبر را به من نشان بدهد. مثل همه مديرعامل‌هاي پيش از كالانيك، او به دفاتر شركتش نه‌تنها به عنوان بازتابي از ارزش‌ها و ماموريت‌هاي شركت نگاه مي‌كند بلكه به آن به عنوان بخشي از شخصيت خودش نيز مي‌نگرد.

استيو جابز هم همين طور بود؛ شش ماه پيش از مرگش، كنار من روي يك كاناپه در اتاق نشيمنش در پالو آلتو نشست و با افتخار يك دفترچه صحافي‌شده را به من نشان داد از طرح‌هاي معماري محل جديد شركت اپل كه هيچ وقت عمرش به ديدن آن قد نداد. چند ماه بعد، او شخصا با يك باغبان كار مي‌كرد تا درخت‌هاي زردآلو را براي اين پروژه انتخاب كند.

كالانيك مي‌گويد: «مي‌داني مثلا وقتي يك شهر از نو ساخته مي‌شود چطوري است؟ هر جايي با خط‌هاي تميز روبه‌رو مي‌شوي. مثل يك شهر توليدشده در كارخانه است. ما در اين شهر پنج ركن برند خودمان را داريم: مستحكم، محبوب، الهام‌بخش، به‌خوبي توسعه‌يافته و متعالي. اين شخصيت شركت اوبر است.»

ما نزديك ميز كار او ايستاده بوديم و به بيرون به سيستم عصبي ساختمان اوبر نگاه مي‌كرديم؛ جايي كه رديف به رديف ميزهاي مجاور هم وجود دارد كه بازديدكنندگان بعد از گذشتن از يك دروازه امنيتي مي‌بينند. همان‌طور كه كالانيك ركن‌هاي برند شركتش را تكرار مي‌كرد - مستحكم، محبوب، الهام‌بخش، به‌خوبي توسعه‌يافته و متعالي – سرم را به نشانه تاييد تكان مي‌دادم. همه اين‌ ركن‌ها براي من كمي آبكي بود، بدون توجه به اينكه او چقدر محكم آنها را توضيح مي‌داد.

در مورد ركن «مستحكم» او عموما منظورش عمل‌گرايي بود. اوبر انتهاي عمل‌گرايي است: اين شركت از فناوري استفاده مي‌كند تا افراد را از يك مكان به مكان ديگري منتقل كند. با اين حال، اين مفهوم معناي جديدي در سخنان يك مهندس عمومي دارد؛ كالانيك مي‌گويد: «همه‌چيز اين شركت، يك سري خطوط مستقيم كاربردي است. همه اتاق‌هاي كنفرانس شركت به نام شهرهاست كه به ترتيب الفبايي منظم شده‌اند. اين كار خيلي عمل‌گرايانه است.»

من قبلا درباره اشتياق كالانيك براي اختصاص دادن ساعت‌هاي بي‌حدوحصر به جزئيات خرافي خوانده‌ بودم. اما با اين حال، شخصا شاهد اشتياق او براي غرق شدن در جنبه‌هاي اسرارآميز و فرازميني چنين كسب‌وكار تقاضامحوري، مثل اوبر، بوده‌ام.

كالانيك به سقف‌هاي كاملا آكوستيك يك اتاق كنفرانس اشاره مي‌كند و مي‌گويد كه اين امر، نمونه‌اي از طبيعت «متعالي» اوبر است. او مي‌گويد: «من صدا را دوست ندارم. ميانه‌ام با سروصداي زياد خوب نيست.» با افتخار، به مواد اوليه به‌كاررفته در ساختمان كه عايق صوتي هستند اشاره مي‌كند. «وقتي 800 نفر در اين طبقه كار مي‌كنند، آكوستيك كردن اتاق‌ها طبقه را ساكت مي‌كند. بنابراين مي‌توانم آهسته صحبت كنم.» صدايش را پايين مي‌آورد تا حد تقريبا درگوشي صحبت كردن «و تو مي‌تواني صدايم را بشنوي.»

كنار ما يك راهرو بين ميزها و يك ديوار داخلي است. كالانيك مرا دعوت مي‌كند كه نگاهي به زير پا بيندازم، به كف بتوني كه يك طرح پيچيده از سري خطوط متقاطع بر آن حك شده است. او مي‌گويد: «اين شبكه برق فشار قوي سان‌فرانسيسكو است. من آن را به عنوان مسيرم در نظر گرفته‌ام.» اينجا، جايي است كه در روزهاي كاري مي‌رود و مي‌آيد، اغلب در حالي كه با تلفن همراه صحبت مي‌كند. او مي‌گويد: «در روزهاي كاري شما مرا اينجا مي‌بينيد. من در هفته 83 كيلومتر راه مي‌روم.»

گردش در حوالي طبقه چهارم ادامه دارد. كالانيك به من اتاق «نيويورك» را نشان مي‌دهد؛ اتاق كنفرانسي كه در آن، اوبر درباره قراردادي مذاكره مي‌كند كه براي شركت 1.2 ميليارد دلار درآمد در پي داشته، درست قبل از اينكه شركت به دفاتر نمايندگي در محله «ماركت استريت» نقل مكان كند. او با افتخار مي‌گويد: «اولين قرارداد ميليارد دلاري كه عقل از سر مردم مي‌پراند.»

