
تضاد بین داراییهای دو طبقه متوسط، امروزه یك پرسش اصلی را پیش میآورد: آیا منفعتهای طبقه متوسط در آسیا به ضررهای طبقه متوسط پایین در جهان ثروتمند ارتباط دارد؟ یا اگر از نگاهی متفاوتتر بپرسیم، آیا ركود در درآمدهادر غرب نتیجه موفقیت طبقه متوسط آسیایی است؟
بخشی از کتاب: نابرابري جهاني: رهيافتي جديد براي دوران جهانيسازي/ترجمه:آینده نگر
اين سؤال مطرح است كه چهكسي از جهانسازي سود ميبرد؟ دستاوردهاي جهانيسازي به طور عادلانه توزيع نشده است. نمودار 1 اين پديده را در وضعي ناخوشايند نشان ميدهد. با ترسيم كردن منحني درصد دستيابي به درآمد در مقابل منشأ درآمد، ما ميتوانيم ببينيم كه كدام گروههاي درآمدي بيشترين منفعت را از درآمدها در دهههاي گذشته كسب كردهاند. محور افقي درصد توزيع درآمد جهاني را نشان ميدهد، از فقيرترين مردم جهان در سمت چپ تا ثروتمندترين آنها (كه به «يك درصد جهاني» معروف است) در منتهياليه راست. محور عمومي رشد تجمعي را به درآمد واقعي بين سالهاي 1988 تا 2008 نشان ميدهد (درآمدي كه با نرخ تورم و تفاوت در سطوح قيمتها بين كشورهاي مختلف تعديل شده است). اين دوره بيستساله تقريبا مقارن است با سالهايي از سقوط ديوار برلين تا بحران مالي جهاني. اين دوره سالهايي را پوشش ميدهد كه شايد بتوان آن را «جهانيسازي شديد» ناميد، دوراني كه اقتصاد جهان به صورت وابسته به يكديگر درميآيد؛ ابتدا چين با بيش از يك ميليارد نفر جمعيت به اين اقتصاد ميپيوندد و سپس، اقتصادهاي اتحاد جماهير شوروي و اروپاي شرقي كه از مركز برنامهريزي ميشدند، با حدود نيم ميليارد نفر جمعيت. حتي هندوستان نيز آن موقع ميتوانست شامل اين اقتصاد باشد كه به واسطه اصلاحات اوايل دهه 1990 اقتصادش به طور نزديكتري با بقيه جهان يكپارچه شد.
در اين دوره همچنين انقلاب ارتباطات ديده ميشود كه به شركتها اجازه داد كارخانههاي خود را به مناطق دوردست ببرند تا از مزاياي نيروي كار ارزان بدون اين كنترل آنها را رها كند. در اين دوران همچنين همزمانيِ ديگري داشت با به وجود آمدن «بازارهاي پيراموني» و كشورهاي مركزي كه قادر بودند از اين كشورهاي پيراموني نيروي كار استخدام كنند. از بسياري جهات، سالهاي پيش از بحران مالي، جهانيشدهترين سالهاي تاريخ بشر است.
اما منافع ناشي از اين جهانيسازي كه شايد در روندي چنين پيچيده غيرمنتظره هم نبود، عادلانه توزيع نشده و حتي برخي از افراد اصلا هيچ منفعتي از آن نديدهاند. ما در نمودار 1 روي سه نقطه تمركز كردهايم كه رشد درآمدي در آن نقاط يا بالاترين يا پايينترين حد است. اين نقاط با حروف A، B و C مشخص شده است. نقطه A حوالي ميانه توزيع درآمد جهاني است كه توزيع درآمد را به دو بخش مساوي تقسيم ميكند كه در هر بخش 50 درصد جمعيت حضور دارند. افراد در نقطه A بالاترين رشد درآمد واقعي را دارند: در حدود 80 درصد طي دوران 20 ساله. با اين حال، رشد فقط در حوالي نقطه A بالا نبوده بلكه اين وضعيت براي افرادي از حوالي صدك 40 تا صدك 60 صدق ميكند. البته اين افراد يكپنجم جمعيت جهان را شامل ميشوند.
افرادي كه در اين گروهاند و سودبرندگان آشكار جهانيسازي هستند چهكسانياند؟ نُه نفر از هر ده نفر اين گروه، كساني هستند از اقتصادهاي نوظهور آسيايي، عمدتا چين و نيز هند، تايلند، ويتنام و اندونزي. آنها ثروتمندترين افراد اين كشورها نبودند چون ثروتمندان در جايي بالاتر از نمودار توزيع درآمدي جهاني قرار دارند. آنها افرادي در حوالي ميانه توزيع درآمدي در كشورهاي خود قرار داشتند و آنطور كه ديدهايم، ميانه توزيع درآمدي جهان نيز قرار داشتند.
در اينجا، به چند مثال از رشد تجمعي مهمي كه در اين گروههاي با درآمد متوسط تجربه شده، اشاره ميكنيم. بين سالهاي 1988 تا 2008، درآمد سرانه واقعي دو دهك مياني (دهك پنجم و ششم) شهري و روستايي چين به ترتيب 3 و 2.2 برابر شده است. در اندونزي، ميانه درآمدهاي شهري تقريبا دو برابر شده و ميانه درآمدهاي روستايي 80 درصد افزايش يافته است. در ويتنام و تايلند (كه جمعيت به دو بخش روستايي و شهري تقسيم نشده) درآمد واقعي نزديك به ميانهها بيش از دو برابر شده است. اين گروهها مهمترين «برندگان» جهانيسازي بين سالهاي 1988 تا 2008 بودهاند. به طور متداول، ما آنها را «طبقه متوسط جهاني نوظهور» ميناميم – با اينكه به دليل فقيرتر بودن نسبي آنها در برابر طبقه متوسط كشورهاي غربي از نظر درآمد و تحصيلات، نميتوانيم آنها را با طبقه متوسط در كشورهاي ثروتمند مقايسه كنيم.
