چرا کانون‌های جنگ و جدال در جهان گسترش یافته است؟

درگیری دنیا را دربر گرفته

تاریخ 1396/02/22 ساعت 13:03

نگرانی‌های اقتصادی به همراه عواقب سیاسی آنها تنها دلیل بین‌المللی شدن درگیری‌های داخلی نیست.

ترجمه سعید ارکان زاده/آینده نگر

 

درگیری دنیا را دربر گرفته

چرا کانون‌های جنگ و جدال در جهان گسترش یافته است؟

 

اصطلاح «درگيري» مي‌تواند به هر چيزي باقي از زمين بازي پرهياهوي جنگ جهاني دوم اطلاق شود. براي اين كتاب، اين لغت به معناي عقيده متفاوتي است – بين كشورها، مردم يا جنبش‌هاي سياسي – كه با استفاده مرگبار از خشونت ارتباط دارد. معيار من اين است كه درگيري، بدون توجه به ميزان فاصله منطقه آن، هنوز امروزه بايد رخ دهد؛ به همين دليل است كه براي مثال، در اين كتاب نگاهي گذرا به جنگ‌هايي مي‌شود كه يوگسلاوي سابق را در انتهاي قرن گذشته تجزيه كرد.

تعداد تامل‌برانگيزي از درگيري‌ها هستند كه با معيار من سازگارند، از جنگ‌هاي شهري حل‌نشده در عراق و افغانستان تا خشونت‌هاي جدايي‌طلبان در هندوستان و فيليپين. آيا خشونت‌هايي كه به عنوان «جرايم سازمان‌يافته» شناخته مي‌شوند با معيار من درباره درگيري همخوان است؟ نه وقتي كه تبهكاران جزو مافياي روسيه باشند. اما در مورد امريكاي لاتين، درگيري‌ها به كارتل‌هاي مواد مخدر ربط دارند كه خودشان تهديدي براي دولت هستند و خشونت، هم به وسيله دولت هم به وسيله كارتل‌ها آن‌قدر شديد است كه به سادگي واجد صلاحيت تبديل شدن به درگيري باشد.

با وجود اين، بر اساس رابطه علت و معلول، من سعي كردم هر درگيري را در زمينه تاريخي خودش قرار بدهم. همچنين سعي كردم «جانب‌‌داري» نكنم؛ درگيري‌هاي خشن هيجان را افزايش مي‌دهد، به طور قطع در ميان مشاركت‌كنندگان و اغلب در ميان غريبه‌ها (درگيري عربي - اسرائيلي يك نمونه روشن است) اما اميدوارم كه بي‌طرف بوده باشم.

در فصل اول كتاب، روشن ساخته‌ام كه درگيري‌ها مي‌توانند علت‌هاي زياد و اغلب هم‌پوشاني‌كننده‌اي داشته باشند كه فهرست كردن آنها با دسته‌بندي‌هايي مثل مذهب، نژاد، قلمرو، منابع و ایدئولوژی را دشوار مي‌سازد. مطمئنا ساده‌ترين راه‌حل اين است كه آنها را با جغرافيا و كشور دسته‌بندي كنيم، هرچند كه بسياري از درگيري‌ها، مخصوصا در افريقا و خاورميانه، در دو طرف مرزهاي ملي است.

بهترين نمونه اين درگيري در سرحدات ملي، ظهور افراط‌گرايي منتسب به اسلام است. بسياري از اين درگيري‌ها مي‌تواند تا دوران جنگ سرد رهگيري شود؛ زماني كه غرب از مجاهدين مسلماني كه از دنياي عرب آمده بودند پشتيباني كرد تا در نهايت در جنگ براي عقب‌ راندن نيروهاي شوروي از افغانستان موفق شوند. همان‌طور كه در بخش‌هاي اين كتاب درباره خاورميانه، افريقا و آسيا روشن شده، جنبش‌هاي افراط‌گرايي امروزه كه خود را به اسلام منتسب مي‌كنند – خواه در الجزيره و مالي خواه پاكستان و فيليپين – اغلب ريشه در افغانستان دهه 1980 دارند.

افراط‌گرايي خشن كه خود را به اسلام منتسب مي‌كند، يك جهت بالارونده را مشخص مي‌كند كه در سوي ديگر، يك روند پايين‌رونده از درگيري‌هاي به دنبال جنگ جهاني دوم و مخصوصا جنگ سرد را در پي دارد. همان‌طور كه جنگ‌هاي بين كشورها تقريبا از بين مي‌رود، جنگ‌هاي شهري و شورش‌ها – كه بيشتر آنها ظاهر اسلامي دارند – در حال باز كردن جاي خود هستند و بنابراين روياهاي اخير صلح جهاني و پيروزي دموكراسي را به استهزا گرفته‌اند.

بنابراين آيا ما بايد به اين نااميدي جبرگرايانه تسليم شويم؟ اين مسير براي درگيري‌هاي جهاني به خوبي مي‌تواند زاويه نگاه مهاتما گاندي را به خاطر بياورد: «چه فرقي مي‌كند براي كشته‌شده‌ها، ايتام و بي‌خانمان‌ها، كه نابودي ديوانه‌وار تحت نام تماميت‌خواهي انجام بگيرد يا تحت نام‌هاي مقدس آزادي يا دموكراسي؟»

اما گاندي در دوراني صحبت مي‌كرد كه به طرز وحشتناكي به وسيله جنگ‌هاي جهاني اول و دوم ترس‌خورده بود. با اينكه اين لغت‌ها هنوز هم بامعنا هستند، دست‌كم – همان‌طور كه در فصل 8 اين كتاب نشان داده مي‌شود – امروزه بسياري از درگيري‌ها اجساد كمتر و ايتام كمتري به جا می‌گذارند.