ما سوار آسانسور – يكي از انگشت‌شمار آسانسورهايي كه در ساختمان اوبر موجود است- مي‌شويم تا به طبقه 11 برويم. اين طبقه جايي است كه كالانيك دكور آن را خيلي ساده درست كرده است، جايي شبيه به محيط‌هاي كارآفريني با ديوارهاي خشكه‌چيني لخت و ميزهاي كوچك‌تر از حد معمول.

او مي‌گويد: «وقتي شما يك كارآفرين هستيد – دست‌كم 99 درصد از كارآفريناني كه مارك زاكربرگ نيستند – لحظات سختي داريد. بنابراين اينجا درست همان جايي است كه من اسمش را غار مي‌گذارم، چون وقتي شما در يك لحظه سخت قرار داريد، در تاريكي هستيد، به معناي كامل كلمه در يك مكان تاريك هستيد. مثل اينجا.»

پايين در طبقه پنجم، محوطه‌اي هست كه اتاق‌هاي كنفرانسش به نام كتاب‌هاي علمي- تخيلي نام‌گذاري شده است. كالانيك مي‌تواند از اتاق «اسكاي- فاي» به سمت «جنگ داخلي» برود. بخشي از اين اتاق‌ها مثل كتاب‌هاي ايزاك آسيموف نام‌گذاري شده است. منظور او از يكي از ركن‌هاي شركت اوبر با عنوان «به‌خوبي توسعه‌يافته» آينده‌اي است كه اين شركت مي‌خواهد بسازد و از توجهش به داستان‌هاي علمي – تخيلي هم همين نكته به چشم مي‌خورد. طراحي راهروهاي اتاق‌هاي كنفرانس خيلي پيچيده و تودرتو و سردرگم‌كننده است. براي نگاهي كه كالانيك به جهان دارد، اين سردرگمي خوب است. او مي‌گويد: «اگر شما ساكن اين شركت باشيد، مي‌دانيد كه هرچيزي كجاست. و اگر هم مهمان شركت هستيد، گم مي‌شويد. بنابراين مي‌توانيد بگوييد كه چه‌كسي اهل اين شركت است و چه‌كسي مهمان است.»

 

گرفتاري‌هاي بي‌امان

اوبر هميشه شركتي بحث‌برانگيز بوده است. يك برنامه كسب‌وكار تركيبي بر پايه رياست عجيب و غريب تراويس كالانيك. با اين حال، ارزش‌ها و جديت اوبر در كار، در اولين ماه‌هاي سال 2017 كاملا در حال تغيير است. براي اولين بار، سؤالات واقعا وجودي شروع به ظاهر شدن كرده‌اند چراكه موانع در راه حركت اين شركت مشاهده مي‌شود: «آيا سواري وحشيانه اوبر متوقف خواهد شد به همان سرعتي كه اين شركت از اولين نقطه شروع به كار كرد؟ آيا شركت مي‌تواند بدون عصاي اسرارآميز يك راهبر باقي بماند؟ آيا مي‌تواند با كالانيك باقي بماند؟»

رسانه‌ها قبلا نسبت به اوبر ديد خوبي داشتند اما بعدتر به آن با ديده ترديد نگاه كردند و انتقادهاي زيادي به آن وارد دانستند. اكنون، به نظر مي‌رسد كمتر جنبه‌اي در اين شركت وجود دارد كه درست و سر جاي خودش باشد. در هر نقطه عطفي و در هر جبهه جديدي كه اين شركت گشوده، به نظر رسيده كه مبارزه را باخته است؛ چه در دادگاه‌ها، چه در محبوبيت عمومي،‌ چه در ميزان وفاداري مسافران و رانندگان خودروهايش، چه حتي مديريت هم‌زمان با خروج سريع گروه مديران اجرايي‌اش. بدترين قسمت ماجرا شايد اين باشد كه اوبر هنوز يك شركت خصوصي باقي مانده و به همين دليل سهامش در بازارهاي بورس ارائه نشده چون نمي‌خواسته است كه جزئيات اين شركت به عموم اعلام شود و در معرض ديد همگان قرار بگيرد.

در زماني كه اين مطلب نوشته مي‌شود، اين شركت رئيس هيئت مديره خود را از دست داده و در جست‌وجوي يك رئيس جديد است. شايعاتي در اين زمينه وجود دارد كه افرادي از شركت‌هاي ديزني،‌ گوگل يا سافت‌بانك به اوبر بيايند. نهادهاي نظارتي هم در حال تحقيق روي شركت اوبر هستند كه ببينند آيا در برنامه‌ نظارتي تاكسي‌ها تقلب كرده است يا نه.

يك پرونده حقوقي مربوط به يك كلاه‌برداري جديد با شكايت يكي از شركت‌هاي تابعه شركت «آلفابت» كه شاخه خودروهاي بدون راننده گوگل به شمار مي‌رود،‌ عليه اوبر تشكيل شده است و وقتي كه در ماه مي امسال، يك دادگاه فدرال پرونده را براي اتهام‌هاي جنايي به وزارت دادگستري ارجاع داد، وضعيت پرونده وخيم‌تر نيز شده است. شركت «وِيمو» كه زيرشاخه آلفابت است، مدعي شده كه آنتوني لواندوفسكي، مهندس سابق گوگل، فناوري شركت را به سرقت برده و اكنون شركت اوبر در حال استفاده از آن است. اوبر اين اتهام را نپذيرفته است.