حالا اجازه بدهيد به نقطه B نمودار برويم؛ اولين نكتهاي كه توجه را جلب ميكند اين است كه اين نقطه در سمت راست نقطه A قرار دارد. همچنين ميبينيم كه ارزش نقطه B در محور عمودي نزديك به صفر است كه نشاندهنده غيبت هر نوع رشد درآمد واقعي طي اين 20 سال است. در اين گروه چه افرادي هستند؟ آنها تقريبا همه افرادي از كشورهاي ثروتمند عضو سازمان همكاري اقتصادي و توسعه هستند. اگر ما از ميان آنها، افرادي از كشورهاي نسبتا جديد عضو سازمان همكاري اقتصادي و توسعه (چندين كشور اروپاي شرقي، شيلي و مكزيك) را در نظر نگيريم، نزديك به سهچهارم افراد اين گروه شهروندان كشورهاي «از قديم ثروتمند» هستند كه عبارتاند از كشورهاي مناطق اروپاي غربي، امريكاي شمالي، اقيانوسيه و ژاپن. همانطور كه چين كشوري است كه در نقطه A دست بالا را دارد، امريكا، ژاپن و آْلمان در نقطه B دست بالا را دارند. افراد متعلق به نقطه B عموما متعلق به نيمه پاييني توزيع درآمدي كشورهاي خود هستند. كساني كه متعلق به پنج دهك كف آلمان هستند، از سال 1988 تا 2008 رشدي تجمعي تنها بين صفر تا 7 درصد داشتهاند. نيمه پاييني توزيع درآمدي امريكا، رشد واقعي بين 21 تا 23 درصد را تجربه كردهاند و حتي صدكهاي پايينتر ژاپن، كاهش درآمد واقعي يا رشد سراسري 3 تا 4 درصد را مشاهده كردهاند. با سادهسازي، اين افراد ميتوانند «طبقه متوسط پايين جهان ثروتمند» ناميده شوند و آنها مطمئنا برندگان جهانيسازي نيستند.
با مقايسه اين گروهها در اين دو نقطه از نمودار خيلي ساده است كه به طور تجربي چيزي را تشخيص دهيم كه از سوي بسياري افراد احساس ميشود و به طور گسترده در ادبيات اقتصادي و نيز در عرصه عمومي درباره آن بحث ميشود. همچنين ما يكي از مسائل كليدي روند جهانيسازي كنوني را مورد تاكيد قرار دادهايم: ارائه تضادهاي اقتصادي مردم در كشورهاي از قديم ثروتمند در برابر مردم در آسياي احياشده. به عبارت كوتاه، بزرگترين برندگان فقرا و طبقات متوسط آسيايي بودهاند و بزرگترين بازندگان، طبقات متوسط پايين در جهان ثروتمند بودهاند.
چنين گزاره صريحي امروز براي خيلي از مردم تعجبآور نيست اما مطمئنا اگر در اواخر دهه 1980 ابراز ميشد، براي خيليها تعجبآور بود. سياستمداران در غرب كه در اقتصادهاي خود به سمت اتكاي بيشتر به بازارها قدم برميداشتند و جهان بعد از انقلاب ريگان- تاچر به سختي انتظار داشتند كه آن جهانيسازي بلندپروازانه در توزيع منافع آشكار به اكثريت شهروندان خود ناكام بماند؛ اينها به طور مختصر، كساني بودند كه تلاش ميكردند مزاياي سياستهاي نوليبرالي را توجيه كنند، در مقايسه با رژيم دولتهاي رفاه حامي صنايع داخلي.
اما چنين گزارهاي حتي تجعبآورتر بود براي كساني از جمله گونار ميردال، برنده جايزه نوبل اقتصاد، كه در اواخر دهه 1960 نگران بود تودههاي آسيايي كه شمارشان به ميليونها نفر ميرسيد و به سختي قادر بودند با درآمد كم خود زنده بمانند، در مخمصه فقر دايمي باقي بمانند. تمام ادبيات اقتصادي دهههاي 1950 و 1960 طوري هستند كه انگار موضوع اصلي آنها خطراتي است كه رشد جمعيت براي توسعه اقتصادي در جهان سوم خواهد داشت. تجربه آسيايي ربع آخر قرن بيستم كاملا در تضاد با چنين هشدارهاي هولناكي بوده است. به جاي «درام آسيايي» كه عنوان كتاب ميردال بود، ما امروز از «معجزه آسياي شرقي» ميشنويم، «روياي چيني» و «هندوستان در حال درخشش» كه همه اين اصطلاحات به موازات «روياي امريكايي» و «معجزه آلماني» ساخته شدهاند.
من همين اول كتاب بايد بر مشكلاتي تاكيد كنم كه هر پيشبيني طولانيمدت را براي توسعه اقتصادي درگير خود ميكند، به ويژه در مقياسي جهاني. شمار متغيرهايي كه ميتواند تغيير كند و تغيير ميكند، مثل نقش مردم در تاريخ و تاثير جنگها و فجايع طبيعي، به قدري زياد است كه حتي پيشبينيهاي كلاني كه توسط بهترين مغزهاي يك نسل انجام ميشوند، به ندرت درست از آب درميآيند. بنابراين وقتي از تحولات اقتصادي و سياسي جهان در بقيه اين قرن و بعد از آن صحبت ميكنيم، بايد از دشواري اين پيشبينيها آگاه باشيم.
