باشگاه جوانان بيرمنگام حقايق زيادي درباره فاجعه سوريه به نمايش مي‌گذارد

تلاش نوجوانان سوری مهاجر تنها برای شروع دوباره

تاریخ 1395/12/03 ساعت 09:15

وقتی كه حمید به انگلستان رسید معنی سئوالات كارمندان مهاجرت را نمی‌فهمید و تاریخ تولدش را اشتباه نوشت.

اوا وايزمن/ گزارش‌گر اجتماعي

يكي از كارهاي سخت در جريان مصاحبه با نوجوانان سوري درباره سفر آنها در سراسر اروپا، خانواده‌هايشان كه كشته شدند، مورد سوءاستفاده قرار گرفتن آنها و گرسنگي و خستگي كشيدن‌شان، اين است كه حدود 10 دقيقه آنها هيچ چيزي به ياد نمي‌آورند. اسلام 13 ساله در حالي كه براي اولين بار به چشمان مصاحبه‌كننده نگاه مي‌كند مي‌گويد: «اون جنگل؟ چرا بايد دوباره بخواهم آن جا را ببينم؟»

آنها مي‌خواهند كه فراموش كنند. اين اولين چيزي بود كه من در مركز جوانان در بيرمنگام ياد گرفتم؛ جايي كه موسسه «جامعه كودكان» نشست‌هايي را سازمان مي‌دهد براي كودكان مهاجر تنها. اين جا آنها مشاوره حقوقي ارايه مي‌كنند، به مهاجران در زمينه زبان انگليسي‌شان كمك مي‌كنند، به آنها كمك مي‌كنند كه به آموزش و مسكن دسترسي داشته باشند و اساسا به آنها كمك مي‌كنند كه دوست پيدا كنند. چيز بعدي كه من ياد گرفتم اين بود كه حتي اگر اين كودكان زنده به انگليس وارد شوند، سفر آنها اين جا تمام نمي‌شود.

در حالي كه صداي بازي كردن فوتبال از طبقه پايين شنيده مي‌شود، من با اسلام و ماياي 17 ساله از سوريه و آرش و صمد، هر دو 16 ساله، از افغانستان و حميد 18 ساله كه منتظر راي دادگاه براي مشخص كردن سن قانون او است ملاقات كردم. همه آنها به كمك موسسه جامعه كودكان كه يكي از سه موسسه زيرمجموعه گاردين و آبزرور براي فعاليت امور خيريه كريسمس هستند، با كساني كه سرپرستي‌شان را قبول كرده‌اند يا اعضاي خانواده‌هاي انگليسي زندگي مي‌كنند. همه آنها در مدرسه ثبت‌نام شده‌اند اما سئوال درباره سن‌شان بالاي سرشان سنگيني مي‌كند و بحث‌هاي طوفاني زيادي را به وجود آورده است. با اين كه اين جا يك باشگاه جوانان است هر كسي به طرز شگفت‌انگيزي در بهار زندگي خود و شاداب به نظر مي‌رسد تا جايي كه به شما يادآوري مي‌كند كودكان ساخته نشده‌اند براي اين كه به تنهايي روي قايق يا در يك ابوقراضه از جنگ فرار كنند. مسئله اين جا نيست كه اين نوجوانان در گرم‌كن‌هاي تميز و با كلاه‌هاي آديداس خود پير به نظر مي‌رسند؛ مسئله اين جاست كه به نظر مي‌رسد آنها از خستگي از پا افتاده‌اند.

خطراتي كه آنها با آن مواجه مي‌شوند، حتي اكنون، حتي اين جا، بي‌شمار و پيچيده است و در كلمات اختصاري كه من به دقت آنها را روي كاغذ پياده مي‌كم پنهان شده‌اند و آنها به تدريج درمي‌يابند كه به مددكاران اجازه دهند تا درباره اكتشافات جنسي‌شان در دوران بلوغ، موارد حقوقي در دادگاه‌هاي آينده و خطر واقعي كشته شدن صحبت كنند بدون اين كه لكنت داشته باشند و چشمان خود را از وحشت ببندند. اين نوجوانان از ميان اقيانوس‌ها رد شده‌اند و سفر خطرناك بعدي آنان از ميان نظام حقوقي انگليس خواهد بود.