يكي از رقباي اوبر نيز وضعيت را براي اين شركت بدتر كرده است؛ شركت «ليفت» كه بزرگ‌ترين شركت خبر كردن تاكسي با استفاده از فناوري‌هاي نوين و اينترنت پس از اوبر است، در سال جاري توانسته سود زيادي براي خود كسب كند و با شريك شدن با شركت «ويمو» حتي روي خودروهاي بدون راننده هم كار و سرمايه‌گذاري كند.

اوبر وضعيت پيچيده‌اي در كسب‌وكار خود دارد. اين شركت به خوبي در سطح جهان شناخته‌شده است و مشتريان زيادي نيز به آن علاقه دارند و وفادارند. اما هم شركت اوبر، هم كالانيك از مشكلات كوتاه‌مدتي كه به شهرتشان ضربه مي‌زند رنج مي‌برند. يكي از چالش‌هاي اوبر كمبود مديران ارشد شركت است. مثلا اين شركت به شدت دنبال نفر شماره 2 است كه بعد از كالانيك بتواند در سلسله‌مراتب شركت كار كند اما موفق به اين كار نشده است.

يكي ديگر از مشكلات اين شركت، مسائل سياسي است. از وقتي كه ترامپ رئيس‌جمهور شده، مقامات اين شركت به يكي از مشاوران او تبديل شده بودند. در زمان تبليغات انتخابات تعداد زيادي از مردم اين شركت را تحريم كرده بودند. همه اين اتفاقات به شهرت اوبر و خود كالانيك ضربه زده است. مشكل بزرگ ديگر شركت اوبر و كالانيك، مسائل فرهنگ سازماني در اين شركت است كه باعث شده در ميان رانندگان و نيز در ميان كاركنان اين شركت هر از چندي، برخوردها و اعتراضاتي صورت بگيرد كه به محبوبيت آن ضربه بزند.

 

اوبر بزرگ نيست

پس از گردش در ساختمان اوبر، ما سرانجام از پشت ميز كالانيك بلند مي‌شويم و مستقيم به يك در خروجي مخفي مي‌رويم و از راه‌پله‌اي پايين مي‌آييم كه مستقيما ما را به گوشه‌اي خارج از ساختمان و نزديك ورودي آن هدايت مي‌كند. او به من مي‌گويد برنامه اين است كه به سمت «ماركت استريت» پياده برويم، خياباني كه از مركز شهر سان‌فرانسيسكو مي‌گذرد و به خيابان «امباركادرو» مي‌رسد كه ما را به كنار ساحل مي‌برد. از آنجا، ما مي‌توانيم از يك منطقه توريستي بگذريم و به پل معروف «گلدن گيت» برسيم. با آن غروب زيبا، دماي هوا در حال پايين آمدن است.

اما كالانيك نمي‌تواند اين غروب را تحمل كند. او مي‌گويد: «اين غروب آفتاب افسرده‌ترين چيز براي يك آدم اهل لس‌‌آنجلس است. براي همين است كه من معمولا براي تعطيلات آخر هفته به لس‌آنجلس مي‌روم. فقط به خاطر اينكه در ساحل باشم.»

كالانيك در يك حالت متفكرانه قرار دارد و همان‌طور كه درباره مسائل مختلف صحبت مي‌كنيم، حرف‌هاي عميقي مربوط به موضوع بحث مي‌زند. براي مثال، درباره چيزي كه اخيرا درباره شركت «اسكوئر» شنيده‌ام، يك شركت پرداخت پول كه رئيسش جك دورسي، بنيان‌گذار توئيتر است، با او صحبت كردم. اين شركت با اوبر در يك ساختمان قرار دارد و با اينكه اوبر يك شركت خصوصي است و اسكوئر به صورت عمومي در بازار بورس خريد و فروش مي‌شود، اسكوئر به نحو بارزي داراي عملكرد و سود كمتري است. كالانيك به فكر فرو مي‌رود و مي‌گويد: «ما واقعا آن‌قدر در ناز و نعمت نيستيم.»

شروع مي‌كنيم به صحبت كردن درباره تاريخچه كارآفريني كالانيك كه شامل جست‌وجوهاي بي‌حاصل او در تامين سرمايه براي شركت اشتراك‌گذاري فايل‌هاي رايانه‌اي و اينترنتي «رِد اسووش» در دهه 2000 مي‌شد. در همان زمان كه ما به خيابان دراز و پيچاپيچ امباركادرو مي‌رسيم كه «بي بريج» را به پل گلدن گيت متصل مي‌كند، شفق در حال فرو نشستن است. من با صداي بلند مي‌گويم كه آيا در حين راه رفتنمان توسط مردم شناخته خواهيم شد. او دراين‌باره نگراني ندارد.