تضاد بين داراييهاي دو طبقه متوسط، امروزه يك پرسش اصلي را پيش ميآورد: آيا منفعتهاي طبقه متوسط در آسيا به ضررهاي طبقه متوسط پايين در جهان ثروتمند ارتباط دارد؟ يا اگر از نگاهي متفاوتتر بپرسيم، آيا ركود در درآمدها (و دستمزدها، چراكه دستمزدها بيشترين سهم درآمد طبقه متوسط پايين و طبقه متوسط را تشكيل ميدهد) در غرب نتيجه موفقيت طبقه متوسط آسيايي است؟ اگر اين موج از جهانيسازي جلوي رشد درآمدي طبقات متوسط جهان ثروتمند را ميگيرد، نتيجه موج بعدي كه كشورهاي از اين فقيرتر و پرجمعيتتر مثل بنگلادش، برمه و اتيوپي را درگير ميكند چه خواهد بود؟
بگذاريد حالا برگرديم به نمودار 1 و به نقطه C نگاهي بيندازيم. تفسير آن ساده است: ما در اينجا با افرادي سروكار داريم كه در سطح جهاني بسيار ثروتمند هستند و درآمد واقعي آنها بين 1988 و 2008 به طرز چشمگيري افزايش يافته است. آنها همچنين برندگان جهانيسازي هستند، تقريبا به اندازه (و به طور مطلق حتي بيشتر از) طبقه متوسط آسيايي. افرادي كه به يك درصد بالاي جهان تعلق دارند همگي از كشورهاي ثروتمند هستند. امريكا در ميان آنها دست بالا را دارد: نيمي از افراد يك درصد بالاي جهان امريكايي هستند. (اين به اين معني است كه تقريبا 12 درصد امريكاييها بخشي از يك درصد بالاي جهان هستند.) بقيه تقريبا تماما از اروپاي غربي، ژاپن و اقيانوسيهاند. در ميان باقيماندهها، برزيل، افريقاي جنوبي و روسيه، هركدام يك درصد از جمعيتشان اينچنين است. ميتوانيم اين گروه C را «پولسالارهاي جهاني» بناميم.
مقايسه گروههاي B و C به ما امكان ميدهد كه به يك شكاف مهم ديگر اشاره كنيم. مشاهده كردهايم كه گروه B با منافع صفر يا قابل صرفنظر از جهانيسازي، عمدتا تشكيل شده است از طبقه متوسط پايين و بخشهاي فقيرتر جمعيت كشورهاي ثروتمند. برعكس، گروه C، برندگان جهانيسازي، تشكيل شده است از طبقات ثروتمندتر همين كشورها. معني ضمني اين امر اين است كه شكاف درآمدي بين بالا و پايين در جهان ثروتمند بيشتر شده است و آن جهانيسازي مطلوب آنهايي در كشورهاي ثروتمند است كه همين حالا هم حال و روز بهتري دارند. اين اتفاق كاملا تعجبآور نيست چراكه عموما اين امر تاييد شده است كه نابرابري درون كشورها در جهان ثروتمند طي 25 سال يا 30 سال گذشته افزايش يافته است. اما آنچه مهم است اين است كه وقتي ما به جهان به عنوان يك كل نگاه ميكنيم نيز اين تاثيرات قابل مشاهده است.
نمودار 1 تنها يك تصوير بسيار تقريبي از برندگان و بازندگان جهانيسازي را به نمايش ميگذارد. راههاي اضافي بسياري براي نگاه كردن به اين دادهها ممكن است وجود داشته باشد: ما ميتوانيم با جزئيات بيشتري به محور افقي (تقسيمبندي جمعيت جهان به بخشهاي كوچكتر، خواه، يكدرصدي) نگاه كنيم يا ميتوانيم ببينيم كه چطور گروههاي درآمدي در نظر گرفتهشده (مثل فقيرترين 10 درصد مردم چين در برابر فقيرترين 10 درصد مردم آرژانتين) 20 سال مشابه را از سر گذراندهاند يا ميتوانيم دستيافتههاي درآمدي را با استاندارد نرخ برابري با دلار تعريف كنيم تا اينكه آنها را با سطوح قيمتي متفاوت در كشورهاي متفاوت تعديل كنيم. اما هر نوع تعديلي كه انجام بدهيم، شكل اصلي منافع و ضررها تغييري ميكند: اين شكل همواره مثل يك منحني Sشكل خوابيده ظاهر ميشود (يا چيزي كه آن را «منحني فيليشكل» مينامند چون شبيه يك فيل است با خرطوم بلندشده). درصد منافع همواره در ميان طبقات متوسط در كشورهاي نوظهور و يك درصد جهاني بيشتر است؛ آنها همواره در ميان مردمي هستند كه در صدكهاي 75 تا 90 توزيع درآمدي جهاني يا به عبارت ديگر، طبقه متوسط و طبقه متوسط پايين در كشورهاي عضو سازمان توسعه و همكاري اقتصادي، قرار دارند.