دعواي حقوقي بر سر سن قانوني نياز به يك مصاحبه دومرحله‌اي با وزارت كشور دارد كه هر مصاحبه دو ساعت طول مي‌كشد و بعدتر با يك بازديد فيزيكي نيز همراه است. لوئيز، يك نماينده موسسه جامعه كودكان كه هر يك از بچه‌ها را به اسم صدا مي‌زند و در مصاحبه‌هاي صمد با وزارت كشور به عنوان فرد ناظر در جلسه حضور داشته، توضيح مي‌دهد كه «آنها از بچه‌ها مي‌خواهند كه پاچه‌هاي شلوار خود را بالا بزنند» تا مشخص كنند آيا افراد زير 18 سال هستند. صمد افغانستان را در سن 15 سالگي ترك كرد، وقتي كه فهميد خانه‌اش بر اثر يك حمله موشكي تخريب شده و خانواده‌اش كشته شده‌اند. او در انگلستان توسط يك كارمند مهاجرت كه داستان زندگي او را مي‌دانست مصاحبه شد و با اين حال، لوئيز در حالي كه سرش را تكان مي‌دهد مي‌گويد «آنها مدام از او مي‌پرسيدند پدر و مادرت كجا هستند، پدر و مادرت كجا هستند؟» او مي‌گويد: «بازجويي‌هايي مثل اين مي‌تواند به طور جدي به افراد جوان ضربه بزند. و وقتي كه كسي تشخيص داده شد كه بزرگ‌سال است، براي زندگي به خانه‌هاي مشترك فرستاده مي‌شود، بدون هيچ حمايتي، بدون هيچ مراقبتي. يا اين كه باز گردانده مي‌شوند. اين روند با چنان هدفي سازگاري ندارد.»

غذا روي بشقاب‌هاي كاغذي سرو مي‌شود و همه رايانه‌ها و فوتبال را رها مي‌كنند تا دور ميز جمع شوند. صمد مي‌گويد كه بهترين چيز درباره بودن در انگلستان اين اس كه مردم به حيوانات احترام مي‌گذارند. «در افغانستان مردم حتي به انسان هم احترام نمي‌گذارند. اين فقط مربوط به قطع كردن سر آدم‌ها نيست.» او اضافه مي‌كند كه دومين چيز خوب درباره بودن در انگلستان پيتزا است.

مايا مي‌گويد دوره‌اي بود كه او وارد بيرمنگام شده بود اما نتوانسته بود مدرسه‌اي را پيدا كند كه او را ثبت نام كند. او طوري اين را مي‌گويد انگار كه مي‌خواسته در شهر رستوران‌هاي كوچك فروش ماهي و چيپس سيب‌زميني را كشف كند. «من سعي كردم درباره انگلستان چيزهايي ياد بگيرم. هله‌هوله‌هايش را خوردم. معني لغت «گابلديگوك» (در فارسي به معني حرف‌هاي قلنبه‌سلنبه) را ياد گرفتم كه عاشق آن هستم. دور شهر گشتم. آن وقت باشگاه جوانان را پيدا كردم و بالاخره، اين جا، يك دوست پيدا كردم.» او مي‌گويد كه قبل از آن،‌ براي يك مدت طولاني «از همسايه‌هايم انتظار داشتم كه با يك جعبه شكلات جلو بيايند و از من استقبال كنند اما اين اتفاقا هرگز نيفتاد. با اين حال، با دوستان من كمتر و كمتر احساس غريبگي كردم. يك روز، موسسه جامعه كودكان ما را به مناطق بالاي شهر برد. فوق‌العاده بود. احساس كردم كه سرانجام بريتانيا را ديدم و درك كردم.»