به يك رستوران فست‌فود به نام «سوكال» مي‌رويم كه رستوران مورد علاقه كالانيك است. حالا ما در حال بحث كردن درباره خودروهاي بدون راننده هستيم و كالانيك مي‌گويد كه دراين‌باره يك كار بزرگ در پيش است اما هنوز نمي‌تواند درباره آن بيشتر بحث كند. او اعتراف مي‌كند كه اين 11 كيلومتر پياده‌روي كه هميشه شامل توقف كردن در رستوران فست‌فود محبوب اوست، به يكي از كارهاي هرروزه عصرهاي تابستانش تبديل شده است و هميشه يك نفر همراه او است كه به من معرفي‌اش نمي‌كند. اما من بعدتر مي‌فهمم كه همراه پياده‌روي‌هاي او آنتوني لواندوفسكي است؛ مهندس سابق خودروهاي بدون راننده شركت گوگل كه از اين شركت بيرون آمد تا شركت «اوتو» را كه يك شركت فعال در زمينه كاميون‌هاي بدون راننده است تاسيس كند. تنها چند هفته پيش از پياده‌روي ما، اوبر شركت «اوتو» را به قيمت 680 ميليون دلار خريده بود و كالانيك به من مي‌گويد كه در حال وقت صرف كردن با لواندوفسكي است تا چشم‌انداز فناوري و طرح تجاري خودروهاي بدون راننده را جذب كند. اوبر و شركت «آلفابت» بابت همين ماجرا اكنون وارد يك دعواي حقوقي شده‌اند.

حالا كه بحث به دوران كارآفريني كالانيك كشيده، مي‌خواهم بدانم او چگونه به اوبر بزرگ‌تر و تثبيت‌شده‌تر فكر مي‌كند. پاسخ او بي‌ميلي‌اش به نگاه كردن به شركت را از اين زاويه كه يك خيلي عريض و طويل باشد آشكار مي‌كند. او همه آدم‌ها را در شركت نمي‌شناسد اما هنوز مصاحبه‌هاي چندساعته‌اي با كساني دارد كه مي‌خواهند در شركت استخدام شوند. كالانيك توضيح مي‌دهد كه دوست دارد قبل از استخدام كردن كسي، شبيه‌سازي كند كه كار كردن با او چگونه خواهد بود.

از او مي‌پرسم كه آيا اداره كردن يك شركت بزرگ را دوست دارد؟ مي‌گويد: «به روشي كه من شركت را اداره مي‌كنم، آن را بزرگ احساس نمي‌كنم.» و به الگويي مي‌رسد كه مورد علاقه‌اش است: روز خوب او، روزي است كه در آن يك سري از مشكلات وجود داشته باشند كه بايد حل شوند. او خود را بيشتر از اينكه يك مديرعامل ببيند، آشكارا يك رئيس‌ عيب‌ياب مي‌بيند.

بزرگي به وضوح ترسناك است. او مي‌گويد: «مي‌خواهم بگويم شما به طور مدام مي‌خواهيد كه شركتتان را وادار كنيد احساس كند كوچك است. شما نياز داريد مكانيسم‌ها و ارزش‌هاي فرهنگي‌اي ايجاد كنيد تا احساس كنيد شركتتان در كوچك‌ترين اندازه ممكن است. اين‌گونه است كه شما در كار خود نوآور و سريع باقي مي‌مانيد. اما اينكه در اندازه‌هاي مختلف شركت چطور اين كار را انجام بدهيد، متفاوت است. اگر شركت خيلي كوچكي باشيد، صرفا با يك دانش قبيله‌اي (دانش گروه كوچكي كه دور و بر شماست)، اين كار را سريع انجام مي‌دهيد. اما اگر با دانش قبيله‌اي كار كنيد، وقتي كه شركت شما خيلي بزرگ است، كارتان به سمت آشفتگي و بي‌نظمي مي‌رود و سرعت حركتتان واقعا كم مي‌شود. بنابراين به طور مداوم بايد خط باريكي بين نظم و بي‌نظمي پيدا كنيد.»

من مي‌پرسم او چطور برنامه‌ مي‌ريزد تا انتقال يك شركت را از مرحله استارت‌آپي خالص به مرحله‌اي كه شركت ديگر دسته‌اي از جوان‌ها نيست كه در زندگي‌شان هيچ‌چيزي ندارند به جز كار، مديريت كند. مي‌گويد: «من آن را خط قرمز اسم مي‌گذارم. در يك خودرو، شما مي‌توانيد سريع برانيد ولي خط قرمز داريد. و هركسي در زندگي شخصي خودش خط قرمز دارد. شما ممكن است سرعت ماشين را بالاتر ببريد و ببينيد كه چطور اوضاع خراب مي‌شود. اما خيلي طولاني نمي‌توانيد روي صندلي بنشينيد و با اين سرعت برانيد. و هركسي خط قرمزي شخصي براي خودش دارد.»

او به اين مسئله اشاره مي‌كند كه همين حالا تعداد زيادي تاكسي اوبر وجود دارد كه راننده‌هايشان بچه دارند و اين والدين دوست دارند كه به اندازه راننده‌هاي بدون بچه داراي كارايي باشند، بدون اينكه محدوديت زماني زيادي داشته باشند. با اين حال، به دليل لزوم تعادل بين كار و زندگي براي كاركنان اوبر، در اين خواسته كالانيك براي افزايش كارايي محدوديت وجود دارد. او مي‌گويد: «ببين، اگر كسي بيشتر سود توليد كند، سريع‌تر بالا خواهد رفت. قضيه صرفا همين است. راهي براي دور زدن آن وجود ندارد.»

