علی‌اکبر رفوگران، بنیان‌گذار بیک در ایران، 3 خاطره مهم زندگی‌اش را تعریف می‌کند

کار را از من بگیرند، می‌میرم

تاریخ 1396/01/07 ساعت 09:24

صبح‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ معمولا یک ساعت ورزش می‌‌‌کنم و یک ساعت هم روزنامه‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی یومیه صبح را می‌‌‌خوانم مثل کیهان و اطلاعات؛ به خصوص آن بخش راستش که می‌‌‌دانم 100 درصد درست است یعنی بخش ترحیمش؛ آنها را نگاه می‌‌‌کنم تا ببینم از دوستان قدیمی کسی فوت شده است که در مراسم ختمش شرکت کنم (با خنده)!

 

«بکوش و بپوش و ببخش و بده / براي دگر روز چيزي بنه. به عقیده من این یک بیت شعر بزرگ‌ترین درسی است که هرکسی برای داشتن زندگی خوب باید به آن توجه و عمل کند؛ شعری که به شما مي‌‌‌گوید کار و فعالیت کنید، زندگی خوب داشته باشید و برای فردایتان هم چیزی کنار بگذارید.» این جملات از آن مردی است که همه ما او را با «خودکار بیک» و البته «مداد سوسمارنشان» مشق‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یمان مي‌‌‌شناسیم. علی‌اکبر رفوگران بنیان‌گذار کارخانه خودکار، و عطر و لوازم آرایشی و بهداشتی بیک (تیغ اصلاح، اسپری و کرم) در ایران، یکی از بزرگ‌ترین و پیشروترین کارآفرینان کشور است، کسی که در 86 سالگی (متولد 1309) همچنان به تولید فکر مي‌‌‌کند: « ببینید! کسی که 86 سال کار کرده، اگر کار را ازش بگیرند دیگر می‌میرد. وقتی کار می‌کنیم هم برای خودمان خوب است، هم برای دیگران و هم کشورمان؛ با تولید است که کشور ساخته مي‌‌‌شود.»

رفوگران معتقد است که زندگی را باید ساخت و به آینده باوجود سختی‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ امید داشت: «خیلی چیزها در دنیا هست که ما به ارزانی و راحتی می‌توانیم به ‌دست بیاوریم؛ مهم‌ترينش خندیدن است؛ خندین پول نمی‌خواهد و به سلامتی هم خیلی کمک مي‌‌‌کند. ورزش کردن هم حتما پول احتیاج ندارد، مثلا اگر شما راه بیفتید و به دامنه‌های کوه بروید، کسی از شما ورودی نمی‌خواهد. در کنار اینها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ باید از چیزهایی که برای شما ضرر دارد مثل سیگار کشیدن هم دوری کنید؛ همچنین توصیه من به همه این است که در زندگی صرفه‌جویی کنند و تا مي‌‌‌توانند پول به عنوان سرمایه آینده کنار بگذارند، فکر نکنید پول‌پرست هستم؛ پول ابزار زندگی است و باید در زندگی دوراندیش بود؛ اگر یک تومان درآمد دارید، حتما دو ریالش را برای فردا کنار بگذارید. در کنار همه اینها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ امید هم باید داشت.»

علی‌اکبر رفوگران که اخیرا به عنوان یکی از پیش‌کسوتان کارآفرینی کشور از سوی اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی تهران انتخاب شد و نشان امین الضرب را دریافت کرد، سه خاطره مهم و تاثیرگذار از دوران زندگی و کارش برای مجله آینده‌نگر تعریف مي‌‌‌کند. کسی که وقتی مي‌‌‌خواهید شماره تماسش را روی کاغذ بنویسید و خودکار شما را مي‌‌‌بیند، اگر بيك نباشد به شوخی و خنده به شما مي‌‌‌گوید: «خودکارتان که بیک نیست! آدرس بدهید تا تعدادی برایتان بفرستم.»