مايا كه در رشته مهندسي زيست‌پزشكي درس مي‌خواند، به عنوان سخنگوي موسسه جامعه كودكان به طور داوطلبانه منتصب شده است. در ماه سپتامبر گذشته او يك شب‌زنده‌داري عمومي را سازمان داد تا از مهاجراني كه در مسير سفر خود به اروپا كشته شده‌اند ياد كند. به جز اين كه او از كلمه پناه‌جو استفاده نمي‌كرد. او با زبان انگليسي شمرده و مختصر خود، تته‌پته‌كنان جريان را شرح مي‌داد. «من اين ايده را كه يك بيگانه هستم دوست ندارم. من نمي‌خواهم به چشم كسي ديده شوم كه نياز به كمك دارد. من نمي‌خواهم اين طور درباره‌ام فكر شود كه كسي هستم كه نجات پيدا كرده‌ام.» او عذرخواهانه به من نگاه مي‌كند.

تنها نژادپرستي علني كه يكي از اين افراد جوان تجربه كرده بوده در فرانسه بوده است؛ جايي كه يك پزشك نپذيرفته كه دوست آرش را مداوا كند چون او به زبان فرانسه از او كمك نخواسته بوده است. مايا توضيح مي‌دهد: «چقدر دور است شرايطي كه براي چنين چيز كوچكي من نبايد مداوا شدم. اما من نگرانم كه همين طور نگاهم كنند. مسئله بعدي اين است كه ما نوجوان هستيم. در اين سن، ما در سراسر دنيا مي‌خواهيم كه مانند ديگران با ما رفتار شود. پس چرا به خاطر يك كلمه با من بايد اين طور رفتار شود؟ چرا من بايد بخواهم كه به من جور متفاوتي نگاه كنند؟»

حميد از خانواده بدرفتارش فرار كرده است. در تركيه، او به دست يك گروه از «افراد متشخص و متمدن» سپرده شد. او اكنون به جلو قوز كرده، چشمانش روي گرم‌كن قرمز روشنش ثابت مانده كه براي اولين بار نيست كه اين طور مي‌شود و من براي صدمين بار است كه مي‌فهمم آنها كلماتي پيدا نمي‌كنند كه بتوانند با آن حرف بزنند؛ مثل جايي كه آرش با حالت بهت‌زده ناشي از تسليم و رضا حرف مي‌زند، اسلام از چيزي مي‌ترسد، حميد عصباني است و وقتي كه گريه مي‌كند و اشك‌هايش را با مشتش پاك مي‌كند. «من رفتم داخل يك قايق، توي يك كاميون، ما پياده مي‌رفتيم. به كاله (فرانسه) رسيديم. ما يك بار دستگير شديم، توي ايتاليا. توي كاميوني كه من با آن سفر كردم داخل يك جعبه گلابي بودم كه كنار ميوه‌ها درش قفل شده بود. بعد آنها مرا تنها گذاشتند و رفتند.»

وقتي كه حميد به انگلستان رسيد معني سئوالات كارمندان مهاجرت را نمي‌فهميد و تاريخ تولدش را اشتباه نوشت. از آن موقع به بعد، او در حال مبارزه براي اين است كه صغير شناخته شود. «من كارت شناسايي كشورم را ندارم. كارتم پيش برادرم است كه من از دست او فرار كردم. اگر او مرا پيدا كند، اين جا خواهد آمد و مرا خواهد كشت. اگر اين كار را هم نكند، من احساس امنيت ندارم. من نمي‌توانم تصور كنم كه احساس امنيت مي‌كنم. من نمي‌توانم براي هفته آينده برنامه‌ريزي كنم، نمي‌توانم براي بعدتر از يك شب ديگر برنامه بريزم. هيچ كس حتي از من مراقبت نمي‌كند.» به بالا نگاه مي‌كند: «به جز، شايد،‌ اين جا.»

خورشيد ساعت 3 غروب مي‌كند. حالا ساعت 8 است، و كرِم شير و تخم‌مرغ با ولع خورده شده، برنده فوتبال مشخص شده، و كساني كه بچه‌ها را به سرپرستي قبول كرده‌اند در خودروهاي ساكت‌شان شروع به وارد شدن مي‌كنند تا بچه‌ها را به خانه ببرند، تا يك پايان خوش ديگر، تا شب بعد.

منبع: گاردين/ ترجمه:آینده نگر