 ملاقات با راننده

پس از بيش از سه ساعت پياده‌روي، شب سرد و تاريك شد و مكالمه ما عميقا شخصي شد. ما بحث مي‌كرديم درباره اين روايت كه چطور اوبر از يك عزيزكرده رسانه‌ها تبديل به يك شرور رسانه‌ها شد. كالانيك تقريبا تمايل داشته كه همدست اين استعاره‌سازي باشد،‌ اغلب با هيزم ريختن به آتش اين رويكرد رسانه‌اي از طريق بازي كردن نقش يك شرور توسط خودش. او به اين فعاليت‌ها اين‌طور اشاره مي‌كند كه «وقتي مي‌بينم چيزي تحريك‌آميز است، معدود لحظاتي مي‌آيند كه شخصيتي خودپسند داشته باشم.»

مي‌پرسم كه آيا اهميت مي‌دهد كه چطور مردم درباره او و شركت اوبر فكر مي‌كنند. مي‌گويد: «بله» و تاييد مي‌كند كه تا حدي متاسف است: «اين براي اوبر خوب نيست. براي من خوب نيست. براي افرادي كه من با آنها صحبت مي‌كنم خوب نيست. براي همه بد است.»

بخشي از مسئله كالانيك به اين بازمي‌گردد كه به نظر او نمي‌تواند موضع دفاعي يا ناراحتي خود را پنهان كند. او اين لحظات آزردگي خود را به «جست‌وجوي بي‌امان براي حقيقت» نسبت مي‌دهد. هر كس كه بخواهد او بگويد دقيقا به چه فكر مي‌كند، همدلي‌اش را رد مي‌كند و با خشكي مورد قضاوتش قرار مي‌گيرد. او تنها نيست. اين خصلت به طور مرتب به استيو جابز و جف بزوس و نيز به هم‌دوره كالانيك، الون ماسك، نسبت داده شده است. كالانيك به اين اخلاقش آگاه است و به اين ادا اين‌طور اشاره مي‌كند كه «مديرعامل‌هايي كه بنيان‌گذار يك شركت هستند، بايد آدم‌هاي عوضي‌اي باشند تا بتوانند موفق باشند.» او مي‌گويد كه توجهي به اين مسئله ندارد اما وسواس دارد كه نشان دهد اخلاقش اين‌طور نيست.

او مي‌گويد: «فكر مي‌كنم يك سؤال آن بيرون بين مردم وجود دارد.» او از وجود اين اخلاق در خودش مي‌پرسد كه آيا يك آدم عوضي است؟ «وقتي كه شما با من وقت مي‌گذرانيد، يكي از سؤالات بزرگي كه به ذهنتان مي‌رسد اين است كه "آيا اين يك آدم عوضي است؟"»

مهندسي كه كالانيك باشد، مي‌خواهد اين اعتقاد را داشته باشد كه جوابي علمي براي اين سؤال وجود دارد. من مي‌گويم كه پاسخ به اين سؤال هميشه مي‌تواند به عقيده فرد ربط داشته باشد، نه نشانه‌هاي علمي و قطعي. او اين امر را رد مي‌كند. «درك اينكه يك چيز واقعي است يا نه، مثل اين است كه من دقيقا بدانم يك چيز معين به يك فرد مشخص مربوط است يا نه. حالا سؤال اين است كه آيا من يك آدم عوضي هستم يا نه؟ خيلي دوست دارم اين را بدانم.» او ادامه مي‌دهد: «من نمي‌دانم كه آيا يك آدم عوضي هستم يا نه. كاملا مطمئنم كه نيستم.»

ولي من مي‌خواهم بدانم كه آيا او به اين مسئله اهميت مي‌دهد كه ديگران چطور درباره او فكر مي‌كنند. «آنچه بايد بگويم و شما بشنويد اين است كه اگر در پي حقيقت باشيد، صرفا حقيقت را مي‌خواهيد. و اگر اعتقاد داشته باشيد كه چيزي حقيقت نيست، آن‌گاه مي‌خواهيد كه به جست‌وجوي حقيقت ادامه بدهيد. به همين دليل است كه من هنوز بي‌قرارم تا حقيقت را به دست بياورم.»

خيلي كم احتمال دارد كه كالانيك حتي نسخه‌اي از حقيقت كه را به دنبالش است شنيده باشد. چند هفته بعد از پياده‌روي ما، مجله «نيويورك» مصاحبه‌اي با برادلي تاسك منتشر كرد كه يك مشاور سياسي است و براي اوبر بر سر مجادلات حقوقي با چندين نهاد نظارتي كار مي‌كند. در اين مصاحبه، او خود را با كالانيك مقايسه مي‌كند. تاسك مي‌گويد: «او فهميده است كه براي رسيدن به چيزهاي بزرگ، تعداد زيادي از افراد را از خودتان دلخور خواهيد كرد.» سپس مصاحبه‌كننده از تاسك مي‌پرسد كه آيا كالانيك يك آدم عوضي است و واكنش او را اين‌چنين توصيف مي‌كند: «او مكث كرد. پرسيد آيا ضبط خاموش است. من به او گفتم كه نه. جواب داد نه، او عوضي نيست.»