يك هشدار جدي در ارتباط با تفسير «برندگان» و «بازندگان» و معني منحني Sشكل خوابيده اين است كه ما فقط با دستيافتههاي نسبي در سطح توزيع درآمدي جهاني سروكار داريم. محور عمومي نمودار 1 تغيير درصد تجمعي در درآمد واقعي بين سالهاي 1988 و 2008 را نشان ميدهد. اگر بهجاي تغيير نسبي (دستيافتهها بر اساس درصد)، تغيير مطلق را در نظر بگيريم (تعداد دلارهايي كه به دست آمده)، نتيجه چه خواهد شد؟
منافع مطلق در توزيع درآمدي جهاني
تصور كنيد كه ما كل افزايش درآمد جهاني بين سالهاي 1988 تا 2008 را محاسبه كنيم و آن را 100 بناميم. نمودار 2 نشان ميدهد كه 44 درصد سود مطلق در دست ثروتمندترين 5 درصد مردم در جهان قرار گرفته كه تقريبا يكپنجم كل آن به يك درصد بالا رسيده است. برعكس، كساني كه آنها را منفعتبرندگان اصلي دوران كنوني جهانيسازي خواندهايم، «طبقه متوسط جهاني نوظهور»، تنها بين 2 تا 4 درصد افزايش كيك جهاني يا در حدود 12 تا 13 درصد كلي را دريافت كردهاند.
چطور اين امر ممكن است و آيا اين توزيع منافع مطلق، زاويه نگاه قبلي ما را درباره برندگان و بازندگان بياعتبار ميكند؟ اين امر به سادگي ممكن است، به دليل شكاف عظيم در درآمدهاي واقعي كه بين بالا، ميانه و پايين توزيع درآمدي جهاني وجود دارد. در سال 2008، ميانگين درآمد سرانه قابل برداشت (بعد از كسر ماليات) در 1 درصد بالاي جهان تنها بيش از 71 هزار دلار در هر سال بود، اين رقم در ميانه نزديك 1400 دلار بود و كساني كه در فقيرترين صدكهاي جهاني بودند درآمد سالانهاي زير 450 دلار (همه اعداد بر اساس دلار بينالمللي در سال 2005 است) داشتند. با نگاهي به اين ارقام، فورا ميبينيم كه آنچه براي گرد كردن درآمدهاي بالا حذف ميشود معادل كل درآمد سالانه فقرا است. حالا، روشن است كه كسب سود سالانه يك درصد خيلي كوچك در بالا، يك نزديك به بالا، به اندازه سهمي عظيم از تمام سودهاي مطلق است. براي مثال، تصور كنيد كه درآمد ثروتمندترين يك درصد تنها به اندازه يك درصد يا 710 دلار افزايش يابد. اما آن رقم به اندازه نيمي از كل درآمد كساني است كه در سطح ميانه جهاني قرار دارند. به همين دليل است كه كسب منفعت نسبي زياد در طبقات خيلي بالا (درآمد يك درصد بالا بين سالهاي 1988 تا 2008 به اندازه دوسوم رشد كرد) و منافع تقريبا ناموجود در ميان طبقات متوسط پايين در جهان ثروتمند (كساني كه درآمدشان تنها تا يك درصد افزايش يافت)، وقتي به سودهاي مطلق تبديل ميشوند، در مقايسه با سود مطلق طبقه متوسط جهان نوظهور اينقدر چشمگير به نظر ميرسد. اين روش، خيلي خوب چگونگي نابرابري عظيمي را كه در توزيع درآمدي در مقياس جهاني وجود دارد به تصوير ميكشد.
آيا اين توزيع نادرست از سودهاي مطلق ما را وادار ميكند كه در نتيجهگيري قبلي خود در ارتباط با برندگان و بازندگان تجديدنظر كنيم؟ نه. از برخي جهات، اين توزيع روي آنچه درباره ثروتمندترين يك درصد و 5 درصد نتيجه گرفتهايم تاكيد ميگذارد چون درصد سودهاي قابلملاحظه آنها، وقتي كه به آنها با اعداد مطلق نگاه ميكنيم، حتي تكاندهندهتر هم هستند. اين امر باعث نميشود كه ما درباره نتيجهگيريمان در ارتباط با طبقه متوسط پايين در كشورهاي ثروتمند تجديدنظر كنيم چراكه آنها، مثل بيشتر ما، ابتدا به درصد سودهاي خود نگاه ميكنند (كه در كمترين حد خود است) و وقتي آنها را با موقعيتي كه ديگران داشتهاند مقايسه ميكنند، به احتمال زياد در تضاد با درصد سود واقعياي مييابند كه به وسيله طبقات بالا احساس ميشود. بنابراين ركود درآمدي آنها بسيار واقعي است. و عاقبت اينكه اين امر روي نتيجهگيري ما درباره موفقيت طبقات متوسط آسيايي نيز تاثيري ندارد چون آنها نيز به احتمال زياد ابتدا سود نسبي خود را مورد بررسي قرار ميدهند. اما در نظر گرفتن سودهاي مطلق اين امكان را براي ما مهيا ميسازد كه به دادههاي مشابه از دو زاويه مختلف نگاه كنيم و دريافت بهتري از تفاوت ذاتي در درآمدهايي داشته باشيم كه در جهان امروز وجود دارد. اين امر همچنين بر يك نقطه مهم تاكيد ميكند: ما نبايد طبقات متوسط اقتصادهاي بازارهاي نوظهور (مردمي با درآمد سرانه بين هزار و 2 هزار دلار در سال) را با طبقات متوسط پايين جهان ثروتمند (مردمي با درآمد سرانه سالانه بين 5 تا 10 هزار دلار پس از كسر ماليات؛ همه اعداد برحسب دلار بينالمللي در سال 2005) تلفيق كنيم.