خامدستي نومحافظه‌كاران

دالايي لاما در يكي از نقل‌قول‌هايي كه از او در دنياي رسانه‌هاي اجتماعي به طور ويروسي (وايرال) منتشر شده، مدعي شده است كه «اگر هر كودك هشت‌ساله‌اي در جهان مراقبه را ياد بگيرد، ما خشونت را طي يك نسل از جهان پاك خواهيم كرد.» البته اين احتمال وجود ندارد كه وضعيت مقدس او جامه عمل بپوشد. اگر زمان حال ما راهنمايمان براي زمان آينده باشد، بايد گفت كه جهان به طور پيوسته شاهد درگيري خواهد بود. خشونت بخشي از وضعيت بشري است و مردان و زنان به استفاده از آن براي رسيدن به اهداف خود ادامه مي‌دهند. همان‌طور كه كارل فون كلاشوويتس، يك ژنرال پروسي كه ديدگاهي واقع‌گرايانه‌تر از رهبر تبت درباره بشريت دارد، گفته: «جنگ استفاده از زور است براي وادار كردن دشمنمان تا خواسته‌هاي ما را انجام دهد.»

شاهد اين وضعيت همه جا هست؛ طي قرن بيست‌ويكم كه هنوز حتي دو دهه هم از عمر آن نگذشته، امريكا و متحدانش در عراق و افغانستان دخالت كرده‌اند. روسيه به جنگ با گرجستان رفته است. انگلستان و فرانسه با هم متحد شده‌اند تا به واژگون شدن رژيم سياسي در ليبي كمك كنند؛ رژيمي كه سپس تسليم يك پادشاهي برادركش شد. تنها تعداد كمي از درگيري‌هاي خونین‌تر به وجود آمد كه ملت‌ها عليه ملت‌هاي ديگر راه انداخته باشند. درگيري‌هاي ديگر كمتر خونين بودند اما هنوز خطرناك هستند. براي مثال، بن‌بست نگران‌كننده بين هند و پاكستان در كشمير، جايي كه نيروهاي هردو طرف مرزي را كه از سال 1972 بين كوه‌هاي برف‌گير هيماليا و قراقروم تعیین شده تهديد مي‌كند، گاه به گاه نتايج مرگباري داشته است. در آسياي شرقي، كره شمالي و كره جنوبي ممكن است به طور مستقيم درگير نشوند اما كشور تماميت‌خواه كره شمالي كه مجهز به سلاح اتمي است و كشور سرمايه‌داري و دموكراتيك كره جنوبي هنوز نيز متعهد به يك قرارداد صلح هستند كه به طور رسمي به جنگي كه در سال 1950 بين دو كشور شروع شد خاتمه داد. در مناطق ديگر،‌ در اقيانوسيه، منازعات دريايي و قلمرويي چين، تايوان، ژاپن، فيليپين، مالزي، تايوان و برونئي را به مخمصه انداخته است و هيچ‌كس نمي‌تواند به راستي اعتماد داشته باشد كه اين بحث‌ها بر سر تكه صخره‌ها يا پهنه‌هاي اقيانوس، در نهايت به درگيري نظامي منجر نخواهد شد؛ چه با طراحي قبلي چه با  خطاي انساني.

يك مكتب فكري اين نوع دموكراسي و صلح را با هم حفظ كرده است؛ نومحافظه‌كاران امريكايي دوروبر جرج دبليو. بوش اعتقاد داشتند كه براندازي صدام حسين در سال 2003 دموكراسي را ابتدا براي عراق و سپس براي بقيه خاورميانه به همراه مي‌آورد و در ادامه، به پذيرش واقعي رژیم به اصطلاح دموكراتيك اسرائيل در همسايگي جهان عرب هدايت خواهد شد. گذشته از همه اينها، رادولف ژوزف رامل و ديگر دانشمندان علوم سياسي به طور اقناع‌كننده‌اي استدلال كرده‌اند كه دموكراسي و جنگ باعث به وجود آمدن همديگر نمي‌شوند. بدبختانه، پيامد جنگ عراق – خواه خونريزي فرقه‌اي در خود عراق خواه جنگ شهري در همسايگي‌اش در سوريه – تخمين‌هاي خامدستانه نومحافظه‌كاران را به استهزا گرفته است.

اما اگر دموكراسي‌ها دوست ندارند كه به يكديگر حمله كنند، به سختي از درگيري نظامي درون خودشان ايمن هستند؛ خواه مورد، جدايي‌طلبان باسك در اسپانيا باشند خواه افراط‌گرايان جمهوري‌خواه در ايرلند شمالي در بريتانيا. دموكراسي‌ها قادر به ايمن كردن خود در قبال خشونت واردشده از خارج نيز نيستند. حمله به برج‌هاي دوقلو در منطقه منهتن نيويورك و به ساختمان پنتاگون خارج از واشنگتن در 11 سپتامبر 2011، اين توهم خودبينانه را درهم شكست كه امريكا – ابرقدرت اقتصادي و نظامي جهان- در خانه از عواقب سياست‌هايش در خارج در امان خواهد بود. طنز تلخ‌تر اين است كه تاريخ اين اتفاق در امريكا با شماره تلفن اضطراري اين كشور يكي است. يازده سپتامبر بود كه رئيس‌جمهور بوش را تحريك به يك جنگ در جهان عليه ترور و مداخله در افغانستان و عراق کرد و همان يازده سپتامبر بود كه اسامه بن‌لادن و القاعده را در حافظه جهاني ثبت كرد.