سؤال درباره عوضي بودن در اوايل سال 2017 به خوبي پاسخ داده شد، وقتي كه يك ويدئو در فضاي مجازي ديده شد كه كالانيك در حال ملامت كردن يك راننده است. بعد از منتشر شدن اين ويدئو، كالانيك به طور عمومي اعلام كرد كه اين ماجرا نشان داد او نياز به «بزرگ شدن» دارد. اما او اين عبارت را در شرايطي به كار برد كه اخيرا وارد پنجمين دهه زندگي خود شده است. جواني به تنهايي ديگر نمي‌تواند رفتار او را توضيح بدهد.

كالانيك كه در اين نقطه از پياده‌روي سردش شده و خسته است، پيشنهاد مي‌دهد كه به سوي پل گلدن گيت راه رفتن را ادامه بدهيم كه احتمالا نيم ساعت ديگر طول خواهد كشيد يا اينكه يك ماشين بگيريم و به دفتر اوبر برگرديم. من هم سردم شده و خسته‌ام ولي از او مي‌خواهم كه انتخاب كند. مي‌گويد: «به نظرم يك ماشين بگيريم.»

تلفن هوشمندش را درمي‌آورد و يك اوبر احضار مي‌كند. تنها چند دقيقه طول مي‌كشد تا راننده از شنيدن مكالمه ما بفهمد كه «تراويسي» كه سوار كرده – همه رانندگان اوبر به نام كوچك مسافران خود دسترسي دارند - مديرعامل شركت است.

راننده: تو تراويس هستي؟

كالانيك: آره. چطوري، مرد؟

راننده: هيچ‌وقت نديده بودمت.

كالانيك: آره، آره.

راننده: تو چطوري، پسر؟

كالانيك: خوبم، خوبم.

راننده: نمي‌توانم باور كنم.

كالانيك: چطور شناختي؟

راننده: داشتم به آينه عقب نگاه مي‌كردم. و ديدم خيلي آشنا هستي. لامصب،‌ من با مديرعامل هستم.

كالانيك: خوبه كه ديدمت، پسر.

راننده: مرسي، پسر.

كالانيك: چند وقت است با اوبر كار مي‌كني؟

راننده: يك سال، حدود يك سال و دو ماه.

كالانيك: قبلش چه‌كار مي‌كردي؟

راننده: پاره‌وقت كار مي‌كردم اما چون توي سان‌فرانسيسكو زندگي مي‌كنم، پول بيشتري نياز دارم.

كالانيك: حتما اين‌طور است.

راننده: و از موقعي كه از كارم اخراج شدم، شروع كردم به تمام‌وقت كار كردن.

راننده تعريف مي‌كند كه اخراج شده، بعد از 16 سال كه در بخش پشتيباني فني براي شركت «اي تي اند تي» كار مي‌كرده است. كالانيك مي‌پرسد كه آيا از اينكه مي‌تواند حالا وقتش را كنترل كند خوشحال است و راننده مي‌گويد كه انعطاف را دوست دارد،‌ با اينكه پول دريافتي‌اش مي‌توانست بهتر باشد. وقتي كه كالانيك مي‌گويد شركت اوبر راه‌هاي زيادي دارد براي اينكه راننده «پول بيشتري دربياورد»، ورق برمي‌گردد. راننده مي‌گويد: «خوب، پشتيباني فني شما واقعا پول‌ها را بالا مي‌كشد.» كالانيك مي‌گويد: «درست است، من دارم رويش كار مي‌كنم.» بعدتر چند ماه مهلت تعيين كرد براي اينكه مشكلاتي كه وجود دارد درست شود.

راننده همچنين ناراحت بود از اينكه ايميل‌ها و پيامك‌هايي را دريافت نكرده كه او را از ساعت‌هاي تضمين‌شده مطلع كنند. اين ساعت‌ها برنامه‌اي تشويقي هستند كه براي رانندگاني كه سعي مي‌كنند زندگي‌شان را با درآمد اوبر بگذرانند مهم است. سپس او به مديرعامل ياد داد كه چطور رانندگان از قوانين اوبر سوءاستفاده مي‌كنند. براي مثال، خيلي از راننده‌ها رانندگي خود را مخفي مي‌كنند تا از مقصدهاي غيردلخواه خود، مثل رفتن به حومه‌هاي دور شهر، طفره بروند.

تا ما از ماشين پياده شديم و به همان نقطه‌ ورودي‌اي رسيديم كه از ساختمان اوبر خارج شده بوديم، ساعت نزديك 11 شب شد. كالانيك قول مي‌دهد كه نگراني‌هاي رانندگان را پيگيري كند. (ساعت 11 و 7 دقيقه شب، او جواب به ايميل يكي از «مديران ارشد عملياتي جامعه رانندگان» در شيكاگو را براي من فوروارد كرد كه قول داده بود نگراني‌هاي رانندگان را بررسي كند. من بعدتر از او پرسيدم آيا وقتي كه ما ديگر در ماشين نبوديم، جواب ايميل را داده است. او پرسيد: «مي‌داني چقدر ايميل و پيامك من از داخل ماشين‌ها و از قول رانند‌ه‌ها مي‌فرستم و چقدر بازخورد آنها به من برمي‌گردد؟ مديران بخش محصولات خدماتي اوبر مثل كساني هستند كه بگويند: اوه پسر، همين الان كار را شروع كرديم.»)