1

خوردن كتك مفصل از پدر

پدرم خیلی آدم معتقدی بود و از اینکه مال مردم در زندگی‌اش بیاید می‌ترسید و همیشه این موضوع را به ما گوشزد مي‌‌‌کرد و حتی یک بار یک کتک مفصل برای همین به من زد. من از کودکی تابستان‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ در حجره پدرم در بازار، كه كارش فروش لوازم‌التحریر، کار مي‌‌‌کردم. او ظهر که مي‌‌‌شد معمولا برای خوردن ناهار، خواندن نماز و استراحت به خانه مي‌‌‌رفت و مغازه را به من مي‌‌‌سپرد؛ یک روز که رفته بود خانه، فردی آمد به حجره ما و گفت که مقداری جنس مي‌‌‌خواهد و صورتی هم از اجناسی که مي‌‌‌خواست داد که حدود 10 هزار تومان مي‌‌‌شد، فکر کنید یعنی حدود یک میلیارد تومان حالا (با خنده)؛ مقداری از جنس‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ را خودمان داشتیم و نصف دیگر را هم باید تهیه مي‌‌‌کردیم، به او گفتم که همه را آماده مي‌‌‌کنم و چند ساعت بعد بیاید برای بردنشان؛ اما نکته مهم اینجا بود که مرد به من گفت برایش یک صورت بنویسم به دو برابر قیمت جنس‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و من هم که اصلا نمی‌دانستم یعنی چه، این کار را انجام دادم و پیگیر تهیه جنس‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یش شدم؛ در خیال خودم هم به این فکر مي‌‌‌کردم که چه فروش خوبی داشته‌ایم و پدرم حتما من را تشویق مي‌‌‌کند؛ خلاصه جنس‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ را حاضر کردم تا اینکه پدرم آمد و متوجه فروش شد و کلی تشویقم کرد تا اینکه رفت سر صورت حساب‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و گفت این چی هست؟ آن چی هست؟ و اینکه چشمش افتاد به آن حساب که دو برابر نوشته بودم، گفت این چیست؟ گفتم مشتری جنس‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ گفته دو برابر بنویسم، تا این را گفتم و برگه را دید یک کشیده محکم زد در گوشم... آن مشتری هم وقتی آمد و برخورد پدر را دید پولش را پس گرفت و دررفت و جنس‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ماند در مغازه ما.

2

داستان جمع کردن اولین سرمایه 

می‌دانید از بچگی من دوست داشتم که کار تولیدی و ابتکاری انجام بدهم و درآمدی از این طریق به دست بیاورم و در مقاطعی از زندگی با همین حس کارهایی انجام دادم که خیلی تاثیر داشته‌اند از جمله درست کردن مدادهای عصایی (باخنده). 20 ساله بودم (حدود سال 1329) و پیش پدر در دالان امین‌الملک که حالا هم به همین نام شناخته مي‌‌‌شود کار مي‌‌‌کردم. پدر یک مغازه فروش لوازم‌التحریر داشت؛ یادم هست او به قول بازاری‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ یک پارتی مداد ژاپنی (چندین صندوق) خریده بود و چون جنس ژاپنی آن زمان کیفیت خوبی نداشت (حتی به عنوان بدترین تولیدات دنیا شناخته مي‌‌‌شد) نتوانسته بود آنها را بفروشد. البته روی مدادها عکس‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و طرح‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی قشنگی وجود داشت ولی مشکل اصلی این بود که خیلی راحت مي‌‌‌شکستند و برای همین کسی آنها را نمی‌خرید؛ اینجا بود که من به فکر پیدا کردن راهی افتادم که این مدادها را بچه‌پسند کنم تا بتوانم آنها را بفروشم. این شد که به ذهنم رسید مدادها را شبیه عصا کنم و برای همین به یک کارگاهی سفارش دادم تا تعداد زیادی کله‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یی شبیه عصا و بست برایم درست کند تا بتوانم به انتهای مداد وصل کنم تا مداد کنار آن شبیه عصا شود؛ علاوه بر این با کمک خانمم یک عالمه هم منگوله برای سر مدادها و عصا درست کردیم، آن زمان خانمم هنوز 14 سالش نشده بود و ما زیرمین خانه را به کارگاه مداد عصایی تبدیل کرده بودیم (با خنده). یک کلفت هم داشتیم که 9 سالش بود و به همسرم کمک مي‌‌‌کرد. خلاصه همگی با هم نشستیم و تعداد زیادی مداد عصایی با منگوله درست کردیم؛ البته به‌ش منگوله نمی‌گفتند و یک چیزی شبیه بالای نخ تسبیح بود. بعد مقداری از این مدادها را ریختم در یک چمدان و بردم بازار برای فروش؛ آن زمان اول ناصرخسرو یک حراج بود که چیزهای مختلفی مي‌‌‌فروخت، اگر اشتباه نکنم آن موقع بساط ساعت کیلویی (ساعت‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ژاپنی ارزان‌قیمت) داشت، به‌ش گفتم اصغرآقا یک چیزی آورده‌ام برایم بفروشی، گفت چی هست؟ چمدان را باز کردم، وقتی دید مداد است؛ قبول نکرد و گفت بگذار کاسبی‌مان را بکنیم. کمی جا خوردم ولی زود به‌ش گفتم تو صبح تا شب چقدر کار مي‌‌‌کنی؟ من و من کرد و بالاخره گفت 5 تومن؛ همان موقع پول را از جیبم درآوردم و به‌ش دادم و گفتم این هم فروش کل روز، حالا این ساعت‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ را جمع کن و روی طبق (سینی خیلی بزرگ) این مدادها را بریز؛ او هم این کار را کرد و شاید باور نکیند در عرض چند دقیقه جمعیتی دورش را گرفتند که من را پس زدند و اصلا طبق خالی شد. بعد به اصغرآقا گفتم دیدی؟ حالا پولم را بده. او هم گفت بیا برویم تو قهوه‌خانه حرف بزنیم؛ باید با من قرارداد ببندی و فروش این مدادها را به من بدهی (با خنده). خلاصه آنجا یک قهوه‌خانه‌ای بود به اسم قنبر و ما رفتیم آنجا، اصغر برای خودش یک قلیان سفارش داد و از کار حرف زدیم. بعدش هم من خوشحال رفتم پیش پدرم و همه پارتی مدادهای ژاپنی را قبل از اینکه دیگران به فکر خریدشان بیفتند، خریدم و کلی مداد عصایی درست کردیم که فروش خیلی خوبی هم داشت و اولین سرمایه زندگی و موفقیتم را من اینجا به دست آوردم...