مقايسه بين نمودار 1 (افزايش درآمد نسبي) و نمودار 2 (افزايش درآمد مطلق) موضوعي را برجسته ميسازد كه اغلب وقتي تغييرات ناشي از جهانيسازي را تحليل ميكنيم درمييابيم: ما خيلي به ندرت قادر خواهيم بود نقطه تغييري را مشخص كنيم كه تماما داراي تاثير مثبت يا تماما داراي تاثير منفي باشد، يا اينكه به صراحت تمام بشود تاثيرات يا تجلياتش را روي تمام مردم مشخص كرد. در اين مورد، ميبينيم كه اگر افزايش درآمد نسبي افراد در طبقات متوسط اقتصادهاي بازارهاي نوظهور بيشتر باشد، همواره به معني افزايش درآمد مطلق بيشتر نخواهد بود. حركتهاي اقتصادي شديد بنا بر طبيعتشان، روي كشورها و گروههاي مختلف به طور متفاوتي تاثير دارد بنابراين در مواقع تغيير حالت آنها كه ما در گروهها و افرادي خاص تاثيرش را به صورت مثبت ميبينيم، ميتواند تاثيري منفي داشته باشد.
اين امر به طور بنيادين طبيعت دووجهي جهانيسازي است كه اميدوارم در اين كتاب درست ارائه شده باشد. خوانندگان بايد مرتبا آگاه باشند از اينكه جهانيسازي هم نيرويي خوب هم بد است. به طور ايدهآل، خواننده حتي وقتي كه درباره برخي جنبههايي از جهانيسازي ميخواند كه «خوب» به نظر ميرسد، بايد اين هشدار را مد نظر داشته باشد كه نقاط ضعف يا تاثيراتي «بد» پشت سر آنها پنهان است (و برعكس، به همين ترتيب وقتي كه درباره تاثيرات «بد» آن مطلبي را ميخواند). توانايي درك و در بر داشتن همه «خوب»ها و «بد»ها و وزن دادن به آنها در آخرين تحليل، تعيين ميكند كه ما چطور درباره جهانيسازي فكر ميكنيم.
تاثيرات بحران مالي
ما خيلي درباره تغييرات بين سالهاي 1988 و 2008 بحث كردهايم چون اين تغييرات به بهترين وجه تاثيرات «جهانيسازي شديد» را نشان ميدهد و به اين دليل كه دادههاي ما براي اين دوره به خوبي سازماندهي شده و تا حد ممكن قابلمقايسه هستند. اما دادهها و اطلاعات جديد از سال 2008 تا 2011 اكنون در دسترساند. از بيشتر جنبهها، اين دوره كوتاه – كه بلافاصله بعد از بحران اقتصادي ميآيد – شروعي دوباره و حتي نوعي شتاب گرفتن روندهاي جهانيسازي است كه در بالا توصيف شد؛ اما اين دوره آن روندها را با يك دگرگوني ادامه ميدهد.
روندي كه در سالهاي 2008 تا 2011 حتي قويتر هم شد رشد طبقه متوسط جهاني بود كه طي اين سه سال، به مانند بيست سال گذشته، از نرخهاي رشد بالا در چين تغذيه كرد. بين سالهاي 2008 تا 2011، ميانگين درآمد شهري در چين دو برابر شد و درآمد روستايي تا 80 درصد افزايش يافت كه منحني دامنه رشد جهاني را در حوالي ميانه به طور چشمگيري بالاتر از همين نقطه در دوره 2008-1988 قرار داد. بنابراين، همچنان كه در نمودار 3 ديده ميشود، رشد طبقه متوسط جهاني حتي مشهودتر و مستحكمتر شد.
به عبارت ديگر، نبود رشد در جهان ثروتمند نهتنها به معني اين بود كه درآمدهاي طبقات متوسط پايين در اين كشورها به ركود خود ادامه دادند بلكه راكد ماندن درآمدها تا طبقات بالاتر نيز گسترش يافت. آنجا همچنين رشدي نبود و به همين دليل است كه اگر نمودارهاي 1 و 3 را با هم مقايسه كنيد، نقطه C همان جايي باقي مانده كه در سال 2008 بود.
تاثير بحران مالي بر توزيع جهاني درآمدها تعجبآور نيست. آنچه مبهم است اين است كه اين بحران كه به عنوان يك بحران مالي جهاني از آن ياد ميشود، با چه اندازهاي از اهميت يك وقفه در تاريخ اقتصادي جهان را بازنمايي ميكند. اول اينكه بايد اشاره شود كه اصطلاح «جهاني» در اين مورد يك نامگذاري غلط است چون كاهش رشد (يا ركود) در ابتداي امر تنها بر اقتصادهاي ثروتمند اثر ميگذارد. بنابراين بيشتر صحيح است كه اين اصطلاح به عنوان يك ركود در ميان اقتصادهاي حوزه آتلانتيك برچسبگذاري شود. دوم اينكه دگرگوني بلندمدت در درآمدها در سطح كشورها كه همان بازتعادل بخشيدن به فعاليت اقتصادي به نفع آسيا و به ضرر اروپا و امريكاي شمالي باشد، نهتنها با بحران متوقف نشد بلكه بيشتر نيز استحكام يافت. بنابراين بحران يك وقفه را در اين روند بازنمايي نكرد بلكه بيشتر بازنماينده جرياني برعكس بود: استحكام بخشيدن به روندي كه همان موقع موجود بود. نكته سوم اينكه بازتعادل بخشيدن به اقتصاد بعد از بحران، بديلي در توزيع درآمدهاي شخصي در سطح جهاني داشت به اين معني كه شكل توزيع درآمد جهاني را از شكل دوقلهاي سابق خود (وجود افراد زيادي با درآمدهاي خيلي كم، سپس تعداد كمي در وسط و سرانجام افراد بيشتري با سطح درآمدهاي خيلي زياد) به شكلي تغيير داد كه در وسط بيشتر پر بود، انگار كه اين توزيع درآمدهاي جهاني اكنون شبيه به توزيع درآمدها در كشوري واحد است. البته هنوز ما خيلي از آن نقطه دور هستيم اما به طور قطع در سال 2011 (يا امروزه) بيشتر به آن نقطه نزديك هستيم تا سال 1988. همچنين اين روند فقط در دوران بحران تشديد شد.