 

پرواز بر فراز پكن

در ماه اوت گذشته، كالانيك بسياري از ناظران اوبر را با پذيرفتن شكست در جايي كه كلي مشتري جذب كرده بود و مهم‌ترين بازار آينده شركتش به شمار مي‌رفت متحير كرد: او شركت «اوبر چاينا» را به شركت چيني رقيبش، «ديدي» فروخت. اين اتفاق شايد دردناك‌ترين شكست در كارش بوده باشد. اما حتي اينجا، داستان كامل داراي تفاوت ظريف‌تري بود. اوبر در حال ضرر دادن سالانه يك ميليارد دلار در چين بود. و كالانيك - با فروختن اوبر چين به «ديدي» كه اوبر را به بزرگ‌ترين سهام‌دار «ديدي» تبديل كرد و «ديدي» را وارد هيئت مديره اوبر كرد، با يك حركت، به يكي از بزرگ‌ترين پيروزي‌هاي خود نيز دست يافت.

كل حركت ناگهاني‌اي كه او انجام داد اين بود كه 2 ميليارد دلار در يك شركت انحصاري چيني كه 6 ميليارد دلار مي‌ارزيد سرمايه‌گذاري كرد. و با حذف منابع نقدينگي شركتي كه مشخص نبود وضعيتش چه مي‌شود، وضعيت مالي اوبر را تقويت كرد و قدم در راهي گذاشت كه در نهايت به عرضه اوليه سهام اوبر در امريكا منجر شد.

در اين ميان، اوبر نشان داد كه اشتهايش براي روياپردازي‌هاي بزرگ را از دست نداده است. در اواخر اكتبر 2016، مدير رده‌بالاي اوبر در زمينه محصولات خدماتي، جف هولدن، گزارشي 99 صفحه‌اي منتشر كرد همراه با مقاله‌اي كه به تحقيق اوبر در زمينه خودروهاي پرنده اختصاص داده شده بود. او نام اين پروژه را «اوبر الِوِيت» گذاشته بود. گزارش اين‌طور شروع مي‌شد: «تصور كنيد كه رفتن از منطقه مارينا در سان‌فرانسيسكو به محل كار در مركز شهر سن‌خوزه – كه در بهترين حالت رانندگي اين مسير دو ساعت طول مي‌كشد – در 15 دقيقه انجام شود.» اين گزارش با توضيح اين چشم‌انداز اوبر از شبكه‌اي از خودروها ادامه مي‌يافت كه به صورت عمودي پرواز مي‌كنند و فرود مي‌آيند و اين شركت علاقه دارد كه آن را بسازد.

اين مقاله شايد همچون يك شيطنت تجاري به نظر مي‌رسيد ولي براي بحث‌هاي همراه با جزئيات «موانع طرح توجيهي بازار» و فهرست 17 نفره همكاران و بازنگران آن كه شامل محققاني از ناسا، موسسه «جرجيا تك» و «ام‌آي‌تي» هستند، جدي‌تر از اين حرف‌ها به نظر مي‌رسد. يكي از بازنگران 30‌ ساله اين مقاله، فرد باسابقه‌اي از ناسا است به نام مارك مور كه از اوايل سال 2017 به طور تمام‌وقت در سِمت مدير مهندسي هوافضا به اوبر پيوست. با وجود نقايصي كه اوبر دارد، با اطمينان بايد گفت كه آنها به معناي دقيق كلمه در حال ارزيابي سفرهاي هوايي هستند تا بتوانند بر محدوديت‌هاي خود فايق آيند.

كالانيك با وجود عمل‌گرايي پروپاقرصش كه تنها به واقعيت‌ها اجازه در نظر گرفته شدن مي‌دهد، هيچ چيزي را بيش از پرسه زدن حول ايده‌هايي دوست ندارد كه هر چه عجيب‌وغريب‌تر باشند بهتر هستند. در تابستان 2016،‌ من به همراه كالانيك و چندين مدير اجرايي رده‌بالاي اوبر،‌ با هواپيماي شخصي از پكن، پايتخت چين، به هنگ‌ژائو سفر مي‌كنم، شهري ساحلي نزديك شانگهاي كه موطن شركت «علي‌بابا» است و بنابراين مركز مهمي براي كسب‌وكارهاي اينترنتي چين به شمار مي‌رود.