3

گرفتن مجوز از آقای بیک و بهترین روز زندگی 

یک روز پدر به مغازه‌ام در بازار بین‌الحرمین آمد و گفت که نماینده شرکت بیک فرانسه که ما فروشنده خودکارهایش بودیم به نام آقای لوک از فرانسه آمده برای بازدید بازار؛ من هم چون انگلیسی بلد بودم سریع رفتم و پیداش کردم و در بازار چرخاندمش، مثلا بردمش مسجد شاه و... در بین مسیر آقای لوک از من پرسید فکر مي‌‌‌کنی امسال چقدر بفروشی؟ گفتم 500 هزارتا اما شما با ما یک قرارداد ببندید و برای 5 تا 10 سال نمایندگی بیک را به ما بدهید و من این را مي‌‌‌رسانم به 2 میلیون، آن زمان نمایندگی بیک در تهران با آقای کلیمیان بود؛ بعد از پیشنهاد من آقای لوک هیچی نگفت و بعد هم که رفت فرانسه. خلاصه فکر کنم 10- 15 روزی از این ماجرا گذشت که یک تلگراف آمد که نمایندگی را به ما واگذار کردند. البته پدرم از این مسئله خیلی ناراحت شد و گفت نان مردم را بریده‌ایم و به همین خاطر هم مبلغی به آن نماینده قبلی که گفتم (کلیمیان) داد و رضایتش را جلب کرد. از این زمان در واقع نمایندگی فروش خودکار بیک در ایران برای ما بود و ما فروش را افزایش دادیم تا اینکه به فکر تولید افتادم و تصمیم گرفتم به فرانسه و پیش خود آقای بیک بنیان‌گذار کارخانه - که اخیرا فوت کرده- بروم و مجوز تولید خودکار بیک در ایران را از او بگیرم. کارخانه بیک در نزدیکی پاریس است در منطقه ای به نام کلیشی؛ خلاصه رفتم پاریس و با زحمت وقت ملاقات از او گرفتم و به‌ش گفتم که مي‌‌‌خواهم خودکار بیک در ایران تولید کنم؛ او هم تعجب کرد و چند لحظه بعد یک خودکار از کشوش بیرون آورد و نوکش را روی میز گذاشت و فشار داد و شکست؛ گفت این ساخت امریکاست! آن وقت تو در ایران مي‌‌‌خواهی چه‌کار کنی؟ جا خوردم و چیزی نتوانستم بگويم؛ مي‌‌‌دانید آن کسی که متصدی و رابط بیک فرانسه با ما در ایران بود و اتفاقا وقت را هم گرفته بود قبل از جلسه به من گفت اگر آقای بیک چیزی گفت همان است و اصلا پافشاری نکن، اگر گفت نه، نه است و اگر گفت آره، آره. به همین خاطر هم در آن جلسه یک دفعه جا خوردم و این شد که در نهایت بدون حاصل از اتاقش آمدم بیرون و به قول معروف تیرم به هدف نخورد و به سنگ خورد. البته منصرف و ناامید نشدم. من عاشق تولید بودم و هرجور شده مي‌‌‌خواستم تولید خودکار را شروع کنم؛ در این بین رفتم آلمان و آنجا تو برگشت دوباره به فکر این افتادم که یک بار دیگر پیش آقای بیک بروم و سعی خودم را بکنم، یادم هست یک چمدان کوچک از آلمان خریدم و کلی هم پول نقد در آن گذاشتم و بار دیگر به پاریس رفتم و به رابطمان گفتم که هرجور شده فقط دو دقیقه وقت برایم بگیرد؛ اولش گفت نمی‌شود ولی در نهایت گرفت و دوباره رفتم پیش آقای بیک؛ تا وارد اتاق شدم بلافاصله در چمدان را باز کردم و گفتم آقای بیک این پولها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ برای شما در عوض یک دستگاه قالب به من بدهید و اگر خودکاری بهتر از چیزی که امریکایی‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تولید کردند، ساختم به من اجازه تولید بدهید وگرنه من قالب‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ را به خرج خودم برمي‌‌‌گردانم و ماشین پلاستیک‌سازی را هم در ایران مي‌‌‌فروشم، پول‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ هم برای شما؛ آقای بیک خندید، گفت پول را چرا این‌جوری آوردی؟ گفتم مي‌‌‌خواستم چشم شما به پول‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ بیفتد و ببینید که من جدی هستم؛ باز هم خندید و بعد پول را گرفت و شروط را قبول کرد. آقای بیک همان روز من را با خودش به کارخانه برد و یک ماشین و قالب به من داد. بعد از آن به ایران آمدم تا با نصب دستگاه‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و فراهم کردن شرایط، تولید را شروع کنم؛ البته برای بالا بردن کیفیت از دو نفر مهندس آلمانی هم کمک گرفتم و آنها را به ایران آوردم؛ کلا شاید دو ـ سه ماه طول کشید که کارخانه تو تهرانپارس راه‌اندازی و تولید شروع شد و نمونه‌ای از خودکار را هم برای آقای بیک به فرانسه فرستادم. یادم نمی‌رود یک روز تلگراف آمد که فورا به پاریس بیا، پا شدم رفتم فرانسه پیش آقای بیک، به‌م گفت از چه موادی استفاده مي‌‌‌کنی؟ گفتم نمی‌گویم؛ گفت چرا؟ گفتم شما مجوز تولید را بدهید تا جواب را بدهم، خنده‌اش گرفت و گفت مجوز را دادم، بگو؛ بعد به‌ش گفتم که مواد این چیزها است و درجه حرارت و شرایط تولید هم این گونه است؛ خیلی خوشش آمد و دیگر از آن موقع تولید ما در ایران شروع شد. واقعا آن روزی که اولین خودکار را در کارخانه بیک تهران تولید کردیم، زیباترین و غرورانگیزترین روز زندگی من بود؛ هیچ وقت فراموش نمی‌کنم آن روز را، از صبح زود به کارخانه رفته بودم و مهندس‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آلمانی هم آمده بودند؛ خیلی عجله داشتم و از شدت هیجان تپش قلب گرفته بودم تا اینکه بالاخره اولین لوله خودکارها از دستگاه بیرون آمد. البته الان کارخانه تولید خودکار بیک دیگر تولید ندارد و من تنها نمایندگی بیک را در ایران دارم؛ کارخانه‌ای که حیف است و یک سرمایه ملی محسوب مي‌‌‌شود که اگر دست من بود باز هم راه‌اندازی‌اش مي‌‌‌کردم و کلی جوان را مي‌‌‌بردم سر کار.