آيا «القاعده» (كه در زبان عربي به معني پايه است) شكل جديدي از درگيري را به جهان معرفي مي‌كند؟ انتخاب سلاح اين گروه واقعا كاملا معمولي است: يازده سپتامبر با تروريسم عليه شهروندان به كاري مهم‌تر و بسيار بالاتر از يك مثال تبديل شده است؛ سلاح‌های سبك، به خصوص سلاح تهاجمي كلاشنيكف، آر‌پي‌جي و بمب‌هاي كنارجاده‌اي. به عبارت ديگر، القاعده پاتوق سلاح‌هاي از نظر فناوري ضعيف در مقابل سلاح‌هاي عظيم است و اكنون اين گروه از سلاح‌هایی استفاده مي‌كنند كه سلاح‌هاي نامتقارن ناميده مي‌شوند. استفاده القاعده از بمب‌گذاران انتحاري كار جديدي نيست. در دهه 1980، ببرهاي تاميل در تلاش‌هاي خونين و عاقبت بي‌حاصل خود دست به حملات انتحاري در سريلانكا مي‌زدند تا يك ايالت تاميلي مستقل در شمال جزيره ايجاد كنند.

اما دو حوزه هست كه القاعده در آنها زمين بازي جديدي به وجود آورده است؛ يكي استفاده اين گروه از رسانه‌هاي اجتماعي، به خصوص ويدئو‌ها روي يوتيوب، است كه پيام‌هايش را با آن در سراسر خاورميانه منتشر مي‌كند. يكي از نمونه‌ها از اين دست، پيوستن انور العولقي، يك امريكايي از يمن جداشده، است كه از زبان انگليسي سليسش براي تبليغ افراط‌گرايي منتسب به اسلام به وسيله اينترنت به قصد مسلمانان غيرعرب‌نژاد استفاده مي‌كند. العولقي در سال 2011 با يك پهپاد كه توسط سازمان سيا هدايت مي‌شد در يمن كشته شد. نوآوري ديگر القاعده دادن امتياز نامش به ديگران است. همان‌طور كه «مك‌دونالد» نام و دستور پخت خود را به مديران مستقل در سراسر جهان اجاره مي‌دهد، همان كار را القاعده نيز انجام مي‌دهد؛ گروهي كه شعبه‌هايش از عراق تا مالي گسترده است.

القاعده از برخي جهات زير سايه داعش قرار گرفته است كه نام اختصاري «دولت (به اصطلاح) اسلامي عراق و شام» است. گرچه القاعده بيشتر تلاش‌هاي خود را روي حمله به خارج از جهان اسلام متمركز كرده بود، داعش مدعي يك خليفه‌گري جديد در خاورميانه شده و هزاران نفر از جنگجويان را از اروپا و بقيه جهان عرب به وسيله حضور اينترنتي خود ثبت‌نام كرده است. اين حضور با ويدئوهاي توليدشده چشم‌گير از گردن‌زدن‌ها و تكه‌پاره كردن‌ها كامل مي‌شود و بسيار تاثيرگذارتر از فعاليت‌هاي رسانه‌اي القاعده است.

كشورها و افراد بر سر ايدئولوژي، قلمرو و در جست‌وجوي منابع با هم به مشاجره مي‌پردازند. آنها با يكديگر بر سر هويت‌هايي كه از هم درك كرده‌اند مي‌جنگند. فشارهاي جمعيت‌شناختي نيز مي‌تواند تا حدي نقش بازي كند، وقتي كه يك جمعيت روبه‌افزايش در جست‌وجوي فضاي بيشتري براي زندگي است. در دهه 1990 ساموئل هانتينگتون، يك دانشمند علوم سياسي امريكايي، خيلي خوب بر «نبرد تمدن‌ها» تاكيد كرد. او استدلال كرد كه علت اصلي درگيري‌هاي فعلي و آينده تنش بين فرهنگ‌ها است: فرهنگ‌هاي غربي، امريكاي لاتين، اسلامي، كنفوسيوسي، هندو، اسلاو- ارتدوكس (مسيحيان روسيه و اروپاي شرقي)، ژاپني و احتمالا افريقايي. اين نظريه يك نظريه جنجالي باقي ماند و به عنوان يك ساده‌انگاري توسط برخي منتقدان كنار گذاشته شد. اين منتقدان به اين نظريه حمله كردند به اين دليل كه معتقد بودند خيلي كم به فشارهاي اقتصادي و تنش‌هاي داخل فرهنگ‌ها توجه داشته است. برعكس، احساسات ضدغربي، به ويژه ضدامريكايي، در بسياري از مناطق جهان اسلام و برخورد بين چين و ژاپن، باعث توقف فعاليت منتقدان هانتينگتون شده است. شايد آنها با اكراه تسليم شدند و چيزي در مفهوم درگيري فرهنگي بوده كه اين درگيري را فراتر از درگيري‌اي مي‌برده كه اغلب اوقات در تاريخ ملي‌گرايان جنگجو در سر می‌پرورانده‌اند.

اگر فرهنگ‌ها به سرحدات ملي محدود نشده باشند، وضعيت مشابهي نيز براي ايدئولوژي‌ها صادق است. اثر چهار برخورد بزرگ در قرن بيستم حك شده است: بين فاشيم و كمونيسم، بين دموكراسي و تماميت‌خواهي، بين سرمايه‌داري و سوسياليسم و بين امپرياليسم و استعمارزدايي. اين مواجهه‌ها شامل خونبارترين انواع خود در تاريخ بوده‌اند: تلفات جاني ناشي از جنگ جهاني اول (كه به طور طنزآميزي جنگي براي به پايان رساندن تمام جنگ‌ها ناميده شد) دست‌كم 16 ميليون تن بود. برخي از كارشناسان، با احتساب مرگ‌هاي مربوط به جنگ ناشي از بيماري و قحطي، كل تلفات جاني جنگ جهاني دوم را بيش از 80 ميليون تن عنوان كرده‌اند. و بعد جنگ سرد بود كه براي چهار دهه بعد از آن، امريكا و غرب را به جنگ اتحاد جماهير شوروي برد.