نمودار 4 كه توزيع جمعيت جهان را بر اساس سطح درآمدي در سالهاي 1988 تا 2011 نشان ميدهد، به روشني ظهور طبقه متوسط جهاني و تقليل (چاق شدن) شكل دوكوهانه توزيع درآمد جهاني را به تصوير ميكشد. با اين حال، آنچه جالب است، همانطور كه در نمودار 5 ميتوان ديد، اين است كه هنوز يك شكل «خالي در وسط» عمدتا ويژگي توزيع جمعيتي جهان بر اساس درآمد متوسط (يا سرانه توليد ناخالص داخلي) كشوري است كه مردم در آن زندگي ميكنند. تضاد بين دو نمودار روشنكننده اين واقعيت است كه در حالي كه هند و اندونزي و تا حد كمتري چين با معيار ميانگين درآمد كشورهايي فقير باقي ماندهاند، توزيع درآمد در اين كشورها به طرز چشمگيري گسترده بوده و اين مدعا را اثبات ميكند كه شمار قابلتوجهي از شهروندانشان اكنون در حال پر كردن فضاي خالياي هستند كه بين دو قله توزيع درآمدي وجود داشت.
در اينجا، دگرگوني در درآمدهاي چين دوباره تجسم تغييرات جهاني است، شايد چون افزايش آن سريعتر از هر كشور ديگري بوده و بيشتر مردم را با خود درگير كرده است. طبق دادههاي پيمايش خانوار در سال 2011، ميانگين درآمد در مناطق شهري چين براي اولين بار، به ميانگين درآمد كشورهاي گوناگون عضو اتحاديه اروپا رسيد و حتي از آنها پيشي گرفت. شهرنشينان چين اكنون ميانگين درآمد بالاتري از روماني، لتوني و ليتواني دارند. در سال 2013، سرانه توليد ناخالص داخلي چين هنوز پايينتر از فقيرترين اعضاي اتحاديه اروپا (روماني و بلغارستان) بود اما اين شكاف كمتر از 30 درصد بود و با نرخهاي رشد مورد انتظار كنوني، تا زماني كه اين كتاب به دست خوانندگان ميرسد، سرانه توليد ناخالص داخلي چين بيشك به سطح فقيرترين كشورهاي اتحاديه اروپا رسيده است. اين تغيير يك نقطه عطف است به اين خاطر كه با وجود اينكه روماني، بلغارستان و كشورهاي منطقه بالكان از قرون وسطي فقيرترين بخش اروپا بودهاند، درآمد سرانه آنها در اواخر قرن نوزدهم دو برابر شده و به اندازه چين افزايش يافته است. با اين حال، از آنجا كه ميتوانيم انتظار داشته باشيم چين به رشد خود سريعتر از رشد كشورهاي اصلي اروپا ادامه بدهد، حتي اگر نرخ رشدش كاهش يابد، ميانگين درآمدش ظرف سه دهه ديگر، به ميانگين درآمد اتحاديه اروپا خواهد رسيد. اين زمان، كه از نظر تاريخي يك دوره بسيار كوتاه است، يك نوع بازگشتن بخت قابلتوجه است يا بيشتر يك بازگشت به الگوي ويژگي توزيع فعاليت اقتصادي قرنها پيش در فضاي اروسيا: درآمدهاي سرانه ممكن است زماني دوباره در دو منطقه ساحلي – يك كران آن در منطقه آتلانتيك در اروپاي غربي و كران ديگر در پاسيفيك در چين - در بالاترين اندازه خود باشد، در حالي كه در پسكرانه اروسيا در پايينترين حد خود باشد. يعني استثنا بودن اروپاي شبهجزيره به پايان خود خواهد رسيد.
يك راه ديگر براي نگاه كردن به تغييرات در درآمدها طي چند دهه گذشته، مقايسه ميانگين درآمدهاي افرادي در بخشهاي پاييني توزيع درآمدي امريكا با درآمدهاي كساني است كه نسبتا وضعيت خوبي در مناطق شهري چين دارند؛ همان چيزي كه در نمودار 6 ديده ميشود. در نظر داشته باشيد كه از آنجا كه مخصوصا همه امريكا شهري شده است، ما به طور دوفاكتو در حال مقايسه امريكاي شهري با چين شهري هستيم. جبران عقبافتادگي بين سالهاي 1988 تا 2011 كاملا مشهود است. شكاف در درآمدهاي واقعي از بيش از 6.5 در برابر 1 به تنها 1.3 در برابر 1 كاهش يافته است. اين جبران عقبافتادگي ميتواند به وسيله استفاده از ديگر بخشهاي توزيعهاي درآمدي امريكا و چين به تصوير كشيده شود اما در اين مثال بيشتر واضح است چون هردو سطح درآمدي در حال شبيه شدن به يكديگر هستند. اگر ما از توزيعهاي بالاتر درآمدي امريكا استفاده ميكرديم، شكافها هنوز بسيار بزرگ بودند. همچنين شكي در اين نيست كه كاهش شكاف در درآمدهاي سرانه خانوار، نشاندهنده كاهش شكاف در دستمزدهاي واقعي نيز هست.