 

این روزهای زندگی علی‌اکبر رفوگران

صبح‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ معمولا یک ساعت ورزش مي‌‌‌کنم و یک ساعت هم روزنامه‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی یومیه صبح را مي‌‌‌خوانم مثل کیهان و اطلاعات؛ به خصوص آن بخش راستش که مي‌‌‌دانم 100 درصد درست است یعنی بخش ترحیمش؛ آنها را نگاه مي‌‌‌کنم تا ببینم از دوستان قدیمی کسی فوت شده است که در مراسم ختمش شرکت کنم (با خنده)! حدود ساعت 11،11:30 به شرکت مي‌‌‌روم و آنجا ناهار را با بچه‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مي‌‌‌خورم و بعد از انجام دادن كارها و جلسات کاری اگر باشد، عصر به خانه برمي‌‌‌گردم. الان کارخانه تولید عطر بیک، تیغ، کرم، اسپری‌های زیربغل و یک کارخانه تولید نی نوشابه داریم؛ البته خودم کمتر کارخانه مي‌‌‌روم و کار را سپرده‌ام به برادرزاده‌ام که مدیرعامل کارخانه است. غروب‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ که برمي‌‌‌گردم خانه بیشتر مطالعه مي‌‌‌کنم و خاطرات و داستان مي‌‌‌نویسم. من خیلی اهل تلویزیون دیدن نیستم و شب‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ را بیشتر با خانمم صحبت مي‌‌‌کنم و گپ مي‌‌‌زنم و راستش زودتر از 12 نمی‌خوابم.