اين مواجهه سرد بود از اين لحاظ كه اين جدال ايدئولوژيك نه از سوي غرب و نه از سوي شوروي به طور مستقيم به جنگ منجر نشد (خوشبختانه، با در نظر گرفتن كلاهك‌هاي هسته‌اي در هردو طرف). در عوض، درگيري آنها خود را به وسيله نمايندگانشان، به خصوص در خاورميانه، نشان داد؛ جايي كه مستعمرات قدرت‌هاي غربي در حال درخواست استقلال خود بودند و در نهايت به آن دست پيدا كردند. در خاورميانه تقسيم‌بندي جنگ سرد تقريبا يك كاريكاتور بود: امريكا از اسرائيل و پادشاهي‌هاي محافظه‌كار اردن، عربستان سعودي و كشورهاي عربي حاشيه خليج فارس حمايت مي‌كرد. و اتحاد جماهير شوروي از جمهوري‌هاي سوسياليست سوريه، مصر و عراق حمايت مي‌كرد. ردپاي اين كاريكاتور حتي تا امروز نيز باقي مانده است؛ يك مثال نپذيرفتن درخواست امريكا براي تغيير رژيم سوريه توسط روسيه بعد از وزش بادهاي بهار عربي است كه در سال 2011 ابتدا به آشوبي پرطرفدار و بعد به يك جنگ شهري تمام‌عيار تبديل شد.

بن‌بست ايدئولوژيك اروپا را نيز تقسيم كرد: پرده آهنين، همان‌طور كه چرچيل آن را نام‌گذاري كرده بود، اين قاره را به دو كمپ غربي و شوروي تقسيم كرد و حتي در طرف غربي اين پرده، احزاب كمونيست قوي طرفدار شوروي، به ويژه در فرانسه و ايتاليا وجود داشت. در پي فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و اتحاد آلمان در انتهاي دهه 1980 و شروع دهه 1990، فرانسيس فوكوياما، يك دانشمند علوم سياسي امريكايي، به خوبي «پايان تاريخ» را اعلام كرد و نوشت: «آنچه ما شاهدش هستيم شايد نه‌تنها پايان جنگ سرد يا گذر از دوراني خاص از تاريخ پس از جنگ جهاني دوم، بلكه پايان تاريخ به‌خودي‌خود است؛ اين نقطه پاياني بر تكامل ايدئولوژيك نوع بشر و جهان‌شمول شدن ليبرال‌دموكراسي غربي به عنوان شكل نهايي دولت انساني است.»

كاش اين‌طور بود. فوكوياما از آن موقع ديدگاه‌هاي خود را تعديل كرده است و دريافته است كه نومحافظه‌كاران امريكايي، كساني كه او يك چهره پيشرو در ميانشان به حساب مي‌آيد، با واقعيت‌ تراژيك جنگ عراق اشتباه بودن اين نظريه را ثابت كرده‌اند. شوربختانه، پيروزي ليبرال‌دموكراسي غربي شايد بايد براي تحقق خود صبر كند.

اينكه چقدر اين اتفاق طول مي‌كشد، اگر تا ابد طول نكشد، يك سؤال بغرنج است. همان‌طور كه «خانه آزادي»، يك مركز مطالعات امريكايي، خاطرنشان كرده، با اينكه دموكراسي (با وسيع‌ترين تعريف خود) به طرز چشم‌گيري در اواخر قرن بيستم گسترش يافت،‌ اكنون متوقف شده است. محققان در «خانه آزادي» محاسبه كرده بودند كه تا سال 2000 به اندازه 120 دموكراسي در جهان وجود داشته كه دستاورد چشم‌گيري براي جهاني به شمار مي‌رفته كه در سال 1941 در آن تنها 11 دموكراسي قابل شمارش بودند. اما سال 2014 نهمين سال پياپي بود كه در آن میزان محاسبه‌شده آزادي جهاني كاهش يافت.

سنگ بناي اصلي دموكراسي – آزادي بيان، آزادي گردهمايي، انتخابات آزاد و يك قوه قضاييه مستقل – ممكن است در نگاه اول بازدارنده‌ای كاملا كافي در برابر خشونت به نظر برسد. اما در عمل، آنها بارها و بارها شكست خورده‌اند. امريكا كه اغلب اظهار مي‌شود قديمي‌ترين دموكراسي پيوسته جهان است (ادعاي ايسلند در اين‌باره به دليل يك وقفه 45 ساله در جلسات پارلماني اين كشور در قرن 19 ميلادي تضعيف شده است) به طور مرتب مواجه با مخالفت‌هاي داخلي بوده كه تروريسم را به صندوق رأي ترجيح داده‌اند. گروه‌هايي مثل «پلنگ سياه»، «ارتش آزادي‌بخش همزيست»، «برادري آريايي» و «هواشناسان»، همه حملات تروريستي عليه دولت فدرال داشته‌اند. و ده‌ها گروه شبه‌نظامي امروزه روي مقاصد خود تاكيد مي‌كنند كه در صورت فعاليت آنها، زنگ هشدار عليه يك دولت ظالم را به صدا درمي‌آورند. دموكراسي‌هاي اروپايي نيز مشكلات مشابهي دارند: براي مثال، آلمان با گروه «بادرمينهوف» (كه به جناح نظامي سرخ نيز معروف است)، ايتاليا با «بريگاد سرخ» و فرانسه با «اكسيون ديركت». به همين ترتيب، ژاپن: در دهه‌هاي 1970 و 1980، «ارتش سرخ» ژاپن به حملات مرگبار خود هم در ژاپن هم در خارج – در حمايت از گروه‌هاي فلسطيني- ادامه داد. در سال 1995، پیروان «آئوم شینریکو» حمله‌ای با گاز سارین به متروی توکیو انجام دادند.