يك درصد بالاي جهاني
ما ديدهايم با اينكه يك درصد بالاي جهاني در دوره بين 1988 تا 2008 وضعيت خيلي خوبي داشتهاند، ثروتشان بين سالهاي 2008 تا 2011 اوضاع بدي پيدا كرده است. دليلش ساده است: بيشتر كساني كه در يك درصد بالاي جهان قرار دارند متعلق به بخشهاي بالاي توزيع درآمد در كشورهاي ثروتمند هستند (براي مثال، 12 درصد ثروتمندترين امريكاييها در يك درصد بالاي جهاناند) و با بحران مالي شتاب رشد درآمد آنها آهسته يا متوقف شد. اين كاهش شتاب ممكن است در نظر اول تعجبآور به نظر برسد، با در نظر گرفتن اينكه منافع، آگاهي و نگراني درباره درآمدهاي بالا در جهان ثروتمند، بهخصوص در امريكا، به شدت افزايش يافت. اما تناقض بين منافع عظيم در درآمدهاي بالا و كاهش همزمان رشد آنها، تا حدي با اين واقعيت توضيح داده ميشود كه در حالي كه بيشتر درآمدها در كشورهاي ثروتمند طي دوران بحران كاهش يافت، درآمدهاي بالا ثابت باقي ماند يا كمتر كاهش داشت. با اينكه ثابت باقي ماندن ممكن است «خوب» به نظر برسد (يك حتي شايد از نگاه افراد ديگر در كشورهاي ثروتمند «غيرمنصفانه» باشد)، نزد يك درصد بالاي جهاني به اندازه كافي خوب نيست تا بتواند در با ميانه جهاني در همان موقعيت بالايي قرار داشته باشد كه قبل از بحران بوده است. دليل اين امر اين است كه ميانه جهاني و ميانگين درآمد جهاني به رشد خود ادامه داده است.
دليل ديگر براي تناقض بين كاهش اخير سرعت رشد در يك درصد جهاني و نگراني عمومي درباره نابرابري اين است كه رشد در طبقات بالا بيشتر از گذشته، در ميان ابرثروتمندان مورد توجه قرار گرفته است. در نتيجه، اگر بخواهيم روي كساني كه به سود بردن در دوران بحران ادامه دادهاند تمركز كنيم، بايد نه روي يك درصد جهاني (كه شامل حدود 70 ميليون نفر، تقريبا به اندازه جمعيت فرانسه است) تمركز كنيم بلكه روي گروهي بسيار معدودتر از اشخاص ابرثروتمند متمركز شويم. البته، تعداد بسيار كمتر از اين اشخاص هستند كه شامل پيمايشهاي خانوار نميشوند. ميتوان با منابع اطلاعاتي بهكلي متفاوتي نگاهي به آنها انداخت، كه يكي از اين منابع فهرست مجله «فوربز» از ميلياردرها است. اين فهرست در سالهاي 2013 و 2014 شامل 1500 نفر بود كه روي هم با خانوادههايشان، يكصدم از يكصدم از يك درصد (يك درصدِ يك درصدِ يك درصد) جمعيت جهان را تشكيل ميدهند.
اجازه بدهيد به آن يك درصد جهاني بازگرديم كه در پيمايشهاي خانوار به حساب ميآيند. نمودار 7، كشورهايي را نشان ميدهد كه بيش از يك درصد جمعيتشان جزو يك درصد بالاي جهاني هستند. ما همين حالا هم ميدانيم امريكا با 12 درصد جمعيتش در يك درصد بالاي جهاني، به خوبي در اين فهرست جا دارد و نيمي از افراد اين يك درصد بالاي جهاني را تشكيل ميدهد. ديگر اقتصادهاي پيشرفته بزرگ مثل ژاپن، فرانسه و انگلستان، بين 3 تا 7 درصد جمعيتشان در يك درصد بالاي جهاني است، در حالي كه آلمان تنها 2 درصد از جمعيتش در آن گروه است. در اين نمودار، برزيل، روسيه و افريقاي جنوبي كه يك صدك آنها نيز در يك درصد جهاني هستند نشان داده نشده است. همچنين چين و هند كه سهمي كمتر از يك درصد در يك درصد بالاي جهاني دارند حضور ندارند. بنابراين يك درصد بالاي جهاني به شدت تحت تسلط كشورهاي از قديم ثروتمند قرار دارد: حركت رو به بالاي چين در توزيع درآمدي جهاني هنوز گسترش نيافته و از نظر عددي به حدي نرسيده كه در مكان خيلي بالاي اين توزيع قرار بگيرد.
سهم درآمد يك درصد بالاي جهاني در سال 2008 به اندازه 15.7 درصد بود. اين عدد نشاندهنده سهم اين افراد در درآمد قابل تصرف جهاني است؛ درآمدي كه افراد ميتوانند پس از كسر ماليات، خرج يا پسانداز كنند. اين عدد ميتواند با سهمهاي يك درصد بالاي ملي در «پايگاه دادههاي درآمدي بالاي جهان» مقايسه شود اما بايد در نظر داشت كه اطلاعات اين پايگاه دادهها نشاندهنده درآمدهايي است كه هنوز ماليات و عوارض آن كسر نشده است.