قبل از اينكه هواپيما بلند شود، كالانيك با صداي بلند از اميل مايكل، مذاكره‌كننده ارشد او در امور قراردادها و تامين‌كننده مالي شركت،‌ مي‌پرسد كه آيا اوبر مي‌تواند بدون كمك بانك‌هاي سرمايه‌گذاري وارد بازار بورس شود. مايكل، يك وكيل كاركشته، به جاي اين كار پيشنهاد مي‌كند كه تصاحب معكوس انجام دهد كه يك تكنيك نامطمئن است و در آن، يك شركت خصوصي سهام يك شركت عمومي كوچك را به اين خاطر كه داخل فهرست شركت‌هاي بورسي است مي‌خرد. كالانيك پيشنهاد مي‌كند كه از سرمايه بانك‌ها استفاده نكند اما 3 درصد از سرمايه‌گذاري را – همان درصدي كه بايد به بانك‌هاي سرمايه‌گذاري داده شود – به خيريه بدهد. وقتي من پيشنهاد مي‌كنم اين مقدار پول را به جاي خيريه به راننده‌ها بدهد، چشمان كالانيك برق مي‌زند. او مي‌گويد كه مي‌خواهد به راننده‌ها سهام بدهد،‌ كاري كه شركت «جونو» شروع به آن كرده است، اما اوبر قبلا فهميده كه اوراق بهادار باعث مي‌شود درگيري‌هاي حقوقي شركت پيچيده شود.

هنگام پرواز، كالانيك به شدت در فكر غرق شده است. او به من مي‌گويد كه مدت‌ها در روياي اين بوده كه يك روزنامه‌نگار تحقيقي باشد و يك بار گلچيني از گزارش‌ها درباره خمرهاي سرخ در كامبوج داشته است. او مي‌گويد اين «شغل رويايي» از حس عدالت او ناشي مي‌شود. او حتي ايده‌اي درباره يك پروژه تحقيقي دارد: مي‌گويد من و او بايد براي شش ماه به بمبئي برويم و در زاغه‌ها زندگي كنيم و درباره تجربه‌مان در آن بنويسيم. او مي‌گويد: «من موهايم را كوتاه مي‌كنم، لباس‌هاي متفاوتي مي‌پوشم و مثل يك بومي آنجا مي‌شوم.»

 من در طول زمان ياد گرفته‌ام كه اين امر بخشي به اين خاطر است كه كالانيك مي‌خواهد خودش را سرگرم كند و بخشي هم انعكاسي از درون پرجوش‌وخروش اوست. او شايد به خوبي بتواند با وضع مصيبت‌بار مردم كامبوج تحت اداره جنايت‌كارانه خمرهاي سرخ يا به عنوان يك ساكن زاغه‌نشين در بمبئي كنار بيايد اما با اين حال، هيچ كاري براي بي‌خانمان‌ها در شهر خودش در سان‌فرانسيسكو انجام نداده است. ايده‌هاي او هيجان‌انگيز است اما همچنين سردرگم‌كننده هم هست. او بي‌صبرانه منتظر درگير شدن با خيال‌پردازي‌هاي خود است.

در يكي از آخرين گفت‌وگوهايم با كالانيك، موضوع بحث را به الكساندر هميلتون كشاندم،‌ تا حدي به اين خاطر كه يادآوري‌ام ثابت كند كالانيك چقدر به اولين وزير خزانه‌داري امريكا علاقه داشته است، خيلي قبل‌تر از اينكه تئاتر موزيكال «لين مانوئل ميراندا» در برادوي با موضوع هميلتون به طور افسانه‌اي موفقيت كسب كند و در ميان همه مردم شهرت كسب كند. مي‌پرسم چرا احترام كالانيك به هميلتون، وقتي كه بيوگرافي او را به قلم رون چرنوف مي‌خوانده، اين‌همه زياد بوده است.

او مي‌گويد: «خيلي چيزها براي احترام گذاشتن به او هست. او در دوره خودش يك كارآفرين بود. اما به جاي اينكه يك شركت ايجاد كند، يك كشور ايجاد كرد. او درست در مركز بود. اگر او نبود، امريكا يك مكان بسيار متفاوت مي‌بود. او يك فيلسوف بود اما يك آدم اجرايي هم بود. قابليت‌هاي بزرگ خيلي زيادي داشت. من خيلي به اين فكر مي‌كنم كه او چطور به آينده نگاه مي‌كرد. و از بسياري لحاظ‌ها، امريكا آن چيزي شده كه او تصور مي‌كرده و فكر مي‌كنم ما يك كشور معروف شديم به دليل بصيرت او.»

هميلتون نمي‌دانست كه چه موقعي ساكت بشود و فهرست دشمنان او خيلي طولاني است. از كالانيك مي‌پرسم آيا از توان فوق‌العاده هميلتون در تحمل كردن ميزان سوءاستفاده‌ها از او خبر دارد؟ او مي‌گويد: «خب، ببين،‌ اين آدم گرفتاري‌هاي خيلي زيادي داشته است. ما اين چيزها را در اوبر هم داريم. ما دوست داريم بگوييم كه فقط ببين چه چيزي درست است، برايش مبارزه كن و آدم نفهمي نباش. او فقط كاري را مي‌كرد كه فكر مي‌كرد درست است. و وقتي كه شما اين كار را مي‌كنيد، وقتي يك كار  واقعا و واقعا متفاوت مي‌كنيد، آدم‌هاي نق‌زن و «نه‌بگو»ي زيادي هم خواهيد داشت. شما فقط بايد آن را ادامه بدهيد.»

تراويس كالانيك،‌ يك آدم نفهم براي خيلي افراد اما نه براي خودش، به احتمال بسيار زياد هرگز يك آدم نق‌زن و «نه‌بگو» نيست. گذشته از همه اينها، گرفتاري و مصيبت بخشي از زندگي او شده است.