این گروه‌ها، خواه در امريكا باشند خواه در اروپا یا ژاپن، همه از یک عزم ایدئولوژیک پرشور برای تغییر تعدادی از جوامع ثروتمندتر جهان انگیزه می‌گیرند. سائق مشابهی نیز در کشورهای فقیر وجود دارد. فساد در سیاست و کسب‌وکار معمولا ترکیب‌شده با نابرابری مفرط در ثروت، تقریبا به طور حتم به سوی ناآرامی‌های اجتماعی سوق داده می‌شود و همچنین به سوی خشونتی که یک طعم ایدئولوژیک هم دارد. «القاعده» در دنیای عرب یک مثال روشن برای این امر است؛ همچنین گروه‌های نظامی مارکسیست «فارک» در کلمبیا یا شورشیان مائوئیست «ناگزالیت» در هندوستان.

با وجود این، در برخی از کشورهای در حال توسعه، ایدئولوژی تمایل دارد درون بنیادهای جمعیتی باقی بماند و منابعی را جست‌وجو کند. در سال 1950، جمعیت مصر تنها کمی بیش از 21 میلیون نفر بود اما تا سال 2015 این عدد به بیش از 84 میلیون نفر رسیده بود و پیش‌بینی‌ها حاکی از این است که تا سال 2025، 10 میلیون نفر دیگر به جمعیت این کشور افزوده می‌شود. قاهره به یک ابرکلان‌شهر فشرده با تقریبا بزرگ‌ترین حاشیه‌نشین شهری تبدیل شده است، در حالی که نواحی روستایی این کشور که برای باروری زمین متکی به رود نیل هستند، دیگر نمی‌توانند برای همه دهان‌های گرسنه غذا تولید کنند. با در نظر گرفتن این واقعیت جمعیت‌شناختی، حتی کارآمدترین و نیک‌خواه‌ترین دولت در جهان (که دولت مصر نیست) نیز تولید آموزش، مراقبت‌های بهداشتی، مسکن و شغل کافی متناسب با چنین افزایش جمعیتی را دشوار می‌یابد. بنابراین تعجب‌آور نبود که مردم مصر که به سربه‌راه  بودن مشهور هستند، در سال 2011 قدم در مسیر فشار وارد آوردن به دولت از طریق انقلاب به اصطلاح بهار عربی بگذارند و هم رژیم سیاسی هم مخالفان آن را در خشونتی مرگبار وارد کنند.

این وضعیت در یمن شاید حتی بدتر باشد. این کشور در سال 1950 در حدود 4.3 میلیون نفر جمعیت داشت اما تا سال 2015 این جمعیت 26 میلیون نفر شده بود. هرچه جمعیت افزایش پیدا کرده، به همان میزان هم نیاز به آب افزایش پیدا کرده است. سفره‌های آب زیرزمینی یمن خشک شده و به وضعیت هشدار رسیده تا جایی که صنعا، پایتختش، به زودی خالی از آب می‌شود. وقتی که سفره‌های آب زیرزمینی تمام شوند، مزارع خشک می‌شود و زمینه تنها برای شورش بارور باقی خواهد ماند. یکی از مناطق به شدت طرفدار القاعده منطقه «ردا باسین» است که ناحیه‌ای از یمن به حساب می‌آید که از نظر سفره‌های آب زیرزمینی آسیب‌پذیر است. در مرزهای جنوبی عربستان سعودی، کارگران بیکارشده یمنی که از مزارع جدیدا لم‌یزرع خارج شده‌اند تشکیل ارتش داده‌اند؛ آنها جدایی‌طلبانی هستند که از سال 2015 علیه نیروهای سنی حکومت مرکزی شروع به جنگیدن کرده‌اند. دولت مرکزی نیز از سوی عربستان سعودی برای مخالفت با شیعیان زیادی در منطقه حمایت می‌شود.

فشارهای جمعیت‌شناختی تاثیرات زیادی نیز روی افریقای زیر خط صحرا گذاشته است. لاگوس اکنون ساکنانی بیشتر از قاهره دارد و جمعیت کینشازا نیز در حال پیش افتادن از آن است. اما فشارهای جمعیتی به اندازه طمع برخی از درگیری‌های افریقا را شعله‌ور نکرده است. الماس‌های خونین (اصطلاحی که بیش از الماس‌های جنگ اهميت دارد) اصطلاحي برای تجارتی است كه در مورد هردوي اين كالاها درگيري‌ها را تامين مالي مي‌كنند و در اغلب موارد باعث آنها نيز مي‌شوند. فهرست كشورهاي افريقايي كه از درگيري‌هايي رنج مي‌برند كه باعث آنها جست‌وجو براي الماس بوده به طور مايوس‌كننده‌اي بلند است: آنگولا، ساحل عاج، جمهوري دموكراتيك كنگو (يا تحت رياست‌جمهوري ديكتاتوري موبوتو سه‌سه‌سه‌كو، به طور رسمي زئير)، جمهوري كنگو، ليبريا، سيرالئون و زيمبابوه. الماس تنها سخاوت طبيعت براي جذب خشونت نبوده است. تعداد زيادي از درگيري‌هاي بر سر مواد معدني نيز وجود دارد، از طلا كه زينت‌بخش زنان مد روز از دهلي‌نو تا نيويورك است، تا كلمبايت – تانتالايت (كولتان) كه از وسايل شنيداري و لپ‌تاپ‌ها سر درمي‌آورد. ارزش اين مواد معدني به قدري است كه ميليون‌ها نفر از مردم ناحيه افريقاي مركزي را محكوم به سال‌ها جنگ‌ وحشيانه كرده است؛ جنگ‌هايي كه در آنها بچه‌ها وادار مي‌شوند مرتكب آدم‌كشي شوند و زنان مورد تجاوز قرار مي‌گيرند بدون اينكه تجاوزگران مجازات شوند.