سهم يك درصد بالاي جهاني كه با اصطلاح درآمد بازاري شناخته ميشود، همواره بزرگتر از درآمد قابل تصرف خواهد بود چون دولت با بازتوزيع آنها، نابرابري را كاهش ميدهد. براي مثال، دولت امريكا با بازتوزيع درآمدها از طريق مالياتهاي مستقيم و انتقال پول در سال 2010، سهم يك درصد بالا را از 9.4 درصد از كل درآمد بازاري به كمتر از 7 درصد از مجموع درآمد قابل تصرف كاهش داد. بايد به اين مسئله هم توجه داشت كه كساني كه از نظر درآمد بازاري جزو يك درصد جهاني هستند، الزاما همانهايي نيستند كه از نظر درآمد قابل تصرف جزو يك درصد بالا قرار دارند. با استفاده از امريكا به عنوان يك معيار مقايسه، ميتوانيم ببينيم كه سهم يك درصد بالاي جهاني در درآمد جهان، بيش از دو برابر سهم يك درصد بالا در كل درآمدهاي امريكا است (15.7 در برابر كمتر از 7). اين امر به ما نگاهي تقريبا مختصر ميدهد درباره اينكه چگونه درآمدها در سطح جهاني متمركز شده است. هنوز يك نگاه ديگر و متمركزتر همان است كه توسط مجله «فوربز» به طور سالانه از ميلياردرها منتشر ميشود. با اين حال، در نظر داشته باشيد كه وقتي ما درباره فهرست ميلياردرهاي مجله «فوربز» بحث ميكنيم، در حال انجام يك حركت روششناختي مهم هستيم: به جاي نگاه كردن به درآمدها يا مصرف كه داراي متغيرهايي از يك جريان سالانه هستند، در حال نگاه كردن به ثروتي هستيم كه داراي متغيرهاي ثابت است كه در يك نقطه از زمان محاسبه ميشوند اما اين ثروتها در نتيجه تجمع پساندازها، بازگشت سرمايهها و ارث رسيدنها در طي سالها است.
تقريبا در همه كشورها نابرابري در ثروت بيشتر از نابرابري در درآمد يا مصرف است. نهتنها گروههاي كوچكي از افراد بسيار پولدار – پديدهاي كه اين روزها روي آن تمركز زيادي شده – مشهود است بلكه حتي در كشورهاي پيشرفته (يا به عبارتي، امريكا و آلمان)، يكچهارم تا يكسوم جمعيت داراي ثروت خالص منفي يا صفر هستند. اما افراد بسيار معدودي از اين كشورها داراي درآمد صفر هستند و هيچكس مصرف صفر ندارد. بنابراين در سطح شهودي هم ميتوان ديد كه ثروت خيلي بيشتر از درآمد و مصرف به صورت نابرابر توزيع شده است و اينكه بايد در مقايسه بين نابرابري ثروت و نابرابري درآمدي خيلي دقت داشته باشيم. دليل اين امر اين است كه دادههاي مربوط به ثروت افراد ابرثروتمند داراي كيفيت بسيار بهتري از دادههاي درآمد يك درصد بالاي جهاني است (يا شايد اين دادهها بيشتر منتشر ميشود) و ما از دادههاي ثروت به جاي دادههاي مربوط به درآمد يا مصرف براي برجسته كردن افراد ابرثروتمند استفاده ميكنيم.
براي ديدن تفاوت بين توزيع درآمد و توزيع ثروت در سطح جهاني، جدول 2 را ببينيد كه تخمينهايي از سهم درآمدي و سهم ثروت يك درصد بالاي جهاني را نشان ميدهد. براي درآمد، ما سه تخمين داريم: اول يك تخمين محافظهكارانه صرفا بر پايه پيمايشهاي خانوار كه تمايل دارد افراد پولدارتر را در نظر نگيرد و بنابراين سهم يك درصد بالاي جهاني را كمتر در نظر ميگيرد؛ تخمين دوم، تخميني كه شامل تعديلي است كه تلاش ميكند اين مسئله را تصحيح كند؛ تخمين سوم، تخميني كه شامل يك تصحيح اضافي براي ثروت جهاني پنهان (داراييها در بهشتهاي مالياتي) است. براي هرسه تخمين ما داراييهاي پنهاني به اندازه 6 درصد را در نظر گرفتيم و فرض كرديم كه همه داراييهاي پنهان متعلق به يك درصد بالاي جهاني است. سهم درآمد يك درصد بالاي جهاني در سال 2010 كه با سناريوي اول 15.7 درصد بود، به 28 درصد افزايش يافت وقتي كه تعديلي براي پيمايشها در نظر ميگرفتيم و به 29 درصد افزايش يافت وقتي كه يك تعديل اضافي را نيز به كار برديم. اما همه اين تخمينها از سهم يك درصد بالاي جهاني از ثروت كه بر اساس اطلاعات موسسه مطالعاتي كرديت سوئيس در سال 2013 محاسبه كرديم و 46 درصد بود، بسيار كمتر بود. مطابق جدول 2، از حوالي سال 2000 تا حوالي 2010، سهم درآمد جهاني يك درصد بالاي جهان يا ثابت ماند يا به اندازه كمي افزايش يافت، در حالي كه سهم آنها از ثروت جهاني بسيار بيشتر افزايش يافت.
بنابراين يك جدايي در تغيير درآمدها و تمركز ثروتها وجود دارد. طبق اعلام موسسه مطالعاتي كرديت سوئيس در سال 2014، تمركز روزافزوني در ثروت به وجود آمده به دليل بهرهوري قدرتمند بازارهاي بورس جهان بعد از سال 2010 و اينكه ثروتمندان فرض گرفتهاند نرخهاي بازگشت سرمايه بالاتر است. جدايي بين تمركز درآمد و ثروت براي يك درصد بالاي جهاني تصويري ثابت از سودهاي درآمدي چشمگيري است كه به وسيله طبقه مياني توزيع درآمد جهاني طي سي سال گذشته، درك شده است. رشد درآمدهاي اين گروه، مايه كاهش رشد سهم درآمدهاي يك درصد بالاي جهاني بوده است. اما همچنين احتمال خيلي زيادي وجود دارد كه افراد نزديك به طبقه متوسط جهاني كه هنوز فقيرند، اصلا دارايياي داشته باشند. در نتيجه، رشد دارايي آنها بايد بسيار كم باشد و نميتواند تاثيري مهم در افزايش ميزان ثروت و بنابراين سهم ثروت يك درصد بالاي جهاني داشته باشد.