تركيب مرگبار

كار بيهوده‌اي است كه براي يك درگيري تنها يك علت را برشمرد. بدون استثنا، تركيبي از مولفه‌ها هستند كه به سوي خشونت سوق پيدا مي‌كنند. القاعده و داعش به وسيله فرقه‌گرايي مذهبي خاصي برانگيخته مي‌شوند اما جنگجويان آنها ممكن است مشوق‌هاي ديگري نيز داشته باشند؛ براي مثال، يك ضديت ايدئولوژيك با غرب امپرياليست، يا هوس گرفتن انتقام يك دوست يا خويشاوند كه جانش را در يك جنگ از دست داده، يا در برخي موارد، تلاش براي خارج شدن از فقر يا حتي ملالت. شكي در اين نيست كه طالبان پاكستان شماري از ثبت‌نام‌كنندگان را جذب كرده‌اند چون پهپادهاي امريكايي كه به شمال غربي پاكستان حمله مي‌كنند در اغلب موارد افراد بي‌گناه را كشته‌اند يا مجروح كرده‌اند. ناگزاليت‌ها در شرق هندوستان معمولا به عنوان مائوئيست توصيف مي‌شوند،‌ با اين حال، روشن است كه بي‌عدالتي حكومت‌هاي محلي در زمينه حقوق قبيله‌اي، مالكيت زمين، معدن‌كاري و اداره جنگل‌ها به اندازه هر دكترين ماركسيستي‌اي در جذب حاميان آنها نقش داشته است. در نيجريه،‌ نظامي‌گراياني كه خود را به اسلام منتسب مي‌كنند و عضو گروه «بوكو حرام» هستند (عبارتي كه در زبان هوسي به معني «تحصيلات غربي ممنوع» است) نه‌تنها به وسيله افراطي‌گرایي‌اي كه مدعي است از اسلام الگو برداشته برانگيخته شده است، بلكه از يأس از فقر خود و مقامات فاسدي كه آن‌طور كه ادعا مي‌شود به همسايگان مسيحي خود علاقه نشان مي‌دهند ناشي شده است.

برعكس، جنگجويان جنبش «پوپوآي آزاد» به سائق‌هاي كمتر پيچيده‌اي واكنش نشان مي‌دهند: جنگ آنها تلاشي است براي خارج شدن از زير يوغ اندونزي‌اي كه از نظر فرهنگي و نژادي كاملا متفاوت از آن چيزي است كه قبلا گينه‌‌ نوي غربي ناميده مي‌شد. با اينكه اندونزي يكي از متنوع‌ترين ملت‌هاي جهان است و دكترين «پانكاسيلا» (اصول پنج‌گانه) در دوره سوكارنو كه كشور بعد از جنگ جهاني دوم استقلال خود را به دست يافت تدوين شد، اين كشور تلاشي روشن براي ايجاد وحدت از دل گوناگوني است. به طور بحث‌برانگيزي،‌ اگر اندونزي بخواهد به اصول خود پايبند بماند، جنبش پاپوآي آزاد بايد از بين ‌رفته باشد. در عوض، اين جنبش از مثال تيمور شرقي الگو گرفته است؛ كشوري كه سابقا مستعمره پرتغال بوده و ربع قرن در مقابل اشغال اندونزي مقاومت كرد و در سال 2002، به اولين ملت با حاكميت خودمختار در قرن بيست‌ويكم تبديل شد.

يك مولفه ديگر در ايجاد درگيري كه اغلب بيش از اندازه روي آن تاكيد شده، جدال در كشور‌هاي در حال توسعه بين مدرنيته و سنت است. اكبر احمد، يك انسان‌شناس پاكستاني، استدلال كرده است كه علت واقعي در بسياري از درگيري‌ها در دنياي در حال توسعه (او مثال‌هايي از جمله پاكستان، ميانمار و يمن را ذكر مي‌كند) تنش در اقتصاد بيش‌ازپيش جهاني‌شده بين مدرنيسم و سنت‌هاي فرهنگ‌هاي قبيله‌اي و آداب و رسوم شرافت و انتقام آنهاست. در اين درگيري‌ها، مذهب نقش دوم را بازي مي‌كند اما به كمك نوعي درگيري مي‌آيد كه به توجيه مقاومت در برابر تغيير مي‌پردازد. با در نظر گرفتن نقل‌قول فون كلاشوويتس، به سختي مي‌توان تعجب كرد از اينكه درگيري‌ها اين‌قدر فراوان و اين‌قدر رايج هستند. حتي در آزادترين دموكراسي‌ها هم گروه‌هايي هستند كه احساس سركوب شدن و يأس مي‌كنند. وقتي كه آنها درمي‌يابند اهدافشان هرگز مورد پذيرش واقع نشده، يك واكنش منطقي اين است كه وارد فاز خشونت شوند (براي مثال، جناح ارتش سرخ در آلمان غربي در دهه 1970 يا ارتش جمهوري‌خواه واقعي ايرلند در بريتانياي امروز). همان‌طور كه اين كتاب نشان خواهد داد، مناطق كم ارزشمندي از جهان هستند كه از درگيري مصون مانده‌اند. تصميم سوئيس براي بي‌طرفي سياسي اين كشور را از جنگ‌هاي جهاني قرن بيستم بيرون نگه داشته است (يك بار كنگره وين در سال 1815 كه روي استقلال اين كشور كار مي‌كرد، تنها نقطه تاريك در آرامش اين كشور را يك جنگ شهري مختصر اعلام كرد كه با تلفاتي كمتر از 100 نفر در سال 1847 رخ داده بود). اما حتی سوئیس هم نمی‌تواند به طور کامل از درگیری‌هایی که ریشه در خارج از مرزها دارند محافظت شود: در سال 1969، فرودگاه زوریخ صحنه یک قتل‌عامل بود که توسط مسافرانی که از خارج آمده بودند و اهداف رهایی‌بخش سرزمین‌های اشغالی را داشتند ایجاد شده بود.

طنز ماجرا اینجاست که کشورهایی که بیشترین محافظت را در برابر خشونت انجام می‌دهند سرکوبگرترین آنها هستند. یک نمونه کلاسیک کره شمالی است، جایی که وحشی‌گری رژیم عنوان رسمی «جمهوری دموکراتیک خلق کره» را به استهزا گرفته است. این کشور پشتیبانی‌کننده حملات تروریستی فراوانی در خارج از کشور در دهه‌های 1970 و 1980 بوده است و نیز مسئول غرق یک کشتی نیروی دریایی کره جنوبی، بدون اینکه عمل تحریک‌آمیزی از سوی این کشتی سر زده باشد. اما داخل مرزهای قلمروی خود کره شمالی، خشونت در مقابل رژیم نامعلوم است؛ کنترل دولتی بیش از اندازه شدید است که به رضایتی‌ها اجازه ابراز بدهد. و کره جنوبی نیز اشتیاقی به حمله – عملی با عواقب نامعلوم – به همسایه شمالی غیرقابل ‌پیش‌بینی خود ندارد.

هیچ کشوری در سطحی مشابه با کره شمالی کنترل دولتی روی مردم ندارد و جایی که چنین کنترلی نامحدود نباشد، نارضایتی راهی برای ابراز خود پیدا خواهد کرد و این کار اغلب با خشونت همراه خواهد بود. برای مثال، جمهوری خلق چین باید با خواسته‌های جدایی‌طلبان مسلمان اویغور در منطقه خودگردان سین‌کیانگ (که به معنی ایالت جدید) است دست‌وپنجه نرم کند و خواسته‌های آنان گه‌گاه به طرزی خشونت‌آمیز ابراز می‌شود؛ از بمب‌گذاری در مرکز سین‌کیانگ، اورومقی، در دهه 1990 تا حمله انتحاری در میان تیان‌آن‌من پکن در سال 2013 و حمله با چاقو در ایستگاه راه‌آهن کن‌مینگ در سال 2014 که در آن 33 نفر از جمله چهار تن از مهاجمان کشته شدند. در لائوس و میانمار هم اتفاقات مشابهی رخ داده است.

در هر حال، غرقه شدن در هم‌بستگی بین کنترلی دولتی و حضور یا غیبت درگیری در یک کشور کاری بیهوده است. استدلال رومل درباره اینکه دموکراسی‌ها با یکدیگر نمی‌جنگند یکی از قوی‌ترین استدلال‌ها در این‌باره است. با وجود این، حمله روسیه به گرجستان در سال 2008 دلیل رد قابل توجهی برای این نظریه خاص است. جایی که درگیری‌ها داخلی است، طبیعیت دولت و میزان گستردگی قدرت آن اغلب نامربوط به نظر می‌رسد. برای مثال، در فیلیپین هردو گروه کمونیست «ارتش خلق نوین» و گروه‌های گوناگون جدایی‌طلب مسلما علیه دولت مرکزی در مانیل جنگیده‌اند، فارغ از اینکه آیا دوران دیکتاتوری مارکوس بوده یا دوران دموکراسی پسامارکوس. وضعیت مشابهی در پاکستان برقرار است، جایی که نیروهای مسلح جدایی‌طلب و فرقه‌گرا دست به نبرد مسلحانه زده‌اند، فارغ از اینکه آیا رژیم در روزهای دموکراتیک خود به سر می‌برده است یا در روزهای نظامی خود.

برخی از درگیری‌های داخلی – مثل مورد فیلیپین – در قلمروی یک کشور خاص بوده است. اما به طور روزافزون و فراوان، درگیری‌های جهانی ابعاد بین‌المللی پیدا کرده است. بخشی از این اتفاق به این دلیل رخ می‌دهد که اقتصاد جهانی، همراه با تجارتی که ظاهرا همه نقاط جهان را به یکدیگر متصل کرده، مستلزم سیاست جهانی نیز هست. به دلیل اینکه نفت و گاز بازارهایی بین‌المللی هستند، برای مثال، اینکه چه‌کسی مناطق نفتی لیبی را تحت کنترل دارد، برای مصرف‌کنندگان در همه‌جای جهان مهم است. این امر به این معنی است که آن مشتریان با اضطراب به درگیری‌های داخلی لیبی بعد از سقوط معمر قذافی در سال 2011 نگاه می‌کنند و کارشان گاهی از مشاهده به دخالت آشکار در این کشور نیز می‌کشد.

نیروی رسانه‌ای

نگرانی‌های اقتصادی به همراه عواقب سیاسی آنها تنها دلیل بین‌المللی شدن درگیری‌های داخلی نیست. در اینجا همچنین پدیده‌ای موسوم به «تاثیر سی‌ان‌ان» وجود دارد: یک درگیری که مورد توجه رسانه‌های بین‌المللی، به خصوص رسانه‌های غربی، قرار می‌گیرد مرتبا سیاستمداران تشنه رأی را به واکنش برمی‌انگیزد. مورد لیبی در این‌باره موجود است. دولت‌های بریتانیا و فرانسه با بی‌میلی به امريكایی پیوستند که تصمیم گرفته بود شورشیانی که در پی ساقط کردن معمر قذافی بودند نباید جلوی بینندگان تلویزیون در پترزبورگ، پاریس و پورتلند قصابی شوند. «کاری باید انجام شود» شعاری قدرتمند در یک دموکراسی است.

اما این شعار همان‌قدر نیز در کشورهایی که دموکراسی در آنها غایب یا شکننده است، قدرتمند است. برای مثال، تصاویر تلویزیونی جنگ شهری در سوریه مردان جوان سنی‌مذهب را که معترض به ستمگری دولت هستند جذب می‌کند که به سوریه سفر کنند و به شورشیانی بپیوندند که علیه دولت مرکزی می‌جنگند. به طور مشابه، تصاویر تلویزیونی کشتار اسرائیلی‌ها در غزه باعث برانگیخته شدن احساسات ضداسرائیلی در جهان اسلام می‌شود. و شکی نیست که پوشش تلویزیون‌های عرب از جنگ‌های عراق و افغانستان باعث شده است که امريكا به عنوان دشمن اسلام در میان بخش‌های زیادی از جهان اسلام در نظر گرفته شود. در عوض، مقامات و مفسران امريكایی در پی حملات یازده سپتامبر تلویزیون «الجزیره» - یک سازمان پخش تلویزیونی دولتی که در قطر تاسیس شده و دارای شبکه‌هایی به هردو زبان عربی و انگلیسی است - را متهم کردند که ضد امريكایی و ضد یهودی است، به خصوص در پخش برنامه‌های خود به زبان عربی. طنز ماجرا اینجاست که قطر یکی از قدیمی‌ترین متحدان امريكا است، همان‌طور که همه پادشاهی‌ها و شیخ‌نشین‌های سنتی شبه‌جزیره عربستان متحد دیرپای این کشور هستند.

آشکار است که در زمان درگیری، جانب‌داری اتهام ساده‌ای است که ظاهرا علیه هر رسانه‌ای ابراز می‌شود و گاهی این اتهام نیز بدون هیچ شکی قابل اثبات است. همان‌طور که از هیرام جانسون، یک سناتور انزواطلب امريكایی، گزارش شده که در سال 1918 میلادی گفته: «اولین تلفات در وقتی که جنگ شروع می‌شود حقیقت است.» اما این کلام قصار به هیچ وجه محصول جنگ جهانی اول نبوده است؛ آیسخولوس همین حرف را دو هزاره زودتر زده بود.

با این حال، وقتی که انسان‌ها در حال جنگ با یکدیگر هستند، اینکه بپرسیم آیا یک حقیقت عینی یا مطلق می‌تواند وجود داشته باشد امری نامربوط است: در جست‌وجوی پیروزی، پوشش رسانه‌ای و پروپاگانداری بی‌پرده ابزار رسیدن به هدف هستند. جومو کنیاتا یک چهره مشهور در مطبوعات انگلستان بود وقتی که نبرد مائو مائو را برای استقلال کنیا رهبری می‌کرد؛ بعدتر، همان مطبوعات با او در قالب یک مقام دولتی افریقایی رفتار کردند. اتفاق کلیشه‌ای این بود: «تروریست‌های یک نفر، بر کسی دیگر جنگجویان راه آزادی به شمار می‌روند» و البته برعکس.

مثال‌ها در این‌باره خیلی زیاد است: نلسون ماندلا، کسی که در رسانه‌ها از هتاکی و توهین به پرستش و ستایش رسید؛ یاسر عرفات که سال‌های بسیاری از جانب غرب به چشم تروریست به او نگاه می‌شد اما در اسلو دست به توافق زد و جایزه صلح نوبل را برد؛ چه‌‌گوارا در سال 1967 در بولیوی به عنوان یک انقلابی مارکسیست اعدام شد (و همچنین با تعریف‌های رژیم بولیوی به طور خودکار یک تروریست به شمار می‌رفت) اما پس از مرگ به یک ستاره روی تی‌شرت‌ها در سراسر جهان تبدیل شد؛ مارتین مک‌گینس به وسیله رسانه‌های انگلستان به عنوان یک تروریست جمهوری‌خواه مورد نقد قرار می‌گرفت اما اکنون به یک عضو پیشروی دولت انگلستان در ایرلند شمالی تبدیل شده است.

شاید چشم‌گیرترین نمونه دمدمی‌مزاجی طبیعت افکار عمومی مورد قذافی باشد. از نگاه غربی، او ابتدا یک انقلابی جوان ایده‌آلیست بود، سپس یک هیولای غیرقابل‌ کنترل که تروریسم را صادر می‌کند و بعد (زمانی که از تلاش خود برای دست یافتن به سلاح‌های کشتار جمعی دست شست) یک حاکم که ارزش داشت مورد عنایت عمومی یک نخست‌وزیر انگلیسی، تونی بلر، قرار بگیرد. در نهایت نیز، زمانی که در پی پس زدن بادهای بهار عربی بود، دوباره تبدیل به یک هیولای وحشی شد که باید ساقط شود. نگاه عربی به قذافی نیز به همان اندازه دارای روان‌گسیختگی بود: ابتدا او یک جمال عبدالناصر جدید بود، یک رهبر پویا که می‌توانست جهان عربی را متحد کند. اما خیلی زود تبدیل به یک حاکم وحشی و بی‌منطق شد که دلقک‌بازی‌هایش می‌توانست خطرناک باشد. وقتی که او سقوط کرد، معدودی از اعراب، چه بلندمرتبه چه دون‌پایه، برایش اشک ریختند.

در همه درگیری‌ها، غیرنظامی‌ها صدمه می‌خورند و به طور معمول قربانیان بی‌گناه خوانده می‌شوند. با این حال، مقامات امريكایی در جنگ ویتنام با حسن تعبیری کلبی‌مسلکانه، به آنها «خسارات جنبی» می‌گفتند. در توصیف تروریسم، تعریف رایج این است که غیرنظامیان عامدانه مورد هدف قرار بگیرند. اما در عمل، با این تعریف گزینشی برخورد شده است: در جنگ جهانی دوم، قوای متفقین حمله با بمب به درسدن (با بیش از 135 هزار کشته) یا حمله اتمی به هیروشیما و ناکازاکی را تروریسم به حساب نمی‌آوردند. اسرائیل استدلال می‌کند که ترورهای هدفمندش روشی مشروع برای دفاع از خود است، حتی اگر این ترورها کیلومترها دورتر از قلمروی اشغال‌شده آنها صورت بگیرد. به عبارت دیگر، یک انگیزه سیاسی می‌تواند رسانه‌ها را ترغیب کند که ماهیت یک اقدام تروریستی را طور دیگری جلوه دهند. اما حقیقت این است که درگیری‌های نظامی در طیفی وسیع در سراسر جهان رخ می‌دهد، چه یک دولت با گروهی کوچک درگیر شود چه این درگیری‌ها بین دو دولت اتفاق بیفتد.